تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



 

پرفسور "عبدالسلام"  دانشمند فیزیک نظری پاکستانی الاصل مقیم انگلستان ، اولین دانشمند مسلمان است که چند سال پیش به همراه "استیون واینبرگ"  بدلیل  ارائه نظریه ریسمانها موفق به اخذ جایز نوبل فیزیک شد. او در مصاحبه ای ضمن شرح مختصری از زندگی خود براساس تجربیات خود در کشور های مختلف ، به بررسی علت عقب ماندگی کشور های شرقی از جمله کشور خود پرداخته است که گزیده آنرا در اینجا می خوانید . متن زیر را از مجله دانشمند خرداد 83   تایپ کرده ام: (آرمان)

 

...  پس از اتمام تحصیلات در دانشکده دولتی لاهور ، راهی دانشکده کمبریج در انگلستان شدم. در کمبریج انواع  روشهای نوین مطالعه را از دانشجویان انگلیسی یاد گرفتم و بکار بستم. در این دانشگاه، دانشجویان مثل مسلمانان که برای نماز در مسجد می نشینند ، به گونه ای توام با احترام در کلاسهای خود گرد می آیند. قبل از ورود مدرس ، سکوتی ژرف حاکم می شود. طی ارائه درس مشاهده می کنید که دانشجویان از چهار رنگ خودکار و خط کش برای رسم خطوط مستقیم استفاده می کنند. آنان چنان حرفه ای یادداشت بر می دارند که فکر می کنید یک استاد خط دفترچه هایشان را پر کرده است. همکلاسی های من مستقیما از دبیرستان به کمبریج آمده بودند. آنها از من کم سن و سال تر بودند. ولی اعتماد به نفس و عزم نیرومند آنان چنان بود که دو سال طول کشید تا به سطحی برابر با ایشان برسم. همکلاسیهای من در مدارسی تحصیل کرده بودند که در آنها معلمان ، شاگردانشان را برای تحصیلات عالی ترغیب می کردند و دایما به ایشان گوشزد می کردند که آنها فرزندان ملت توانمندی هستند که مردان بزرگی همچون سر آیزاک نیوتن را به بشریت تحویل داده است. کار این آموزگاران این بود که در مغز کودکان رسوخ دهند که ایشان واثان میراث سترگی از دانش و ریاضیاتند و آنان هم می توانند نیوتن های آینده باشند.

در کمبریج روشهای مقرراتی، برای من کاملا جدید و شگفت انگیز می نمود . شما تنها یکبار می توانستید در آزمون لیسانس ( کارشناسی) شرکت کنید و اگر از بخت بد ، همان یکبار را شکست می خوردید ، دیگر امکان اینکه دوباره امتحان بدهید وجود نداشت. مقررات اقامتگاههای دانشجویی ایجاب می کرد که هر دانشجو تا ساعت 10 شب به خوابگاه خود باز گردد. اگر بعد از این ساعت کسی تا نیمه شب باز می گشت باید یک پنی جریمه می داد و اگر دانشجویی بعد از نیمه شب بر می گشت جریمه او این بود که تا هفت شب همین مبلغ را بپردازد. در صورتیکه طی سال تحصیلی این کار تا سه بار تکرار می شد او را از دانشگاه اخراج می کردند. با هر دانشجو مثل یک شخص بالغ محترم رفتار می شد ؛ او باید مسئولیت همه اعمال خود را می پذیرفت . دانشجویان می دانستند که نباید خود را در گیر جرو بحثهای بیهوده کنند زیرا تنبیهات ، همه بطور یکسان از الگوهای تعریف شده ای تبعیت می کردند که برخی از دانشجویان با شکیبایی انها را می پذیرفتند.

انتظار بر این بود که یک دانشجوی شاغل به تحصیل در دانشگاه کمبریج مقداری هم کار یدی انجام دهد. بخاطر دارم که در نخستین روز ورود به دانشکده "سنت جونز" در لندن ، وقتی رسیدم ، اسباب و اثاثیه ام را که بالغ بر 40 کیلو گرم وزن داشتند یک راننده تاکسی از ایستگاه راه آهن آورده بود. موقع ورود ، از یک باربر تقاضای کمک کردم و او یک فرغون نشانم داد و از من خواست که خودم دست بکار شوم. غرض از نقل این حوادث یادآوری وقایع گذشته نیست بلکه می خواهم از این حکایات برای رسیدن به نکته ای که در ارتباط با موضوع مورد بحث یعنی تعلیم و تربیت در آنها نهفته است ، برسم.

احتمالا شما هم در باره این واقعیت که نوعی رابطه تنگاتنگ میان وضعیت خراب اقتصادی ما با تعلیم و تربیتمان وجود دارد ، به تفکر پرداخته اید. تعلیماتی که بیشتر جنبه نابجا و گمراه کننده دارند در واقع یکی از  علل بحرانهای ملی ما در شرایط فعلی  است. من معتقدم که ملت ما در ورطه بحرانی جدی گرفتار شده است که عامل ایجاد کننده آن عدم پی ریزی یک نظام آموزشی متناسب و بجا بوده است. به اعتقاد من ، هدف اصلی و اولیه ای که روح یک نظام آموزشی را تشکیل می دهد  پرورش دادن شخصیت افراد است. شخصیت و منشی که طی دوران دبستان نمو داده می شود به ندرت در سالهای آتی زندگی شخص دستخوش تغیییر و دگرگونی خواهد شد.

...

اندیشه ملیت گرایی به تدریج در مناطق گوناگون جهان در حال دگرگونی است ولی در دنیای امروز کشورهای زیادی را می توان نام برد که همبستگی ملی آنان فقط و فقط وابسته به نوع نظام آموزشی است که برای خود پایه ریزی کرده اند. برای مثال کشور ایالات متحده را در نظر بگیرد. در این سرزمین انسانهای گوناگونی از تبار آلمانی ، انگلیسی ، ایتالیایی ، سوئدی و فرانسوی در قالب ملتی بزرگ زندگی می کنند. دلیل اینکه ایالات متحده را مثال آوردم این است که مردم این کشورهای اروپایی همان مردمی هستند که طی جنگ جهانی گذشته برای حفظ هویت ممتاز خود ، خویشتن را به کشتن دادند. این مردم قبل از ورود به آمریکا به زبانهای مختلفی صحبت می کرده اند. ولی اکنون فرزندان آنان در مدارس آمریکایی با قانون اساسی ایالات متحده خو می گیرند ، اسامی قهرمانان مردمی آمریکا ورد زبانشان می شود و صبح و شام سرود ملی این کشور را در گوششان زمزمه می کنند.

شاعران ، نویسندگان و داستان سرایان آمریکایی نوشته های خود را طوری سرهم می کنند که انگار به هر گوشه از این کشور و تمامی سوراخ و سنبه های آن به یکسان و همانند تنی واحد ، عشق می ورزند . به همه مردم آمریکا می آموزند که نسبت به شهر خود احساس محبت کنند و به همین دلیل است که هریک از ساکنان ایالات متحده خود را شهروندی وابسته به یکی از هزاران شهر این سرزمین می پندارد. مناطق دور دستی از اروپا که اجداد هر یک از این مردم از آنجا به آمریکا  کوچ کرده اند در ایشان هیچ احساسی از غیرت و تعلق خاطر را بر نمی انگیزد. شهروند آمریکایی حس می کند که زنده بودن و ادامه حیات روزانه او وابسته به خاک آمریکاست و او تنها به آمریکا تعلق دارد. صبح و شب می کوشد تا کارهای ایالت یا شهری را که در آن زندگی می کند ، پیش ببرد و تمامی این چیز ها را مدارس ، دانشگاهها ، روزنامه ها ، نشریات و تلویزیون جهت دهی می کنند. مبرم ترین نیاز ما در این لحظه این است که نظام آموزشی مان به نحوی آگاهانه و با وجدان ، این احساس حیاتی تعلق خاطر را پرورش دهد.

تقاضای من از شما این است که هدف خود را بر تعلیم و تربیت و پیشبرد دانش و فناوری متمرکز کنید...

پرسش من از شما این است که چرا ما یک ملت بدبختیم ؟ من کاملا با این نکته که ثروت ملی  ما را بریتانیایی ها  طی صد سال حکومت بر دهلی ، پنجاب و سند به غارت برده اند ، موافقم و قبول دارم که بخت با آمریکایی ها بوده است. آنان قاره ای غنی از منابع طبیعی را کشف کرده اند ولی سوال این است که ما چگونه تحت تسلط بریتانیایی ها درآمدیم ؟

اگر بریتانیایی ها از هنر دریانوردی آگاه و ما نا آگاه بوده ایم ، چه کسی در ابتدا این فن را به آنان آموخته است ؟ اگر تفنگهای "فلینگ لاک"  "رابرت کلایو" و اسلحه های آتشین او با استادی بیشتری نسبت به سلاحهای پادشاه مسلمان ، "سیراجود دائولا" ساخته شده بودند ، من این سوال را می پرسم که خوب چه کسی این هنر ساخت تسلیحات برتر را به بریتانیایی ها آموخته است ؟  آیا چنین نیست که آنها خودشان به این فناوری دست یافته بودند و این اختراعات حاصل تلاش خود ایشان بوده است ؟ آیا جز این است که آنان از طریق تعلیمات خود ، در کشور خودشان این مهارتها را کسب کرده بودند ؟ در نبرد مشهور "پانی پات" ، فاتح بزرگ مسلمان ، بابر شاه ، جنگ آن روز را به خاطر استفاده از تفنگهای  برتر رومی برد. ترکان آن روز که حاکمان سرزمینهای روم بودند ، پس از اختراع تفنگ در سال 1526 میلادی تغییرات پیچیده تری را در آن به وجود آورند. با این حال فرزندان  بابر توجهی به این مطلب نداشتند که درهند موسسه ای تاسیس کنند که بتواند این فناوری را باز هم پیشرفت دهد. اگر روزی گذارتان به قسطنطنیه ( استانبول کنونی ) بیفتد ، در خواهید یافت که اندیشه ترکان در بنای مسجد این بوده است که یک سمت بنا به بیمارستان و سمت دیگر آن به آموزشگاه ( با عنوان مدرسه ) اختصاص داده شود. آنان این مدرسه یا آموزشگاه را تنها به نیت تعلیمات علوم دینی دایر نمی کردند بلکه هدفشان بیشتر آموزش سایر علوم و فنون و از جمله  تفنگ سازی بوده است. متاسفانه ترکانی هم که سر از هند در آورند ، علاقه ای به بسط تعلیم و تربیت نداشتند و میراثی  که آنان در این سرزمین از خود بر جای گذاشتند ، اغلب شامل آرامگاههای با شکوه و گور های عریض و طویلی است که یاد ایشان  را زنده نگه دارد و دریغ از یک مدرسه یا آموزشگاه که برای مردم شبه قاره هند ساخته شده باشد.

بگذارید این پرسش را مطرح کنم ، اگر قادر متعال به مردم آمریکا سرزمینی فراخ و غذایی فراوان ارزانی داشته است آیا برخورداری ایشان از این نعمت به خاطر عزم و همت آنان برای مهاجرت به سرزمینی ناشناخته در آن سوی اقیانوس نبوده است ؟ اگر صنایع ژاپن از شهرتی جهانی برخوردار شده اند ، آیا این آوازه ناشی از طراحی خوب نظام آموزشی آنان نبوده است ؟ فرشتگان  بر مردم ژاپن نازل نشده اند تا آنان را به آموختن فناوری نوین وادار کنند . روزگاری بوده است که کالاها و محصولات ژاپنی را بنجل تلقی می کردند ولی امروزه آنها از نظر فنی در زمره اجناس مرغوب بر می شمرند. آیا می دانید زمانی که شرکت بریتانیایی "لیلاند"  تولید خودرو کوچک "مینی موریس" را آغاز کرد ژاپنی ها هم خودرویی با همان اندازه را تولید کردند که حجم موتور آن بجای 1000سی سی ، 600 سی سی بود ولی همان قدرت را داشت ؟آنان چطور به چنین قدرتی رسیدند ؟

 

 یک استاد آمریکایی به نام پرفسور "تاونز" ترانزیستور را اختراع کرد و به خاطر این اختراع انقلابی ، موفق به دریافت جایزه نوبل شد. ژاپنی ها بی درنگ برای کشف ماهیت واقعی ترانزیستور و چگونگی کارکرد درونی آن ، کار را در دانشگاه توکیو آغاز کردند. تلاش آنان در کوتاه مدت چنان پر ثمر واقع شده که از آن هنگام تاکنون بر قلمرو الکترونیکی جهان آقایی کرده اند.

ژاپنی ها نه تنها موفق به کشف دوباره ترانزیستور شدند بلکه اسرار آن را نیز در مجلات علمی منتشر کردند به این ترتیب همه پاکستانی ها ، هندیها ، اعراب و ایرانیان هم  می توانستند از این اطلاعات استفاده کنند و بکوشند تا حداقل اندکی بر فناوری ترانزیستور بیفزایند. این قهرمانان دنیای دانش و فناوری از کجا آمده اند ؟ آیا اگر به شما گفته شود که همین مردم ژاپن روزگاری حتی نعل بندی هم نمی دانسته اند ، باور می کنید ؟ می گویند وقتی که دریاسالار آمریکایی ،" پرسی"  با ناوگان خود به زاپن آمد ، ژاپنی ها کوشیدند تا از ورود آنان به لنگرههای خود جلوگیری کنند ولی بمباران آمریکایی ها باعث شد تا کشتی های آمریکایی راه خود را به سوی بندر گاه ژاپنی باز کنند و در آنجا پهلو بگیرند . یک شب از یکی از کشتی های دریا سالار یک اسب دزدیده  شد و فردا صبح دوباره آن را به کشتی باز گردند ند. راز این اسب دزدی اسرار آمیز این بود که ژاپنی ها می خواستند نعلهای اسب آمریکایی راببینند چون دانش فلز کاری خودشان در حدی نبود که بتوانند برای اسبهایشان نعل درست کنند.

 

... در سپتامبر 1990 من این بخت را داشتم که بازدیدی از جمهوری خلق چین به عمل آورم. یک دانش آموز چینی در سن دوازده سالگی به کلاس هشتم وارد می شود و در سن هفده سالگی کارش در مدرسه رو به پایان است. این مدارس کلاس هشتم همتای دانشکده های متوسط هند و پاکستان هستند. تحصیل در این پنج سال اجباری است و تمام دانش آموزان چینی باید 12 درس را که هیچیک از آنها انتخابی نیستند ،  بگذرانند : ناسیونالیسم ، زبانهای چینی ، دو زبان خارجی (انگلیسی و روسی و یا ژاپنی ) و ریاضیات ، فیزیک ، شیمی ، زیست شناسی ، کشاورزی ، تاریخ ، جغرافیا ، هنرهای نمایشی ، موسیقی و کارگاههای آموزشی . متخصصان علوم آموزشی چین به این باور رسیده اند که همه دانش آموزان باید علم و هنر را پا به پای هم بیاموزند. شاید حدس بزنید که به خاطر آموزش اجباری علوم ، سطح تعلیمات دانش آموزان 16 تا 17 ساله را در مقایسه با دوره متوسط ما پایین آورده اند. من خودم برای بررسی این مطلب در کلاسهای فیزیک و ریاضیات یکی از مدارس چین حضور یافتم و وقتی دیدم که در چین نوجوان 14 ساله مبحث مرتبه بی نهایتها را می آموزاند ، بهت زده شدم. در این سوی جهان که ما زندگی می کنیم ، این درس را در دوره لیسانس می کنند.

... امروز چینیان می توانند ابزارهای پیچیده بسازند. هر یک از دانش آموزان و دانشجویان چینی به منظور تمرین مهارتهای یدی ، یک روز در هفته را به کار در کارگاههای آموزشی مدرسه یا دانشگاه خود می پردازند. در مدرسه ای که از آن بازدید کردم دانش آموزان 14 تا 16 ساله ای را دیدم که به کار ساخت قطعات ترانزیستور مشغول بودند . عده دیگر هم ماده معدنی کربنات پتاسیم را برای عرضه تجاری آن ، فرآوری و بسته بندی می کردند. گروهی از دانش آموزان دوازده ساله کار تعمیر کفشهای سایر همکلاسی های خود را به عهده داشتند ... من معتقدم که مولد بودن طی دوران تحصیل برای بچه های ما امری ضروری است. در تمام کشور چین دانش آموزان و مدرسان مدارس ، دانشکده ها و دانشگاه های مختلف ، تعطیلات تابستانی خود را در کارخانه ها و کشتزار های مناطق روستایی می گذرانند.

... من نه یکبار بلکه سه بار به این سرزمین سفر کرده ام. هنوز هم باور این مطلب که این جمعیت عظیم بتوانند علاقمندیهای شخصی  خود را قربانی منافع ملی خویش کنند ، برایم غیر ممکن است. از این هم فراتر ، آنان هویت فردی خود را با شخصیت ملی کشور گره زده اند. تمامی افراد این سرزمین گسترده شب و روز و به صورتی خستگی ناپذیر کار می کنند . روزگاری بوده است که شهرهای این مردم  را انبوهی از گند و مگس پر می کرده اند. در شهر پکن آبراهی به عرض 10 متر درست در پشت کاخ سلطنتی پایتخت قرار دارد  که زمانی آکنده از کثافتهای تهوع آور و مگس بوده است و شاید طی 300 سال هیچگاه آن را تمیز نکرده بودند. با وجود این اکنون پکن یکی از پاکیزه ترین شهر های جهان است و افتخار این برتری هم به رفتگران آن نمی رسد، زیرا در واقع شهر را حقوقدانان ، آموزگاران ، دانش آموزان و دانشجویان ، سیاستمردان و کسبه تمیز کرده اند. پرچمدار این حرکت هم ، اتحادیه های دانش آموزی بوده اند که در واقع آن را به انجام رساندند.

واقعیت این است که اگر نظام حاکم بر چین می تواند کشور را با چنین کفایتی اداره کند ، به خاطر عدالتخواهی و پایبندی آن به اصول و مساوات است. در این کشور وزرای کابینه آن به اصول و مساوات است. در این کشور وزرای کابینه با دوچرخه به دفتر وزارتی می روند . آنان فقط هنگامی از خودرو رسمی استفاده ی کنند که بخواهند از یک مقام بازدید کننده خارجی استقبال به عمل آورند. نتیجه این الگوی رفتاری این است که مردم چین همواره آماده فداکاری اند.

... مردم بریتانیا فنون صنعتی را ابداع و معرفی کردند و آنان از طریق تعلیم و تربیت مناسب به نشر آن همت گمارند. اگر ژاپن قادر است بدون برخورداری از منابع طبیعی و سایر مواهب ، کارگران خود را تحت آموزش مهارتهای حرفه ای قرار دهد ، اگر چینی ها انتظار دارند که شهروندانشان نقش بردگان ذهنی را ایفا کنند و از هریک از کودکان خود می خواهند تا نوعی از مهارت و دانش را بیاموزند و به دیگران هم یاد بدهند و اگر تمامی این ملل به جد می کوشند تا با کاربرد روشهای خاص خود فقر را ریشه کن کنند ، آیا در آنچه ایشان انجام می دهند ، نکته ای نیست که ما بیاموزیم ؟

شاید بگویید که فقر خود یک عامل بازدارنده است زیرا اگر انسان گرسنه باشد دیگر نه مجالی برای پیشبرد قابلیتهای خود خواهد داشت و نه حوصله ای. با این طرز تفکر من نمی توانم کمکی ارائه کنم ولی داستانی را برایتان نقل خواهم کرد.

در سال 1947 میلادی من دانشجوی کمبریج بودم . آلمان جنگ را باخته و آثار محنت بار این شکست دامن تمامی ملت آلمان را گرفته بود. کمیسیون نظارت آمریکا از دانشجویان شاغل به تحصیل در کمبریج و همه دانشگاههای اروپا  دعوت کرد تا به بازدید آلمان بیایند و وضعیت فلاکتبار ملت آلمان را از نزدیک مشاهده کنند. حدود 500 دانشجو از سراسر اروپا وارد مونیخ شدند. در تمام شهر حتی یک ساختمان هم برای نمونه سالم باقی نمانده بود و به نظر می رسیر که ساکنان مونیخ در لانه های کبوتران زندگی می کنند.

ما مجبور بودیم در چادر های بزرگی که در یکی از پارکها بر پا شده بود اقامت کنیم. به من گفته بودند که یک دانشور آلمانی دنبال من می گردد. روزی من با این ادیب که چیزی جز یک مشت پوست و استخوان از او باقی نمانده بود ، ملاقات کردم. او در یک اردو گاه جنگی آلمانی که در آن چند اسیر سابق پنجاب نیز زندگی می کردند؛ کار می کرد و از این اسرای پنجابی شنیده بود که من به شهر وارد شده ام. وی که در 1947 مشغول تالیف یک واژه نامه  آلمانی به پنجابی بود ، از طریق این سربازان ، زبان پنجابی می آموخت. کتابهایی که او در اختیار داشت شامل کتاب "میروار" شاه و یک نسخه قدیمی چاپ لاهور از کتاب  "دولابهاتی" بودند. از آنجا که وی در زمینه فهم برخی از ابیات این کتب با مشکل مواجه شده بود ، می خواست تا با من ملاقات کند بدان امید که بتوانم برخی از عبارات مختلف را برایش شرح دهم . متاسفانه آن عبارات  برای من هم تا حدودی دشوار بودند و در نتیجه کمک چندانی از دستم بر نیامد. اکنون چند لحظه به این ماجرا فکر کنید... نمی دانم که آیا آن واژه نامه هیچگاه به چاپ رسید یا نه و اگر هم منتشر شد اصلا چند نفر از آن استفاده کردند ولی این داستان ، شرح حال انسانهایی است که به آگاهی عشق می ورزند. ملتی که تولید ناخالص ملی آن چیزی جز اطلاعات علمی ، فناوری و فرهنگ نیست. مردم چنین کشور بزرگی می دانند که شاید تالیف فرهنگ لغت آلمانی به پنجابی  چندان مثمر ثمر نباشد ولی با این حال وقت خود را با ورق بازی ، عاطل گشتن یا تماشای فیلم های بی معنی تلف نمی کنند. آنان طی دوران تحصیل دانشگاهی برای وقت خود ارزش فوق العاده قائلند. می آموزند و به دیگران می آموزاندند ؛ شاید این برای ما درس بزرگی باشد.

مایلم در این باره داستانی را برایتان تعریف کنم که رهبر بزرگ چین ، مائو تسه تونگ گفته است و امروزه به هر جای چین که بروید مردم این کشور به همین صورت آنرا برایتان نقل خواهند کرد :

روزگاری در شمال سرزمین چین پیرمردی می زیست که "آقای بی سواد" نام داشت. خانه پیرمرد رو به سمت جنوب بود و درآن جانب ، در ست مقابل خانه ، دو کوه سترگ  قرار گرفته بودند. روزی او فرزندان خود را فرا خواند و به آنان گفت که باید دست به کار کندن و برداشتن کوهها شوند. همسایه او که نامش "آقای هوشمند" بود به همسایه کم عقل خود گفت : " میدانستم که تو پیرمردی سبک مغزی ولی نه آنقدر که بخواهی با دست کوه را صاف کنی." پیرمرد پاسخ داد :

"راست می گویی دوست من ، ولی بیاد داشته باش که اگر من بمیرم فرزندانم کارم  را ادامه خواهند داد. وقتی که آنها هم بمیرند ، فرزندان آنان جایشان را خواهند گرفت و با مرگ ایشان فرزندان آنها هم همین کار را خواهند گرفت. به همین ترتیب این تلاش همچنان ادامه خواهد یافت. کوهها هرگز بلندتر نمی شوند ولی ما هر روز آنها را  می تراشیم و از ابعادشان می کاهیم و این امید را در دل می پرورانیم که روزی این دغدغه از پیشگاه منزلمان زدوده شود."

... جامعه ما نیز با دغدغه ای همچون آن دو کوه بلند دست به گریبان است. همت کنید تا با شکیبایی آن را از محیط خود بزدائید...

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385  |