تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



یکى از نوابغ فلسفه كه به حق مى توان او را فيلسوفى مولف در قرن بيستم ناميد «لودويگ ويتگنشتاين» است. نابغه اى كه در مدت زندگانى اش دو دوره فلسفى متفاوت را پشت سر گذاشت و آثارش در فلسفه زبانى و تحليلى تاثيرات عميقى در ميان فيلسوفان هم عصر و بعد از خودش به وجود آورد. ويتگنشتاين در ۱۸۸۹ در وين چشم به جهان گشود و در سال ۱۹۰۸ به انگلستان رفت تا دانشجوى بخش مهندسى دانشگاه منچستر شود. در آنجا به تحقيق در علوم هوانوردى پرداخت اما مطالعه رياضى لازم براى آن تحقيق باعث شد به مبانى رياضيات علاقه مند شود. در سال ۱۹۱۱ به كمبريج آمد تا زير نظر «راسل» مبانى رياضيات بياموزد و همانجا تحت تاثير او به فلسفه روى آورد. اولين مقاله فلسفى او را كه «راسل» خواند شكى برايش نماند كه با نابغه اى روبه رو است.
ويتگنشتاين در طول زندگى اش فقط يك كتاب خود را به چاپ رساند و آن هم «رساله منطقى- فلسفى» بود. او اين كتاب را پس از چند سال يادداشت بردارى در آگوست ۱۹۱۸ يعنى هنگامى كه در ارتش اتريش خدمت مى كرد به پايان رساند و در نوامبر همان سال كه به اسارت نيرو هاى ايتاليايى در آمد دست نويس آن را به همراه خود به اردوگاه اسرا برد و بعداً از آنجا براى «راسل» فرستاد. متن آلمانى كتاب او در سال ۱۹۲۱ و ترجمه انگليسى آن كه به پيشنهاد «مور» نام لاتينى بر آن نهادند در سال ۱۹۲۲ به چاپ رسيد. او معتقد بود كه اين كتاب راه حلى پايانى براى مسائل فلسفى است بدين لحاظ بعد از انتشارش به مدت ۸ سال از فعاليت هاى آكادميك كناره گرفت و مابين سال هاى ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۶ در روستاهاى  دور دست اتريش به تدريس در دبستان پرداخت. در سال ۱۹۲۹ او تصميم گرفت به «كمبريج» بازگردد و مصمم شد تقاضاى دكترا از كمبريج كند و «رساله منطقى- فلسفى» را كه شهرت جهانى پيدا كرده بود به عنوان تزش معرفى كرد. «راسل» و «مور» از او امتحان شفاهى گرفتند و «مور» چنين گزارش داد: «نظر شخصى من اين است كه تز آقاى ويتگنشتاين اثرى نبوغ آميز است و هر چه كه باشد يقيناًَ مطابق سطح لازم براى دكتراى فلسفه كمبريج است.»
از همان سال ۱۹۲۹ او شروع به رد نتايج كتاب «رساله» كرد و بيش از ۲۵ سال برسر كتاب دومش كاركرد و نهايتاً موضع جديدى را اتخاذ كرد كه در كتاب «پژوهش هاى فلسفى» كه بعد از مرگش منتشر شد انعكاس يافت. اثرى كه به تصديق بسيارى از صاحب نظران يكى از مهمترين و تاثير گذارترين آثار فلسفى قرن بيستم است. بدين ترتيب بايد گفت «ويتگنشتاين» يگانه فيلسوفى است كه دو بار در انديشه فلسفى انقلاب به پا كرده است.
او در «رساله» (ويتگنشتاين متقدم) معتقد بود هدف فلسفه توضيح منطقى انديشه است و در پژوهش هاى فلسفى -(ويتگنشتاين متاخر) بر اين باور بود فلسفه نبردى بر عليه سرگردانى هوشمند ما به وسيله زبان است.

 


• ويتگنشتاين متقدم
آموزه هاى ويتگنشتاين در «رساله منطقى- فلسفى» پژواكى از نظريه «اتميسم منطقى» راسل است كه پوزيتيويست هاى منطقى و ديگر پيروان تحليل زبانى در اين دوره را تحت تاثير قرار دارد.
قصد «راسل» از گزينش «منطقى» تحكيم اين موضع بود كه از طريق تحليل مى توان حقايقى بنيادى درباره چگونگى كاركرد هر زبانى را كشف كرد و اين كشف هم به نوبه خود ساختار بنيادى آنچه را كه زبان به قصد توصيفش به كار مى رود نشان خواهد داد؛ و مقصود او از كلمه اتميسم اين بود كه ماهيت ذره اى نتايج را برجسته سازد. ويتگنشتاين در «رساله» هدف خود را قرار دادن حدى براى ابراز تفكرات و حل مسائل فلسفى از طريق فهم صحيح زبان معرفى مى كند.غرض او از مسائل فلسفى، مسائلى نظير رابطه ميان زبان و واقعيت، ماهيت منطق، مفهوم عدد، عليت و استقرا و پرسش هاى مربوط به امور اخلاقى، دين و زندگى بود.از ديدگاه ويتگنشتاين متقدم آنچه قابل بيان كردن است معادل آن چيزى است كه انديشيدن درباره آن امكان پذير است در نتيجه با درك منطق زبان امكان حل مسائلى كه ناشى از عدم فهم صحيح زبان است فراهم مى آيد. آموزه هاى رساله را مى توان در پنج اصل صورت بندى كرد:

1-  زبان از قضاياى پيچيده اى تشكيل شده است كه مى تواند از طريق تحليل به قضاياى كمتر پيچيده تجزيه شود تا در نهايت به قضاياى بنيادى يا ساده برسيم.
در واقع زبان بايد درپى تحليل به عناصرى نهايى تجزيه شود كه ديگر به اجزاى سازنده كوچك ترى تجزيه پذير نيستند. در اين حالت زبان مشتمل بر قضاياى بنيادى است كه تصوير واقعيتند و ادات منطقى آنها را به هم وصل مى كند تا قضاياى مركب را پديد آورند.
در بند ۲۲/۴ رساله آمده است «يك قضيه بنيادى شامل نام هاست، اين قضيه شبكه اى يا رشته اى از نام هاست» و در توضيح اسم در بند ۲۰۳/۳ مى نويسد: «يك نام يعنى شى، شى معنى آن است». بنابراين قضاياى بنيادى، تركيبى از زنجيره هايى از نام ها هستند كه به مفهومى دقيقاً منطقى درك مى شوند و تمام قضاياى معنى دار ديگر با اين قضاياى بنيادى ساخته مى شوند. قضاياى بنيادى به لحاظ تشبيه با شيمى، قضاياى اتمى هستند و قضاياى مركب، قضاياى مولكولى.

2- متناظر با اصل اول، جهان هم از واقعيات پيچيده اى تشكيل يافته است كه مى توان از طريق تحليل در نهايت به واقعيات اتمى ساده آن برسيم كه جهان كليتى از اين واقعيات ساده است.
وقتى زبان بايد در پى تحليل به عناصر نهايى تجزيه شود كه به اجزاى سازنده كوچك تر قابل تجزيه نيست، چون زبان بازنمايى واقعيت است پس جهان هم بايد متشكل از امورى واقعى باشد كه به تمامى بسيط اند. در سطح زبانى قضاياى اتمى ساده ترين احكامى هستند كه مى توان درباره جهان صادر كرد و واقعيت هاى اتمى مركب از اشياى ساده اند (همانند قضيه بنيادى كه مركب از اسم هاست و اسم يعنى شى)كه مى توانند به مفهوم دقيقاً منطقى درك شوند. كه اصل بعد جمع اصل يك و دو است.

3- ماهيت زبان نيازمند قضاياى بنيادى است و قضاياى بنيادى يا اتمى به لحاظ منطقى واقعيات اتمى را تصوير مى كند.اين نظريه كه به «نظريه تصويرى معنا» شناخته مى شود، جان كتاب رساله منطقى- فلسفى است. برطبق اين نظريه، زبان تصوير واقعيت است و واقعيات در زبان منعكس مى شوند به عبارت ديگر ساختار زبان ساختار جهان را باز مى تابد. ويتگنشتاين در دوره متقدمش جهان را متشكل از اشيايى بسيط، مجزا و بدون تغيير مى داند كه تنها روابط ميان آنها دستخوش تغيير مى شود و وضع و حالت هاى تازه اى پديد مى آيد. اين وضع و حال ها (States Of Affairs) زمينه ساز ايجاد امور واقع مى شوند كه جهان از آنها به وجود مى آيد. از ديدگاه او ميان جهان و زبان تناظرى يك به يك حاكم است يعنى اتم ها يا اشياى بسيط سازنده عالم، به وسيله نام ها و اسم ها در زبان بيان مى شوند و وضع و حال ها در قالب قضاياى بنيادى يا اتمى؛ توصيف امور واقع نيز به وسيله قضاياى مركب صورت مى گيرد كه از به هم پيوستن قضاياى بنيادى پديد مى آيند. در نتيجه از ديدگاه او جهان عبارت است از وضع و حال هاى موجود. پس مى توان ديدگاه ويتگنشتاين متقدم را اينگونه نشان داد كه امور واقع همان قضاياى مركب، وضع و حال ها قضاياى بنيادى و اشياى بسيط همان اسم ها هستند.

4-  برطبق نظريه تصويرى معنا تنها قضايايى كه واقعيات را تصوير مى كنند يعنى قضاياى علمى معنا دار هستند.
ويتگنشتاين در بند ۵۳/۶ رساله مى نويسد: «روش درست در فلسفه در واقع چنين خواهد بود چيزى نگويى مگر آنچه كه بشود گفت يعنى قضاياى علم طبيعى، يعنى چيزى كه هيچ ربطى به فلسفه ندارد و هر گاه كه كسى بخواهد چيزى ما بعد الطبيعى بگويد برايش اثبات كنى كه نتوانسته به برخى علائم در قضايايش معنى بدهد هرچند كه اين كار آن فرد را راضى نخواهد كرد، اين روش تنها روش اكيداً درست است.»
بنابراين در نزد ويتگنشتاين روش صحيح در فلسفه اثبات اين معنى است كه هر قضيه متافيزيكى خاص، بى معنى است. البته او بعداً نظريه معنى دارى خود در «رساله» را نقد كرد و از آن دست كشيد. البته نظريه معنى دارى او دنباله منطقى همان اصول پيش است.

5-  قضاياى متافيزيكى، اخلاقى و الهياتى اظهاراتى هستند كه به لحاظ تجربى قابل شناخت نيستند چون اين قضايا، ارتباطى با آنچه كه مى توان تجربه كرد ندارد. ويتگنشتاين براين باور بود كه رساله منطقى- فلسفى از طريق آنچه كه درباره زبان و جهان بيان كرده است اخلاق و دين را به منزله امورى كه تنها مى توانند خود را ظاهر سازند و نمايش دهند اما توصيف پذير نيستند، روشن ساخته است. از ديدگاه او اخلاق و الهيات امورى هستند كه نمى توان بيانشان كرد. آنها خود را آشكار مى سازند و در واقع امر راز آميز هستند. در بند ۴۲/۶ از رساله مى نويسد: «بنابراين ممكن نيست كه قضاياى اخلاقى وجود داشته باشند، قضايا نمى توانند چيزى را كه والاتر است ابراز كنند» و در بند ۴۲۱/۶ مى گويد: «آشكار است كه نمى توان اخلاقيات را به زبان آورد. اخلاقيات متعالى هستند» همچنين در بند ۰۰۳/۴ رساله آمده است: «غالب قضايا و پرسش هايى كه در آثار فلسفى ديده مى شوند، كاذب نيستند، بلكه بى معنى هستند. بنابراين ما به پرسش هايى از اين دست نمى توانيم پاسخ دهيم بلكه تنها مى توانيم اثبات كنيم كه بى معنى هستند و تعجب آور نيست كه عميق ترين مسائل فى الواقع اصلاً مسئله نيستند.»


• ويتگنشتاين متاخر
ويتگنشتاين در دوره دوم فلسفى خود بر اين باور بود كه برخى از ديدگاه هاى «رساله» اشتباه است. نقد او از «رساله» منجر به اصول جديدى شد كه در كتاب «پژوهش هاى فلسفى» منعكس شد. او در اين كتاب نظريه تصويرى معنا را مورد انتقاد شديد قرار مى دهد و آراى خود را از بسيارى لحاظ نقطه مقابل نظريه اتميسم منطقى مى داند. او توجه خود را به نقشى كه زبان در شكل دادن به شخصيت آدمى و در تعامل ميان افراد يك جامعه بازى مى كند، معطوف داشت. از اين جهت كل محتواى «پژوهش هاى فلسفى» بررسى در باب ماهيت زبان و جامعه و ارتباطات پيچيده ميان آن دو است. آموزه هاى او در «پژوهش هاى فلسفى» را مى توان بدين صورت خلاصه بندى كرد:

۱- واژگان به مانند ابزارها هستند. همچنان كه ابزارها براى كاركردهاى مختلف به كار برده مى شوند، واژه ها يا بيان هاى زبانى نيز براى كاربردهاى مختلف به كار گرفته مى شوند. اگرچه برخى قضايا براى تصوير كردن واقعيات استفاده مى شوند اما برخى ديگر چنين نيستند.
در نظريه اتميسم منطقى زبان واجد نوعى ساختار نهفته ضرورى و نسبتاً ساده تلقى مى شد كه وظيفه آشكار ساختن آن به عهده فلسفه است. ويتگنشتاين در حقيقت اين فرضيه را مورد حمله قرار مى دهد. او در پژوهش هاى فلسفى بر اين اعتقاد است كه زبان همانند ابزار يا آلتى است كه مى تواند براى مقاصد بى شمارى استفاده شود. در نتيجه هر تلاشى براى تعيين چگونگى كاركرد زبان به كمك تنظيم تعداد اندكى از قواعد، به مانند آن است كه بگوييم ابزارى نظير پيچ گوشتى فقط براى باز كردن و بستن پيچ كاربرد دارد و از ياد ببريم كه پيچ گوشتى به خوبى مى تواند در باز كردن در قوطى ها يا چفت كردن پنجره ها هم به كار مى رود.
او در دوره متقدمش بر اين باور بود كه زبان بايد ساختارى انعطاف ناپذير داشته باشد و بدون قواعد هيچ زبانى ممكن نيست. اما در دوره متاخر اين عقيده را ابراز كرد كه قاعده به صرف خود امرى بى جان است. به مانند كسى كه خط كشى در دستش است و كاربرد آن را نياموخته باشد. قواعد نمى توانند كسى را مجبور كنند و حتى نمى توانند او را هدايت كنند مگر آن كه فرد بداند كه چگونه آنها را به كار برد. شناخت اين انعطاف پذيرى زبان ويتگنشتاين را به اصل دوم مى رساند.
۲- افراد درگير بازى هاى زبانى مختلفى هستند. مثلاً دانشمندان درگير بازى زبانى متفاوتى نسبت به الهيون هستند و معناى قضيه بايد در زمينه آن فهميده شود يعنى برحسب قواعد بازى اى كه قضيه جزيى از آن است. منظور از بازى زبانى نوعى فعاليت اجتماعى قاعده مند است كه در آن كاربرد زبان نقش اساسى دارد. در بند ۷ كتاب «پژوهش هاى فلسفى» مى نويسد: «كل زبان، شامل زبان و اعمالى را كه در آن بافته شده است، بازى زبانى مى نامم». و در بند ۲۳ مى گويد: «منظور او از بازى زبانى در اينجا، برجسته ساختن اين واقعيت است كه سخن گفتن به زبان بخشى از يك فعاليت يا بخشى از يك صورت زندگى است».ويتگنشتاين با مثال مشهورش درباره استاد و وردست در ساختمان سازى، مفهوم بازى زبانى را توضيح مى دهد. استاد مثلاً فرياد مى زند «نيمه» و وردست بايد يك «نيمه» بياورد. سخن ويتگنشتاين اين است كه معنى كلمه «نيمه» را كاربردش در فعاليتى كه استاد و وردست انجام مى دهند تعيين مى كند. به عبارت ديگر آدمى زبان را در درون يك جامعه و در جريان آنچه ويتگنشتاين از آن به عنوان «شكل زندگى» ياد مى كند فرا مى گيرد. معانى واژه ها كاربرد آنها در حوزه عمل اجتماعى است، مفاهيم نيز كه به وسيله واژه ها بيان مى شوند در چارچوب «بازى هاى زبانى» و ظرف تعامل اجتماعى معنا و محتواى خاص خود را مى يابند.
۳- زبان شخصى و خصوصى امكان پذير نيست و در اين خصوص تجارب شخصى به همان اندازه تجارب بيرونى بى فايده اند. ويتگنشتاين از مفهوم درد به عنوان مثال خوبى از تجربه درونى براى ابطال زبان خصوصى استفاده مى كند. او از طريق بررسى كاربرد زبانى درد نشان مى دهد اين واژه معناى خود را نه از طريق رجوع به درون بلكه با توجه به محيط پيرامون پيدا مى كند. از ديدگاه او تجربه هاى شخصى نمى توانند منشا توليد مفاهيم عمومى و ايجاد زبان مشترك براى تفهيم و تفاهم ميان آدميان باشند. ويتگنشتاين بر اين باور است كه از طريق اشاره اى نمى توان زبان را فراگرفت و اگر كسى بخواهد بدين طريق زبان بياموزد بايد از قبل بر بخشى از زبان، يعنى بازى زبانى اشاره كردن، احاطه داشته باشد.او تعريف از طريق اشاره را هم در مورد امور بيرونى و هم در مورد امور درونى مانند درد صحيح نمى داند و منكر اين بود كه افراد به حالت درونى و شخصى خود دسترسى مستقيم دارند. مثلاً اگر كسى بگويد مى دانم درد دارم بى معنى است. (بند ۲۴۶ كتاب پژوهش هاى فلسفى). او همچنين تاكيد دارد كه اجزاى تشكيل دهنده انديشه تنها در زمينه شكل زندگى ما به دست مى آيند و فهم مى شوند. فراگيرى مفاهيم از طريق يادگيرى زبان در درون يك جامعه معين امكان پذير است. از ديدگاه او قواعد به وسيله جمع و براساس توافق كسانى كه در يك شكل زندگى با يكديگر مشترك اند ساخته مى شود و به صورت خصوصى نمى توان از يك قاعده پيروى كرد. به طورى كه در بند ۳۸۴ كتاب پژوهش هاى فلسفى مى نويسد: «شما مفهوم درد را وقتى ياد گرفتيد كه زبان را ياد گرفتيد».
۴-
رسالت فلسفه تبيين امور نيست بلكه روشنگرى و توصيف آنهاست. در واقع فلسفه هدفش يافتن ديدى روشن از وضع امور است و نه كسب معرفت بيشتر.
در بند ۱۲۶ كتاب پژوهش ها مى نويسد: «فلسفه فقط همه چيز را پيش روى ما قرار مى دهد و نه چيزى را توضيح مى دهد و نه چيزى را استنتاج مى كند چون همه چيز آشكارا در معرض ديد است چيزى براى توضيح نمى ماند».
به اعتقاد او فلسفه يكى از شاخه هاى درونى مقوله شناخت انسانى نيست و قضاياى تبيينى و توضيحى جايى در فلسفه ندارند و همان گونه كه در بند ۲۵۵ مى گويد: «پرداخت يك فيلسوف به يك مسئله همانند مداواى يك بيمارى است». او وظيفه فيلسوف را در پژوهش هاى فلسفى اش اين مى داند كه ببيند مردم چگونه در كاربردهاى متعارف از زبان كمك مى گيرند.در بند ۱۲۷ كتاب مى نويسد: «كار فيلسوف عبارت است از گردآوردن يادآورى ها براى يك مقصود خاص».
ويتگنشتاين از بند ۸۹ تا ۱۳۳ كتاب پژوهش هاى فلسفى اين معناى جديد از فلسفه را بسط مى دهد. ويتگنشتاين با دو كتاب خود دو انقلاب فلسفى ايجاد كرد كه تا به امروز محل ارجاع و برداشت هاى گوناگون است. اين نابغه بزرگ فلسفه در سال ۱۹۵۶ در كمبريج چشم از جهان فرو بست.

 

 

مقاله دوم

جام جم ـ عليرضا حسن پور

 

 

لودويگ ويتگنشتاين در سال 1889 در وين چشم به جهان گشود. پدرش از صاحبان صنايع فولاد در اتريش بود. ويتگنشتاين از کودکي شيفته ماشين آلات بود و تحصيلات خود را بيشتر به خواندن رياضيات و فيزيک اختصاص داد. پس از به پايان رساندن دوره مهندسي مکانيک در برلين ، سه سال در دانشگاه منچستر دانشجوي دوره تخصصي مهندسي هوايي بود و به پژوهش درباره هوانوردي و هواپيما پرداخت . طراحي ملخ هواپيما مستلزم بحث رياضي بود. در همين ايام ويتگنشتاين مجذوب مسائل بنيادين رياضيات شد. اين چيزي بود که سرنوشت او را با فلسفه گره زد. وي با الهام از کتاب اصول رياضيات برتراندراسل ، مهندسي را رها کرد و براي خواندن فلسفه به دانشگاه کمبريج رفت و زير نظر راسل مشغول تحصيل منطق رياضي شد. اين آغازي بود براي همکاري و دوستي نزديک راسل و ويتگنشتاين . ديري نگذشت که او هر آنچه را که ممکن بود از راسل بياموزد، آموخت . از آن پس وارد تفکرات بديع و مبتکرانه اي شد که به نوشتن نخستين کتابش - رساله منطقي - فلسفي - انجاميد. اين رساله حاصل تفکرات منطقي و فلسفي ويتگنشتاين در خلال جنگ جهاني اول بود. ويتگنشتاين براستي بر اين باور بود که همه مسائل بنيادين فلسفه را در اين کتاب حل کرده است . بنابراين فلسفه را کنار گذاشت و به کارهاي ديگر (مانند تدريس در مدارس ابتدايي ، باغباني در صومعه و طراحي و ساختن خانه اي براي خواهرش در وين) مشغول شد. رساله تاثير فراواني در ميان بسياري از فيلسوفان دهه هاي نخستين سده بيستم ، بويژه پوزيتيويست هاي منطقي ، به جاي گذاشت . پس از چندي ويتگنشتاين کم کم به اين نتيجه رسيد که رساله از اساس بر خطاست و دوباره به فلسفه روي آورد. او در سال 1929 به کمبريج بازگشت و در سال 1939 در آنجا به مقام استادي فلسفه رسيد و به تدريس فلسفه پرداخت . (ويتگنشتاين به شيوه معمول درس نمي گفت و از يادداشت استفاده نمي کرد. درس گفتنش گويي انديشيدن با صداي بلند بود. بسيار پيش مي آمد که سکوتي طولاني بين درسش وقفه ايجاد مي کرد.) ويتگنشتاين در دومين دوره اقامتش در کمبريج ، رهيافتي يکسره جديد و بکلي متفاوت با گذشته پديد آورد. اين رهيافت در بقيه عمرش فقط به وسيله تماسهاي شخصي رواج يافت ، چون تا پيش از مرگش در سال 1951 چيزي منتشر نکرد. دو سال پس از مرگش در سال 1953 کتاب دومش - پژوهش هاي فلسفي - منتشر شد.در اينجا به پديده اي شايان توجه و شگفت انگيز برمي خوريم و آن اين که فيلسوف نابغه اي در دو مرحله مختلف در زندگي خود دو فلسفه متباين به وجود مي آورد که هر کدام يک نسل را تحت تاثير قرار مي دهد. بيشتر شگفتي اين مساله از نکته دوم ناشي مي شود. اين دو فلسفه با وجود مبانيت ، برخي ويژگي هاي مشترک نيز دارند: هر دو اهميت زبان را در زندگي و انديشه آدمي در کانون توجه قرار مي دهند و در هر دو محور دلمشغولي ها و مرزبندي بين کاربرد درست و نادرست زبان است.

 

نگرش ويتگنشتاين متقدم  

به نظر ويتگنشتاين فلسفه يکي از علوم طبيعي نيست . او مي نويسد: واژه «فلسفه» بايد بر چيزي دلالت کند که جايگاه آن فراتر يا فروتر از علوم طبيعي است نه در کنار آنها. اين نظر مستقيما از آموزه ويتگنشتاين در باب «آنچه مي توان گفت» ناشي مي شود. فلسفه به نظر وي هيچ چيزي درباره حقايق به ما نمي گويد ، پس وظيفه و کارکرد آن چيست يا چه بايد باشد؟ پاسخهاي ويتگنشتاين چنين است : هدف فلسفه روشن سازي منطقي انديشه هاست . فلسفه يک آموزه نيست ، بلکه يک فعاليت است . يک اثر فلسفي عمدتا از روشن سازي ها تشکيل شده است . نتيجه فلسفه گزاره هاي فلسفي نيست ، بلکه روشن شدن گزاره هاست . بدون فلسفه انديشه ها انگار تيره و تار و مبهم است : وظيفه فلسفه روشن کردن آنها و تعيين مرز دقيق آنهاست . فلسفه براي حيطه چون و چراپذير دانش طبيعي مرز مي نهد. فلسفه مي بايد عنصر انديشيدني را کرانمند کند و بدان وسيله عنصر ناانديشيدني را نيز چنين کند. فلسفه مي بايد عنصر ناانديشيدني را از درون به وسيله عنصر انديشيدني محصور سازد. فلسفه نشانگر عنصر ناگفتني خواهد بود، بدين طريق که عنصر گفتني را بروشني بازمي نمايد. ويتگنشتاين در پيشگفتار رساله مي نويسد: «پس هدف اين کتاب کرانمند ساختن انديشه است» ؛ يعني مرز دقيق نهادن بين آنچه مي توان انديشيد (يا گفت) و آنچه نمي توان انديشيد. به نظر او فيلسوفان گذشته در فهم منطق زبان خود شکست خورده اند . پس از آن مي گويد: «فلسفه سراسر «سنجش زبان است». پس فلسفه در رساله يک فعاليت ايضاح و روشن سازي است . فلسفه منطق زبان ما را به وسيله نماياندن آشکار آنچه مي توان گفت ، نشان مي دهد. اما روش درست فلسفه چيست؟ ويتگنشتاين پاسخ مي دهد: «روش درست فلسفه شايد اين مي بود: هيچ چيز نبايستي گفت مگر آنچه را مي توان گفت ؛ يعني گزاره هاي علم طبيعي بنابراين چيزي را که اصلا با فلسفه سر و کار ندارد؛ پس هر گاه کس ديگري بخواهد چيزي متافيزيکي بگويد، بايد براي او ثابت کرد که به پاره اي از نشانه ها در گزاره هاي خود نشانگري = معنا نبخشيده است . هر چند اين روش براي فرد ديگر خرسندکننده نيست چون او اين احساس را نخواهد داشت که ما به او فلسفه مي آموزيم ولي شايد اين يگانه روش فرسختانه صحيح است.» اين تصور از فلسفه در طول تاريخ انديشه ها بي سابقه است و گسست فلسفه ويتگنشتاين را از تفکرات سنتي نشان مي دهد. پس فلسفه از نظر ويتگنشتاين متقدم کارکردي سلبي دارد؛ يعني بايد براي کسي که مي خواهد گزاره متافيزيکي بگويد، ثابت کنيم که گزاره هاي او بي معناست . روش اثبات بي معنا بودن اين گزاره ها روش تحليل است ؛ بدين ترتيب که اگر کسي گزاره اي متافيزيکي بيان کرد ، گزاره او را با طرح اين سوالات تحليل کنيم : «مقصودتان از اين يا آن اصطلاح چيست؟» ، «چگونه مي گوييد اين گزاره صادق است؟» و مانند اينها. سرانجام او ناچار خواهد بود مقصود خود را برحسب گزاره هاي بنيادي توضيح دهد و سپس مي توانيم به او نشان دهيم که به نشانه هاي معيني در گزاره اش معنا نداده است . ويتگنشتاين رساله را با اين جمله به پايان مي برد: «آنچه درباره اش نمي توان سخن گفت ، مي بايد درباره اش خاموش ماند» ، آنچه مي توان گفت يعني گزاره هاي علوم طبيعي ، مي تواند به وضوح گفته شود؛ آنچه را نمي توان گفت رازآلود، فقط مي توان نشان داد. تلاش براي گفتن آنچه را نمي توان گفت ، بلکه فقط مي توان نشان داد، نتيجه اش بي معناست ؛ پس بايد خاموش بمانيم . اين کل مفهوم آخرين جمله رساله است . در اينجا «خاموشي» يا «سکوت» را نبايد به مفهوم عادي ادا نکردن صدا تفسير کرد؛ بلکه معناي آن اين است که «نکوش تا چيزي را بگويي که نمي توان گفت » زيرا آنچه را مي توان نشان داد، نمي توان گفت . يکي از نکات مهم رساله تمثيل ، نردبان است . ويتگنشتاين مي نويسد: «گزاره هاي من بدين راه روشن کننده اند: آن کس که نگريسته مرا دريابد، هنگامي که طي گزاره هاي من يعني برپايه آنها از گزاره هاي من بالا رود، آنها را بي معنا مي يابد. (به يک تعبير او پس از بالا رفتن از نردبان ، بايد نردبان را به دور افکند)». ويتگنشتاين در پيشگفتار گفته بود که «صدق انديشه هايي که در اينجا توضيح داده ام ، به نظرم قطعي و دست نخوردني مي نمايد» اما اکنون او گزاره هايش را بي معنا مي داند. آشکارا تناقضي وجود دارد. راسل هم در ديباچه خود بر رساله ، به اين مطلب اشاره کرده است . انتقادهاي فراواني به استعاره نردبان وارد شده است که در اينجا از ذکر آنها خودداري مي کنم . با تامل در باب گفته هاي ويتگنشتاين درباره فلسفه چند نکته بر ما آشکار مي شود:

  کارکرد فلسفه سلبي است يعني کارش اين است که به ما نشان دهد چه چيزي را نمي توان گفت و درباره چه چيزي نمي توان انديشيد (مراد از گفتن و انديشيدن در اينجا معناي خاصي است که ويتگنشتاين از اين واژه ها اراده مي کند.) آشکار است که اين برداشت از فلسفه با تلقي ساير فيلسوفان از اين دانش بسيار متفاوت است.

 فلسفه براساس تصور ويتگنشتاين ، هويت خود را به عنوان يک دانش مستقل از دست مي دهد و به فعاليتي ميان رشته اي تبديل مي شود (چيزي مانند روش تحقيق). هنگامي که مي گوييم کار فلسفه روشن سازي انديشه ها و سنجش زبان است ، واضح است که انديشه و زبان به يک حوزه معرفتي خاص محدود نمي شود و در همه حوزه ها مي توانيم کار فلسفي بکنيم.

براساس دو نکته بالا مي توان گفت ارتباط فلسفه با جهان و هستي قطع مي شود. ديگر فلسفه نه عهده دار بحث از هستي است نه وظيفه اش بررسي ارزشها و اصول اخلاقي است نه اثبات وجود خدا و نه جاودانگي نفس و به طور کلي نه خداشناسي است نه انسان شناسي و نه جهان شناسي .

 

نگرش ويتگنشتاين متاخر    

 

برخي از فيلسوفان در طول حيات فکري خود به دو فلسفه متفاوت قائل شده اند. به ديگر سخن زندگي فکري آنها را مي توان به دو دوره تقسيم کرد. (از جمله کانت و هوسرل) ويتگنشتاين هم يکي از همين فيلسوفان است .

 «چه عواملي باعث شد که ويتگنشتاين فلسفه نخستين خود را نامعتبر بداند و به فلسفه ديگري قائل شود؟»

 ويتگنشتاين پس از انتشار رساله ، فلسفه را رها کرد و آموزگار دبستاني در يکي از روستاهاي اتريش شد. اين شغل جديد تاثير فراواني در انتقال او از فلسفه نخستين به فلسفه متاخرش داشت . در واقع آموزش نوشتن و خواندن و حساب کردن به کودکان و تجربه نوشتن يک فرهنگ لغت براي مدارس ابتدايي سهم و نقش زيادي در ديدگاه پراگماتيستي اخير او در باب معنا داشت . براستي چگونه کسي در مي يابد که آيا کودک معناي واژه را مي داند جز با مشاهده اين که چگونه کودک اين واژه را به کار مي برد؟ آيا تبيين و توضيح معناي واژه به کودکان دقيقا عبارت از آموزش کاربرد واژه به آنها نيست؟ تاثيرات تجربه تدريس بر فلسفه متاخر او کاملا آشکار است . ويتگنشتاين خاطر نشان مي سازد که براي دريافتن معناي واژه بسيار مفيد است که از خود بپرسيم «اين واژه چگونه آموخته شده است؟» پس تدريس در دبستان در قائل شدن ويتگنشتاين به نظريه کاربردي معنا موثر واقع شد. عامل و علت ديگر تغيير ديدگاه ويتگنشتاين از رساله به پژوهش ها انتقادهاي فرانک رمزي و بيرو سرافا، اقتصاددان ايتا ليايي بود. ويتگنشتاين در پيشگفتار پژوهش هاي فلسفي مي نويسد: «انتقادهايي که فرانک رمزي به انديشه هاي من وارد ساخت و در گفتگوهايي متعدد با او درباره آنها بحث کرده ام ، به من در فهم اين اشتباه ها ... کمک کرد. حتي بيش از اين انتقاد هميشه مطمئن و نيرومند مديون انتقادهايي هستم که يکي از آموزگاران اين دانشگاه ، سرافا، سالهاي لاينقطع روي انديشه هاي من اعمال کرد.» (ص 26، متن فارسي) گرايش پراگماتيستي رمزي بيشترين تاثير را بر تفکر متاخر ويتگنشتاين گذاشت . يونستوس هارتناک مي نويسد: «روزي ويتگنشتاين [نزد سرافا] از نظر خود راجع به اين که قضاياي کلام ، داراي همان صورت منطقي وقايعي هستند که نمودار مي سازند، دفاع مي کرد. سرافا حرکتي کرد که معمولا اهالي ناپل براي اظهار تحقير و نفرت از خود ظاهر مي سازند و از ويتگنشتاين پرسيد: صورت منطقي اين حرکت چيست؟ بنا به خاطرات خود ويتگنشتاين همين سوال بود که او را متوجه ساخت که امر واقع نمي تواند داراي صورت منطقي باشد». عامل ديگري که در تغيير ديدگاه ويتگنشتاين نقش داشت ، تاثير انديشه هاي ويليام جيمز بر اوست . حمله ويتگنشتاين متاخر به ذاتگرايي ، تصور او از شباهت خانوادگي ، استفاده فراوان او از مثالها و نمونه ها يقينا ارتباط تنگاتنگي با انديشه هاي جيمز دارند. آماجهاي حمله جيمز که عبارت بودند از ذهن نظريه پرداز، ساده سازي بيش از حد، ديدگاه يکسويه ، جزم انديشي و جستجوي يک ذات واحد دقيقا همان مشخصه هاي تفکر ويتگنشتاين متاخر است . فيلسوفان و نويسندگان ديگري هم در گذر ويتگنشتاين به فلسفه متاخرش موثر بودند. از جمله قديس آوگوستينوس ، پاسکال ، کرکه گور، داستايوفسکي و تولستوي.

 

 نظر ويتگنشتاين متاخر در باب زبان ، آنتي تز آموزه متقدم اوست . اختصاصي ترين ويژگي اثر متاخر او مخالفتش با چيزي است که اشتغال فيلسوفان به زبان را چونان امري متمايز از کارکرد مي خواند. وي کوشش هميشگي را براي نيل به دقت و فرسختي توهم مي انگارد و ابهام را تا آنجا که به کار اهداف عادي بيايد، همچون واقعيت مي پذيرد. ويتگنشتاين متاخر به جاي جستجوي اصول متحدکننده که امور جزيي را تيره و تار مي کنند و به انتزاع ذوات رهنمون مي شوند ، توجه ما را به مورد به مورد کاربردهاي واقعي و عادي زبان معطوف مي کند. طرح «بازيهاي زباني» در نوشته هاي اخيرش نشاندهنده اين واقعيت است که به نظر ويتگنشتاين زبان کاربردهاي متعددي دارد و واژه ها و عبارات فقط در بستر اجتماعي يا در جريان زندگي معنا دارند. با چنين برداشتي از زبان ، روشها و وظايف فلسفه چيست؟ ويتگنشتاين نه براي خود زبان ؛ بلکه به خاطر فلسفه به زبان علاقه مند بود. وظيفه ويتگنشتاين در پژوهش ها درست مانند رساله ، طرح پرسشهايي درباره حدود و مرزهاي معناست و نشان دادن آنچه مي توان گفت و آنچه نمي توان گفت ؛ البته اين مرز به نحو متفاوت و با دلايلي متفاوت در دو کتاب رسم مي شود. پس هنوز هم مرز گذاشتن وظيفه اصلي ويتگنشتاين به عنوان فيلسوف و بنابراين وظيفه فلسفه است . تصور اخير ويتگنشتاين از فلسفه از شيوه جديد نگريستن او به زبان برمي خيزد. به نظر او مسائل فلسفي عمدتا از سوي تفسير صور زبان نشات مي گيرند. «مسائلي که از تفسير نادرست شکلهاي زباني ما ناشي مي شوند ، داراي خصلت عميق و ناآرامي هايي ژرف هستند. ريشه هاشان در ما به اندازه شکلهاي زبانمان ژرف است و اهميت آنها به اندازه اهميت زبان ماست.» پس به نظر ويتگنشتاين فلسفه با حيرت آغاز مي شود. پرسشهاي فلسفي ، پرسشهاي آزاردهنده اي هستند که از شکلهاي زبان ما برمي خيزند. آنها با نوعي بيماري رواني قابل مقايسه اند. ويتگنشتاين در يکي از درس گفتارهايش گفت که فيلسوفان درباره چيزها دچار سردرگمي اند و از غريزه خاصي پيروي مي کنند که آنها را به طرح پرسشهايي بدون فهميدن اين که منظور از اين پرسشها چيست رهنمون مي شود. طرح اين پرسشها از تشويش ذهني مبهمي ناشي مي شود. مانند تشويشي که کودک را به پرسيدن «چرا» رهنمون مي شود. پس مساله فلسفي اين شکل را دارد: نمي دانم از چه راهي بايد بروم . ويتگنشتاين معتقد است : فلسفه به هيچ رو نمي تواند در کاربرد بالفعل زبان دخالت کند. در آخر فقط مي تواند آن را توصيف کند. . اين نظر در تقابل کامل به نظريه نخستين او و پيروان اوليه اش ، پوزيتيويست هاي منطقي قرار دارد. ويتگنشتاين در جاي ديگري مي نويسد: فلسفه همه چيز را پيش روي ما قرار مي دهد و نه چيزي را توضيح مي دهد و نه چيزي را استنتاج مي کند؛ چون همه چيز آشکارا در معرض ديد است و چيزي براي توضيح نمي ماند... همچنين مي توان نام فلسفه را به آنچه پيش از همه کشفها و ابداع هاي تازه امکان پذير است ، داد. . پس از اين مي نويسد: کار فيلسوف ، عبارت است از گردآوردن يادآوري ها براي يک مقصود خاص . آشکار است که برداشت ويتگنشتاين از فلسفه کاملا نو و مبتکرانه است . ويتگنشتاين در جايي (در تقابل با آموزه متقدمش) مي گويد: هدف ما پالودن يا تکميل نظام قاعده هاي کاربرد واژه هامان به شيوه هاي تاکنون نشنيده نيست ؛ چون روشني اي که متوجه آن هستيم در واقع روشني کامل است ؛ اما اين فقط بدان معني است که مسائل فلسفي بايد کاملا ناپديد شوند. کشف واقعي ، کشفي است که مرا قادر به دست برداشتن از فلسفيدن هنگامي که مي خواهم اين کار را بکنم سازد کشفي که به فلسفه آرامش مي دهد تا ديگر مسائلي که خود آن را زير سوال مي برد ، آن را زجر ندهند ... يک روش واحد فلسفي وجود ندارد ، هر چند روشهايي وجود دارند مانند شيوه هاي درماني متفاوت . اين يکي از فقرات بسيار مهم پژوهش ها درباره فلسفه است . ويتگنشتاين را براساس اين فقره و برخي گفته هاي مشابه ، منادي پايان و مرگ فلسفه خوانده اند و فلسفه او را جزو فلسفه هاي پايان به شمار آورده اند. ويتگنشتاين درباره درمانگري فلسفه مي گويد: پرداخت فيلسوف به يک مساله همانند مداواي يک بيماري است . درست همان طور که يک درمان منحصر به فرد براي همه بيماري ها وجود ندارد ، يک روش واحد فلسفي هم وجود ندارد. درماني که بايد به کار رود ، بستگي به نوع بيماري و شخصي دارد که به آن مبتلاست . در جاي ديگر ويتگنشتاين تصور خود را از فلسفه چنين بيان مي کند: هدف شما در فلسفه چيست؟ نشان دادن راه خروج از بطري مگس گير به مگس . از گفته هاي ويتگنشتاين دوم درباره فلسفه ، مي توان چنين برداشت که فلسفه به عنوان يک دانش مستقل هويت خود را از دست مي دهد. (اين دقيقا همان چيزي است که ويتگنشتاين اول هم بدان باور داشت) هنوز هم فلسفه يک فعاليت است ؛ اما اکنون کارش توصيف است نه سنجش زبان . هنوز فلسفه کار ايجابي چنداني نمي تواند بکند.

 

 فلسفه اي که در رساله مطرح مي شود، فلسفه اي فوق العاده فردي است . انديشه هاي انسان تنهايي است که در زندان ذهن خود و دانسته هاي خود اسير است . هيچ نشانه اي در آن نيست که زبان ابزار مفاهمه با ديگران است . زبان صرفا ابزاري است براي توصيف امور واقع . اما فلسفه ويتگنشتاين دوم انديشه انساني است که چيني نازک تنهايي خود را شکسته و به دنياي ارتباط با ديگران گام نهاده است . کار زبان صرفا توصيف امور واقع نيست . زبان کاربردهاي فوق العاده متعددي دارد. از توصيف واقعيات گرفته تا حل جدول تا دعا کردن و حتي دشنام دادن و لطيفه تعريف کردن . اينها همه نشاندهنده آن است که ويتگنشتاين دوم وجود انسان هاي ديگر را در برابر خود به رسميت  مي شناسد و بايد با آنها به گفتگو بنشيند.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385  |