تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



 

اگر در رابطه ای دو نفر با هم یكی شوند ، نتیجه نهایی دو « نیمه آدم » خواهد بود .

 

ترك آشیانه روانی یكی از گرفتاریهای مشكل زندگی است . غول وابستگی از راههای بشماری در زندگی شما دخالت می كند ، و قطع ید كامل آن نیز به سبب وجود افراد زیادی ، كه از وابستگی روانی دیگری بهره می برند ، بسی مشكل تر می شود . استقلال روانی یعنی رهایی كامل از روابط اجباری ، رهایی از رفتارهایی كه منشأ وجودی آنها دیگران هستند ؛ یعنی رها شدن از كارهایی كه در صورت نبودن روابط اجباری خاص ، تصمیم به انجام آنها نمی گرفتید . ترك آشیانه بخصوص به این دلیل مشكل است كه جامعه به ما می آموزد تا توقعات و انتظاراتی را در روابط ویژه با والدین ، فرزندان ، صاحبان قدرت و عزیزان خود ، برآورده سازیم .

ترك آشیانه یعنی خویشتن شدن ، به میل خود زیستن ، و انتخاب هر رفتار و كرداری كه دوست دارید . ترك آشیانه به هیچ وجه معنای گریختن و قطع تمامی روابط را نمی دهد . اگر از معاشرت با كسی لذت می برید ، و در هدفها و مقاصد شما خللی بوجود نمی آورد ، مختارید كه آنرا گرامی دارید و تغییرش ندهید . به عكس ، وابستگی روانی به این معنی است كه شما ارتباطاتی دارید كه انتخاب و اختیاری در آنها نیست ، روابطی كه در آن مجبورید چیزی باشید كه نمی خواهید باشید ، و از كارهایی كه در این رابطه مجبور می شوید بكنید بدتان می آید . اصل و اساس این نقطه ضعف همین است ، و با تأییدطلبی كه در فصل سوم مورد بحث قرار گرفت شبیه و نزدیك است . اگر رابطه ای را قلباً‌ می خواهید و دوست دارید ، این رابطه ناسالم نیست . اما اگر به ایجاد  رابطه ای احساس نیاز می كنید ، یا اجباراً به آن تن داده اید ، و در نتیجه احساس دل آزاری و نفرت نسبت به آن رابطه دارید ، گرفتار نقطه ضعف خود تخریبی شده اید . در اینجا مشكل اصلی موضوع اجبار در رابطه است ، نه خود رابطه . هر تكلیف اجباری موجد احساس تقصیر و وابستگی است ، در حالیكه انتخاب آزاد موجب علاقه و وارستگی می شود . در حالت وابستگی روانی هیچ اختیاری وجود ندارد ، در نتیجه همیشه خشم و نفرت و ناراحتی پدید می آید .

آزادی و استقلال روانی مستلزم بی نیازی از دیگران است . مقصودم نخواستن دیگران نیست بلكه احتیاج نداشتن به آنهاست . لحظه ای كه نیاز داشته باشید . آسیب پذیر می شوید ، برده می شوید . اگر كسی را كه دوست دارید شما را ترك كند ، یا تغییر رأی دهد ، یا بمیرد ، شما بسوی ركود ، از پا افتادگی ، یا حتی مرگ رانده خواهید شد . فرهنگ جامعه ما به ما می آموزد تا به انبوهی از اشخاص چه والدین و چه دیگران ، وابسته روانی باشیم و در بسیاری از روابط كه برایمان اهمیت دارند ، با دهان باز توقع تكه استخوانی هم بكنیم . تا زمانی كه احساس می كنید برای حفظ رابطه ای مجبورید كاری را انجام دهید كه از شما انتظار می رود ولی انجام آن كار شما را دل آزرده می سازد ، یا به سبب انجام ندادن آن احساس گناه می كنید ، بدانید كه گرفتار این نقطه ضعف هستید و باید در مورد آن كاری بكنید .

حذف وابستگی از خانواده آغاز می شود ، از نحوه رفتاری كه والدین شما در كودكی با شما می كردند ، و تغییر رفتاری كه امروز با فرزندان خود دارید . ببینید در حال حاضر چقدر جملات مربوط به وابستگی روانی در سر شما فرو كرده اند ؟ و چه تعداد از آنها را بر فرزندان خود تحمیل می نمایید ؟

 

دام وابستگی در پرورش كودكان و در خانواده

“ والت دیسنی ” چند سال پیش فیلم فوق العاده ای تهیه كرد بنام “ سرزمین خرسها ” . در این فیلم شیوه رفتار مادر با دو بچه خرس را در چند ماه اول زندگی زیر نظر گرفته و آن را نشان می داد . خرس مادر به بچه ها آموخت كه چگونه شكار كنند ، كمین كنند ، از درخت بالا بروند ، و چگونه در برابر خطر از خود محافظت نمایند . آنگاه یكروز مادر به دلایل غریزی تشخیص داد كه وقت ترك كردن بچه ها است . بچه ها را واداشت تا از درختی بالا بروند و بدون اینكه حتی به پشت سر خود نگاه كند آنها را ترك كرد . برای همیشه ! خرس مادر تشخیص داده بود كه كلیه مسئولیتها و وظایف مادری را بجا آورده است . سعی نكرد بچه ها را وادار كند كه هر یكشنبه در میان از او دیدار كنند . آنها را متهم به ناسپاسی نكرد ، و و نیز تهدید به اینكه اگر او را ناامید سازند دچار حمله عصبی خواهد شد . فقط آنها را گذاشت تا به دنبال زندگی خود بروند . در سراسر دنیای حیوانات ، پدر و مادر بودن به این معنی است كه به فرزندان مهارتها و فنون لازم برای مستقل بودن را بیاموزند و آنگاه آنها را به حال خودشان واگذارند. در ما انسانها هم غرایز به همانگونه است ، ما هم می خواهیم مستقل باشیم ، اما نیاز عصبی به مالكیت و زندگی از خلال فرزندان ظاهراً غالب است ، و هدف از پرورش كودك به صورت موجودی آزاد و مستقل ، به پرورش كودك برای آویختن به او ، انحراف پیدا كرده است .

شما برای فرزندانتان چه می خواهید ؟ آیا نمی خواهید بامنتهای عزت نفس و اعتماد به خود ، رها از عصبیت ، موفق و خوشبخت باشند ؟ البته كه می خواهید . اما چگونه می خواهید به چنین هدفی نایل شوید ؟ تنها راهش این است كه خودتان نیز اینچنین باشید . بچه ها عیناً رفتارهای شما را می آموزند . اگر در زندگی خود پر از احساس تقصیر و كمبود هستید ، اما به فرزندانتان  می گویید نباشند ، گندم نمای جو فروشید . وقتی ارزش و احترام ناچیزی برای خود قایل هستید ، به فرزندان خود نیز یاد می دهید تا همین برداشت را نسبت به خودشان داشته باشند . و بارزتر از این ، اگر برای فرزندان خود اهمیتی بیشتر از اهمیت خویش قایل شوید ، به آنها كمكی نكرده اید ؛ فقط به آنان یاد داده اید دیگران را جلوتر قرار دهند و خود جای عقب را اشغال نمایند ، و مثبت و سازنده نباشند . خیلی مضحك است ! شما نمی توانید اعتماد به نفس را بسته بندی شده به دست فرزندان خود بدهید ، آنها باید ببینند شما زندگی خودتان را با اعتماد به نفس می گذرانید تا همانگونه پرورش یابند . تنها به این طریق كه خود را مهمتر از دیگران بدانید و همیشه خود را فدای فرزندانتان نكنید ، می توانید به آنها بیاموزید كه به خویشتن اعتماد و اعتقاد داشته باشند . اگر نمونه فداكاری باشید ، چنین رفتاری را به آنها نیز انتقال خواهید داد . فدا كردن چه معنایی دارد ؟ فداكاری معنی است كه دیگران را مقدم بر خود قرار دهید ، خودتان را دوست نداشته باشید ، در طلب تأیید دیگران باشید ، و مابقی رفتارهای اشتباه آمیز و بیمارگونه را داشته باشید . كمك به دیگران قابل تحسین است ، اما اگر به بهای فدا كردن خود باشد ، تنها نتیجه ای كه از این كار عاید می شود این است كه به دیگران نیز همین اعمال نفرت بار را می آموزید .

 بچه ها از همان آغاز می خواهند خودشان كارهایی را انجام دهند . « من خودم می توانم اینكار را بكنم .» ، « نگاه كن مامان ، من می توانم این كار را بدون كمك انجام دهم .» « من خودم غذا می خورم . »  نشانه ها در پی هم از سوی بچه نشان داده می شوند . با وجودیكه در آن سالهای اولیه كودك نیاز زیادی به وابستگی دارد ، میل غریزی به استقلال نیز از همان روزهای اول در او دیده می شود .

“ ركسان ” چهار ساله هر وقت كه آسیبی می بیند ، یا نیاز به گونه ای حمایت عاطفی دارد ، نزد پدر و مادر خود می آید . در هشت تا ده سالگی روحیه و شخصیت خود را نشان می دهد . در این سنین در حالیكه می خواهد دختر بزرگی به نظر بیاید ( « خودم دكمه های كتم را می بندم .» ) ، حمایت پدر و مادر مهربانی را نیز خواستار است . ( « نگاه كن مامان ، زانویم خراشیده شده و دارد خون می آید .») تصور و نظر “ ركسان ” نسبت به خویش ، با نظری كه پدر و مادر و سایر افراد مهم زندگی وی نسبت به او دارند شكل می گیرد . ناگهان “ ركسان ” چهارده ساله می شود . یكروز گریه كنان به خانه می آید زیرا با دوستش دعوایش شده ، به اطاقش می رود و در را پشت سر خود به هم می زند . مامان بالا می آید و با رویه همیشه نگران خودش از دخترش می خواهد كه با هم صحبت كنند . اما “ ركسان ” با لحن قاطع و مصممی می گوید : « نمی خواهم راجع به این موضوع صحبت كنم ، خواهش می كنم تنهایم بگذارید .» مادر بجای اینكه بفهمد كه این صحنه كوچك گواه بر این است كه او مادر خوبی بوده است ، و “ ركسان ” كوچولو همیشه همه مشكلات خود را به مادرش می گفته ، حالا خودش می خواهد با آنها مقابله نماید ، ( استقلال عاطفی و احساسی ) ، پریشان و مضطرب می شود . او حاضر نیست دست از سر دخترش بردارد و بگذارد “ ركسان ” مشكل خویش را به طریق مستقل خودش حل كند . هنوز “ ركسان ” را همان بچه كوچولویی می بیند كه چند وقت پیش بود . اما اگر مادر اصرار كند و موضوع را به زور دنبال نماید ، نفرت و آزردگی نسبت به خود در “ ركسان ” به وجود خواهد آورد .

تمایل فرزندان به بیرون رفتن از آشیانه قوی است ، لیكن چنانچه احساس مالكیت و فداكاری به صورت روغن موتور ماشین خانواده درآمده باشد ، عمل طبیعی ترك آشیانه به صورت یك بحران درمی آید . ترك آشیانه در محیط سالم روانی نه مستلزم بحران و نه مایه ایجاد آشوب و غوغا است، بلكه نتیجه طبیعی یك زندگی سازنده و مثبت است ؛ اما زمانیكه با احساس و تقصیر ترس از ناامید كردن پدر و مادر آلوده شود ، آثار آن در طول زندگی باقی می ماند ، تاجایی كه گاهی روابط زناشویی بجای رابطه مشترك میان دو فرد مساوی ، به شكل روابط والدین و فرزندان  درمی آید .

در اینصورت چه به عنوان پدر و مادر ، چه به عنوان فرزند ، باید هدفهای خود را در برقراری یك رابطه بارور و سازنده اكنونی با فرزندان یا والدین خود مشخص كنید . یقیناً خانواده واحد مهمی در جریان رشد كودك است ، اما نباید به صورت یك واحد دایمی در آید ، و نباید زمانی كه اعضای مختلف خانواده در جهت استقلال عاطفی و احساسی خویش قدم برمی دارند ، مایه ایجاد احساس گناه و بیماری عصبی شود . ممكنست شنیده باشید كه پدر و مادرها می گویند : « من حق دارم فرزندم را آنطور كه می خواهم بار بیاورم .» اما ببینید حاصل چنین برداشت آمرانه و  سلطه جویانه چه می شود ؟ نفرت ، آزردگی ، غضب و احساس مداوم تقصیر ، هنگامی كه بچه بزرگ می شود . اگر روابط والدین ـ فرزندانی را كه بارور و سازنده و خالی از اجبار و تكلیف و شرط است بررسی كنید ، به پدرها و مادرهایی بر خواهید خورد كه با فرزندان خود همانند دوست رفتار می كنند . اگر كودك سس را روی میز بریزد طبق روال رایج به او نمی گویند « چرا مواظب رفتارت نیستی ؟ یا تو خیلی بی عرضه ای ؟» بلكه واكنشی را خواهید دید كه انسان در برابر دوستی كه چیزی را میریزد نشان می دهد :« آیا می توانم كمكی بكنم ؟» هیچ تحقیر نمی كنند و به عذر مالك بچه بودن ، سرزنش و ناسرا بر سر او نمی بارند ، بلكه برای شخصیت كودك احترام قایل می شوند . همچنین خواهید دید كه والدین لایق بجای ایجاد وابستگی در فرزندان خود احساس استقلال بوجود می آد و در برابر تمایل طبیعی آنها به مستقل بودن ، جنجال بپا نمی كنند .

 

تفاوتهایی میان خانواده هایی كه استقلال شخصیت به فرزندان خود می دهند با آنهایی كه وابستگی را ارج می نهند .

در خانواده هایكه به استقلال شخصیت توجه دارند ؛ هر حركت كودك به سوی داشتن شخصیت مستقل امری طبیعی و عادی تلقی می شود ، نه به عنوان ایستادگی در برابر قدرت والدین . چسبیدن و نیاز داشتن تأیید نمی شود . از فرزندان نمی خواهند كه تنها به دلیل عضو خانواده بودن همیشه تابع و مطیع باشند . در نتیجه اعضاء خانواده احساس می كنند كه قلباً‌ می خواهند با هم باش د و هیچ تكلیف و اجباری در با هم بودن نیست . در این خانواده ها حق خلوت و تنهایی نیز مورد احترام است واز اعضاء به اجبار خواسته نمی شود كه در همه موارد با یكدیگر شریك باشند . زن ورای مادر و همسر بودن زندگی خود را نیز دارد . بجای اینكه برای فرزندان خود از خلال آنها زندگی كند ، نمونه یك زندگی مثبت و مؤثر را به آنها ارائه می دهد . والدین احساس می كنند كه شادی آنها برتر و مهمتر است ، زیرا بدون آن هیچگونه همآهنگی در خانواده ایجاد نخواهد شد . باین ترتیب پدر و مادر می توانند گاهی اوقات بدون فرزندان خود به گردش یا مسافرت بروند ، بدون اینكه احساس كنند موظفند همیشه كنار بچه های خود باشند . مادر برده نیست ، زیرا نمی خواهد فرزندانش ( بخصوص دختران ) بصورت برده بزرگ شوند ، و خودش نیز  نمی خواهد برده باشد . احساس نمی كند كه باید همه اوقات كنار كودك خود باشد تا بتواند هر احتیاج او را برآورده سازد . درك می كند كه اگر همانند مردان ، شخصیت بارور و سازنده ای داشته و اثرات مثبتی بر خانواده ، اجتماع و فرهنگ خود بگذارد ، بهتر می تواند قدر فرزندان خویش را بداند و متقابلاً‌ آنها نیز قدر و ارزش مادر خود را بهتر خواهند فهمید .

در این قبیل خانواده ها زیركانه سعی نمی شود تا از طریق ایجاد احساس تقصیر یا تهدید ، فرزندان را نسبت به والدین وابسته و مسئول نگاهدارند . وقتی بچه ها بزرگ شدند و به سن بلوغ رسیدند ، والدین از آنها نمی خواهند تا به عنوان یك تكلیف ، مرتب به دیدار پدر و مادر خود بروند . به علاوه پدر و مادر آنقدر برای خود زندگی فعال و بارور دارند كه فرصت نمی كنند به انتظار بنشینند تا بچه ها و نوه هایشان پیدا شوند و به آنها دلیل برای زندگی كردن بدهند . چنین پدر و مادرهایی معتقد نیستند كه باید فرزندانشان را از كلیه مشقاتی كه خودشان متحمل شده اند بدور نگهدارند ، زیرا می دانند همین مقابله با مشكلات و سختیها بوده كه در وجود آنها اعتماد به نفس و احترام نسبت به خود را بوجود آورده است . آنها نمی خواهند فرزندانشان از چنین تجربیات پر ارزشی محروم بمانند .

اینگونه والدین درك می كنند كه فرزندانشان مایلند خود با مسایل خویش دست و پنجه نرم كنند و در این راه فقط خواهان راهنمایی و كمك والدین خود هستند ، نه تحمیل و تحكیم آنها ، و این خواست كه تمایل سالم و بر حق فرزندان خود می دانند .

“ دمیان ” یكی از شخصیتهای “ هرمان هسه ” ، از تنوع راههای دستیابی به استقلال شخصیت گفتگو می كند :

« دیر یا زود هر یك از ما باید گامی را كه به جدای از پدر و از مربی می انجامد بردارد ؛ هر یك از ما باید تجربیاتی بیرحمانه و تنها داشته باشد ... من شخصاً برای جدایی از پدر و مادر و دنیای «درخشان » آنها درگیری شدیدی نداشتم ، بلكه به تدریج و غیر محسوس از آنها دور و بیگانه شدم . اینگونه دور شدن باعث اندوه من شد و ساعات دیدار مجدد خانه را ناخوشایند ساخت .»

می توانید دیدار والدین را به تجربه دلپذیری تبدیل كنید ، مشروط بر اینكه موضوع استقلال از آنها را جدی بگیرید . اگر برای فرزندان خود نمونه انسانی باشید كه برای خود ارزش و احترام قایل است ، آنها نیز به نوبه خود بدون ایجاد آشوب و ناراحتی آشیانه را ترك خواهند كرد .

“ دوروتی كنفیلد فیشر ” این نكته را به نحو كاملاً گویایی در كتاب “ همسر پسر او ” خلاصه كرده است :

مادر كسی نیست كه به او تكیه كنید ، بلكه كسی است كه اتكاء را غیر ضروری می سازد .

كاش همیشه چنین بود . می توان ترك آشیانه را به صورت امری كاملاً طبیعی دید ، یا از ماجرایی ناراحت كننده ساخت كه سایه شوم آن برای همیشه فرزندتان را عذاب دهد و رابطه با او را خراب كند . شما نیز خود زمانی كودك بوده اید ، اگر شیوه های رایج وابستگی روانی را تماماً به شما آموخته باشند ، بعید نیست پس از ازدواج هم رابطه وابستگی روانی دیگری را جانشین آن كرده باشید .

 

وابستگی روانی و بحران زناشویی

شما كه احتمالاً مسئله وابستگی به والدین را حل كرده و روابط با فرزندان را نیز تحت اختیار گرفته و با درك نیاز فرزند به استقلال شخصیت ، او را تشویق هم می كنید ، ممكنست هنوز هم مشكل وابستگی روانی دیگری در زندگی داشته باشید . به این ترتیب كه هنگام ازدواج رابطه وابستگی به والدین را رها كرده و وارد رابطه وابستگی روانی دیگری شده اید . در اینصورت دارای نقطه ضعفی هستید كه محتاج بررسی است .

“ لوئیس انسپاچر ” درباره زناشویی در آمریكا نوشت :

زناشویی رابطه ایست میان مرد و زن با استقلال برابر ، وابستگی متقابل ، و تكلیف دو جانبه .

همین دو واژه زننده وابستگی و تكلیف معرف چگونگی روابط زناشویی و میزان بالای طلاق در كشور ما است . واقعیت این است كه تعداد زیادی از افراد ازدواج را دوست ندارند ، گروهی آنرا تحمل می كنند و بقیه خاتمه اش می دهند ، لیكن صدمات روانی حاصل از آن برجای می ماند .

همانطور كه قبلاً گفته شد رابطه ای كه براساس عشق باشد در آن طرفین بدون توقع و انتظار متقابل به یكدیگر اجازه می دهند كه شخصیت دلخواه خود را داشته باشد . این ارتباط نوعی همكاری ساده میان دو نفر است كه آنقدر یكدیگر را دوست دارند كه هیچیك نمی خواهد دیگری چیزی غیر از آنكه میل دارد باشد . اتحادی است كه براساس استقلال استوار است نه وابستگی . اما اینگونه مشاركت چنان در فرهنگ ما كمیاب است كه تقربیاً به صورت افسانه درآمده است . تصور كنید كه روابط شما با آنكه دوستش دارید چنان است كه هر كدام می توانید همان باشید كه مایلید . حالا واقعیت اغلب روابط موجود در نظر آورید ، و ببینید كه چگونه این وابستگی هولناك ماهرانه دخالت می كند و همه چیز را آلوده می سازد .

 

نمونه ای از یك ازدواج سنتی

رشته ای كه در تار و پود غالب ازدواجها تنیده می شود سلطه جویی و تسلیم است . اگر چه نقش زن و شوهر با توجه به شرایط متفاوت زناشوییها تغییر می كند ، به هر حال رشته مزبور همیشه وجود دارد . به عنوان شرایط لازم اتحاد ، یك طرف بر دیگری حكمفرمایی می كند . نمونه زیر موردی از اینگونه ازواجهای سنتی و بحرانهای ناشی از آنرا نشان می دهد .

هنگام ازدواج ، شوهر بیست و سه ساله و زن بیست ساله است . تحصیلات شوهر كمی بیشتر از زن است ، و شغلی هم دارد با درآمد كافی و از نظر مقام و حیثیت نیز متناسب . زن با شغلی كه اغلب زنها دارند مثل آموزگاری یا پرستاری یا منشی گری مشغول بكار است . زن بطور موقت  تا زمانیكه بچه دار نشده كار می كند . پس از چهار سال آنها دارای دو یا سه فرزند می شوند و زن در منزل به انجام وظایف مادری و خانه داری مشغول است . نقش او نگهداری از منزل ، بچه ها و شوهر است . موقعیت وی از نظر شغلی خانه نشینی و خانه داری است ، و از نظر روانی در موقعیت فرمانبرداری و اطاعت قراردارد . به شغل مرد اهمیت زیادتری داده می شود ، بیشتر به این دلیل كه درآمد خانواده را تأمین می كند . موفقیتهای او موفقیتهای زن نیز هست ؛ دوستان اجتماعی او به صورت دوستان خانواده در می آیند . در خانه از شأن و مقام بیشتری برخوردار است ، و نفش زن غالباً اینست كه تا سر حد امكان موجبات راحتی شوهر را فراهم آورد . زن بیشتر اوقات روزانه خود را صرف بچه ها می كند ، یا با زنان همسایه كه در دام مشابه روانی گرفتارند صحبت می كند . وقتی شوهرش در كار خویش به بحرانی برمی خورد ، این بحران مسئله زن نیز می شود ، و بطور كلی یك ناظر عینی مشاهده می كند كه در این ازدواج یك حاكم و یك فرمانبردار وجود دارد . زن این نوع رابطه را پذیرفته و شاید در جستجوی آن نیز بوده است ، زیرا تنها چیزی است كه در زندگی خود شناخته است . ازدواج او طبق نمونه ازدواج پدر و مادرش و بقیه كسانی كه در دوران رشد خویش دیده ، شكل گرفته است  وغالباً  وابستگی به شوهر جانشین وابستگی وی به والدین می گردد . به همین منوال شوهر نیز در جستجوی همسری بوده كه ملایم و سر به زیر باشد، و نفش نان آوری و برتری وی را تقویت كند . به این ترتیب هر دوی آنها چیزی را كه می خواسته اند و نوع زناشویی را كه تصور می كرده اند ، به دست آورده اند .

پس از گذشت چند سال ، احتمالاً چهار یا هفت سال ، بحران نمودار می گردد . طرف فرمانبردار احساس می كند كه به دام افتاده و چون سهم مهمی در زندگی ندارد احساس بی ارزشی و نارضایتی می كند . شوهر ، همسرش را تشویق می كند كه سعی كند بیشتر خودش باشد ، بیشتر ابراز وجود كند ، اختیار زندگی خود را بدست بگیرد ، و دیگر به حال خودش تأسف نخورد . اینها اشارات اولیه ای هستند كه با آنچه او در هنگام ازدواج طالب بوده تضاد دارند . « اگر می خواهی كار كنی ، چرا به دنبال شغلی نمی گردی ؟ » یا « به مدرسه بازگرد .» او همسرش را تشویق  می كند كه مفرهای تازه ای بجوید و عروسك توخالی نباشد . خلاصه آنكه چیزی سوای آن زنی باشد كه به ازدواج وی درآمده و دارای شخصیتی مطیع و خانگی بوده است . زن تا این زمان فكر می كرده كه هر گونه ناراحتی شوهرش تقصیر او است . « من چه اشتباهی كردم ؟ » اگر او ناراحت یا ناامید است ، زن احساس می كند كه بقدر كافی لایق و شایسته نبوده ، و یا دیگر جذابیت سابق را ندارد . طرف فرمانبردار به خط فكری خدمتگزارانه و زیر دستانه خود رجوع می كند ، و خود را مسئول كلیه مشكلات مرد می داند .

در این دوران مرد به ترقیات شغلی ، روابط اجتماعی و تلاشهای حرفه ای خود مشغول است . او بر نردبان ترقی قرار دارد و یك زن وابسته و مزاحم را نمی تواند تحمل كند . شخصیت او بر اثر ارتباطات زیادی كه در نتیجه مقتضیات شغلی اش با مردم پیدا كرده تغییر می كند ، در حالیكه زنش از این موقعیت بی بهره است . مرد بیشتر ابراز وجود می كند ؛ توقعات زیادتری پیدا كرده ، و نسبت به نقاط ضعف دیگران و از جمله خانواده اش شكیبایی ندارد . و از این رو است كه به همسر فرمانبردار خود اندرز می دهد تا به خود آید . حالا وقتی است كه شوهر ممكنست در جستجوی روابط جنسی دیگری نیز باشد . او حالا از فرصتهای زیادی برخوردار است و زنان هیجان انگیزتری را جستجو می كند . بعضی اوقات طرف مطیع و زیر دست تجربیات تازه ای را برای خود آغاز می كند . ممكنست داوطلب پذیرش شغلی شود ، در كلاسی اسم نویسی نماید ، به درمان روانی بپردازد ، یا دوست تازه ای پیدا كند ، كه بیشتر اینها از طرف شوهر با حرارت و هیجان تأیید می شود .

شاید طرف فرمانبردار شروع به درك بینشهای تازه ای نسبت به رویه خویش بنماید . متوجه می شود كه فرمانبرداری وی نقشی نبوده كه منحصر به دوران ازدواجش باشد ، بلكه چیزی بوده كه از ابتدای زندگی برای خود برگزیده بوده است . اكنون كه روش تأیید طلبانه اش مورد انتقاد قرار گرفته ، سعی می كند با حذف كلیه وابستگیهایش ، از جمله وابستگی به والدین ، همسر ، دوستان ، و حتی فرزندان ، در راه قبول مسئولیت بیشتر خود قدم بگذارد . شروع به كسب اعتماد به نفس  می كند . ممكنست شغلی بگیرد و دوستان تازه ای پیدا كند . كم كم در برابر همسر سلطه جوی خود ایستادگی می كند و دیگر اجازه نمی دهد تحقیر شود و حقوقش در زناشویی پایمال گردد . خواهان برابری است و دیگر حاضر نیست برای كسب حقوق خود منتظر بماند تا به او اعطاء گردد. حق خود را می گیرد . اصرار می كند كه كارهای خانه و از جمله نگهداری بچه ها تقسیم شود .

این احساس استقلال جدید ، و تغییر جهت فكر او ، از تفكر بیرونی و درونی ، به آسانی از جانب شوهر پذیرفته نمی شود . او احساس خطر می كند . اضطراب درست زمانی به زندگی او راه می یابد كه از نظر موقعیت شغلی و اجتماعی جایی برای آن نیست . یك همسر بپاخاسته را هرگز نمی خواسته ، هر چند كه خودش وی را تشویق كرده تا استقلال بیشتری بیابد و به فكر خودش باشد . انتظار پیدایش هیولایی را نداشته ، به خصوص موجودی كه بخواهد در رابر تفوق پا برجای او به مقاومت برخیزد . بنابراین احتمال دارد به قصد مقابله ، بر تسلط جویی خود بیفزاید . این شیوه در گذشته همیشه طرف زیردست را سر جای خود می نشانده است . استدلال می كند كه كار كردن زن ، وقتی كه مجبور باشد بیشتر درآمد خود را به پرستار بچه بپردازد ، بیهوده و بیمعنی است. می گوید كه اعتقاد زن دایر بر عدم تساوی با شوهر غیرمنطقی است ، و در واقع زن از امتیازات بیشتری برخوردار است :« تو نیازی به كاركردن نداری ، دیگری برای تو كار می كند ، فقط باید از خانه نگهداری كنی و برای فرزندان خود مادر باشی .» او در همسرش احساس گناه به وجود می آورد :« بچه ها رنج خواهند كشید .» « من نمی توانم این وضع را تحمل كنم .» حتی ممكنست همسرش را تهدید به طلاق كند ، و یا در آخر متصل به تهدید به خودكشی شود . این حیله غالباً‌ كارگر می افتد . همسر به خود می گوید كه زیاد پیش رفته و به نقش درجه دوم خود بازمی گردد . افزایش تسلط جویی شوهر حد همسر را به وی یادآوری می كند . اما اگر او حاضر به عقب نشینی نشود ، ممكنست ازدواج به خطر بیفتد . به هر حال یقیناً بحران به وجود آمده است. اگر زن اصرار ورزد كه تحمل نقش طرف پایین دست و فرمانبردار را نداشته و باید بر خودش اتكا داشته باشد ، ممكنست شوهر ، كه نیازمند تسلط بر دیگری است ، همسر جوانتری برگزیند كه نیازمند اتكا بر وی بوده ، از او بترسد و یك عروسك كوچولوی زینتی باشد . در حالتی دیگر ممكنست ازدواج بحران را تحمل كرده و بهم نخورد ، اما تغییرات جالبی در آن پیدا شود . هنوز هم رشته حكومت و اطاعت در بافت آن هست ، زیرا این تنها نوع ازدواجی است كه طرفین  می شناسند . غالباً در این مرحله شوهر از ترس از دست دادن چیزی كه به آن دلبستگی دارد ، یا حداقل وابسته به آن است ، در قالب طرف مطیع می رود . بیشتر در خانه می ماند و بر اثر احساس گناهی كه از رفتار پیشین خود نسبت به بچه ها دارد بیشتر به آنها نزدیك می شود . ممكن است مطالبی از این قبیل به همسرش بگوید : « تو دیگر به من نیاز نداری » یا « تو تغییر كرده ای و آن دختری نیستی كه من با او ازدواج كردم ، مطمئن نیستم كه شخصیت تازه تو را دوست دارم یا نه .» ولی بیشتر مطیع می شود . ممكنست بر اثر نیاز به حكومت بر همسر خویش ، یا بخاطر بازیافتن تفوق و برتری قدیمی ، به مشروب پناه آورد و یا به حال خود دلسوزی كند . در این مرحله زن دارای موقعیتی بوده یا در راه رسیدن به آن است . حالا دوستان خودش را دارد و در خارج از منزل برای خود علایقی فراهم آورده است . خوشحال است كه به خاطر دستاوردهایش مورد تحسین و تأیید قرار می گیرد . به هر صورت هنوز هم رشته كذایی در ازدواج آنها وجود دارد و بحران شدیدی در پیش است . تا هنگامی كه یكی از طرفین نیازمند آنست كه از دیگری مهمتر باشد ، یا ترس از طلاق زن و شوهر را به هم پیوند می دهد ، وابستگی اساس این اتحاد است . طرف سلطه گر ، خواه مرد خواه زن ، دیگر یك برده را به عنوان همسر نمی پسندد . ازدواج ممكنست در شكل قانونی خود باقی بماند ، اما هرگونه عشق یا ارتباطی بین زن و شوهر از بین رفته است . معمولاً در این مرحله طلاق پیش می آید ، اما در صورتی كه طرفین از هم جدا نشوند ، هر كدام به راه جداگانه خویش می روند ـ ارتباط عشقی میان آنها معدوم شده هر كدام معاشرتهای خود را خواهند داشت و بجای تفاهم ، ارتباطی تحقیر آمیز بین آنها برقرار می شود .

اما اگر هر دو طرف تصمیم بگیرند خودشان و روابطشان را مورد ارزیابی مجدد قرار دهند ، ممكنست به نتایج متفاوتی برسند . اگر هر دوی آنها درصدد رفع نقاط ضعف خود برآیند ، و یكدیگر را آنچنان دوست داشته باشند كه هر یك به دیگری اجازه بدهد خودش راه رشد و تكامل خود را انتخاب كند ، آنگاه ازدواج می تواند شكوفا و بالنده شود . ازدواج دو فرد متكی به خود ، كه چنان یكدیگر را دوست بدارند كه بجای وابستگی ، خواهان استقلال همدیگر باشند ، و در عین حال در شادیهای هم شریك شوند ، دورنمای هیجان انگیزی پیدا خواهد كرد . اما هنگامیكه دو نفر سعی می كنند یكی شوند ، یا یكی از آنها سعی می كند به گونه ای بر دیگری تسلط یابد ، آن شعله ای كه در درون همه ما وجود دارد ، برای یكی از بزرگترین نیازهای انسانی ، یعنی استقلال ، زبانه خواهد كشید .

تداوم نشانه توفیق ازدواج نیست . بسیاری از مردم بر اثر ترس از ناشناخته ، یا به سبب بیحالی ، یا تنها به این تصور كه « همینكه هست باید باشد » ، به ازدواج خود ادامه می دهند . در یك ازدواج موفقیت آمیز كه طرفین یكدیگر را صمیمانه دوست داردن ، هر یك خواهان آنست كه دیگری خودش انتخابهای خود را بعمل بیاورد ، و تمایلی به حكومت بر وی ندارد . در چنین ازدواجی مرافعه ای دایمی وجود ندارد تا یكطرف پیوسته بجای طرف دیگر فكر كند ، سخنگوی او باشد و از او بخواهد تا وظایف معینی را كه بر عهده او است ، انجام دهد . وابستگی در حكم شیطانی است در بهشت هر ازدواج میمون . وابستگی روانی موجد سلطه و اطاعت است و آخر الامر روابط زناشویی را نابود می كند . این نقطه ضعف را می توان از بین برد ، اما این مبارزه آسان نیست ، زیرا بحث بر سر قدرت و فرمانروایی است و كمتر كسی به میل خود از این اریكه فرود می آید . نكته مهمتر اینكه وابستگی را نباید با عشق اشتباه نمود . طنز روزگار اینجاست كه وجود بعضی «فاصله » ها در سنگ بنای ازدواج موجب استحكام آن می شود .

 

رفتار دیگران نسبت به شما همانگونه است كه خودتان خواسته اید

وابستگی چیزی نیست كه به سبب ارتباط با آدمهای سلطه جو ، بخودی خود ، ایجاد شود ، بلكه همانند سایر اعمال اشتباه آلود ، یك انتخاب است . شما به دیگران می آموزید كه بر شما تسلط یابند ، و با شما به گونه ای رفتار كنند كه همیشه رفتار شده است . رویه های بسیاری موجب حفظ و ادامه رفتار سلطه جویانه می شوند ، و تنها در صورتی تكرار می گردند كه مؤثر باشند . تأثیر این رویه ها ، در هر ارتباط ، به نحوی است كه بتوانند شما را در خط و موقعیت وابسته نگهدارند . در زیر ، بعضی از روشهای رایج كه رشته های تسلط را در ازدواج ها حفظ می كنند و موجب دوام سلطه می شوند ذكر می كنیم :

ـ فریاد زدن و هرگونه بلند كردن صدا . اگر فردی نرم خو و ملایم و خواهان آرامش باشید ، به زور صدا بر شما تحكم خواهد شد .

ـ رفتار تهدید آمیز : « تركت می كنم ، جدا می شوم .»

ـ القای احساس تقصیر :‌« حق نداشتی این كار را بكنی . » ، « چطور توانستی چنین كاری را بكنی؟» اگر « احساس تقصیر » نقطه ضعف شما باشد ، به این طریق می توان شما را به اطاعت واداشت .

ـ رفتارهای خشم آلود و انفجاری : پرت كردن چیزی ، دشنام دادن ، و یا كوبیدن بر چیزی .

ـ كلك بیماری جسمی : توسل به حمله قلبی ، سردرد ، یا بیماریهای دیگر ، هنگامی كه یك طرف مطابق میل طرف دیگر رفتار نمی كند . اگر به دیگری یاد داده باشید كه هر گاه بیمار شود طبق خواسته او عمل خواهید كرد ، با این رویه می تواند شما را آلت دست خود قرار دهد .

ـ سكوت ، حرف نزدن و ترشرویی عمدی ، از روشهای عالی برای واداشتن دیگری به انجام خواسته های شخص است .

ـ اشك ریختن ، كه معمولاً احساس تقصیر در طرف بوجود می آورد .

ـ قهر كردن ، بلند شدن و بیرون رفتن ، راه خوبی برای دست آموز كردن طرف است .

ـ اظهار : « تو مرا دوست نداری » یا « تو مرا درك نمی كنی » برای به كرسی نشاندن حرف خود و ایجاد وابستگی در طرف .

ـ تهدید به خودكشی : « اگر آنچه می خواهم نكنی ، خودم را خواهم كشت » یا « اگر مرا ترك كنی به همه چیز خاتمه می دهم. »

تمامی تدابیر بالا طرف ازدواج را در نقش دلخواه طرف دیگر نگه می دارد. این روشها زمانی به كار می روند كه مؤثر و نتیجه بخش باشند . اگر یك طرف تسلیم نشود و آلت دست قرار نگیرد ، طرف دیگر از آنها استفاده نخواهد كرد . وقتی یك طرف به چنین تدابیر و تمهیداتی تن می دهد ، طرف دیگر عادت به استفاده از آنها می كند . اگر شما واكنشهای مناسب زیر بار رفتن و اطاعت كردن را از خود بروز دهید ، به طرف دیگر خود می آموزید كه تا چه حد تحمیل پذیر هستید .

اگر شما به میل دیگران به این طرف و آن طرف كشانده می شوید ، مطمئن باشید كه خود متقاضی آن بوده و نشانه های مناسب را از خود بروز داده اید . می توانید بیاموزید كه رفتار خود را در برابر دیگران طوری تنظم كنید كه بر خوردشان با شما مطابق میل و نظر خودتان باشد . این كار مستلزم صرف وقت و كوشش است . زیرا تا بحال نیز وقت زیادی صرف كرده اید تا چگونگی رفتار دیگران را نسبت به خودتان به آنها یاد بدهید . در همه زمینه ها ، از جمله در شغل خویش ، در خانواده ، در رستوران ، در اتوبوس ، یا هر جای دیگری كه با رفتار نامناسب و نامطلوبی روبرو می شوید می توانید تغییرای بوجود آورید . بجای اینكه بگویید :« چرا با من بهتر از این رفتار نمی كنی ؟ » بگویید : « من چه می كنم كه دیگران با من چنین رفتاری را در پیش می گیرند ؟ » نقطه تمركز را بر وجود خودتان قرار دهید و شروع به تغییر دادن واكنشهای خود بكنید .

 

پاره ای رفتارهای رایج وابسته یا وابستگی پرور

ـ احساس ناتوانی در ترك آشیانه ، و یا ترك آن با ایجاد ناراحتی در خود و در دیگران .

ـ احساس وظیفه یا اجبار در دیدار كسی ، تلفن كردن به او ، پذیرایی كردن از او ، به مقصد رساندن او و غیره .

ـ اجازه خواستن از همسر برای همه چیز ، از جمله پول خرج كردن ، صحبت كردن و یا استفاده از اتومبیل .

ـ تجاوز به حریم تنهایی و خصوصی دیگران ، مثل گشتن در كشوهای میز دیگری و خواندن یادداشتهای خصوصی بچه ها .

ـ بیان جملاتی از این قبیل :« هیچوقت نمی توانم به او بگویم حالم چگونه است ، زیرا خوشش نمی آید .»

ـ فرو رفتن در افسردگی و فلج روحی  پس از مرگ یكی از عزیزان .

ـ احساس تعهد نسبت به شغل بخصوص ، و هرگز به دنبال شغل دلخواه خود نرفتن .

ـ متوقع بودن از همسر،  والدین و یا فرزندان كه شخصیت و رفتار معین و خاصی داشته باشند .

ـ از رفتار فرزند ، همسر ، یا والدین ، ناراحت و شرمنده شدن ، چنان كه گویی بخشی از وجود شما هستند .

ـ یك عمر آموزش دیدن برای یك شغل یا مقام . هرگز مرحله آموزش را ترك نكردن و وارد مرحله اتكا بخود نشدن .

ـ آزرده شدن از آنچه كه دیگران می گویند ، احساس می كنند ، فكر می كنند ، یا انجام می دهند .

ـ احساس خوشبختی و موفقیت فقط زمانی كه طرف شما چنین احساسی داشته باشد .

ـ از كسی دستور گرفتن .

ـ اجازه دادن به دیگری كه برای شما تصمیم بگیرد ، یا همشه نظر دیگران را قبل از اتخاذ تصمیم جویا شدن .

ـ « تو به من مدیونی ، ببین برایت چه كردم .» تكالیفی كه با وابسته بودن همراه است .

ـ انجام ندادن كاری پیش روی یكی از والدین یا شخص سلطه جو ، به دلیل اینكه عمل شما را تأیید نمی كنند . سیگار نكشیدن ، مشروب ننوشیدن ، ناسزا نگفتن ، نخوردن یك بستنی شكلاتی ، و یا چیز دیگر ، به خاطر تظاهر به فرمانبرداری .

ـ ناامید شدن از زندگی خود ، چون یكی از عزیزانتان فوت كرده یا بسختی بیمار است .

ـ محتاطانه سخن گفتن در برابر یك آدم سلطه جو ، برای اینكه از شما بدش نیاید .

ـ مصرانه دروغ گرفتن درباره رفار خودتان و تحریف حقایق برای اینكه «‌ آنها » بدشان نیاید .

 

بازده های روانی وابستگی

دلایل توسل به چنین رفتارهای شخصیت شكن چندان پیچیده و بغرنج نیست . ممكنست وابسته بودن محاسنی در برداشته باشد ، اما آیا می دانید كه تا چه حد مخرب است ؟ وابستگی ممكنست ظاهراً بدون ضرر بنماید ، اما دشمن خوشبختی و سعادت و تكامل شما است . در زیر رایج ترین بازده های باقی ماندن در حالت وابستگی روانی را ذكر می كنیم :

ـ وابستگی ، شما را در وضعیت تحت حمایت دیگران بودن نگه می دارد ، در وضع بی دردسر بچه كوچولویی كه مسئول اعمال خویش نیست .

ـ با وابسته بودن می توانید تقصیر كمبودهای خود را به گردن دیگران بیندازید .

ـ اگر به دیگران وابسته باشید مجبور نخواهید بود سختیها و مخاطرات تغییر كردن را به عهده بگیرید . با اتكاء بر دیگرانی كه مسئولیت شما را به عهده می گیرند احساس امنیت می كنید .

ـ می توانید از اینكه موجبات خرسندی دیگران را فراهم آورده اید احساس رضایت خاطر نمایید . به شما آموخته اند كه راه خوب بودن بدست آوردن دل مادر است ، و حالا كه بزرگ شده اید چه بسیار كسان مادروار وجود دارند كه شما را آلت دست می كنند .

ـ می توانید از احساس تقصیری كه به سبب ابراز وجود پیدا می كنید اجتناب نمایید . مطیع و سر به راه بودن به مراتب راحت تر از فرا گرفتن راه از بین بردن احساس تقصیر است .

ـ نیازی نیست تا برای خود انتخابهایی به عمل آورید یا تصمیماتی بگیرید . والدین ، همسر یا شخص دیگری را كه به او وابسته هستید الگو و نمونه خود قرار می دهید . تا زمانی كه مثل آنها می اندیشید و مانند آنها احساس  می كنید ، مجبور نیستید كه مشكلات تفكر و مستقل و احساس مستقل را تحمل نمایید .

ـ در حالیكه همه چیز روزی بخار می شود و از بین می رود ، خیلی آسان تر است كه انسان مقلد باشد و مدیر و رهبر نباشد . می توانید فقط كارهایی را كه به شما گفته می شود انجام دهید تا از دردسر و ناراحتی فارغ باشید . حتی اگر از مقلد بودن خوشتان هم نیاید ، باز هم این وضع بی دردسرتر از آنستكه خودتان باشید و كلیه مسئولیتها و مخاطرات آنرا نیز قبول كنید . هر چند احساس وابستگی ناگوار و زننده است زیرا كه از شما یك آدمك   می سازد ، معهذا یقیناً‌ تحمل آن آسانتر است .

 

چگونه می توانید خود را از شر وابستگی روانی رها سازید .

ـ “ اعلامیه استقلال ” خودتان را بنویسید و در آن عملكردهای دلخواه خود را در كلیه روابطتان با دیگران مشخص نمایید . سازش و مصالحه را ممنوع نكنید ، اما هر گونه آلت دست شدن را حذف نمایید . « شخص من ، به منظور برقراری یك اتحاد كاملتر ، و غیره .»

ـ با افرادی كه تصور می كنید به آنها وابستگی روانی دارید وارد مذاكره شوید و هدفهای خودتان را برای آغاز یك زندگی مستقل اعلام كنید ، و احساساتتان را به هنگام انجام تكالیف اجباری ، یا از روی وظیفه های قراردادی ، توضیح دهید . این روش برای شروع بسیار خوب است . زیرا طرف شما ممكنست حتی از نحوه احساسات شما به هنگام آلت دست شدن بی خبر بوده باشد .

ـ برای خود هدفهای پنج دقیقه ای مقاومت در برابر افراد سلطه جو تعیین كنید . فقط یك ضربه« نه ، نمی خواهم » را امتحان كنید و ببینید كه واكنش طرف چه خواهد بود .

ـ وقتیكه احساس تهدید شدن ندارید جلسه ای با طرف سلطه جوی خود ترتیب دهید . دراین جلسه برای او توضیح دهید كه گاهی اوقات احساس آلت دست بودن و فرمانبری می كنید ، و قرار بگذارید هر وقت چنین حالی پیدا كردید ، می خواهید بدون بحث و گفتگو با « علامتی » او را آگاه سازید . مثلاً‌ كشیدن لاله گوش خودتان یا گذاشتن انگشت به دهان می تواند نشانه ای برای بیان حالت شما باشد .

ـ زمانی كه احساس می كنید از نظر روانی به اینسوی و آنسوی كشانده می شوید ، احساس خود را به طرف بگویید ، و نحوه رفتار دلخواهاتان را به او تذكر دهید .

ـ فراموش نكنید كه والدین ، همسر ، دوستان ، رئیس ، فرزندان و دیگران غالباً از رفتار شما انتقاد خواهند كرد ، ولی این امر هیچگونه تأثیری در كار شما و شخصیت شما ندارد . این نكته واقعیت مسلمی است كه انسان در هر گونه رابطه ای گاهی مورد عدم تأیید قرار می گیرد . اگر انتظار این عدم تأیید را داشته باشید دیگر آشفته و پریشان نخواهید شد ، و به این طریق خواهید توانست از بندهای وابستگی را كه منتج به بردگی عاطفی می شود پاره كنید .

ـ حتی اگر از اشخاص سلطه جو ( والدین ، همسر ، رئیس ، فرزند ) دوری بگزینید ولی در اندیشه نحوه قضاوت آنها نسبت به خودتان باشید ، روحیه مستقل و احساسات شما فلج می شود در غیابشان نیز تحت نفوذ آنها قرار دارید .

ـ اگر احساس می كنید كه مكلفید بدیدار كسی بروید ، از خود بپرسید كه آیا دوست دارید دیگران نیز صرفاً به دلیل تكلیف و وظیفه به دیدن شما بیایند ؟ اگر چنین نیست ، حق ادب و نزاكت را درباره آنهایی كه به اجبار به دیدنشان می روید بجای آورده و موضوع را با آنها در میان بگذارید . با اینكار متوجه خواهید شد كه روابط اجباری به راستی تا چه حد ناشایست است .

ـ تصمیم بگیرید نقش وابستگی را رها سازید . شخصاً داوطلب انجام كاری شوید . خودتان چیزی را برای خواندن انتخاب كنید . برای مراقبت فرزندتان یك پرستار استخدام كنید ( ولو از نظر مالی استطاعت آنرا نداشته باشید ) ، شغلی پیدا كنید هر چند درآمد خوبی هم نداشته باشد .می دانید چرا ؟ زیرا هر مقدار هم پول و وقت صرف كنید ، حفظ باقیمانده ارزشمندی و عزت نفس شما ارزش آنرا دارد .

ـ بر ایجاد استقلال مالی بدون هیچگونه وابستگی و حساب پس دادن به كسی ، اصرار بورزید . اگر مجبور باشید از كسی تقاضای پول كنید برده او خواهید شد .اگر اكنون چنین استقلالی امكان نداشته باشد ، به هر طریق خلاقه ای كه بفكرتان می رسد ، ترتیبی بدهید تا شخصاً مخارج خودتان را تأمین كنید .

ـ بگذارید دیگران راه خودشان را بروند ! خودتان را رها سازید ! دست از فرمان دادن بردارید ! و به دستور گرفتن از دیگران خاتمه دهید !

ـ تمایل خود را به خلوت شخصی و به تقسیم نكردن كلیه احساسات و تجربیات خود با دیگران به رسمیت بشناسید . شما یك فرد خاص برای خودتان هستید . اگر احساس می كنید مجبورید هر چیزی را با كسی درمیان بگذارید در آن صورت البته بی اختیار ، بدون حق انتخاب ، و روحاً وابسته خواهید بود .

ـ اجازه دهید اتاق فرزندتان مال خودش باشد . محدوده ای كه در اختیار كامل داشته باشد ، و تا جایی كه مزاحمتی برای كسی فراهم نشود آنرا به میل خودش منظم نماید . تختخواب منظم شده از نظر سلامت روانی كودك ، به هیچ روی سالمتر از تختخواب بهم ریخته نیست ، حتی اگر شما احتمالاً خلاف آنرا آموخته باشید .

ـ در میهمانیها و مجالس بزرگ بدون شخص همراه خود با هركس كه خواستید بجوشید . فكر نكنید وظیفه دارید تمام مدت در كنار همراه خود باشید . وقتی مهمانی تمام شد دوباره به او خواهید پیوست . به این طریق فرایافتها و تجربیات خود را به دو برابر افزایش خواهید داد .

ـ اگر میل دارید به سینما بروید ، و او می خواهد تنس بازی كند ، هر كدام به دنبال خواسته خود بروید . به خود فرصت جدائیهای بیشتری بدهید ، خواهید دید كه لحظاتی كه با هم هستید ، خوشتر و هیجان انگیزتر خواهد بود .

ـ به تنهایی و یا با دوستان خود به مسافرتهای كوتاه بروید ، بدون اینكه احساس كنید كه به طرف خود وابسته اید . خواهید دید كه در بازگشت احساس قویتری نسبت به او دارید ، و در عین حال استقلال و عدم وابستگی خود را نیز ارجمند و گرامی خواهید داشت .

ـ به یاد داشته باشید كه هیچگونه مسئولیتی ندارید كه دیگران را خوشحال سازید . آنها خودشان موجبات خوشحالی خود را فراهم می آورند . فقط به این ترتیب ممكنست براستی از مصاحبت دیگری لذت ببرید ، اما اگر احساس كنید كه وظیفه دارید دیگران را شاد سازید ، شخص وابسته ای هستید كه زمانی كه دیگران سرحال نباشند شما نیز افسرده و دلتنگ خواهید شد . و یا بدتر از این ، احساس خواهید كرد كه شما مسئول خرابی حال آنها هستید . شما مسئول احساسات خودتان هستید و دیگران مسئول عواطف خویش . هیچكس بجز خودتان دخالتی بر احساسات شما ندارد .

ـ فراموش نكنید كه عادت « دلیل » اصلی ادامه هیچ كاری نیست . تنها به این دلیل كه همیشه مطیع دیگران بوده اید نباید اجازه دهید این حالت ادامه داشته باشد .

مقصود از یك زندگی بارور و سازنده و تربیت فرزندان مثبت و شایسته تأمین استقلال است . همچنین نشانه هر ازدواج موفق و مؤثر وجود حداقل وابستگی و حداكثر استقلال و اتكاء به نفس است . هر چند ممكنست از گسستن وابستگیها هراس داشته باشید ، اگر از كسانی كه از نظر عاطفی به آنها وابسته هستید بپرسید با كمال تعجب خواهید دید كه آنان نیز افراد مستقل و متكی به خود را بیشتر تحسین می كنند . مضحك است : درست كسانی كه به سختی می كوشند تا شما را مطیع و وابسته خودشان نگاهدارند ، بیشترین احترام را برای اشخاص مستقل قایلند .

 

آشیانه جای زیبایی است برای پرورش و رشد كودك ، اما پرواز از آشیانه زیباتر است . آن كه پرش را انجام می دهد ، و آنكس كه او را می نگرد ، هر دو می توانند با همین دید آنرا ببینند .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384  |