تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



نوشته آرمان – شهریور 83

 

ماندانا یکی از خوانندگان این وبلاگ در نامه ای  چنین نوشته است :

 

آشفته ام.پريشان و گنگ با ذهنی آکنده از فرمولهای رياضی و مقاديری اطلاعات فلسفی مبهم.هر لحظه و هر ساعت و هر روز به نکته ای تازه بر می خورم.

نمی دانم اسلام را بپذيرم عليه آن به پا خيزم.نمی دانم

به سان اينشتين به ارزشها پايبند باشم يا به يکباره به زير سايه نيچه بروم و تمامی اعتقادات را نفی کنم.

نمی دانم خدا و پيغمبری و دينی و مذهبی و ايمانی وجود دارد يا همه اينها محصول ذهن تخيل گرا و تلقين گر نسل های انسانی است.تا موفق به کشف دليلی برای درستی مطلبی می شوم،به نکته ای بر می خورم که مرا وسوسه به نقض آن می کند.

در روزگاری که همگان در هر فرصتی که کسب می کنند به ذکر ايرادات و انتقادات بيجا می پردازند،شايد دم زدن از خوشبينی و ديد مثبت در نظر عده ای مضحک يا بيجا باشد.اما از ديدگاه من که به مثابه رفع

کننده عطش مثبت بينی است.تا کی قصد ناليدن و شکوه داريم؟مگر نه اينکه هنر زندگی به مقابله با سختی های آن و برانداختن موانع است؟پس گلايه از چه جهت است؟چرا برای يکبار هم که شده سعی نمی کنيم طعم مثبت بينی را بچشيم؟چرا مردم ما نمی آموزند که حتی در بدترين شرايط هم موردی برای دلخوشی و مثبت انديشی هست؟

از پرگويی های عده ای فرصت طلب و بيعار که از فرط رفاه سعی در تحميل عقايد خود به مردم دارند متنفر و کلافه ام.آنقدر کلافه که تمام رشته ها را با هم مخلوط کرده ام و رشته اصلی را فراموش.

همواره بر سر دوراهی ام.قدرت تصميم ندارم.نمی دانم شايد هم يک دوره گذرا است.ولی هر چه هست به طرز زجرآوری مرا به بازی گرفته.در اين لحظات که دست به قلم برده ام،احساساتم نهايت فوران خود را دارند.به اين اعتقاد دارم که هيچگاه تا زمانی که دلت کاملا پر نباشد نمی توانی تاثيرگذار صحبت کنی.

خودم هم نمی دانم آدم احساس گرايی هستم يا عقل گرا.گر چه معمولا همه چيز- را حتی اگر متناقض باشند- به عنوان مکمل در نظر می گيرم.سعی دارم هيچگاه افراط نکنم.درمانده ام که نيچه ای که سرانجام عمرش به ديوانگی ختم شد راه درست را در پيش گرفت يا اينشتين ژوليده خدادوست و مذهبی با آن وسعت انديشه و با آن اعتقاد کامل به"خدايی که تاس بازی نمی کند".

هر کس بگويد هيچگاه رشک نورزيده دروغی محض گفته.رشک و حسد از نکات تکميل کننده روح آدمی است.هر انسانی خواه ناخواه دچار حسد می شود.گاهی حتی برای دوره ای کوتاه از همه چيز و همه کس دل می برد و حس می کند که تنهاست و عاجز و از همه چيز عقب مانده.البته گاهی نيز آن قدر حس خوشبختی و سعادت و برتری از نوع خود می نمايد که از قله آرزوهای دور و درازش به سراشيبی تباهی سقوط می کند.

تجربه ای ندارم.درد هم نکشيده ام.اما اينقدر می دانم که انسانيت رو به فناست.اين جنگ های گوناگون...

اين نوع کشی های دهشتناک و اين زياده طلبی های دول و ممالک ديوانه کننده است.آخر چرا بايد قدرت مادی به ابزاری برای حکمرانی و برتری انسانهای جاه طلب بدل شود؟از اين کشتارهای متناوب و متوالی خسته ام.در انتظار روزی نشسته ام که ديگر صفحه حوادثی در روزنامه ها نبينم.ديگر خبری از قاچاق انسان،جنايت،جنگ و...نباشد.

حتما تا به اينجا به روحيه دوگانه و سردرگمی ام پي برده ايد.اينکه در پی مثبت انديشی ام ولی تمام در قالب منفی گرايی محض بود.بايد اين دوره دو گانگی را به سر برسانم.بايد...بايد

 

 

با سلام به ماندانا خانم . چه خوب احساسات خود را بیان کرده ای . این هنر کوچکی نیست که آدمی بتواند آنچه  درونش می گذرد با تمامی سر گشتگی ها و تناقضات درونی را کشف کرده و به بیرون از خود منتقل کند.  از سن و از میزان تحصیلات تو اطلاع ندارم . اما چنین طرز فکری نشاندهنده ذهن پویای دختری جوان و تحصیل کرده است که با نوعی هراس مبهم از آینده ای نامعلوم روبرو است. اگر چنین است  که البته کاملا طبیعی است و این دوران گذار بزودی طی خواهد شد .

این نشاندهنده نوعی بحران روحی اکثریت نسل جوان ایران است و مختص تو نیست . نسلی که دیگر پایبند گذشتگان و سنتها نیست و نوعی دلزدگی نسبت به آرمانهای سابق پدران خود حس می کند و از طرفی به این دلیل که از کودکی در یک خانواده مذهبی بزرگ شده قادر به فراموش کردن لذت ایمان القا شده به خود نیست و بدنبال جا پایی محکمتر و در عین حال مدرن تر می گردد. حتی ریشه این بحران در تحولات جهانی نیز نهفته است . با از بین رفتن اردوگاه کمونیسم مدعی علمی بودن  و درک عقب ماندگی جامعه ایران بدلیل پایبند بودن به ارزشهای گذشته و تعصبات مذهبی ، جوان امروز از  طرفی  از تمامی  ایدئولوژیها ی متعصبانه و ایمانهای آرمانگرایانه گریزان شده و از طرفی چون دوران کودکی خود را در چنین خانواده ای گذرانده قادر به رهایی مطلق ایمان و ارزشها نیست . در جستجوی ایمانی تازه . حال هرچه باشد  از ادیان هندو گرفته تا فال بینی و عرفان سرخپوستی و... اما گاه پاسخ قانع کننده ای در آنها نیز نمی یابد. گاه نیز مایوس شده تن به نیهیلیسم و پوچ گرایی و زندگی باری به هر جهت و گاه در نهایت افتادن به مواد افیونی و یا خوش گذرانی های بی هدف .

اما در باره اعتقادات سنتی باید سعی کنیم تا حد امکان رفتار واکنشی نداشته باشیم. علیه عقیده ای عمل کردن البته یک رفتار واکنشی است که در ابتدا برای رهایی از قید یک عقیده لازم است اما مرحله بعدی ساختن شیوه جایگزینی بجای آنچیزی است که تخریب کرده ایم. خطر در اینجاست که فقط در مرحله تخریب باقی بمانیم و در نهایت بسمت نوعی بی هویتی و پوچی رهسپار شویم.    

اینشتین و امثال او به ارزشهایی  تحمیلی پایبند نبودند. آنها ارزشها را از درون خود استخراج کرده بودند. نیچه نیز گرچه بیشتر در مقام یک فیلسوف به نقد و نفی اعتقادات دگم می پرداخت انسانی فاقد اعتقاد نبود ولی آنرا معیار مطلقی برای تجویز به دیگران نمی دانست. اقبال لاهوری در باره نیچه چنین نوشت :

گر نوا خواهی ز پیش او گریز        در نی کلکش غریو تندر است

نیشتر اندر دل مغرب فشرد           دستش از خون چلیپا احمر است

آنکه بر طرح حرم بتخانه ساخت    قلب او مومن دماغش کافر است

خویش را در آتش آن نمرود سوز   زآنکه بستان خلیل از آذر است

 نیچه تاکید می کرد که این اعتقادات براساس تجربیات درونی خود اوست و از ما می پرسد اعتقاد شما چیست ؟ می پرسد آیا می توانید با بر داشتن طوق بندگی خود ارزش گذار خویش باشید ؟ از نظر او آدمی ، بدون ارزش گذاری جدید چه بسا با دور انداختن طوق بندگی واپسین ارزندگی خود را نیز از دست می دهد.

اما نوشته ای : "تا موفق به کشف دليلی برای درستی مطلبی می شوم،به نکته ای بر می خورم که مرا وسوسه به نقض آن می کند."

 برعکس آنچه فکر می کنی همین دیدن چیز های متناقص ، نشانده  قدرت و پویایی ذهن توست. یک ذهن اندیشمند در هر لحظه باید بفکر نفی و نقد تفکرات و پیش فرضهای قبلی خود باشد .

این همان ذهنیت نقادی است که نیچه مشوق آنست. این دو گانگی و اضطراب خود می تواند باعث باروری قوای خلاقه شود . اکثر هنرمندان خلاق کسانی بوده اند که با نوعی از تضاد مواجه بوده اند.

...و لبته آنکس که همیشه در مرحله ایراد و گله و شکایت از روزگار باقی می ماند انسان ضعیفی است.

 

و نوشته ای : " تا کی قصد ناليدن و شکوه داريم؟مگر نه اينکه هنر زندگی به مقابله با سختی های آن و برانداختن موانع است؟پس گلايه از چه جهت است؟چرا برای يکبار هم که شده سعی نمی کنيم طعم مثبت بينی را بچشيم؟چرا مردم ما نمی آموزند که حتی در بدترين شرايط هم موردی برای دلخوشی و مثبت انديشی هست؟"

این همان لب و اساس دیدگاهی است که نیچه فلسفه خویش را بر آن بنا نهاد . یعنی دیدن زندگی از دیدگاه تراژیک . دیدن رنج و مصائب و قهرمانانه به پیشواز آن رفتن با رویی گشاده . درک واقعیت درد و رنج در زندگی و در عین حال آری گفتن شادمانه به زندگی بجای نفی آن. "اینست زندگی؟  پس یکبار دیگر" .

کافی است راه خود را بیابیم و گوشی شنوا برای پرگویان پر مدعا نباشیم.

لزومی هم ندارد بدانیم عقل گرا هستیم یا احساساتی . بهتر است خود را درگیر واژه ها نکنیم  آنچه را که احساس می کنی درست است باش . فقط همین . مهم نیست چه نام دارد . حتی عاقلان هم به احساسات و گاه دیوانگی نیاز دارند.

 

و اضافه کرده ای "گر چه معمولا همه چيز- را حتی اگر متناقض باشند- به عنوان مکمل در نظر می گيرم."

و این یک جنبه مثبت از شیوه تفکر توست . تضاد ها می توانند نماینگر وجوه مختلف یک پدیده باشند . به همین دلیل نیچه نام دوم کتاب معروف خود "چنین گفت زرتشت" را  "کتابی برای همه کس و هیچکس" انتخاب کرد.

( البته نام بردن از نیچه به معنای آن نیست که آنچه او می گفت لزوما در تمام موارد درست است و مورد تائید من نیز هست و تو نیز برای یافتن پاسخ پرسشها باید به او رجوع کرد . نه . )

... انسانی که هنر زندگی را یاد گرفته باشد دارای نوعی تسلط می شود که  هر حادثه ای  او را دچار انفعال دائمی نکند.

 

خلاصه آنکه :  راه درست مطلقی وجود ندارد. راه درست آنست که تو آنچنان انتخاب می کنی که باعث پشیمانی خودت نشود. بقول نیچه آنچنان عمل کن که بخواهی آن عمل را تکرار کنی. البته این را بگویم که انتخاب یک زندگی غیر مذهبی  براساس پیش فرضهای ناخودآگاه پذیرفته شده دینی نیز به پوچی و یا لذت گرایی می انجامد.

از منظر نیچه با رد مذهب باید پیش فرضهای بنبادین آنرا از جمله جستجو برای خیر و سعادت مطلق و دیگر شیوه های مطلق گرا  را نیز بکناری گذاشت تا به دام نیهیلیسم نیافتاد. در هر صورت مطابق برخی تحقیقات دیوانگی نیچه نتیجه نوعی تومور پیش رونده مغزی بود و نه به علت عقایدش . ( که البته لزومی هم ندارد همه آنها را نیز بپذیریم . آنچه در نظرم ارزشمند است شیوه نگرش فلسفی اوست  و نه خود فلسفه او ) و البته میدانی که خدای اینشتین هم با خدای مذهب به کل متفاوت بود و چندان فاصله ای  با بی خدایی ( از نظر اسلامی آن ) ندارد.

نوشته ای : "... انسانيت رو به فناست.اين جنگ های گوناگون...اين نوع کشی های دهشتناک و اين ...از اين کشتارهای متناوب و متوالی خسته ام.در انتظار روزی نشسته ام که ديگر صفحه حوادثی در روزنامه ها نبينم.ديگر خبری از قاچاق انسان،جنايت،جنگ و...نباشد."

باید بگویم که اگر به انتظار چنین روزی نشسته ای شاید هیچگاه آنروز را نبینی . جدال و نزاع جزئی از طبیعت بشری است و فقط اشکال آن ممکن است تغییر کند. ( البته من نیز امیدوارم نزاع های موجود به نوعی رقابت و نزاع در میدانهای علمی و یا سایر اشکال  غیر مشمئز کننده بدل شود. )

اما مگر ما باید خوشبختی خویش را تا رسیدن به آن آرمان چه بسا دست نیافتنی  به تعویق اندازیم. خیر همانطور که گفتی  می توان در جبهه مثبت به جنگ پرداخت آنچنان که بواسطه آن زندگی در نظر دیگران ارزشمند و با معنا گردد.

هیچکس بجز خودت نمی تواند بهترین راه زندگی برای خودت را بیابد.دیگران ( از جمله خود من ) حداکثر می توانند برای کوتاه شدن راه ، راههای خودشان را به تو بنمایانند اما یافتن راه اصلی با توست. نه راه نیچه نه راه اینشتین نه راه محمد و نه راه آرمان . راهی که بهترین نیست اما راه توست . مخصوص تو-  راه ... ماندانا.

 

و اما  در باره خلقت پرسیده بودی :

تصمیم داشتم مقاله ای "مختصر و مفید"  در باره نظریات خلقت بنویسم اما دریافتم که اگر این مقاله "مختصر"  باشد چندان "مفید" نیست و اگر "مفید" باشد نمی تواند چندان "مختصر"  باشد . منابعی را که قصد استفاده از آنها را داشتم بالغ بر چندین کتاب می شد و اکثر آنها مشتمل بر اندیشه بزرگان علم از جمله "استفان هاوکینگ"  "اینشتین" "استیون واینبرگ"  "پوپر" "کاپرا"  "ژان گیتون"  "اپارین"  و کتب فلسفه علم  و حیات و ...

می بینی که خلاصه کردن تمام آنها و ارائه منسجم  این افکار در واقع خود تبدیل به کتابی جداگانه می شود .

البته یکی از اهداف اصلی این وبلاگ ارائه و جمع آوری این دیدگاهها است  ولی مختصر کردن آنها در یک مقاله با توجه به زمان کمی که من روزانه در اختیار دارم براحتی مقدور نیست . از اینجهت فکر می کنم  ارائه و جمع آوری آنها را منوط به روزی نمایم  که  مقالات ارائه شده در این وبلاگ به حد قابل قبولی برسد .

مثلا در رابطه با سوالی که در رابطه با ارتباط علم و خدا شناسی کردی لازم است ابتدا مشخص کنیم که علم چیست و غیر علمی چیست ؟  روشهای علمی کدامند ؟ محدود یت های شناخت علمی چیست ؟  آیا با علم می توان به ماورا الطبیعه دست یافت ؟  و در رابطه با موضوع خدا نیز باید به بررسی  معنای آن در نزد فیلسوفان و دانشمندان و مدعیان پیامبری پرداخت و تفاوت آنها را دریافت ؟ 

به عبارت دیگر قبل از پاسخ به این سوال باید شناخت دقیق تری به آنچه که "فلسفه علم " و "فلسفه تحلیلی"  می نامند داشته باشیم .  در فلسفه تحلیلی به پیش فرضهای  یک استدلال   و مفهوم صدق و کذب پرداخته می شود و در "فلسفه ذهن"  به رابطه جسم و روح و استدلال های مربوط به آن توجه می کند.

در باره پیدایش جهان جدا از شناخت اسطوره های مذهبی باید به نظریات جدید "کیهانشناسی" مراجعه کرد  و از طرفی از موضوعات مورد بحث در زیست شناسی تکاملی  ، ا ز جمله نظریات ریچارد داوکینز – نیز آشنا بود ( و منظور من از بیان این همه این نیست که من با همه آنها آشنا هستم – فقط سر فصل ها را بیان کردم ) و البته بدون شناخت هر یک از این مفاهیم "علم" - "خدا"  اظهار نظر در باره رابطه آندو نوعی کلی گویی است که ابهام را از بین نمی برد. اما شاید مایل باشی پاسخی هر چند مختصر و ناقص در باره سوال اصلی خود داشته باشی . پرسیده بودی :

"... آيا- بدون هيچ تعصبی- درست است که به محض دستيابی به نتايج علمی ، وجود خدا را انکار کنيم؟ "

پاسخ آنست البته که نه . زیرا بطور کلی خدا و علم مربوط به دو حوزه کاملا جدا از یکدیگر هستند.

اگر اینگونه بود بایستی کلیه دانشمندان و عالمان ، بی خدا بودند که اینچنین نیست.البته این را هم بگویم که مفهوم خدا در نزد اکثر دانشمندان  متفاوت با مفهوم آن در نزد عوام است و گاه با مفهوم مذهبی آن به معنای  "خدای پاداش و جزا"  ناسازگار است. به عبارت دیگر خدای علم و خدای مذهب در عین شباهت نام دو مفهوم جدا هستند  و گاه این تفاوت آنچنان زیاد است که فاصله زیادی با مفهوم بی خدایی ندارد.

جالب است که بدانی ؛ دوتن از دانشمندانی  که در زمینه فیزیک نظری و ارائه نظریه ریسمانها موفق به اخذ جایزه نوبل شدند پرفسور عبدالسلام "مسلمان"  و دکتر استیون واینبرگ "بی خدا"  بودند.

همچنین برتراند راسل فیلسوف  "بی خدا" بود و کاپلستون مولف کتابهای آموزش فلسفه "مسیحی معتقد".

احسان طبری  "بی خدا"    و دکتر چمران فیزیکدان  یک موحد مسلمان بود. پس این ادعا که افزایش دانش به بی خدایی می انجامد صحیح نیست گرچه بسیاری از اعتقادات کتابهای مذهبی  و در نتیجه خدای معرفی شده در آنها را بزیر سوال برده و یا بی اعتبار می کند.

 

اما خدا به معنای  ایجاد یک رابطه قلبی بین خود و یک نیروی برتر بیش از آنکه مبتنی بر استدلال باشد مبتنی بر احساس شخصی است . نیچه بی خدایی خود را مبتنی بر استدلال نمی کرد. او خود بیان می کند که بیخدایی او غریزی است و خود را کنجکاوتر از آن می داند که برای درک ناشناخته های حیات به پاسخ خدا بسنده کند. اعتقاد به خدا و یا بی خدایی چندان مهم نیست . مهم اینست که از پذیرش بی چون و چرای اعتقادات معرفی شده مذاهب پرهیز کنیم  و حتی در صورت نرسیدن به پاسخ بسیاری از پرسشهای اساسی به  خویشتن وفادار بوده   و زندگانی خود را براساس ترس از بهشت و جهنم و تقلید استوار نکنیم. بشرطی که یاد بگیریم چگونه می توان بدون رسیدن به پاسخ نهایی ، همچنان جستجو گر و کنجکاو باقی ماند و دچار سر خوردگی ، یاس و افسردگی و نا امیدی نشویم. آیا این توان در ما هست ؟

این احساسی است که بیش از آنکه نیاز به دانش داشته باشد نیازمند نوعی خطرجویی و شجاعت است. شجاعت تنها ماندن با خویشتن در عین درک دیگران. اما مسئله اینست :

آیا می توانیم در عین درک واقعیات تلخ و ناگوار ، زندگی خویش را براساس رنگهای مختلف آن به یک اثر هنری بی نظیر تبدیل کنیم ؟  به انسانی  والا و شکفته ؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385  |