منبع : روزنامه شرق
... جنبش سوسياليستی (چپ سرخ) برآمدهي عصر صنعت و مدرنيته است و مثل كاپيتاليسم مدافع رشد صنعت و توليد و رفاه و مصرف در برداشت اكنون يا مدرن است. مدرني كه در برابر فرامدرن سبز خود به سنت تبديل شده است. سوسياليسم سرخ در موضوع مالکيت بر وسايل توليد با کاپيتاليسم متضاد است اما در موضوع توليد با آن کمابيش همنظر است. اما جنبش سبز يك جنبش سياسی همخوان با دوران فراصنعتی و فرامدرن است و هدفهای آن در پاسخگويی به نيازهای نوين جامعهی بشری تكوين میيابد. صفت سبز اگر چه ميتواند نشانگر خصلت طبيعت دوست اين جنبش و دفاع آن از محيط زيست باشد اما رسا نيست. نه تنها صفت سبز بلكه هدف دفاع از محيط زيست نيز برای شناساندن سبز كامل نيست. محيط زيست خود وسيلهای طبيعی است كه به اعتبار زيست اهميت میيابد. هدف اصلی دفاع از زيست بر كرهی زمين است كه زندگی انسان بخشی از آن را تشكيل ميدهد. دفاع از كليت زيست بركرهی زمين تنها به اين علت نيست كه زندگی و بقای انسان به زندگی و بقای بسياری ديگر از موجودات زنده وابسته است. دفاع از زيست به اعتبار ارزشمندی كليت زيست در همهی جلوههای آن است. از اين رو، برای جنبش سبزی كه دارای همهی ويژگيهای سبز است، كاملترين و رساترين نام همانا جنبش زيست يا جنبش دفاع از زندگی است.
اين جنبش مثل ديگر جنبشهای پردامنهی سياسی دارای گروهبندیهای بينشی-روشی گوناگون است... برخی از نظريهپردازان سبز كوشيدهاند سبزهای ميانهرو راEnvironmentalyst يا محيطزيستگرا توصيف كنند و اكولوژيسم (زيستبومگرايی) را به سبزهای راديكال و انقلابی نسبت دهند. اندرو دابسو از آن جمله نظريهپردازانی است كه همهی سبزهای طرفدار راهحلهای مديريتی و معتقد به حل مسايل محيط زيست در چارچوب سرمايهداری را از قلمرو اكولوژيسم جداميكند . روشنتر آن است كه از اكولوژيسم گامی فراتر بگذاريم و بپذيرم كه محيطزيستگرايی مرحلهی نخستينی در تكوين جنبشی است كه زيستمداری (بيوسنتريسم) نمودار عاليتر يا راديكال آن در زمان ما است . سبز زيستمدار (بيوسنتريست) افزون بر رابطی جامعه و طبيعت برای مناسبات درونی جامعهی بشری نيز راه حل دارد و در اين زمينه از كنترل اجتماعی نوع سوسياليستی و عدالت اجتماعی منطبق و هماهنگ با امكانات جامعهی معاصر دفاع ميكند. چنانچه بخواهيم نام و عنوان گرايش انقلابی سبز را با محتوای حركت آن يگانه كنيم آنگاه بايد سوسياليسم را با بيوسنتريسم پيوند بزنيم و اعلام كنيم كه اين گرايش سوسيال-بيوسنتريست يا جامعهگرای زيستمدار است. بدين گونه سوسيال-بيوسنتريسم به عنوان گرايش انقلابی و تكوينيافتهی جنبش سبز مرزهای درونجنبشی روشنی با Environmentalysm (محيطزيستگرايی) يا اكولوژيسم پيدا ميكند.
سبز ميانهرو يا محيطزيستگرا بر اين باور است كه در چارچوب جامعهی موجود امكان انجام اصلاحات و اقدامات كافی برای تحقق هدفهای زيستمحيطی وجود دارد و بر همين پايه برنامههای خود را تنظيم و در مبارزهی قدرت رايج شركت ميكند. در مقابل، گرايش انقلابی بر آن است كه اگر چه چنين اصلاحاتی مفيد و زندگیبخش هستند اما در نهايت بدون بازسازی شيوهی توليد، نظام جامعه و نظم جهانی نميتوان مسايل عمدهی فراراه زيست در اكنون و آينده را حل كرد. اين گرايشها برخورد يكسانی با كاپيتاليسم ندارند. گرايش راديكال كاپيتاليسم، سوسياليسم آزمونشده در شرق و كليت جامعهی سود و مصرف را در مقابل ضرورتهای زيستی و زيستمحيطی ميداند و برنامهی سياسی خود را بر دو ركن تعادل طبيعی (هماهنگی جامعه و زندگی بشر با ضرورتهای زيستی و زيستمحيطی) و عدالت اجتماعی (بازسازی جامعه برپايهی جامعهگرايی و جهانگرايی) بنا ميكند. سبز ميانهرو آمادگی دارد تا در رقابتهای جاری سياسی همانند يك حريف متعارف به ميدان بيايد. سبز راديكال شيوههای رايج جلب توده و افكار عمومی را نمیپذيرد و به قيمت بازماندن در اقليت بر موضع انتقادی خود نسبت به سيستم كاپيتاليستی و كاپيتاليسم توانمندان و تودهها پافشاری ميكند. مبارزه با كاپيتاليسم فكری و فرهنگی تودههای مصرفزده بخش تعيين كنندهای از پيكار سبز انقلابی است. كوشش برای آگاهسازی جامعه نسبت به عدم تعادل و بیعدالتی در جامعه و جهان معاصر زمينهی هميشگی مبارزهی اين نيرو است.
با همهی تفاوتهای موجود، سبز در مجموع خود جنبشی است دارای سمتگيریها و هدفهای مشترك. بسيار مهم است كه بدانيم جنبش سبز هرگونه محيطزيستگرايی نيست و صرفاً بر پايهی ادعای يك جريان سياسی در دفاع از محيطزيست نميتوان آن را سبز دانست. جنبش سبز را اكيداً نبايد با محيطزيستگرايی منطبق و يكی دانست. جنبش سبز جنبشی است دموكراتيك، جهانگرا، فرهنگساز، مدافع زندگی، مخالف قهر و خشونت و جنگ و مخالف راسيسم و ديگر اشكال تبعيض ميان انسانها. سبزها خود را از دموكراتترين نيروهای سياسی موجود ميدانند. مجموع جنبش سبز با همهی طيفهای بينشی و روشی آن در برابر جريانهای راست مدعی اكولوژيسم مرزبندی قاطع ميكند. همانگونه كه جريانهای فراراست سياسی چون ناسيونال- سوسياليسم كوشيده و ميكوشند آماجهای بيدادگرانهی خود را زيرنام سوسياليسم پی بگيرند، امروزه تلاشهای سياسی خاصی برای پيوندزدن همان آماجهای بيدادگرانه با اكولوژيسم و دفاع از محيطزيست ديده ميشود. اكوفاشيسم، كه امروزه بسيار بدان كمتوجهی ميشود يكی از خطرناكترين جريانهای سياه سياسی است كه ميتواند در لحظهی مساعد مانند طاعون به جان بشريت بيفتد. انديشههای اكوفاشيستی توسط بسياری از حزبها وگروههای فراراست در اروپا و آمريكا اشاعه داده ميشود. اكوفاشيسم و متأثرين از آن از جمله نئونازیها، نئوفاشيستها، نئودموكراتهای راست، ناسيونال دموكراتها، جبههی ناسيوناليستها و راس-ناسيوناليستها، جنگ نژادی و ملی و قحطی و بيماریهايی چون ايدز را همچون وسيلهی زدودن جمعيت اضافی كرهی زمين (كه گويا همه در آفريقا و آسيا گردآمدهاند) لازم ميشمرند. بنگت كارلسون و يان وكمستر رهبران حزب نئودموكراسی در سوئد، اين استوارترين دموكراسی و سوسيال دموكراسی اروپا، چند سال پيش آشكارا در رسانههای عمومی از ايدههای اكوفاشيستی دفاع كردند و ايدز را برای آفريقا لازم دانستند و بيش از 12 درصد آرا را كسب كردند و وارد پارلمان سوئد شدند! اگر بشريت به ياری راه حل سبز مسايل زيستي-زيستمحيطی را حل نكند راه حل سياه (از نوع اكو فاشيسم) به خطری بسيار محتمل تبديل خواهد شد.
صنعتزدگی چنان ژرف است كه به زحمت ميتوان اعتياد كاپيتاليستها را از اعتياد سوسياليستها تميز داد. فرهنگ مدرن پرستندهی سنت صنعتی است. مدرن مدتهاست كه ديگر مدرن نيست. اكنون جای مدرن را فرامدرن گرفته است و مدرن در جای سنت مورد انتقاد خود نشسته است.
فرهنگ عصر صنعتی (كه بهتر است از اين به بعد كهنصنعتی ناميده شود) با رويارو نمودن مدرنيته و سنت، ترقی و ارتجاع، پويايی و ايستايی، پيشرفت و عقبماندگی، نوگرايی و کهنهانديشی و مقولههای ديگری از اين دست، ميکوشد تا همه چيز را با ملاک تغيير و پيشرفت بسنجد. پيشرفتی که اساسش کاراتر شدن همين نيروهای مولده و ماشين توليد نامنطبق با ضروريات زيستمحيطی است. از آنجا که رقابت و سود و سودا به شکل عجيبی با تغيير مداوم و شتابافزای ماشينها و کالاها گره خورده است فرهنگ صنعتی سراپا در خدمت ناپايدار کردن همه چيز قرار گرفته است. جامعهی مدرن جامعهی ناپايدار است. کار به جايی رسيده است که بخش عظيمی از نيروی بشريت صرف يادگيری مداوم تغييراتی ميشود که جز تأمين سود سوداگران هيچ لزومی ندارند. سوختهشدن و كهنه شدن سريع دانستههای عمومی گاه كاملاً عمدی و با هدف گسترش بازار جهت كالای جديد اطلاعات است. امروزه انسانهای سال خورده يا ناآشنا به کامپيوتر گاه از باز کردن در خانهی خود نيز سردرنمیآورند مگر آن که مقدار زيادی نيرو صرف کنند و آموزش ببينند. پيچيدهکردن گاه بيهودهی هرکاری و تغيير مداوم اين پيچيدگیها با حداکثر سرعت ممکن ميرود تا همهی فرصت زندگی طبيعی را از انسانها بگيرد و آنان را در سلول تنهايی ترسناک فردی مثل يك روبوت به شيشهی مونيتور و تلويزيون وصل كند و چه بسا رابطهی انسانی و عشق و سکس آنها را نيز از راه توليد روبوتهای پلاستيکی و کامپيوتری حل كند. در حالی كه سرعت و كارايی انسان معاصر بياری وسايل پيشرفته صدها و هزاران بار افزايش يافته است، و در حالی كه سرعت و حجم توليد كالا سرسامآور شده است، انسان امروز همچنان از حدود پنجسالگی تا دم مرگ برای نيازهای ابتدايی زيستی و اجتماعی در تلاش است. جامعهی معاصر ميرود تا كار را به جايی برساند كه انسانها نيز مثل خوكهای پرورشی سلاخخانهها تا آنجا كه ممكن باشد از «حركات اضافی» منع بشوند و بسياريشان به صورت مغزهای ساكن وصل شده به كامپيوتر به كار خالص تبديل گردند... تغيير و پيشرفت و پيچيدهشدن و شتاب برداشتن و دويدن و دويدن، بدون آن که سر برداريم و بيانديشيم که به کجا ميرويم. چنين است محتوای فرهنگ عصر صنعت و مدرنيته. اين فرهنگ يک بار نيز به خود توضيح نداد که چرا بيرون راندن آدمی از جهان طبيعی نيک است و چرا تلاش برای حفظ عناصری از زندگی سنتی ارتجاعی است و چرا هرگونه ارتجاع و نامدرنی بد است و هرگونه ترقی و مدرنی خوب؟ ... اين فرهنگ فاقد آيندهنگری و برنامه است. هدف و قصد و مقصود در اين فرهنگ بیبهاء شده است. تنها دويدن و دويدن، تنها مسابقه، تنها تغيير. تغيير هم هدف شده است و هم کالا. سود ناشی از پيشافتادگی در تغيير بالاترين سودها در اقتصاد جامعهی معاصر است. نيروهايی اكنون آماده ميشوند تا با اين مسابقهی کاپيتاليستی به نبرد برخيزند. تاريخ معاصر نيازمند هدف است. هدفی که وجود ندارد بلکه بايد آن را شناخت و خلق کرد. هدفی که خرد انسانی آن را تعيين ميکند و پیميگيرد. ستيز جامعه با طبيعت بايد پايان يابد. جهان نيازمند جامعهی پايدار و رابطهی پايدار و همساز جامعه با طبيعت است. جامعهی پايداری که در آن ماشينها مسير رشد را تعيين نکنند بلکه انسانها و الزامات زيست و بهزيستی اين مسير را تعيين کنند. جايی که انسانها بتوانند رشد را معنی کنند، کنترل کنند و به خدمت زندگی درآورند. بسيار خطرناك است كه انسان طرفدار تغيير به خاطر تغيير و پيشرفت به خاطر پيشرفت باشد. تغيير و پيشرفت بايد هدفمند و در خدمت زندگی باشند. پرکردن کرهی زمين از کالا، فرش کردن زمين با پلاستيک، تبديل مجموع موجودات زنده به خوراک آدمی، تبديل حيوانات به ماشين طبيعی توليد گوشت، خالی کردن پرشتاب درياها و سرازير کردن محتوای آن در شکم آدمی، اينها پيشرفت هست اما پذيرفتنی نيست. پافشاری بر تداوم اين گونه پيشرفت و ترقی ارتجاع است. صنعت و پيشرفت وتغيير بايد در خدمت زيست و بهزيستی و هماهنگ با زيست و زيستبوم باشد. تمدن بشری بايد از دورهی مصرف بیرويهی طبيعت به دورهی حفظ و بازتوليد طبيعت وارد شود. بازتوليد عناصر زندگیساز محيط زيست بايد دست كم تا رسيدن به تعادل مجدد بر مصرف عناصر زندگیساز محيطزيست افزونی داشته باشد. چنين امری نيازمند كنترل اجتماعی و جهانی است.
جنبش سبز در كمتر عرصهای به اندازهی مصرف با جامعهی و فرهنگ صنعتی در تضاد و ستيز است. در حالی كه همهی تلاش جامعهی معاصر ايجاد و گسترش بازار مصرف است، سبزها مهمترين وظيفهی خود را كاهش كميت و تغيير كيفيت مصرف ميدانند. مصرف، در يك حالت طبيعتاً و اجتماعاً لازم، عبارت از رفع نيازمندیهای زيستی و اجتماعی است. برای جهان جانوران مصرف رفع نيازمنديهای طبيعی است و در حالت عادی مصرف و نياز كاملاً بر هم منطبق است. درندهترين جانوران تنها به اندازهی نياز طبيعی خود ميخورند و مينوشند و محدودهی زيستی تعيين ميكنند. اما در جامعهی مدرن مصرف بيش از آن كه پاسخگوی نياز باشد در خدمت رفع كمبودها و تقاضاهای مصنوعی است.
در قياس با زندگی حيوانات اهلی جهان جانوران وحشی وضعيت بدتری دارد. برابر آخرين آمارها نسل شير و ببر در حال نابودی است. تنها كمی بيشتر از 20000 شير و همين اندازه ببر در قارهی آفريقا باقی مانده است كه بخش مهمی از آنها نيز در پاركهای حفاظت شده بسر ميبرند. فيلها و كرگدنها و گرازها و زرافهها و صدها آفرينهی زيبا و پرجلال طبيعت از ميان ميروند و از آنان تنها نمونههايی در باغهای وحش و آثاری در لولههای آزمايشگاهها و بانكهای مؤسسات تحقيقاتی باقی خواهد ماند... آدم اين تمدن در ستم به ديگر جانداران گاه به چنان درجهای از رذالت ميرسد كه زنده خواری را رسم ميكند. در جاهايی از خاور دور انسان صنعتی رستورانهايی دارد كه در آنجا كاسهی سر ميمونها را زنده زنده با ساطور از سر جدا ميكنند تا آقايان و خانمها برای درمان مشكلات جسمی خود مغز ميمون زنده تناول كنند! در ژاپن متمدن يكی از محبوبترين غذاها سرو ماهی زنده است و ميهمانان محترم رستوارانها در حالی كه با موسيقی و مبادلهی كلمات لطيف كيف ميكنند با چنگال زره زره گوشت موجود زنده را از تن جدا و به حلق خود سرازير ميكنند. در ايران وبسياری ديگر از كشورهای جهان نكبتزده عروسان از روی گلوی بريده و تن به رعشه افتادهی برههای قربانی به حجله ميروند.
توحش مصرفی تنها به قلمرو خورد و خوراك محدود نميشود. اين توحش در تمام زمينههای مصرف به همين شدت خودنمايی ميكند. كاربرد جنگافزار و ماشينآلات منهدمكنندهی زيست و محيط زيست جای خود دارد، در مصرف انواع كِرِمها، مايعات، پودرها و گازهای مختلف مسمومكنندهی هوا و آب خاك چنان افراطی صورت ميگيرد كه گويی هدف تنها مسموم كردن زندگی و از بينبردن آن است. از رهاشدن انبوه گازهای اوزونشكن فرعون ميگذريم و به يك قلم ناچيز بس میكنيم. تنها در نتيجهی سرازير شدن آستروژن (داروی هورمونی كه از جمله به هنگام يائسگی زنان تجويز ميشود) به فاضلابها و راه پيدا كردن آن به درياها چنان مسمويتی پديد آمده است كه در مناطقی مثل آبهای شمال انگلستان ماهیها دوجنسی و ناقصالخلقه شدهاند.
ناهنجاری كيفی مصرف در پيوند با ناهنجاری كمی مصرف است.
بالا رفتن مصرف سرانه انسان معاصر نسبت به انسان پيش از اين و در قياس با مصرف ديگر جانداران چيزی نيست كه چندان نياز به توضيح داشته باشد. در تركيب اين مصرف، بخشی چيزهای مصرفشونده است، بخشی چيزهای مصرفنشونده، چيزهايی كه خريده ميشوند و بدون استفاده دور ريخته ميشون، مثل مازاد مواد غذايی، لباسهای اضافی، وسايل الكترونيكی بدون استفاده، خودروهای با وزن و حجم غيرضرور، و غيره. مهمتر از اينها، در تركيب مصرف انسان معاصر همه چيز نيازمندی نيست بلكه نيازمندی، يعنی آن بخش از مصرف كه انسان برای تداوم و تكامل هستی طبيعی و اجتماعی خود لازم دارد تنها درصدی از مصرف را تشكيل ميدهد. بخش مهمی از اين مصرف رفع كمبودها يا تقاضاهايی است كه ربطی به نيازمندیها ندارند بلكه گاه صرفاً آفريدهی تبليغات و تحميلات كاپيتاليسم هستند. از آن جمله در نظر بگيريم مصرف سرانهی پلاستيك بكار برده شده در بستهبندیها را. اگر در نظر بگيريد كه پلاستيك يكی از محصولات ويرانكنندهی محيطزيست است آنگاه میبينيم كه سودجويان چه بيدادی بر هستی زنده وارد ميكنند. شما چه يك تلويزيون بخريد و چه يك ناخنگير مجبور ميشويد همراه آن مقداری هم پلاستيك بخريد (كه قيمت آن در خود كالا از نظر پنهان شده است) و از آن طريق مجبور ميشويد كه مقداری سم بخريد و در گلوی طبيعت بريزيد. سرمايهای كه به كار بستهبندی اختصاص دارد و برای كار خود پلاستيك بكار ميبرد با هزار شگرد هم توليدكنندگان و هم مصرف كنندگان را ناچار ميكنند هر چه بيشتر پلاستيك مصرف كنند. افزايش مصرف زير تأثير عوامل فوق، با افزايش انفجارآميز جمعيت تكميل ميشود و ابعاد هولناكی میيابد. افزايش جمعيت اكنون بزرگترين عامل انفجار مصرف در جهان و خطرناكترين پديدهايست كه جامعهی بشری را و هستی زنده را تهديد ميكند.
کرهی زمين نميتواند هراندازه مصرف را پاسخ بگويد. برای آن که بتوان توليد و مصرف را با امکانات طبيعت منطبق کرد بايد از مجموع مصرف بشری کاسته شود و نيز مصرف سرانه کنترل شود. روشن است که اين امر به رفاهی که چپ سرخ و سرمايهداری وعده ميدهند آسيب ميرساند. مفهوم جديدی از رفاه بايد آفريده شود. تنفس هوای پاكيزه، آشاميدن آب گوارا، شنا در آبها زلال، کشاورزی بر زمينهای بارآور، بدون ترس دراز کشيدن زير آفتاب درخشان، برخوردار بودن از پردهی محافظ اوزنی، شناور بودن در دريای عظيم اکسيژن، اينها همه رفاه است. اينها برترين رفاه است...
از سوی ديگر، كسانی كه هنوز هرگونه توليدمثلی را امری الهی يا انسانی تصور ميكنند و افزودن بر شمار انسانها را عين خدمت به خود و خدا و انسان ارزيابی ميكنند گويا از اين مرحله دورند كه دريابند اين كار نشستن بر سر شاخ و بن بريدن است. افزايش بیرويهی تعداد انسانها نه تنها ميتواند مهمترين عامل عليه حفظ هماهنگی محيطزيست باشد بلكه ميتواند مشكلات عظيمی را در مناسبات ميان گروههای انسانی پديد آورد و زمينهساز برآيش جهانبينیها و جنبشهای خشن نژادپرستانه شود...
سبز جنبش يك طبقه نيست بلكه جنبش زندگی است و بايد با همين ويژگی گسترش يابد. هيچ عدالتی بالاتر از دفاع از زندگی نيست و هيچ عدالتی نميتواند عدالت باشد مگر كاهندهی رنج و پاسدارندهی زندگی باشد.