حقيقت بازنمايى واقعيت است. زبان وسيله اى است كه انسان ها به كمك آن ارتباط خود را با يكديگر قوام مى بخشند. درنتيجه آن، به حقيقت نمى بايست آن گونه نگريست كه وجود دارد و منتظر آن بود تا كشف شود. بلكه در مقابل، «حقيقت» را مى بايست محصول آن چيزى دانست كه انسان ها در مورد آن با هم توافق دارند و به كار مى برند، به اين ترتيب تأكيد و توجه بر بازنمايى واقعيت انسانى تغيير مى كند و به تأكيد بر رسيدن به توافق انسانى بدل مى شود.
ريچارد رورتي - ترجمه عليرضا نجمي
شايد زندگي تنها يك رويا باشد. شايد واقعيت با آنچه به نظر مي رسد بالكل فرق داشته باشد. شايد زبان آدمي براي بازنماياندن آن واقعيت ناتوان باشد. شايد اذهان ما انسان ها به سادگي قادر به درك آنچه اتفاق مي افتد نباشد. شايد ما تنها مغزهايي در خمره هستيم كه توسط تكانه هاي الكتريكي تغذيه مي شويم و به وسيله آن تكانه ها، شبه تجاربي از جهاني خيالي خلق مي كنيم.اين سلسله «شايد» هاي شكاكانه ميراث ما از رنه دكارت است؛ فيلسوف قرن هفدهم. كسي كه پيشنهاد كرد آنچه در اذهان ما اتفاق مي افتد ممكن است با آنچه در خارج از آنها اتفاق مي افتد هيچ ربطي نداشته باشد. يكي از دلايلي كه فيلم هايي مانند «ماتريكس» ميان عوام محبوبيت پيدا مي كنند اين است كه مردم براي آنكه بتوانند برطبق برخي نتايج پارادوكسيكال آن پيشنهاد عمل كنند، آنها را محرك مي يابند. اين خود نشان مي دهد كه چرا دانشجويان بسياري از بعضي دروس فلسفه لذت مي برند؛ دروسي كه در آنها از دانشجو خواسته مي شود كه درباره احتمالات دور از ذهني مثل «طيف معكوس» تعميق كند - «طيف معكوس» فرضيه اي است كه به يمن وجود تفاوت هاي عصب شناختي مربوط به جنسيت بر آن است كه، وقتي مردان به آسمان صاف نگاه مي كنند همان رنگي را مي بينند كه زنان هنگام نگاه كردن به ماشين هاي آتش نشاني مي بينند و بالعكس. طيف رنگي مردان، معكوس طيف رنگي زنان است. ولي از آنجا كه مردان و زنان واژه هاي «آبي»، «قرمز» و مانند آن را به موضوعاتي واحد اطلاق مي كنند هرگز در نخواهند يافت كه در جهان هايي زندگي مي كنند كه رنگ آميزي شان متفاوت است.
بالاخره فلسفه در قرن بيستم، آستين هايش را بالا زد تا خود را از شر چندقرنه اين كاريكاتور دكارتي از وضعيت بشر خلاص كند. امروزه فيلسوفان بسياري هستند كه اين پيشنهاد دكارت را به مسخره مي گيرند، اين پيشنهاد كه ذهن مكاني خصوصي است و در آن چشمي دروني به تماشاي صحنه هايي نشسته كه برآنها پرده تئاتري دروني باز مي شود. صحنه هايي كه ممكن است هيچ ربطي با آنچه در بيرون، يعني در جهان واقعي، رخ مي دهد نداشته باشند. دو فيلسوفي كه بيشترين وقت را صرف اين كردند تا ما متقاعد شويم كه اين پيشنهاد را در نهايت جدي نگيريم يكي لودويك ويتگنشتاين، فيلسوف برجسته ولي عجيب و غريب ويني بود و ديگري دانلد ديويدسن، استاد فلسفه در دانشگاه بركلي، كه در ۳۰ آگوست [۲۰۰۳] در سن ۸۶ سالگي درگذشت.
ويتگنشتاين گزين گويه هايي اشارت گر ولي دشوار فهم نوشت. استدلال او اين بود كه هيچ نكته اي در سخن گفتن درباره «كيفيت ذاتي» احساس (Sensation) وجود ندارد. براي مثال مي گويد: «چرخي كه بتواند بچرخد ولي هيچ چيز ديگري با آن نچرخد بخشي از سيستم نيست.» ديويدسن، يكي از قابل ملاحظه ترين و تأثيرگذارترين فيلسوفان زمان خود، براي مخاطبان متخصص مقالاتي نوشت كه شيوه استدلال در آنها از ظرافت استادانه اي برخوردار بود. اما اين مقالات آنچه را كه ويتگنشتاين بدان رسيده بود، دست يافتني كردند، به اين دليل كه ديويدسن بيان دقيق و نظام مند يك تبيين غيردكارتي از نسبت هاي بين ذهن و زبان و جهان به دست داد، تبييني كه ويتگنشتاين صرفاً طرح كلي آن را ترسيم كرده بود.هر دو فيلسوف از ما مي خواهند كه ديگر با زبان به مثابه تلاشي براي انتقال دادن محتواي تجارب غيرزباني برخورد نكنيم و اين نوع نگاه را كنار بگذاريم. آنها مي گويند كه ما بايد از اين كه اذهانمان را به عنوان نمايشنامه هاي دروني ببينيم بپرهيزيم. در عوض بايد به دارايي ذهن (همان ويژگي اي كه انسان را از موجودات فاقد شعور متمايز مي كند) به عنوان توانايي براي استفاده از زبان به منظور هماهنگ كردن كارهايمان با كارهاي مردم ديگر نگاه كنيم. لزومي ندارد كه از ناتواني زبانمان از توصيف واقعيت نگران باشيم، چون زبان هاي آدمي همانگونه كه هستند، هستند و شامل آن واژه هايي هستند، كه شامل آنها هستند. به اين دليل كه اين زبان ها به واسطه تأثير متقابل با جهان غيرانساني شكل گرفته اند.يك راه براي خلاصه كردن اين خط فكري ضددكارتي اين است كه بگوييم، واژه ها معاني خود را به اين طريق به دست مي آورند كه اغلب كاربران زبان آن واژه ها را به شيوه هاي تقريباً مشابه به كار مي برند و نه به اين طريق كه بگوييم با تجارب يا موضوعات جزيي اي جفت وجور مي شوند. (اگر مردان و زنان واژه «آبي» را پيوسته به شيوه يكسان در موقعيت هاي يكسان به كار ببرند، پس به طور خودكار منظورشان از «آبي» يك چيز واحد است.) يك راه ديگر، اشاره به اين مطلب است كه ما به باورهايي «صادق» مي گوييم كه با بقيه باورهايمان انسجام (Coherence) داشته باشند، نه با نگاه به اينكه چگونه با مسائل غيرزباني همساز است.
ديويدسن در سال ۱۹۸۳ با مقاله اي با عنوان «نگره انسجام صدق و شناخت» جهان فلسفه را شگفت زده كرد. او در اين مقاله متذكر شد كه اين نوع فكر ويتگنشتايني مستلزم آن است كه اكثر باورهاي همه آدم ها درباره هر چيزي بايد صادق باشد. نكته مورد نظر او اين بود كه شما پيش از آنكه بتوانيد باورهاي كاذبي راجع به چيزي داشته باشيد، بايد باورهاي صادق فراواني درباره آن چيز داشته باشيد.براي مثال سگ هاي آبي را در نظر بگيريد. اگر شما باور داشته باشيد كه سگ هاي آبي در بيابان زندگي مي كنند، بي رنگ هستند و اينكه وقتي بالغ مي شوند، وزنشان به ۳۰۰ پوند مي رسد، آن وقت شما ديگر هيچ باوري، خواه درست، خواه غلط، درباره سگ هاي آبي نداريد. چون شما واژه «سگ آبي» را به گونه اي به كار مي بريد كه هيچ ارتباطي با كاربرد معمول آن ندارد. آنچه منظور ما از واژه «سگ آبي» است، تابعي از باورهاي مشترك ما درباره سگ هاي آبي است. اگر باورهايي كه شما با جمله هايي كه واژه «سگ آبي» در آن به كار رفته بيان مي كنيد كاملاً با باورهاي ما متفاوت باشد، در آن صورت ما اصلاً درباره يك چيز واحد صحبت نمي كنيم.
فيلسوفاني كه به دكارت وفادار مانده اند، حتي اگر اين نكته را بپذيرند، عقب نشيني مي كنند و بعد ناگهان مي پرسند: اگر اصلاً سگ آبي وجود نداشته باشد چه؟ شايد سگ هاي آبي توهمي بيش نباشند. شما درباره توهم ها نمي توانيد باور صادقي داشته باشيد، مي توانيد؟ اگر شما ندانيد كه چه چيزي واقعاً واقعي است و چه چيزي صرفاً واقعي به نظر مي رسد (و از آنجا كه شما مغزي در يك خمره يا شخصيتي در فيلم «ماتريكس» هستيد، اصلاً از كجا مي توانيد بدانيد.) در اين صورت شما در موقعيتي نيستيد كه بگوئيد باورهاي صادقي داريد.ديويدسن [اگر بود] پاسخ مي داد كه شكاكان دكارتي از عبارت «واقعاً واقعي» (Really Real) سوء استفاده مي كنند. گفتن اين حرف به اين معني است كه مردمي كه من در روياهايم با آنها مواجه مي شوم يا چيزهايي كه بعد از مصرف داروهاي روان گردان مي بينم واقعاً واقعي نيستند. چون انكار واقعيت آنها تنها يكي از راه هاي گفتن اين مطلب است كه ما نمي توانيم به اين افراد يا چيزها به گونه اي باور پيدا كنيم كه با بقيه باورهايمان انسجام داشته باشد. به ويژه با باورهايمان نسبت به افراد و چيزهاي ديگر. عبارت «واقعاً واقعي نبودن»، در چنين متن هايي، معني خود را به واسطه موارد متقابلي به دست مي دهد كه در آنها ما مي خواهيم بگوئيم كه آن افراد و چيزهاي ديگر واقعاً واقعي هستند. مقصود ديويدسن اين است كه شكاكيت جزيي و موردي منطقي و با معني است ولي شكاكيت گل و گشاد و همه جانبه ، نه. ما پيش از آن كه به چيزي توهم بگوئيم بايد شناخت زيادي از آنچه واقعي است داشته باشيم، همان طور كه پيش از آن كه بتوانيم باورهاي كاذبي داشته باشيم بايد باورهاي صادق بسيار زيادي داشته باشيم. پاسخ درست به اين عقيده كه سگ هاي آبي ممكن است واهي باشند اين است كه: واهي در مقايسه با چه؟
حتي فيلمي مانند «ماتريكس»، كه ذهن را به بيراهه مي كشد، هم از اين بينش پشتيباني مي كند. اگر فيلم را پس از خواندن آثار ديويدسن ببينيد، به اين واقعيت برخواهيد خورد كه قهرمان فيلم پس از آن كه از محيط مجازي خود كنده مي شود، اساساً همان باورهايي را داردكه پيش از آن داشت. او هنوز به همان ميليون ها مسئله پيش پاافتاده باور دارد- مسائل ساده و پيش پاافتاده اي كه به او اين امكان را مي دادند كه بيرون از ماتريكس از همان زباني استفاده كند كه در داخل آن استفاده مي كرد. او در مورد آنچه در دور و برش مي گذرد بي اطلاع است، ولي هرگز نسبت به اين كه جهان از چه نوع چيزهايي تشكيل شده، چه چيز خوب است و چه چيزي بد، رنگ آسمان، گرماي خورشيد، ويژگي هاي برجسته سگ هاي آبي بي اطلاع نيست.ديويدسن به سال ۱۹۷۴ در مقاله اي با عنوان «در باب تصور واقعي از يك ساخت بندي مفهومي» توضيح داد كه ما چرا نبايد درباره پيشنهاد علمي تخيلي مشابه ديگري نگران باشيم. مثلاً اين كه تمدني پيشرفته، كه در كهكشاني دوردست به بالندگي رسيده است، ممكن است از مفاهيمي يكسره غيرقابل قياس با مفاهيم ما استفاده كند، مفاهيمي كه براي هميشه فراسوي تسلط ما هستند. دليل او اين است كه هر زباني، حتي پيشرفته ترين آنها، بايد سنگ بناي خود را در مجموعه اي از واكنش هاي رفتاري به محرك ها بگذارد، واكنش هايي كه مي تواند با واكنش هاي خود ما تضايف داشته باشند. بنابراين چيزي به عنوان زبان غيرقابل يادگيري وجود ندارد.اين بدان معني است كه، اگر اصواتي كه كهكشاني ها ايجاد مي كنند به طور كلي نوعي زبان محسوب شود، آن وقت ما مي توانيم درست به همان شيوه اي كه زبان خودمان را فراگرفته ايم، آن زبان را هم بياموزيم، همانگونه كه مردم شناسان زبان قبيله اي ناآشنا را مي آموزند. ما با واژه هايي مانند «آبي» و «سگ آبي» شروع مي كنيم،- واژه هايي كه بيان آنها مي تواند با آسمان صاف يا موجود قهوه اي كوچكي كه روي رودخانه سد مي سازد، برانگيخته شود- و بعد به تدريج كارمان را به سمت عباراتي چون «كفرآميز»، «غيردموكراتيك» و «بي نهايتي رشته اعداد اصلي» سوق مي دهيم.برداشت دكارت از ذهن به عنوان فضايي دروني و خصوصي و برخورد او با مفاهيم كه بيش از آن كه آنها را به عنوان كاربرهاي واژه ها محسوب كند، به عنوان موجوديت هاي ذهني مي داند كه تا حدودي بر زبان مقدم اند، در رشد تخيل علمي سهم بسياري داشته است. اما اين برداشت ها هيچ خدمتي به تفكر جدي نكرده اند. ويتگنشتاين و ديويدسن فهميدند كه زمان آن رسيده است كه فيلسوفان پرسه زدن در اطراف طيف معكوس و كهكشاني هاي غيرقابل فهم و دسترسي را متوقف كنند. اعتقاد ويتگنشتاين اين بودكه فيلسوفان در استفاده شان از عباراتي چون «واقعاً واقعي» و در تلاش هايشان براي موجه جلوه دادن شكاكيت گل و گشاد و همه جانبه، زبان را به «مرخصي» فرستاده اند. ما نبايد به تفريحاتي كه در مرخصي هايمان به آنها سرگرم مي شويم اجازه دهيم تا ما را از كار جدي و سختگير باز دارند.درك عميق نوشته هاي ديويدسن و ويتگنشتاين براي غير متخصصان كار آساني نيست، همينطور نوشته هاي كانت و هگل. اما آثار فيلسوفاني از اين دست، كه از اصالت و تخيل زيادي بهره مندند، در مسير نسل ها، به تدريج بر كل فرهنگ تأثير خواهدگذاشت. نقد آنها بر ميراث فكري ما، نگاه ما را نسبت به آنچه كه فكر كردن به آن مهم است تغيير مي دهد. دو- سه قرن پس از اين، نوشته هاي مورخان فلسفه درباره تغييراتي خواهد بود كه در تصويري كه انسان از خود دارد رخ داده است. تغييراتي كه نوشته هاي دانلد ديويدسن كمك شاياني براي به بار نشستن شان كرد.
پرفروش ترين كتابهاي فلسفي در آمريكا
بيشتر كتاب هاي پرفروش فلسفي و فكري در آمريكا به تفاسير جديد از بوديسم، ذن و تائو اختصاص داشتند.
از جمله كتاب هاي شاخص اين دسته مي توان به كتاب «هنر شادماني: كتاب راهنماي زندگي» اشاره كرد كه نوشته مشترك دالايي لاما، رهبر معنوي بوداييان و هاوارد كوتلر، روانپزشك است. در اين كتاب تركيبي از روانشناسي غربي با تأملات حكايت هاي دالايي لاما ارائه شده است، تا از تلاقي اين دو سنت راه حلي براي مشكلات زندگي انسان معاصر مانند تنهايي، سوگ، فقدان محبت و ... به دست آيد.
كتاب مهم ديگر «كتاب تبتي مرگ و زندگي» نوشته سوگيال رينپوچ مدرس پرطرفدار بوديسم تبتي است كه در آن به معرفي بنيادهاي بوديسم تبتي مي پردازد. او تدريجاً خواننده را با ارائه مفاهيمي مانند تناسخ، كارما، مراقبه و غيره براي مواجهه سازنده با مرگ آماده مي كند. اين كتاب تفسير مدرني از متن كلاسيك «كتاب تبتي مردگان» است.
كتاب مورد توجه ديگر كتاب اكنون كلاسيك «ذن وهنر نگهداري موتورسيكلت» نوشته رابرت پريسيگ كه پس از ۲۵ سال كه از چاپ اول آن مي گذرد هنوز در رده پرفروش هاست. ترجمه فارسي از اين كتاب هم در دست است.
در اين اولين رمان خودزندگينامه اي پريسيگ، راوي داستان «فدروس، به سفري با موتورسيكلت در سراسر آمريكا به همراه پسرش دست مي زند كه در آن نگهداري موتورسيكلت به تصويري از چگونگي يكي شدن حوزه سرد و عقلاني تكنولوژي به حوزه گرم و خيال انگيز هنر بدل مي شود. مانند ذن مسئله يكي شدن با فعاليت، تعهد كامل به آن، و ديدن و توجه به همه جزئيات است، بديع بودن كتاب به تلاش نويسنده به عمومي كردن سازگاري ذهنيت و غيرعقل گرايي شرقي با دوگانگي ذهن-عين غربي است.
كتاب «ماتريكس و فلسفه به برهوت واقعيت خوش آمديد» كه مجموعه اي از مقالات فلسفي در رابطه با فيلم سينمايي ماتريكس است به ويراستاري ويليام ايروين.
كتاب «سيمپسون و فلسفه: اوهِ هومر» باز هم به ويراستاري ويليام ايروين كه مجموعه اي از تأملات فلسفي در مورد مجموعه كارتوني محبوب «خانواده سيمپسون» است.
يك كتاب محبوب ديگر، كتاب «گودل، اشر، باخ: يراق طلايي جاوداني» است كه ۲۰ سال پس از اولين چاپ هنوز علاقه ها را جلب مي كند. كتاب علاوه بر تأملي كه در مورد تفكر و خلاقيت انساني مي كند، به نقاط ارتباط شگفتي آفرين بين موسيقي باخ، آثار نقاشي اشر و رياضيات گودل مي پردازد و نيز دورنماهاي توسعه كامپيوترها و هوش مصنوعي براي تقليد كردن از فكر انساني را بررسي مي كند.
بالاخره مجموعه مقالات عمومي آلبرت اينشتين با نام «عقايد و نظرات» كه در زمان حيات او تحت نظر خودش جمع آوري شده است و شامل موضوعاتي گسترده از انرژي، نسبيت، مذهب تا حقوق بشر و اقتصاد است، هنوز پس از نيم قرن در رده پرفروش ها باقي مانده است. در ايران اين مقالات در كتابهاي "دنيايي كه من مي بينم " و "حاصل عمر"
منتشر شده است.