تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



 

آرمان انديشمند- آذر 1382

این مطالب زمانی نوشته شد که بيش از يكسال از اولين زماني كه تصميم به ايجاد اين وبلاگ گرفتم مي گذشت .

 

"قطره قطره اگر چه آب شديم      ابربوديم و آفتاب شديم          

ساخت ما را هموكه ميپنداشت   به يكي جرعه اش خراب شديم

اي مترسك  كلاه  بردار          ما كلاغان دگر عقاب شديم

ما از آن سودن و نياسودن       سنگ زيرين آسياب شديم"

       

1- مقدمه :

اصولا "سال" قرار دادي است كه به بهانه آن زماني درنگ مي كنند و به گذشته و سالي كه گذشت نگاهي مي افكنند تا با ارزيابي راه پيموده شده ، ادامه راه را با هشياري و دقت بيشتري سپري كنند.

و هم اكنون آن زمان برايم فرا رسيده كه به يك بازنگري در زمينه كاري كه اقدام كرده ام و زمان زيادي را نيز صرف آن كرده ام بپردازم و به سوالاتي پاسخ دهم:

آيا اين كار برايم راضي كننده بود ؟ چه انتظاري داشتم ؟ آيا انتظارات من برآورده شد ؟ اصولا هدفم از صرف وقت براي نوشتن اين وبلاگ چه بود ؟ آيا ادامه اين مسير فايده دارد ؟

در زير سعي مي كنم تا آنجا كه ممكن است پاسخ آنها را بياورم.

 

2- در جستجوي چيستم ؟

اصولا از نوجواني يكي از علائق اساسي من جستجو براي يافتن سوالات اساسي بوده كه از ابتدا ذهن بشر را به خود مشغول كرده است . اينكه جهان چيست و چگونه بوجود آمده و عاقبت آن چگونه است و موجودات و تكامل آنها چگونه صورت گرفته و اجتماعات بشري چگونه تشكيل شده و مفاهيم اساسي كه روان بشر متاثر از آنها ميباشد چيست ؟ و بهترين شيوه زندگي و رفتار براي هر شخص كدام است ؟

بطور كلي سوالاتي كه در مذاهب به آن پرداخته شده و معتقدان به آن پاسخ خود را در كتب مقدس مربوطه و تعبير آنها مي يابند.اما اين شيوه هيچگاه برايم قانع نبود.هيچگاه مفهوم "اراده آزاد" يا "اختيار" را نپذيرفتم زيرا هر رفتاري را ناشي از عللي مي دانستم . گرچه ممكن است آن علت ها غير قابل دسترسي باشد. اصولا رفتار آدمي را نيز جدا از قوانين علي نمي دانستم.به همين دليل  پذيرفتن "هدف" در جهان ، آنگونه كه در مذاهب عنوان شده برايم قانع كننده نبود و مفاهيم دوزخ و بهشت را همچون وعده هايي مي دانستم كه پدرو مادرها براي كنترل رفتار كودك به آن متوسل مي شوند. با عدم پذيرش اختيار ، هدف ، بهشت و دوزخ كليه مفاهيم اخلاقي مبتني بر آنها برايم بي ارزش شد و آدمي را آزاد دانستم تا آنگونه كه ميل دارد رفتار كند.

اما آيا آدمي براي زندگي بهتر ، هرگونه كه رفتار كند لزوما سعادتمند مي شود يا پيروي از برخي اصول بهداشت جسمي و رواني براي سعادتمند شدن او لازم است؟ ما در اين جهان چگون زندگي كنيم تا دچار پشيماني نشويم ؟  اينجا بود كه به اهميت علوم و فلسفه در بررسي اين موضوعات پي بردم. البته از اينها انتظار پاسخ قطعي نبايد داشت و اين دو را همچون اولين ابزار هاي انديشيدن درست بايستي بكار برد. زيرا هر يك از تئوريهاي علمي و فلسفي مبتني بر پيش فرضهاي پذيرفته شده اي است كه لزوما خود قابل اثبات نميباشد. بنابراين هدف از ايندو لزوما" رسيدن به توافق بين همه انسانها براي يافتن يك پاسخ نمي باشد بلكه همچون اولين وسيله عزيمت براي استفاده از قدرت تفكر خويش براي محتمل ترين پاسخ هاي ارضا كننده براي خود شخص مي باشد.

مثلا در جهان شناسي مي توان به نظريات كيهانشناسي استناد كرد، گرچه خود اين نظريات قطعي نيستند اما حوزه ديد آدمي را افزايش داده و چشم انداز هاي جديدي را به روي آدمي مي گشايد. فلسفه ما را با مسائلي كه آدمي با آن در گير بوده و شيوه پاسخ به آنها ، به طرق مختلف آشنا مي كند و به اين روش شيوه كلي نگري و استنتاج را به آدمي مي آموزند.

روانشناسي بخصوص روانشناسي اجتماعي از اصول و شيوه هاي رفتار آدمي در اجتماع پرده بر مي دارد و اصول رواني را كه باعث بهبود زندگي ما مي شود مي نماياند.

تاريخ و جامعه شناسي و زيبا شناسي نيز همينگونه ميباشد. نياز به اين ديد كلي نسبت به جهان و انسان ، گرچه براي همه جالب توجه است اما برايم چنان مجذوب كننده بوده و هست كه ترجيح ميدهم بجاي دنباله روي از ديگران براي بدست آوردن هرچه بيشتر مال و زندگي ، وقت خود را صرف چيزي كنم كه برايم اقناع كننده تر است.

در مطالعات خويش هميشه سعي كرد ه ام خلاصه اي از آنچه را كه مي خوانم و ميدانم بر روي كاغذ ثبت كنم زيرا مي دانم كه معمولا مجال دوباره خواني بسياري از كتابها را نخواهم داشت.

  با رسيدن دوران اينترنت از محدوديت هايي كه در بدست آوردن منابع دست اول داشتيم رهايي يافتيم. كافي است كه هر يك از كتب كلاسيك فلسفه (البته بزبان انگليسي) و آخرين خبر هاي علمي را از منبع آن مستقيما به داخل كامپيوتر خود فرا خوانيم. اما متوجه شدم كه در زمينه هاي فلسفي و علمي بزبان فارسي سايتهاي چنداني وجود ندارد و استفاده از جستجو گرهاي فارسي نيز در يك زمينه خاص چندان قانع كننده نيست. اين بود كه تصميم گرفتم بتدريج يادداشتهاي قبلي خويش را به انضمام مطالعات جديد از كتابها و روزنامه ها و وساير منابع را بزبان فارسي در اينترنت قرار دهم. در نظرم اين امر چند فايده داشت.

1- يادداشتها را در چند فايل نگه داري مي كردم كه قابليت جستجو را دارا مي باشد و لذا از نظر سهولت دسترسي بر فيش هاي تحقيقاتي ارجحيت دارد و نگه داري آن ساده تر و مطمئن تر است.

2- با قرار دادن آن در اينترنت از نظرات ساير علاقمندان آگاه مي شوم و با ديد بازتري به بررسي موضوع مي پردازم.

 3- اصولا كتابهايي كه بزبان فارسي و در فرمت "پي دي اف" يا تصوير در اينترنت قرار مي گيرد قابليت جستجوي كلمات را در جستجو گرها ندارند ولي با اين شيوه ديگران نيز مي توانند در اينترنت براحتي به موضوع مورد نظر خود ، با جستجوي كلمه اي خاص دسترسي پيدا كنند.

4- با گذشت زمان تغييرات و شيوه نگرش خويش را پي گيري مي كنم و با درميان گذاشتن آن با سايرين نسبت به اصلاح يا تكميل نظرات اقدام مي كنم. اين امر موجب آشنايي من با كساني خواهد شد كه از نظر فكري به من نزديك مي باشند و با كمك متقابل در فهم هر چه بيشتر مسائل كوشش خواهيم نمود.

5- شيوه ارائه مطالب بگونه اي باشد كه موجب ايجاد علاقه ديگران به ادامه كار به همين سبك و همين روال شده و منابع و نوشته هاي فارسي در اينترنت را غني تر سازد.

 

پيش از آنكه به مطالب ارائه شده اهميت دهم ، هدفم ارائه شيوه نويني از نگرش و برخورد با مسائل هستي براساس علم و فلسفه البته بزبان ساده ( و نه تخصصي ) بود. عدم مقيد كردن خويش به سنت هاي پذيرفته شده توسط ديگران - جستجو در تنهائي و نگريستن از فراسوي زمان و مكان ( بقول اسپينوزا نگريستن از منظر ابديت )

گاه خود را به كودكي شبيه مي دانم كه در كنار ساحل به جمع آوري گوش ماهي هاي زيبا مي پردازند. گوش ماهي هايي بزرگ و كوچك به رنگهاي مختلف. گوش ماهي ها و سنگ هاي ريز و درشت زيبا. تا زماني كه قصد ساختن قلعه شني خويش را دارم از اينها نيز جهت مصالحي جهت تزئين قلعه شني خويش استفاده كنم و چه بسا كه پس از مدتي قلعه شني را خراب نمايم و با بازمانده هاي آن قلعه اي جديد بسازم. هم اكنون قلعه اي نساخته ام هم اكنون در حال جمع آوري صدفهاي رنگارنگ قشنگ و سنگهاي ريز و درشت به شكلهاي مختلف هستم.

مطالبي را كه جمع آوري كرده ام حكم همان صدفها و سنگهاي زيبا را دارد و شاديم دوچندان مي شود ، وقتيكه اين صدفها را در معرض ديد ديگران قرار مي دهم و سايرين را نيز از ديدن چنين زيباييهايي بهره مند مي كنم. به همين خاطر است كه هم اكنون كم مي نويسم. هنوز به آن اندازه كه بايد پخته نشده ام . هنوز صدفهاي زيادي نيز در دست ندارم.  هنوز چه بسيار چيز ها كه بايد بدانم و نمي دانم- چه چيز ها بايد بياموزم كه نياموخته ام و شايد روزي نوبت آن باشد كه بررسي و ارائه افكار خويش بطور منظم تري بپردازم. در اينجا در باره شيوه كارم توضيحات بيشتري مي دهم تا برخي ابهام ها را برطرف كنم.

 

3- شيوه گزينش قطعات :

" من براي پرداختن به وظايف بزرگ ، شيوه ديگري جز بازي نمي شناسم: اين به عنوان نشانه ايي از بزرگي ، يك پيش شرط اساسي است. احساس كمترين اجبار ، قيافه عبوس ، لحن نا ملايم صدا ، همه ايراد هايي ست كه مي توان به يك انسان ، و بيش از ان به اثري كه مي سازد، گرفت!...ما حق نداريم عصبي باشيم..." (B78)

خوانندگان در منتخب گزينه ها ، گاه با جملاتي روبرو ميشوند كه در ظاهر با يكديگر ناسازگار و گاه متضاد مي نمايند. بطورمثال گاه با تقدير از مبارزان آزاديخواه زمان شاه بخصوص مبارزان كمونيست روبرو مي شوند و در عين حال جملاتي بر ضد ديكتاتوري عقيدتي از جمله ديكتاتوري كمونيسم برخورد مي كنند . در عين تقدير از دست آورد هاي سوسياليزم ، با جملاتي از نيچه ضد سوسياليسم و يا برگزيده سخنان هيتلر مواجه مي شوند. لذا خواننده در طبقه بندي عقايد نويسنده يا منتخب اين گزينه ها دچار مشكل مي شود. در اينكه گاه مطالب ارائه شده از ديگران با يكديگر سازگار نيست بحثي نيست زيرا طبيعي است كه برداشتها و ديد گاههاي افراد هيچگاه با يكديگر منطبق نمي باشد و منتخب گزينه ها از آنان نيز از اين قاعده مستثنا نيست. اما در باره تضاد ظاهري برخي منتخب ها لازم است توضيحي را اضافه كنم.

اصولا در برداشتهاي خود هيچگاه نتوانسته ام خود را مقيد به مذهب يا ايدئولوژي خاصي نمايم ولي اين امر به معناي عدم انسجام طرز فكر من نيست . گرچه ممكن است مشتمل بر تناقض هايي باشد كه بايستي بتدريج آنها را كشف كرده و نسبت به رفع آن اقدام كنم. نوعي نگاه از فراسوي نيك و بد مطلق به تمامي ايده هاي بشري است. در نظرم هر ايده و عقيده اي در زماني خاص و در موقعيتي خاص شكل گرفته و بنابراين متاثر از روح زمان خود و محيط زندگي شخص و يا اشخاص پيرو آن بوده  و بنابراين بايد با توجه به محيط و زمان خود و با توجه به محيط زندگي معتقدان به آن عقيده ، مورد بررسي و نقد نيز قرار گيرد. هر ديدگاه و عقيده اي چه بسا ، مي تواند در زمان كنوني هم داراي مزايا و در عين حال معايبي از ديدگاه شخص تحليل كننده داشته باشد.

هر شيوه و سبكي از زندگي براي اشخاص مختلف ، كاركرد هاي مثبت و منفي را همزمان مي تواند دارا باشد. در ايجا بحث بر سر درست و نادرست مطلق نيست حتي شايد بحث از حقيقت نيز نباشد بلكه صحبت بر سر چشم اندازها و ارزشها است. هر شخص در زندگي مسلما ارزشها و آرمانهايي دارد كه بر آن اساس موضوعات را سنجيده و آنها را تحليل مي كند . اولويت ارزشهاي بشري براي اشخاص يكي نيست و بنا براين سنجش آنها نيز نمي تواند به يك گونه باشد.

معيار من براي سنجش شخص ، قدرت تحليل ، ميزان صداقت و در عين حال شجاعت و وفاداري به   ايده ها و آرمانهايي است كه شخص براي بهتر كردن محيط اجتماعي خويش بكار مي برد.اين به معناي پذيرش تحليل هاي او كه مسلما متاثر از محدوديت هاي اجتماعي و تاريخي و بر مبناي اولويت ارزشهاي پذيرفته شده مي باشد ، نيست. اينكه هدف ، وسيله را توجيه مي كند برايم قابل پذيرش نيست گرچه مي توانم درك كنم كه شخص پيروي كننده در چه شرايطي به چنين نتيجه گيري رسيده است.

به همين دليل من از مبارزان چپ گراي زمان شاه بخصوص آنان كه به كارهاي فرهنگي و تحليل نيز مي پرداختند، تقدير مي كنم. گرچه باور و آرمانهاي آنان با باور من از برخي جهات بسيار متفاوت است. صداقت و شجاعت بسياري از آنها را كه دليرانه تا پاي چوبه اعدام نيز پيش رفتند ميستايم گرچه آن شيوه مبارزه را اكنون قبول ندارم. دكتر اراني برايم پژوهنده اي قابل احترام است. گرچه نقش رضا شاه را در ايجاد امنيت و آباداني اين سرزمين ناديده نمي گيرم. در نزاعي كه مشاهده مي كنم در هر دو جبهه قهرمانان و دليراني را مشاهده مي كنم كه گاه نيز با يكديگر ستيز كرده اند . گرچه هم اكنون شايد علي رغم احساس احترام ، به هيچكدامشان باور نداشته باشم.

بر اين نكته تاكيد كنم كه قصدم بت سازي و اشاعه ايده آلهاي احزاب و گروه ها نيست، گرچه تهي از آرمان گرايي نيز نيست. هدفم نشان دادن امكانات متعالي بشري است.

 

من آخر از همه ، بهسازي بشريت را وعده مي دهم. برافراشتن بت هاي جديد كار من نيست ، باشد تا بت هاي قديم بياموزند داشتن پاهاي گلي به چه بهايي تمام مي شود ! كار من بيشتر سرنگون كردن بت هاست و منظورم از بت هر نوع ايده آل است...من ايده ال را رد نمي كنم ، فقط با دستكش برشان مي دارم... (0(B2

 

ترجيح مي دهم ، شيوه من بيش از تحليلي بودن شيوه اي زيبايي شناسي باشد. از اينجهت ستايشگر دليران و مبارزان ، چه در عرصه قلم و چه در عرصه پيكار مي باشم بدون اينكه قصد موافقت و مخالفت صرف با عقايد آنها را داشته باشم. در اينصورت بسياري از آنان كه از منظر تحليل در مقابل هم قرار مي گيرند از جنبه زيبايي شناسي در كنار يكديگر مي ايستند. كار شجاعانه- فداكاري و ايثار در راه آرمانهاي بزرگ بخودي خود بيانگر توانايي هاي بالقوه انسان است. نشاندهنده قله هاي پرواز توانايي هاي بشري است.

 

4- عشق بهتر است يا خرد ؟

علم و هنر دو نياز اساسي بشر ميباشد. خرد گرايي و عشق هر دو لازمه زندگي پر محتوا است. اينكه كداميك را به ديگري ترجيح دهيم البته به اختيار خود ماست. اما من هنر را مقدم بر علم و عشق را مقدم بر خرد مي دانم. اين به معناي نفي خرد گرايي نيست بلكه نشاندهنده نقش و اهميت آنها بر غني سازي زندگي و آري گفتن به زندگي است.

گوته مي نويسد : "هر كس بايد هر روز سعي كند آواز كوچكي بشنود ، شعر خوبي بخواند ، نقاشي خوبي ببيند و اگر شد چند كلمه منطقي صحبت كند."(A)

با علم و دانش مي توان ذرات اتم را شكافت اما اينكه از شكاف اتم در جهت پيشرفت بشر استفاده شود و يا در جهت تخريب آن ،  وابسته به پرورش حس زيبايي شناسي و انساندوستي ما دارد كه چه بسا لزوما با خرد هماهنگي نداشته باشد كه آن نيز ملهم از محيط زندگاني و حساسيت شخص و تربيت اوليه ميباشد. به نظر مي رسد ما به اوج علم و تكنولوژي دست يافته ايم ، با اينحال درد ،ضعف و بي قراريهاي روحي چندان كاهش نيافته است.

هنري ثورا مي گويد : "همه اختراعات ما وسايل اصلاح شده اند براي يك هدف اصلاح نشده ."(A)

شور زندگي- دوست داشتن ديگران - تمامي ايثار و فداكاريها و مقاومت ها در طول تاريخ ملهم از پرورش همين احساسهاي هنري و زيبايي شناسي مبتني بر عشق بوده اند نه خرد محض.

جهت وضوح مثالي ذكر مي كنم: برخي از مبارزان راه آزادي در مرحله اي از زندگي خود با فشار ها و مشكلات زيادي روبرو شده اند. به زندان افتاده اند. تهديد به مرگ شده اند.شكنجه شده اند. بدور از خانواده تبعيد شده اند و بسياري نيز بدون دستيابي به آرمانهاي خويش در حاليكه بر عقيده خود پا برجا بوده اند ، به جوخه هاي اعدام سپرده شده اند. اگر افرادي را كه بر اساس اعتقادات مذهبي و يا اميد دريافت پاداش و جزا اين راه را طي كرده اند جدا كنيم به افرادي بر مي خوريم كه بدون هيچگونه انتظار پاداشي ، قدم به راه بي بازگشتي گذاشتند كه جز درد و رنج و مرگ سر انجامي نداشت.

آنان تمامي مشكلات را در راه آرماني كه آنرا درست مي انگاشتند، تحمل مي كردند. آرماني كه چه بسا زماني فرا رسد كه خود و يا فرزندانشان نيز زنده نباشند. توجه كنيد در اينجا قصد دفاع از آن عقايد و آرمانها را ندارم . زيرا بسياري از اينان در عين اشتراك در ياري رساندن به ديگران و از خود گذشتن ، آرمانهايي متفاوت و گاه متضاد و عقايد غير همساني داشته اند.

 در اينجا قصد دارم به نقش خرد يا عاطفه مبني بر عشق در انجام اين عمل بپردازم.

چه چيز باعث مي شود كه شخص در حاليكه روي صندلي فلزي نشسته كه در زير آن اجاقي روشن شده  و ذره ذره وجودش را مي سوزاند تحمل كند و لب به سخن نگشايد. اظهار ندامت نكند. نام دوستاني را كه زماني همرزمش بودند فاش نكند تا خود را از زجر و عذاب برهاند و شايد هم با طلب عفو به كنار خانواده خويش برگردد. چه عاملي باعث مي شود ضربه هاي شلاق بر كف پاي خويش را تحمل كند در حاليكه نزديك به يكساعت ضربه هاي كابل بر او فرود آمده . پاهايش همچون بالش باد كرده - سپس براي آنكه باد پايش بخوابد مجبور است تا زمانيكه شاهد شلاق خوردن رفيق همرزمش است در جا بزند و پس از آن نوبت خود اوست. كسي كه شاهد مرگ رفقا و همرزمان در روبروي چشمان خويش است. آوارگي و در بدري زن و فرزندانش را پس از مرگ خويش مجسم ميكند.

سوزن زير ناخن- كشيدن ناخنها-سوزانده شدن با آتش سيگار- آويزان شدن از پا در ساعتهاي متوالي همراه با ضربات شديد كابل بر بدن- شاهد شكنجه عزيزان خود بودن - هزاران بار آرزوي مرگ را كردن-  اما براي چه ؟ گفتن نام دوستان همرزم - امضاي يك عفو نامه- خيانت جهت رهايي خويش از چنگال عذاب دردناك كه پايانش نيز تاريكي و مرگ است ؟

باور نداريد چنين انسانهايي بوده اند. معتقديد آنها فقط در اشعار شاعران و اغراق و گزافه گويي احزاب سياسي جهت ساختن قهرمانان پوشالي ساخته و پرداخته شده اند ؟ همه آنها لب به سخن گشوده اند؟ آنچه را كه قهرماني مي ناميم وجود ندارد ؟ همه انسانها در برابر درد به زانو در مي آيند ؟

در اينكه غالبا اينگونه است شكي نيست. اما در روزگاران گذشته چنين اشخاصي بوده اند و اكنون نيز امثال آنها كم نيستند.  بسياري از كشته شدگان سال 67 كه اكنون در مجاورت قبرستان ارمني ها در جاده خاوران به خاك سپرده شده اند از آنجمله بوده اند. بسياري را كه حتي نام آنها را نمي دانيم. مابين مرگ و زندگي آنها، گاه فقط يك "آري" يا "نه" فاصله بود.

"آيا نه    يكي نه   بسنده بود     كه سرنوشت مرا بسازد؟

من      تنها فرياد زدم      نه!

من از   فرو رفتن      تن زدم

صدائي بودم من     -شكلي ميان اشكال-     و معنايي يافتم.

من بودم  و شدم      نه زان گونه كه غنچه ئي    گلي

يا ريشه ئي   كه جوانه ئي       يا يكي دانه   كه جنگلي-

راست بدان گونه    كه عامي مردي   شهيدي،   

تا آسمان براو نماز برد. (G)

 بسياري از آنان عاشق زندگي بوده اند و با اينحال بسوي مرگ شتافته اند.

نخواستند    كه بميرند،

يا از آن پيش تر كه مرده باشند

بار خفتي  بر دوش  برده باشند

لاجرم گفتند     كه

"نمي خواهيم   نميخواهيم   كه بميريم!"  (G)

 

اما بخاطر چه ؟ به كدام منظور ؟

 

نه به خاطر آفتاب   نه به خاطر حماسه

به خاطر سايه بام كوچكش

به خاطر ترانه ئي    كوچك تر از دست هاي تو

 

نه به خاطر جنگل ها  نه به خاطر دريا

به خاطر برگ    به خاطر يك قطره

روشن تر از چشم هاي تو

 

نه به خاطر ديوارها - به خاطر يك چپر

نه به خاطر همه انسان ها - به خاطر نوزاد دشمنش شايد

نه به خاطر دنيا - به خاطر خانه تو

به خاطر يقين كوچكت   كه انسان دنيائي است

 

 مي گوييد دروغ است ؟ شايعه و داستانسرايي  است ؟  اصراري ندارم كه باور كنيد. مختاريد آنگونه كه مي پنداريد فكر كنيد.نمي خواهم باعث آشفتگي فكرتان شوم. شايد ترجيح مي دهيد كودكانتان بجاي آشنايي با انسانهايي كه اهل "گفتمان" نبوده اند و جان خويش را بيهوده از دست داده اند ، به مجسمه آزادي فكر كنند - برنده گرين كارت شوند و با رقصهاي مايكل  آشنا شوند و شرح زندگي او را بخوانند. خلاصه كلام ... زندگي كنند و دور و بر چيزهاي خطرناك و بيفايده نگردند.عاقل باشند. عاقل...

اما من خود برخي از آنان را ديده ام .همان ديوانگان را . همان عاشقان را. لمس شان كرد ه ام . اشك چشمان پر مهرشان را  بر محنت ديگران ديده ام. همان چشمان دوخته بر ابديت را مي گويم. از هم آنان در باره همرزمانشان شنيد ه ام . چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب.

آيا آنها خردمند نبوده اند؟  آيا آنها دچار آرزوهاي رمانتيك ابلهانه شده بودند !  بسياري از آنها تحصيل كردگان و دانش آموزان ممتاز زمان خويش بوده اند...نويسنده - شاعر- محقق-دكتر-مهندس و ... چرا خرد خود را بكار نبسته اند ؟ آيا كار خردمندانه آن نبود كه بسياري در چنين شرايطي مي كنند ؟  خردمندانه نيست كه نام دوستان خويش را فاش كنند و عفو نامه اي بنويسند و به خانه و زندگي خويش برگردند و حداقل از عذاب روزانه و ذره ذره مردن رها شوند ؟

چرا بر ديوار زندان با قاشق غذاخوري ، كلمه "شرافت" را درج مي كردند. در چنين مواقعي آيا شرافت معنا دارد؟ آيا خردمندانه است ؟ آيا عشق به آرمانهاي انساني و بهسازي جامعه در آينده اي كه درآن حضور ندارند ارزش اين همه تحمل درد و رنج را دارد؟ مسلما اين كار خردمندانه نيست - عاشقانه است. عشق به انسانها. عشق به خويشتن- به شرافت خويش. خويش را چنان بزرگ ديدن ؟ ، آن چنان با عظمت ديدن ؟  آري... آنان كه "جدا نبود شعرشان از زندگي شان و قافيه ديگر نداشت ، جز انسان."

 

در اين زمانه بي هاي و هوي لال پرست     خوشا بحال كلاغان قيل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را        براي اينهمه ناباور خيال پرست

به شب نشيني خرچنگهاي مردابي           چگونه رقص كند ماهي زلال پرست؟

رسيده ها چه غريب و نچيده مي افتند       بپاي هرزه علفهاي باغ كال پرست

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاريست        به چشم تنگي نامردم زوال پرست

 

تقدم عشق بر خرد در اينجا متجلي مي شود. كار عاشقانه لزوما خردمندانه نيست اما عشق خود پاسخ گوي خود است- عشق همان شور نهائي انسان در اوج شادماني است. همان متعالي شدن و پرواز به فراسوي پندارها. بقول مولوي :

 

هر كرا جامه ز عشقي چاك شد      او ز حرص و جمله عيبي پاك شد

اي دواي نخوت و ناموس ما        اي تو افلاطون و جالينوس ما

شاد باش اي عشق پر سوداي ما    اي طبيب جمله علتهاي ما

جسم خاك از عشق بر افلاك شد     كوه در رقص آمد و چالاك شد

و يا آنچنان كه غزالي گفته :

بي اثر مهر چه آب و چه گل          بي نمك عشق ، چه سنگ و چه دل

نيست دل،آندل كه در او داغ نيست    لاله بي داغ ، در اين باغ نيست

آهن و سنگي كه شراري در اوست   بهتر از آن دل كه نه ياري در اوست

 

با خرد مي توان وسايلي ساخت كه با آن به سيارات سفر كرد و با عشق بناگهان كهكشانها را در آغوش گرفت. گرچه  "خرد و عشق" را دو بال لازم براي پرواز مي دانم و تعريفم از "عشق" به معناي مخالفت با "خرد"  نيست . خرد نقش متعادل كننده را دارد . با حساب و كتاب سرو كار دارد . با بررسي سود و زيان . گاه نيز نقش تشخيص عشق واقعي از هوس را . البته بدون خرد نيز خطر سقوط وجود دارد.

اما اگر ناگزير باشم از ميان دو الهه "عشق" و "خرد" يكي را انتخاب كنم ، ترجيح مي دهم عشق را بر گزينم و از بين آپولون و ديونيسوس ، ديونيسوس را انتخاب خواهم كرد.

مي گوئيد احساساتي شده ام . خير مشكل من اينست كه گرچه شايد بسيار از عشق مي گويم اما غالبا" خردمندانه عمل مي كنم. گاه آدمي بيشتر از چيزي صحبت مي كند كه كمبود آنرا حس مي كند. سخن ما گاه آشكار كننده آن چيز هايي است كه خود دارا نيستيم و خواهانش مي باشيم.

 

5- تضاد ها و وجوه مختلف يك پديده

سخن بر سر تضادها بود . لازم است اضافه كنم گاه آنچيزهايي كه ما متضاد بشمار آوريم واقعا متضاد نيستند بلكه وجوه مختلف يك پديده يا شيئ ميباشند.

هر چيز و هر پديده از هر منظر و چشم انداز داراي مزايا و معايبي مي باشد. با تغيير چشم انداز كه گاه ناشي از زمان و گاه ناشي از اصول و ارزش گذاريهاي متفاوت مي باشد، نگرش به آن پديده نيز عوض مي شود. مكعب سه بعدي را فرض كنيد كه سايه آن را روي ديوار ديده مي شود در صورتيكه بعلت محدوديت ديد قادر به ديدن شئ سه بعدي نبوده و فقط سايه مشاهده كنيم با حركت منبع نوراني ، سايه نيز دچار تغييرات اساسي مي شود در حاليكه مكعب بدون حركت باقي مانده است.

مسلما در تحليل يك پديده تاريخي و يا شخصيت بسته به اينكه تحليل را با ديدگاه چه زمانه اي و به چه منظوري و با كدام اصول پذيرفته شده انجام مي دهيم به نتايج متفاوتي مي رسيم.

بطور مثال آئين جوانمردي و پهلواني در روزگار گذشته حافظ امنيت و ناموس شهروندان بود در حاليكه با ديد امروزه چنين كاري بعهده پليس و نيروهاي انتظامي است.

زماني اكثر روشنفكران متمايل به عدالت اجتماعي تحت تاثير جو زمانه- ديكتاتوريهاي مورد پشتيباني كشورهاي كاپيتاليستي و قيامهاي ملي و مردمي كشورهاي گوناگون، لزوم مبارزه مسلحانه را تجويز مي كردند در حاليكه بر مبناي ارزشهاي اين زمان آن شيوه منسوخ و مطرود شده و گفتمان و پرورش انسانهاي متمدن و آگاه در دموكراسي ، شيوه مبارزه  با مفاسد اجتماعي شناخته مي شود.

شيوه اي كه چه بسا در شرايط بحراني ديگر بي ارزش شده و ارزشهاي جديدي مطابق شرايط زمانه جايگزين آن گردد. زيرا دموكراسي امروز نيز نتوانسته بسياري از نابرابريها و ظلمها را كاهش دهد. رسانه هاي گروهي غرب در دست عده اي محدود در جهت تبليغ شيوه سرمايه داري توليد و مصرف به تبليغ پرداخته و سعي در تحميل يك فرهنگ تك بعدي توليد و مصرف، به ساير فرهنگهاي مبتني بر تقدم انسان بر سرمايه دارد . برخي آمارها نشانده آنست كه خرافات در كشوري كه از نظر علمي پيشرفته ترين است ، بيداد مي كند.

در اينجا دموكراسي در زمان كنوني اجرائي ترين شيوه عملكرد است ولي لزوما بدون نقص و عيب نيز نيست و انتقاد از آن به معني طرفداري از ديكتاتوري نبايد باشد. انتقاد از كاستي هاي دموكراسي كنوني خود مي تواند بتدريج موجب شيوه جديدي از حكومت باشد كه در آنها انسانها اصل باشند و سرمايه در خدمت پرورش استعدادهاي شكوفا نشده انسانها بكار افتد. حال مي خواهيد اسم آنرا "سوسياليزم" بگذاريد يا "دموكراسي اصلاح شده" . بعلت همين نقصانها است كه در دوراني كه جنگ سرد بپايان رسيده هنوز بودجه نظامي آمريكا بيش از 400 ميليارد دلار ( يعني بيش از سي برابر در آمد فروش يكسال ايران ) ميباشد. در آمدي كه مي توانست در راه ايجاد اشتغال و آموزش و پرورش خلاقيتهاي علمي وهنري استعدادها بكار رود. آنچنان كه اينشتين مي نويسد :

"...اعتلاي ارادي احساس و درك اخلاقي در خارج از دايره ديانت نيز مي تواند آدميان را چنان هدايت كند كه مسائل اجتماعي را همچون فرصتهايي براي خدمت نشاط آفرين در جهت زندگي ، به شمار آورند. زيرا رفتار و كردار اخلاقي ، از ديدگاه ساده انساني ، لزوما به معناي چشم پوشي اكيد از شادمانيهاي مطلوب زندگي نيست ، بلكه علاقه مندي نوعدوستانه به نيكبختي بيشتر براي همه انسانهاست. اين استنباط بيش از همه مستلزم آن است كه هر يك از افراد جامعه فرصت داشته باشد تا موهبتهايي را كه در نهادش خفته است متجلي سازد و تكامل بخشد. تنها از اين طريق است كه فرد مي تواند به خشنودي و رضايتي كه حق اوست دست يابد ، و تنها از اين طريق است كه جامعه شكوفايي و غناي خود را متحقق خواهد كرد. زيرا هر چيز واقعا پر عظمت و الهامبخش ساخته و پرداخته افرادي است كه بتوانند آزادانه تلاش كنند. محدوديت و قيد و بند فقط تا حدي توجيه پذير است كه براي حفظ امنيت زندگي ضروري باشد."(F16)

 

مي توان به بررسي و انتقاد از عملكرد دموكراسي ها و مذاهب وايئولوژيها پرداخت و در عين حال از فداكاريهاي مردان و زنان از جان گذشته در راه آرمانهاي بشري ( بدون توجه به عقايد افراطي آنها) چه مذهبي و چه كمونيست قدرداني كرد. قدر داني از توانائي هاي بالقوه انسانهاي قابل ستايش.

زيرا كه بقول رومن رولان "انسان شرافتمند زيباترين پديده هاست" . اين انسانهاي شرافتمند محدود به حزب و گروه و عقيده و ايد ئولوژي خاصي نيستند و در كليه اقشار از آن عامي بيسواد گرفته تا تحصيل كرده روشنفكر وجود دارد همانگونه كه متضاد آنها نيز در تمام اقشار و گروهها وجود دارد.

 

6- نقش زمان در تغيير و اصلاح عقايد

حال مي خواهم به نقش زمان در تغيير و تكامل عقايد اشاره كنم. طبيعي است هنگامي كه آغاز به انديشيدن و تجزيه و تحليل كرده و با تجربيات زندگي روزمره و عواقب مطلوب و نا مطلوب رفتار هايي كه منشعب از عقايد ماست روبرو مي شويم. براساس تجربيات شخص و تجربيات تاريخي و تغيير سن در عقايد خويش تجديد نظر كرده و عقايد جديدي براساس تجربيات جديد را اخذ مي كنيم. گذشت سن نيز پسند ها را تغيير مي دهد و گاه جهت فكري را دگرگون مي كند.

انچه كه مهم است حفظ پويايي فكر و توانايي نقد مي باشد كه با گذشت زمان پخته تر و قويتر شده و عقايد استحكام و انسجام بيشتري مي يابد. مهم اينست كه تعصب را بكناري نهاده و با تفكر و نقد خويش در جهت تكميل خود همواره كوشا باشيم.

 مسلم است كه من نيز از اين امر مستثنا نيستم و بر اثرگذشت زمان مسلما عقايدم دچار تغييراتي خواهد شد كه در نوشته ها و يا انتخاب قطعات موثر خواهد بود.

شرط پويائي آنست كه وابسته به اعتقادات گذشته خويش نباشيم و بتوانيم با اندوختن تجربيات و تفكر آنها را كامل تر نماييم. حكايتي در باره ژان پل سارتر فيلسوف اگزيستانسياليسم به روشني گوياي اين موضوع است.

مي گويند هنگامي كه در دانشگاه مشغول تدريس بود نظر و دانشجويان را مي پرسد. يكي از دانشجويان پاسخي را ارائه مي كند كه سارتر نمي پذيرد. دانشجو با اعتراض بيان مي كند كه استاد اين سخني است كه خود شما در كتابتان نوشته ايد. سارتر از دانشجو درخواست مي كند كه كتاب را ببيند. با مشاهده كتاب ، تاريخ چاپ كتاب را به دانشجويان نشان داده و متذكر مي شود كه اين عقيده اي بود كه زمان انتشار اين كتاب داشته ام. هم اكنون چندين سال از آن تاريخ مي گذرد و در نقد،آن عقيده را رد كرده ام.

ويتگنشتاين نيز مدتي پس از ارائه نظريه خود در باره فلسفه زبان ، كتابي در نقد آن نگاشت و با ارائه نظريه جديد ، نظريه قبلي خود را نفي كرد.

 

7- شيوه نقد عقايد

اما در رابطه با نقد ساير عقايد چگونه بايد رفتار كرد ؟

بسياري از منتقدان مذاهب و ايدئولوژي را ديده ايم كه ماهيت خود را با ضديت با آن عقيده تعريف مي كنند. به عبارت ديگر عقايد آنها فقط جنبه واكنشي و نفي ديگر عقايد را دارد. گرچه منتقد بودن بجاي خود لازم است و نه گفتن و تخريب از شرايط اوليه ساختن بناي جديد است، اما ماندن در اين مرحله سطح فكر ما را در حد واكنش به ساير عقايد فرو خواهد كاست.

نيچه در اينباره چنين مي نويسد:

"تدبير ديگر فراست زيركانه و دفاع از خود اين است كه تا حد امكان كمتر واكنش نشان دهيم و از اوضاع و شرايطي كه وادرمان مي كند آزادي و ابتكار خود را به نوعي معلق بگذاريم و به يك عامل صرفا واكنشي تبديل شويم ، دوري كنيم..."(B 72)

 

ماركس در جايي ضمن انتقاد از شيوه واكنشي چنين نوشت :

"...من عقيده خود را بي پرده در باره نقائص نوشته ها شان كه آزادي خود را نه به معناي داشتن محتوايي مستقل و عميق كه در هرزه درايي ، اداي كلاه نمدي ها را در آوردن و بي خيال بودن ميدانند بيان كردم. از آنها خواستم استدلال هاي مبهم نياورند و جملات پر طمطراق و فخر فروشانه و خودپسندانه ننويسند و قاطع تر باشند و توجه بيشتري به وضع واقعي امور و كسب دانش عميق تر و تخصصي تر و اگاهانه مبذول دارند. خاطر نشان كردم كه وارد كردن قاچاقي دكترين كمونيستي و سوسياليستي ...را در نقد هاي نمايشي بي اهميت و غيره نامناسب كه غير اخلاقي مي دانم و در صورتيكه بخواهند كمونيسم را مطرح كنند ، بايد بحثي كاملا متفاوت و همه جانبه در مورد آن داشته باشند... و بالاخره اين موضوع را عنوان كردم كه اگر بخواهند از فلسفه صحبت كنند ، بايد كمتر از عنوان پوچ "لامذهبي" استفاده كنند ( كه آدم را به ياد كودكاني مي اندازد كه مي خواهند به شما اطمينان دهند از لولو خرخره نمي ترسند )  و به جاي آن بايد محتواي فلسفه را به مردم معرفي كنند. همين و همين " ((C116

 

من همواره سعي كرده ام ضمن ارائه انتقاد ها با رعايت اصول ادب و احترام به شخصيتهاي خلاق و بنيان گزار ، شيوه نگرش خود را به جهان از منظر علم و فلسفه بنمايانم. به عبارت ديگر سعي كرده ام   ضمن ارائه تصوير هرچه واضح تر از نظر گاه خويش و ارائه شيوه نگرش متفاوت به جهان ، به نقد ساير عقايد از آن منظر بپردازم .

 

"...و آن رذيلت طرار و گشاده رو ، يعني ادب را ، به همنشيني برگزيدن ، و خداوندگار چهار فضيلت خويش بودن ، يعني دليري و درون بيني و همدلي و تنهايي..." (D-284)

 

سعي كرده ام حتي الا مكان نقد من نه نتيجه واكنش بلكه كنشي حاصل از عقايد مستقل باشد.

خرد و عشق در قالب "دانش و هنر" دو ارزشي است كه انسان هاي آرماني من بدور از توسل به نيرو هاي ماوراالطبيعه ، در جستجوي آنند. آنچنان كه اينشتين مي گفت :

 " گرانبهاترين چيز در چشم انداز زندگي بشري از نظر من دولت نيست، بلكه انسانهاي خلاق و باشخصيتند كه هنگام جهل و بيحسي اجتماع ، مظهر بزرگترين تغييرات و منبع پر بركت ترين الهامات مي شوند."  (E22)

"ارزش يك فرد در اجتماع آنقدر است كه عقيده و افكار و عملش ، زندگي افراد ديگر را بسوي تعالي و ترقي راهبري مي نمايد." (E29)

 

8- چرا وبلاگ مي نويسم ؟

 حال به بررسي سوالاتي كه در ابتداي مقاله مطرح كرد ه ام مي پردازم.

اصولا" بسياري از وبلاگ نويسان پس از چندي از نوشتن خسته شده و آنرا نوعي اتلاف وقت دانسته و رها مي كنند . شايد آنچنان كه انتظار داشتند نوشته هايشان مورد استقبال قرار نگرفته و يا ترجيح دادند بجاي نوشتن به كسب در آمد معاش بپردازند و يا وقت بيشتري را صرف مطالعه نمايند. و...

در زير برخي از دلايل وبلاگ نويسان كه براي توقف وبلاگ نويسي خود ارائه كرده اند، آورده ام.

 

- هيچ دليلی برای اين همه نوشتن نمی‌يابم... نمی‌دانم اين حرف‌ها به چه دردی می‌خورند... با چيزهای ديگری به بازی مشغولم... شايد نوبت من تمام شده باشد! و بايد دور را به کسان ديگری داد...

- راستش نمی‌دانم که منظور از نوشتن آيا نشان دادن توانايی‌های خود است يا عرضه کردن تخيلات خود که از جانمان بر می‌آيد؟! اگر پاسخ اول صحيح باشد من نيازی به اين کار ندارم و اگر دومی صحيح باشد انسان‌ها هيچ نيازی به تخيلات همديگر برای زند‌گی ندارند ...

- در طی اين مدت هر چه سعی کردم نتوانستم توجيهی قانع کننده برای خلق و ادامه حيات آن، پيدا کنم. من واقعا نمی دانم که چرا بايد وبلاگ داشته باشم و عقايد خودم را از اين طريق با شما در ميان بگذارم... 

- واقعيت آن است که ما فرصت زيادی برای کسب معرفت و فضيلت  نداريم. و اين وبلاگ، علاوه بر آنکه وقت زيادی از من می گرفت، به دغدغه ای آزارنده برايم بدل شده بود...

-  ... احساس کردم که اصلا اين کاره نيستم...

- ... کنجکاوی ... من اساسا دوست دارم که در هر مقوله جديد و جذابی سرک بکشم و آنرا تجربه کنم. "وبلاگ نويسی" هم برای من از جمله همين مقولات بود و حالا که آنرا تجربه کرده ام و فهميدم که يک وبلاگ داشتن، چه حسی دارد، ديگر هيچ جذابيت و انگيزه ای برای ادامه کار ندارم.  

 

اما آيا اين كار براي من راضي كننده بود ؟ پاسخم اينست بله.

چه انتظاري داشتم ؟ آيا انتظارات من بر آورد شد ؟

در پاسخ بايد بگويم انتظار خاصي از كسي نداشتم كه از نيافتن آن نااميد شوم. هنوز نوشتن برايم يك نياز دروني بوده و هست.(البته  منظورم بي هدفي نيست )

اما هدفم از وقت گذاشتن براي نوشتن يا جمع آوري مطالب چيست ؟ و آيا ادامه نوشتن فايده دارد؟

شايد تعجب كنيد. اما مايلم سوال را اينگونه مطرح كنم. به چه دليل ننويسم ؟

اگر منظور از فايده و سود ، اهداف مادي است كه مسلما براساس آن تعريف اينكار كاملا بيفايده است.اما اگر منظور از فايده ، ارضاي نياز هاي دروني كنجكاوي و جستجو و تفكر و احساس رشد و معنا يابي باشد حداقل براي خودم داراي فايده بود!

اصولا قصد من از نوشتن ، برخلاف برخي از وبلاگ نويسان ، قانع كردن ديگران به آنچه كه خود به آن معتقدم، نيست. شايد من بيشتر براي خود و كساني كه تجربيات همساني داشته اند مي نويسم. در طي دوران نوشتن بود كه ملزم شدم با يك حس انظباط دروني به كاوش مداوم و يادگيري و تفكرو تحقيق بپردازم و آنچه را كه در درون من مي گذرد بصورت نوشتار در روبروي خود ببينم. از اين طريق من خود را بهتر مي شناسم بخصوص كه از نظرات ساير عزيزان خواننده نيز بهره مند مي شوم. به همين دليل است كه فعلا  بيش از آنكه در بحث هاي جمعي و اظهار نظرها شركت كنم بيشتر مايلم آنچه را كه ياد مي گيرم يا ميدانم بنگارم.

بسياري از توصيه هايي كه در متن هاي منتخب مشاهده مي كنيد در واقع تذكري به خودم مي باشد. نوشتن آنها مرا بيشتر ملزم به رعايت آنها مي كند و بطور محسوس در طي اين يكسال بر طرز نگرش و احساسات من تاثير گذار بوده است.

براي خواننده ممكن است اين سوال پيش آيد كه اگر نمي خواهم ديگران را به عقايد خود در آورم و اگر بيشتر صرف مرتب كردن آنچه را كه در ذهن من مي گذرد دارم ، پس به چه دليل آنرا در معرض نمايش عموم مي گذارم و از ديگران نظر مي خواهم.  دلايلي دارم كه مهمترين آنها عبارتند از :

 

1- آنچه را كه قصد دارم ارائه كنم نه فقط ديد گاههاي من بلكه شيوه نويني از نگريستن است. نگريستن به جهان از منظر علم و به انسان از منظر زيبايي شناسي و هنر. شناسايي و بدور افكندن سنت هاي ناخود آگاه پذيرفته شده - پيش فرضهاي قطعي فرض شده و اطاعت محض.داشتن نوعي شرارت فكري در مخالفت با هرگونه پذيرش بي چون و چرا. سرك كشيدن بدرون مناطق ممنوعه و شك كردن در هر آنچه شك كردني است و ديدن از منظري ديگر بجز آنچه همگان مي بينند زيرا من نيز معتقدم :

"مخالفت كردن و پرت رفتن و ناباوري شادمانه و لذت ريشخند كردن ، نشانه هاي سلامتند: هر چه بي چون و چراست از مقوله بيماري است."(D-154)

دوري از هر آنچه نا اميد كننده است. جستجوي شادي بدور از هرزه درآيي و لذت گرايي محض. نگريستن به خود با احترام هرچه بيشتر و اعتقاد به اينكه "انسان شريف، زيباترين پديده هاست."

نگرشي كه متكي بر موجودات موهوم خيالي نيست اما در عين حال از خيال نيز تهي نيست.

به پاداش و جزا نظر ندارد و اعمال خويش را دليرانه بر مي گزيند و انتظار پاداشي جز رضايت و تائيد خويشتن ندارد.با غرور زيستن و سربلند ماندن در بدترين شرايط، وخويش را به مقتضيات زمانه نفروختن و گردن را سر افراز نگاه داشتن در بدترين شرايط و لبخند را نيز همچنين.

خلاصه نماياندن والايي . اما والايي چيست ؟

"  واژه "والا" امروزه براي ما چه معنا دارد ؟ در زير اين آسمان گرفته سنگين آغاز غوغا سالاري كه همه چيز را تيره و تار و سربگون مي كند ، از چه راه مي توان به وجود انسان والا پي برد ، از چه راه مي توان او را شناخت ؟ آنچه وجود او را ثابت مي كند كرده هاي او نيست زيرا كرده ها معنا هاي گوناگون دارند  و بيخ و بنشان همواره دست نيافتني است- "آثار او هم نيست. امروزه در ميان هنرمندان و دانشوران چه بسيار مي توان يافت كساني را كه در آثارشان پرده از شوق ژرفشان به انچه والاست بر مي دارند ، اما درست همين نياز به آنچه والاست ، خود از بيخ و بن چيزي بجز نياز هاي روان والاست و همانا نشانه اي گويا و خطرناك از نبود آن است. با دوباره پيش كشيدن يك اصل كهن ديني به معنائي تازه و ژرفتر ، مي توان گفت كه آنچه اينجا تعيين كننده است و سلسله مراتب را معين مي كند ، ايمان است نه آثار : آن يقين بنيادي كه روان والا به خويش دارد ، آن چيزي كه نه جستني است نه يافتني و چه بسا نه گم كردني. روان والا به خود احترام مي گذارد." (D-287)

 

من به انسانها فراتر از تعلق خاطر و ايدئولوژي آنها مي نگرم.

در جنگ هاي تاريخي در كليه طبقات و رده ها انسانهاي شريف و صادقي بودند كه جهت اعتلاي انسانها چه بسا رو در روي يكديگر قرار گرفتند. من از نظر گاه زيبايي شناسي بر مبناي صداقت و شرافت هر دو طرف را مي ستايم ، گرچه لزوما با آنها موافق نباشم.

بايد ياد بگيريم كه دشمنان خويش را نيز دوست بداريم. در ميان آنها نيز انسانهاي بزرگي يافت مي شوند. نبايد آنها را تحقير كنيم زيرا تحقير آنها ، تحقير ماست كه خويش را در مقابله با آنها قرار داده ايم. نيچه مي نويسد :

"... به همان اندازه كه شور تهاجم الزاما وابسته نيروست ، حس انتقام و كينه توزي وابسته ضعف است... نخستين شرط يك جنگ تن به تن شرافتمند ، برابري در مقابل دشمن است. آنجا كه تحقير مي كنيم نمي توانيم بجنگيم ، آنجا كه فرمان ميرانيم ، آنجا كه چيزي را پايين تر از خود مي بينيم ، نبايد بجنگيم ، راه و روش جنگي من در چهار اصل خلاصه مي شود :

 يكم اين كه من فقط به چيز هاي پيروزمند حمله مي كنم و اگر لازم باشد ، صبر مي كنم تا پيروز شوند.

دوم اين كه فقط آنگاه به چيزي حمله مي كنم كه بدانم هيچ متحدي ندارم ، تك وتنها هستم و تنها خودم را به خطر مي اندازم...

سوم اين كه من هرگز به اشخاص حمله نمي كنم ، من شخص را فقط به عنوان ذره بيني به كار مي گيرم كه با آن بشود يك وضعيت بحراني عمومي را كه نهان و به سختي دريافتني است ، قابل رويت كنم...

چهارم اين كه من فقط به چيز هايي حمله مي كنم كه از اختلافات شخصي مبرا باشند و هيچگونه پيش-زمينه تجارب تلخ شخصي در آنها نباشد. در عوض ، حمله كردن براي من نشانه نيك خواهي ، و حتي در مواردي گواه قدر شناسي است. من وقتي نام خود را به چيزي يا كسي وصل مي كنم- اين كه له يا عليه او باشد چندان مهم نيست- يعني براي آن چيزي يا آن كس حرمت و امتياز قائلم...(B44)

 

در ضمن ، در گزينش هاي خويش ، بيش از آنكه مستقيما قصد القا مطلبي را داشته باشم مقصودم آنست كه خواننده را به تفكر و تعمق وا دارم. به آثار افلاطون كه پدر فلسفه ناميده شده بنگريد.  بسياري از ديالوگها به يك نتيجه قطعي نمي رسد بلكه مباحثي است كه از جهات مختلف به آن نگريسته شده و خواننده را وادار مي كند خود در اين مباحثات شركت نمايد و انديشيدن را تمرين كند.

من  در بسياري از موارد تا آنجا كه ممكن است ، بخش هايي از چيزي را كه مي خواهم بگويم در لابلاي گزيده ها مخفي مي كنم تا خوانندگان خود تلاش كنند كه از موضوع سر در بياورند.

خلاصه كنم : جستجوي دانش و زيبايي و تشويق ديگران به اينگونه نگرش يكي از اهداف من است.

حال اينكه اين شيوه ثمري داشته باشد يا نه برايم چندان مهم نيست زيرا احساس ميكنم آنچه را مي توانستم در حد توانم به انجام رساندم و انتظاري نيز ندارم.

 

2- يافتن دوستاني كه در عين تشويق ، منتقد نيز باشند تا نظر گاه خويش را تا حد امكان كامل كرده و نقائص و تضاد هاي آنرا درك كنم. زيرا معتقدم نمي توان كسي را به اصول مورد قبول خود باور مند كرد اما مي توان تضاد ها و تناقض هاي استدلالي بر مبناي اصول پذيرفته شده را به شخص نماياند و او را وادار به تجديد نظر در نتايج و يا اصول مورد قبو لش كرد.اصولي را كه بصورت پيش فرض و ناخودآگاه پذيرفته مي شود.با در نظر داشتن اين نكته كه گاه :

آدمي با اصول خود مي خواهد عادتهاي خود را زير چنگ آورد يا توجيه كند يا محترم دارد يا سرزنش كند يا پنهان كند : دو تن با اصولي همانند چه بسا در پي چيزي بكل ناهمانند. (D-77)

 

3- هدف ديگرم افزايش مطالب غني به زبان فارسي در اينترنت است. متاسفانه تاكنون كوشش سيستماتيكي براي انتقال معلومات و داده ها و كتابهاي ترجمه شده بزبان فارسي در اينترنت انجام نشده است. كافي است در جستجو گر كلمه اي انگليسي تايپ كنيد تا بتوانيد به هزاران سايت در آن زمينه دسترسي پيدا كنيد. ولي متاسفانه اين امر در زبان فارسي چندان قابل استفاده نيست. گرچه وجود وبلاگها، بسيار به اين امر كمك كرده اما با توجه به اينكه اكثر وبلاگها فقط به شرح خاطرات روزانه و تحليلهاي سياسي و ساير امور روزمره و عقايد شخصي مي پردازد . لذا بعنوان منبعي براي پژوهشهاي علمي و فلسفي چندان قابل استفاده نيست. كمبود سايتهاي علمي و فلسفي كه در آن ترجمه مقالات و كتابهاي معتبر ارائه شده باشد ، بسيار اندك است. اكثر كتابها نيز با فرمت PDF يا بصورت تصويري ارائه شده است كه براي پژوهنده قابل جستجو و يا كپي از متن جهت استفاده از آن در ساير مقالات نيست.

با گسترش فونت يونيكد و قرار گرفتن زبان فارسي در ويندوزها و استاندارد شدن آن ، تصميم گرفتم تا حد امكان مطالب منتخب علمي و فلسفي و روانشناسي را كه براي اكثر افراد قابل استفاده است و قابل جستجو و كپي برداري نيز باشد در اينترنت قرار دهم. همچنين قصد دارم برخي از كتابهاي مورد علاقه خود را ، پس از تايپ ، در ضميمه جديدي با عنوان "كتابخانه آرمان" ارائه كنم كه بتدريج متن كامل كتابها و يا قسمتهاي مهم آنها در بر خواهد داشت.

البته در اينكار سعي خواهم كرد كه از ارائه كتابهاي تازه منتشر شده بطور كامل خود داري كنم تا حقوق مترجم آن محفوظ بماند و خواننده را از مراجعه به اصل كتاب بي نياز نكند. كتابهايي كه بطور كامل ارائه مي كنم نيز با توجه به موضوع آن بگونه اي است كه خواندن تمام متن آن در اينترنت چندان رضايت بخش نخواهد بود اما بعنوان منبعي جهت جستجو براساس كلمات و يا استفاده قسمتي از آنها در ساير مقالات مطلوب خواهد بود . براي اينكار ابتدا از مجموعه كتابهاي فيلسوف مورد علاقه ام "فردريك نيچه" شروع خواهم كرد. پيشنهاد مي كنم تمام علاقمندان به گسترش فرهنگ و دانش در ميان جوانان ، مقداري از زمان و هزينه خود را صرف انجام كارهاي مشابه نمايند.

بطور خلاصه احساس مي كنم با ادامه اينكار نه تنها خويش را غني تر مي كنم بلكه با افزودن مطالب غني ، ديگران را نيز دعوت به انديشيدن مي كنم. نوشته هاي ارائه شده حتي اگر يك جمله آن خواننده آن را تشويق به انديشيدن بيشتر كند برايم دلپذير و خوشحال كننده خواهد بود.

با تشكر از كليه دوستاني كه در اين مدت از همراهي و نظرات آنها استفاده فراوان بردم.

 

                       

برخي منابع نقل قولها :

A

شيوه زنگي هندو (سروپالي رادا كريشنان-ترجمه  حسيني آهي دشتي)

B

اينك آن انسان ( نيچه - ترجمه بهروز صفدري - نشر فكر روز- 191 صفحه)

C

كارل ماركس ( دكتر مرتضي محيط -بخش اول - نشر اختران-501صفحه+ض)

D

فراسوي نيك و بد (نيچه-ترجمه داريوش آشوري-نشر خوارزمي-چاپ دوم-296صفحه)

E

دنيايي كه من ميبينم (اينشتين - ترجمه :فريدون سالكي -186 صفحه )

F

حاصل عمر (اينشتين -ترجمه ناصر موفقيان-شركت انتشارات انقلاب اسلامي-چاپ اول-228 صفحه)

G

كاشفان فروتن شوكران (شاملو)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385  |