گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي
|
|
|
|
|
آرمان انديشمند ، آبان 1382 يكي از وبلاگ نويسان در وبلاگ "آشناي پيشين" سوالي را بصورت زير مطرح كرده است :
...از دوستان خواننده می خواهم که با تعقلی تا حد امکان به دور از تعصب يا کينه ، به اين پرسش پاسخ دهند: که اگر امروز بخواهند ميان يک نظام پادشاهی و يک نظام جمهوری ، برای ايران يکی را برگزينند به کدام يک رای خواهند داد و چرا؟ البته تاکيد اساسی من بر روی اين چراست وگرنه قرار نيست که در اينجا يک رفراندوم برگزار شود. همچنين از دوستان درخواست دارم نيايند و بنويسند که تنها دموکراسی مهم است و نوع رژيم مهم نيست! زيرا بالاخره روزی خواهد رسيد که هر يک از ما بايد رای خود را به صندوقی بريزيم و از هم اکنون بايد خود را برای آن روز آماده کنيم . زيرا پايه های دموکراسی احتمالی آينده از همين جاست که شکل می گيرد . اگر ما امروز نتوانيم عقيده ای را ( حتی به طور موقت) برای خود برگزينيم و آن را ابراز داريم و از آن دفاع کنيم و بر سر آن به بحث و گفتگو بپردازيم ، در آينده ايران نيز مطمئنا نخواهيم توانست به يک دموکراسی پايدار دست يابيم ... افشين زند ، در وبلاگ "آزادي" ضمن بيان نظر خود ، كه در زير مختصر آن آورده شده ، اقدام به جمع آوري نظرات ساير وبلاگ نويسان كرده است . او خود ، چنين مي نويسد : ... هر يک از هموطنان ما در ذهن خود ايده آلی را می پروراند و بواقع، چنان بر طبل عقايد "غير قابل تغيير" خود می کوبد و هر گونه چون و چرائی را در زوايای انديشه اش قدغن می کند که انگاری تمام حق تنها پيش اوست! اين خصلت کسانی ست که انديشه "فرد محور" در جان و روان شان - خلل ناپذير- لانه کرده است... اينگونه تفکر همان استبداد خوئی(دين خوئی، ولی فقيه خوئی، شاه خوئی، مارکسيسم خوئی و ...) می باشد که آفت جامعه ماست. واقعيت اينست که کسانی که از موضع مارکسيسم، شاهنشاهی يا حتا جمهوری قدمی کوتاه نمی آيند، افرادی هستند، مبتلا به استبداد خوئی. برای شناخت اينگونه افراد، کافی ست تنها از آنها بپرسی "مردم در ايران به چگونه نظام و نگرش سياسی تمايل دارند" و آنان نيز بی درنگ نظام مورد قبول خود را مثال می آورند! ... اين درحالی ست که می دانيم جامعه فعلی ايران، حاوی همه گونه نگرش سياسی است که در مواقعی حتا متضادِ هم هستند؛ ... و به همين خاطر، اگر ما بخواهيم بحث "نوع حکومت" را پيش بکشيم، تا ابد به توافق و نتيجه نخواهيم رسيد و در اين دور باطل سرگردان خواهيم ماند. پس با اين تفاصيل، چه بايد کرد؟ ضمن موافقت كامل با نظر مطرح شده افشين ( گرچه وجود افراد دموكرات و آزاديخواه را مابين روشنفكران اين زمانه نبايد ناديده گرفت ) و قبل از ارائه توضيحات تكميلي خود ، خلاصه نظر يكي ديگر از وبلاگ نويسان ، كاوه از "طغيان" را در ذيل آوردم. وي مي نويسد : در دام مشکلات فکری و بی فرهنگی مان اسيريم و تمام مشکلات را به گردن انگليس و آخوند يا شاه می اندازيم و خود را مظلوم نشان می دهيم . ولی حتی يک بار هم از خودمان نمی پرسيم که چرا ..تمام دنيا ما را گول می زند و همه کس سوارمان هست .. آنقدر در فکر مظلوم نمايی ( و در اصل پاک کردن صورت مسئله ) هستيم که نمی پرسيم اين چه مرضی است که بر جان ما افتاده که گرفتار يک تسلسل تاريخی شده ايم و هر قيامی و هر انقلابی به يک استبداد و ديکتاتوری بدتر از حکومت پيشين ختم می شود . چرا حتی موقعی که آزادی های نسبی هم بدست می آوريم "خودمان" وضع را به حدی آشفته می کنيم که عامه ی مردم با شادمانی ورود ديکتاتور را جشن می گيرند و می خواهند از آشفتگی به وجود آمده از دموکراسی فرار کنند؟ ... اگر مردم به سيستم پادشاهی رای بدهند رضا پهلوی همان قدر حق دارد پادشاه شود که من حق دارم . پادشاه که فره ی ايزدی ندارد ؟ دارد ؟ بيشتر آنچه را كه قصد گفتن آنرا داشتم ، اين دو عزيز بيان كرده اند . در زير توضيحاتي را افزوده ام : در حكايتي آمده كه پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد». اصولا وقتي خواهان پاسخ صريح و مستدلي هستيم ، بايد سوالي را كه مطرح مي كنيم واضح و بدون ابهام بوده و راه را بر هرگونه تعبير شخصي ببندد . در نظر من سوال مطرح شده خود داراي نوعي ابهام است . " انتخاب كنيد : نظام پادشاهي يا جمهوري ؟ و چرا ؟ " مسلما من در انتخاباتي كه سوال در همين حد مطرح شده باشد شركت نمي كنم زيرا اين شيوه سوال كردن را نادرست و گمراه كننده مي دانم . شايد اصلا قفلي در كار نباشد. اين سوال در نظرم كاملا مبهم است . ابهام از تعبير پذير بودن كلمات آن آغاز مي شود . مقصود كدام نظام پادشاهي است ؟ پادشاهي عربستان و اردن و رژيم سابق ايران يا پادشاهي انگلستان و سوئد و ژاپن ؟ مقصود از نظام جمهوري كدام نظام است ؟ جمهوري سوريه - عراق - ايران و يا جمهوري آلمان و فرانسه و آمريكا ؟ مقصود از انتخاب اين نظامها چيست ؟ رسيدن به "دموكراسي و آزادي " يا "حفظ وحدت كشور و امنيت" در صورتيكه وحدت كشور در حضور آزادي بيان بسمت هرج و مرج سوق پيدا كند حفظ كداميك مهمتر است ؟ "امنيت حتي در سايه ديكتاتوري سكولار" يا "حفظ آزادي حتي به بهاي تجزيه كشور" ؟ و يا "رسيدن به نوعي وفاق ملي مبتني بر حق خود مختاري قوميتها در عين حفظ وحدت كشور " ؟ اشتباه سوال مطرح تقدم "فرم" بر "محتوا" است . در حاليكه آنچه براي ما اهميت دارد "محتوا" است كه ميخواهيم مناسب ترين "فرم" آنرا انتخاب كنيم. شايد بهتر بود سوال را اينگونه مطرح مي كرديم : "با فرض اينكه در پيش نويس قانون اساسي هر دو نظام ، حق تعيين سرنوشت مردم ملحوظ شده باشد كدام را ترجيح مي دهيد پادشاهي مشروطه يا جمهوري سكولار " ؟ گرچه اين سوال هم بدون ارائه پيش نويس قانون اساسي و جو حاكم بر جامعه در زمان راي گيري مبهم ميباشد ولي اگر مجبور به پاسخ دادن به سوال فوق باشم ، در شرايط مختلف ، دو پاسخ مختلف را انتخاب مي كنم : 1- اگر شرايط جامعه در زمان راي گيري بر مبناي همياري و همكاري كليه قومها و گروهها - عليرغم اختلاف عقايد و منافع آنها - در يك جو آرام و بر مبناي بلوغ سياسي و احترام متقابل انجام شود ، نظام "جمهوري سكولار" را انتخاب مي كنم. و اين انتخاب را محتمل ترين و نزديكترين شيوه جهت دست يابي به "دموكراسي و آزادي بيان و عقيده" مي دانم. اما چرا ؟ زيرا در شرايط كنوني تنها كانديد پادشاهي "رضا پهلوي" است. صحبت ها و نظرات او را نيز شنيد ه ام . وي را جوان تحصيل كرده و روشنفكري مي دانم كه علي رغم سالها دوري از وطن فارسي را بخوبي صحبت مي كند و با اصول دموكراسي آشناست و شرايط و جو فكري جوانان اين سرزمين را بخوبي درك كرده است. ايده وي مبني بر تقدم "محتوا" بر "فرم حكومت" قابل ستايش است. اما بايد ببينيم آيا همين شخص آزاديخواه و دموكرات پس از رسيدن به قدرت ، همچون بسياري ديگر بتدريج دچار دگرگوني و تغيير نمي شود ؟ مشاوران او چه كساني خواهند بود ؟ هم آنان كه اكنون خود را سلطنت طلب مي خوانند ؟ اما آنچه را كه در رسانه هاي لس آنجلسي مي بينم مرا چندان اميدوار نمي كند . بسياري از آنان كه در كشور هاي دموكراسي زندگي كرده اند هنوز بايد مفهوم تحمل و مدارا را از دانشجويان و جوانان اين مرز و بوم بياموزند . هنوز رسوبات فكري پدر سالاري در آنان بوفور ديده مي شود. هنوز بوي كينه و انتقام از مردمي كه آنان را وادار به خروج از كشور و از دست دادن امتياز ها و دارا ييهاي خود كرده اند ، به مشام مي رسد. هنوز حاضر نيستند رژيم گذشته را از تمام جوانب نقد كنند. هنوز عليرغم اعترافات مقامات آمريكايي ، مي خواهند 28 مرداد را قيام ملي بنامند و نه كودتا. و كشتار جوانان صادق و آزاديخواه ان دوران را برحق جلوه دهند. از پشت همان تلويزيونها با خشم و عتاب مردم را فريب خورده مي دانند و عظمت دوران گذشته را بياد مي آورند . بسياري از آنان خواهان بازگشت به ايران جهت دستيابي مجدد به آنچه كه از دست داده اند ميباشند و بسياري از آنان در انتظار روزي ميباشند كه انتقام خود و پدرانشان را از هر آنكس كه در انقلاب نقشي داشته بگيرند. به اينان بايد چاپلوساني را اضافه كرد كه هميشه گرد قدرت مي گردند و سر خويش را تا زانو خم مي كنند و واي كه قدرت را بطور ثابت در دست شخصي ببيندد! "همان قدرتخواهي كه در برابر نگاهش انسان مي خزد و خود را مي دزدد و بندگي مي كند و از خوك و مار پست تر مي شود " و آنچه در ايران بوفور يافت مي شود دروغگويي و چاپلوسي و اعطاي عنوان و القاب بوده و هست. حال اگر قدرتخواهان و چاپلوسان و كينه جويان و بت پرستان بدور اين شاه جوان جمع شوند ، چه جايي براي حكومت مردم و مجلس مشروطه مي ماند ؟ 2- اما اگر كشور در شرايط هرج و مرج باشد چه ؟ معتقدم بايد با اعطاي خود مختاريهاي محدود به قوميتها براي احترام به زبان و آداب و رسوم آنها، انسجام و وحدت ملي را حفظ كرد. كرد و ترك و بلوچ بايد بتوانند فرماندار و شهردار را ازميان خود انتخاب كنند . كتابهاي درسي بزبان خود و براساس نياز هاي خويش داشته باشند . از استقلال راي بر خوردار باشند و بتوانند به هنر و رسوم خود مباهات كنند و در عين حال تماميت ارضي ايران را بپذيرند و در سياست خارجي با دولت مركزي همكاري نمايند. اما در صورتيكه به هر دليل ، يا عدم بلوغ سياسي يا تحريك كشورهاي مجاور و يا خود خواهي ها و ناداني ها و كوته بيني ها (همچنان كه نمونه آن در برخي تلويزيونهاي لس انجلسي مشهود است ) ، خطر جنگ داخلي قوميتها و گروههاي سياسي و هرج و مرج و تجزيه ، كشور را تهديد كند ، طبيعي است كه من نيز مانند بسياري از ميهن دوستان "بد" را بر "بدتر" ترجيح داده و به حكومتي منسجم و ملي راي ميدهيم . و اگر اين با پادشاهي بعنوان سمبل وحدت ملي محقق شود آنرا بر مي گزينم. در چنين شرايطي حفظ "امنيت حتي بدون آزادي" از حفظ "آزادي بدون امنيت" واجب تر است. در صورتيكه لازم باشد در چنين وضعيتي حتي يك حكومت "ديكتاتوري سكولار" نيز مورد توجه قرار مي گيرد. حتي در روانشناسي شخصيت مي خوانيم كه : "هر تجربه اي كه با سازمان يا ساخت خود ناجور باشد ممكن است به عنوان تهديد احساس گردد. هرقدر اين احساسهاي تهديد بيشتر باشند ، ساخت خود براي حفاظت خويشتن با استحكام بيشتري سازمان مي يابد..." ممكن است سوال شود كه اگر خطر جايگزيني يك ديكتاتوري با ديكتاتوري ديگر وجود دارد پس چرا مبارزه . آيا بهتر نيست به شرايط موجود راضي باشيم. پاسخم اينست كه خير . زيرا : الف- مطابق تجربيات تاريخي ، حتي يك ديكتاتوري سكولار بر ديكتاتوري مبتني بر ايدئولوژي ارجحيت دارد. ديكتاتوري تباه كننده است اما كنترل انديشه ها بد ترين نوع آنست كه آدمي را مسخ كرده و او را از هويت اصلي خويش دور مي كند. ب- نمي توان براساس ترس از دشواريهاي غير قابل پيش بيني ، به ثبات تن داد. عدم پويايي و پذيرش هر آنچه بر ما ديكته مي شود پرورش دهنده بردگان است و ما نمي خواهيم خود و فرزندا نمان برده بار آيند. شايد نتيجه مبارزه و تحمل مشكلات نتيجه دلخواه را بار نياورد ولي اين ما هستيم كه در جريان پويايي و تحرك ، متحول مي شويم. و اگر لازم باشد مبارزه بصورتي ديگر ادامه مي يابد تا به مطلوب خود برسد حتي اگر پاداشي كه در كار نباشد. نيچه در وصف انسان مورد نظر خود مي گويد : "از خود دور مي كند تمامي ترسها را ، او مي گويد : بد - يعني ترس ! و در چشم او خوار مي نمايد آنكس كه همواره نگران است و آه مي كشد و مي نالد ..." "نزد او يكسره نفرت انگيز و دل بر هم زن است كسي كه هرگز ايستادگي نمي كند ، كسي كه تفهاي زهر آهگين و نگاهاي بد خواهانه را فرو مي دهد ، آن بيش از اندازه شكيبا ، با همه چيز در مدارا ، به همه چيز رضا : زيرا كه اين راه و رسم بندگي ست. خواه كسي در برابر خدايان و تيپا هاي خدايي بندگي كند ، خواه در برابر بشر و آرا ابلهانه بشري : اين خودخواهي خجسته به هرگونه بندگي تف مي كند !" ( چنين گفت زرتشت ، در باره جان سنگيني) ج- آنچه كه بيان كرده ام بدترين وضعيت موجود است كه بر مبناي رفتارهاي گروههاي خارج كشور پيش بيني مي شود . جامعه امروز ايران كه اكثريت آنرا جوانان تحصيل كرده تشكيل مي دهند در طي اين دوران سخت ، دموكراسي را بخوبي در وجود خويش نهادينه كرد ه اند . نمونه آن كم رنگ شدن نقش پدرسالاري در خانواده هاي امروزي و يا شيوه مبارزات دانشجويي است. لذا اين احتمال در صورتيكه با منافع كشور هاي ديگر در تضاد نباشد و در صورتيكه بتوان با سياستي مدبرانه و براساس منافع ملي ، حمايت كشور هاي غربي بخصوص آمريكا را جلب كرد بسيار بعيد است. اما چه روحيه اي مناسب دموكراسي است . چه چيز را بايد در خود تغيير بدهيم كه شايسته چنين حكومتي باشيم. در اينجا مسئله بيش از اينكه سياسي باشد داراي جنبه فرهنگي است. در نظرم : الف - اگر نتوانيم كساني را كه باور هايشان مورد قبول ما نيست ، تحمل كنيم آماده پذيرش دموكراسي نيستيم. ب- اگر بتوانيم آناني را كه باورشان نداريم تحمل كنيم يك قدم به دموكراسي نزديك شده ايم اما هنوز به آن نرسيده ايم. ج- تنها در صورتي شايسته دموكراسي خواهيم بود كه مخالفان فكري خويش را نه تنها تحمل كنيم بلكه آنها را دوست بداريم و وجود آنان را ضروري و لازم بدانيم . آيا مي توانيم دشمنان فكري خويش را دوست بداريم ؟ اين سوالي است كه هميشه بايد مد نظر قرار دهيم و آنرا تمرين كنيم . آري تمرين دموكراسي. اما براستي اين ما نيستيم كه از خوشبختي كنار هم بودن كه هم اكنون در كنار ماست ، بهره نبرده و آنرا در تفرقه و جدايي ناشي از عقايد و آرمانهاي خويش ، جهت رسيدن به آرمانشهري كه در ذهن داريم ، از دست مي دهيم ؟ در چنين مواقعي بياد داستاني مي افتم كه در كودكي خوانده بودم. اولين كتاب قصه اي كه در سال دوم دبستان به من هديه دادند. "داستان مرد احمق" كه در جستجوي خوشبختي بود. داستان از آنجايي شروع ميشد كه در زمانهاي قديم ، مرد فقيري كه از فقر خود به تنگ آمده بود تصميم مي گيرد بنزد شخصي برود كه دعاهايش اجابت مي شد و مردم معتقد بودند كه او پيغمبري است كه در كوهستان زندگي مي كند و مي تواند مشكلات همه را رفع كند. مرد فقير نيز راه سفر در پيش مي گيرد تا با راهنمايي آن پيغمبراز بدبختي و فقر رها شده و به خوشبختي برسد. در ميانه سفر با گرگي نحيف و لاغر روبرو مي شود . با ترس و لرز فراوان از گرگ مي خواهد كه از خوردن او صرفنظر كند . گرگ هم كه ماجراي سفر مرد فقير را شنيده بود قبول كرده و به او مي گويد : "بنزد آنشخص كه رفتي مشكل مرا هم مطرح كن. بگو گرگي گرسنه و نحيف هستم و روز و شب غذايي براي خوردن نمي يابم . چه كنم كه از اين وضع خلاص شوم " مرد هم به گرگ قول ميدهد كه پس از بازگشت ،راه حل پيغمبر را به او بگويد. در راه به دختري زيبا ولي غمگين برخورد مي كند . آن دختر نيز از مرد فقير مي خواهد كه مشكل او را به گوش پيغمبر برساند و راه چاره اي بيابد . دختر مي گويد : " دختري هستم كه از همه نعمتها برخوردارم . اما با اينحال بسيار افسرده و غمگين هستم . چه كنم كه از اين حالت رهايي يابم." آن مرد در راه خود به درخت تنومند و خشكيده اي بر مي خورد كه از او ميخواهد راه حل مشكل خشكي شاخه هايش را به گوش پيغمبر برساند و راه حلي بيابد. مرد با وعده يافتن پاسخها به راه خود ادامه داده و پس از تحمل سختي هاي بسيار خود را به بالاي كوه و محل زندگي پيغمبر مي رساند و ماجرا را با در ميان مي گذارد. پيغمبر پس از شنيدن سخنان او ، مدتي را به دعا و نيايش گذرانده و سپس رو به مرد فقير ميكند و مي گويد : "خداوند تقاضاي تو را اجابت كرده و تو را از بدبختي و فقر مي رهاند . با خيال آسوده به ديار خود باز گرد تا به خوشبختي وعده داده شده برسي . و اما در باره آن درخت خشكيده . به آن درخت بگو كه علت خشكيده بودن شاخه هايت آنست كه در كنار ريشه هايت صندوق گنجي دفن شده كه مانع رسيدن آب به تو مي شود . و تنها كافي است كه آن صندوق را بيرون بياورند. و به دخترك بگو كه غم تو ناشي از تنهايي است . براي خود همسري انتخاب كن تا شادي خود را باز يابي. و به گرگ نيز بگو كه براي رفع مشكلت كافي است كه احمقي را بيابي و شكمش را بدري تا سعادت به تو رو كند . و هيچگاه گرسنه نماني ." مرد پس از خداحافظي با خوشحالي به سمت ديار خود حركت مي كند. به درخت كه مي رسد ماجرا را براي او تعريف كرده و راه حل را آنچنان كه پيغمبر گفته بود برايش بازگو مي كند. درخت با خوشحالي به مرد مي گويد : "پس هم اكنون زمين را حفر كن و آن گنج را براي خود بردار و مرا نيز از اين بي آبي و خشكي رها كن" مرد فقير در حاليكه بسرعت دور مي شد به درخت گفت : متاسفانه من وقت زيادي ندارم . خوشبختي كه به من وعده داده شده در انتظار من است و بايد هرچه زودتر آنرا به چنگ آورم. بي اعتنا به خواهش درخت از او دور شده و پس از مدتي به همان دختر مي رسد . دختر پس از شنيدن پاسخ سوال خود با خوشحالي به مرد مي گويد : " بيا و با من ازدواج كن . چه شوهري بهتر از تو كه راه مشكل را يافتي . در اينصورت هر دو به سعادت مي رسيم " مرد فقير بي اعتنا به درخواستهاي دختر و به اميد هر چه زودتر رسيدن به خوشبختي وعده داده شده از او دور مي شود. پس از مدتي همان گرگ گرسنه را ملاقات مي كند كه منتظر پاسخ بود. تمام ماجراي سفر خود را براي گرگ تعريف مي كند و در آخر نيز به گرگ مي گويد : "پيغمبر وعده داده كه مشكل تو زماني حل مي شود كه شكم خود را با خوردن مرد احمقي سير كني." گرگ به محض شنيدن پاسخ به مرد حمله مي كند و او را بر زمين زده و بر سينه اش مي نشيند . مرد كه از ترس زبانش بند امده بود با لكنت مي پرسد . ايا اين پاداش كسي است كه راه حل مشكلت را به تو نشان داده . آيا اين سپاسگزاري توست كه قصد جان مرا كرده اي ؟ گرگ مي گويد : "آخر من مردي احمق تر از تو كجا پيدا كنم . تو كه با بيرون آوردن آن گنج مي توانستي ثروتمند شوي و با ازدواج با آن دختر به خوشبختي برسي. تو از كنار خوشبختي گذشتي و آنرا نديدي . پس تو همان مرد احمقي كه من بايد بخورم." اين را گفت و شكم مرد احمق را دريد. به هوش باشيم كه در جستجوي آرمانشهر آينده ، خويش را از سعادت با هم بودن محروم نكنيم . خوشبختي دور از ما نيست در كنار ما است. وقت خود را براي باز كردن دربي كه قفل نيست به هدر ندهيد . كافي است كه آنرا هول دهيد تا باز شود. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
|
|
||