گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي
|
|
|
|
|
مفهوم اساسي لوگوتراپي خوانندگان اين سرگذشت كوتاه، شرح صريح و كاملتري از اصول درماني من جويا هستند. به اينجهت من فصل كوتاهي درباره لوگوتراپي در نوشته اصلي «از اردوگاه مرگ تا اگزيستانسياليزم» آوردم. آن نيز تشنگي آنانرا فرو ننشاند و نوشته مفصلتري خواستند. در نتيجه براي چاپ فعلي آن فصل را دوباره نوشتم و مقداري بر آن افزودم. اين تكليف سختي است .اينكه در چند صفحه آنچه را به آلماني در چهارده جلد نوشته ام بگنجانم آسان نيست. اينك كه اين سطور را می نويسم بياد پزشكي امريكائي می افتم كه وقتي كه بدرمانگاه من در وين آمده بود می گفت «آقاي دكتر ، آيا شما روانكاو هستيد؟» گفتم «نه، روانكاو نيستم، اما كارشناس رواندر مانيم» - «بكدام مكتب پابنديد؟» - «كار من با نظريه هاي خودم است كه لوگوتراپي نام دارد». - «ممكن است در يك جمله بگوئيد لوگوتراپي چيست و يا اقلا چه تفاوتي با روانكاوي دارد!» - «شايد ، اما پيش از آن ممكن است شما بگوئيد اساس روانكاوي در نظر شما چيست؟» پاسخ وي چنين بود : «در روانكاوي بيمار برسريري دراز می كشد و چيزهائي می گويد كه گاهي گفتنش بسيار دشوار است». و من فورا گفتم : - «در لوگوتراپي بيمار حاجتي بدراز كشيدن ندارد و بچيزهائي گوش می دهد كه گاهي شنيدنش بسيار دشوار است». اينرا من بشوخي گفتم و هرگز عصاره و چكيده مكتب لوگوتراپي نبود. اما اين تعريف زياد هم دور از حقيقت نيست چون لوگوتراپي كمتر از روانكاوي بدنبال واپس نگري و درون نگري می رود و بيشتر به آينده و وظيفه و معنائي توجه دارد كه بايد توسط فرد انجام گيرد. در عين حال ، لوگوتراپي تشكيل و تشكل دور تسلسل زيانآور بيماري و مكانيسم واگرد را كه نقش مهمي در بيماري نوروز دارد از تمركز می اندازد و در نتيجه "خود میان بيني" كه اينگونه بيماران به آن گرفتارند بجاي تقويت دائم سست و بي اثر می گردد. اصولا در لوگوتراپي بيمار با وضعي روبرو می شود كه معنائي براي زندگي خود بجويد، نوروتيك واقعي از ديدن حقيقت زندگي خود و وظا ئفي كه بعهده اوست می گريزد. پس آگاه كردن او بوظايفش بوي نيروي زيادتري براي پيروز شدن به اين پريشاني خواهد داد. نخست بايد بگويم چرا من بنظريه خود نام «لوگوتراپي» دادهام. لوگوس واژه ايست يوناني كه معنا را می رساند. لوگوتراپي كه بعضي از نويسندگان كارشناس آنرا مكتب سوم روان درماني وين نام نهاده اند بر پايه معناي هستي آدمي و تلاش فرد براي رسيدن باين معنا استوار است. بنابر اصول لوگوتراپي تلاش براي جستن معنائي در زندگي اولين نيروي محركه و انگيزنده هر فرد است. باين دليل است كه من با مقايسه با لذت خواهي كه پايه روانكاوي فرويد است و نيروخواهي كه پايه روانشناسي آدلر است، به اين تئوري معناخواهي نام داده ام. معناخواهي تلاش براي يافتن معنائي در زندگي نيروي اوليه است نه نمودي ثانوي كه از تحريك غرائز سرچشمه گرفته باشد. اين معنا براي هر فرد ويژه و يكتاست و فقط اوست كه بايد و شايد آنرا انجام دهد. فقط در آنصورت است كه اين نيروي معناجوئي يا معناخواهي ويرا راضي خواهد كرد. پاره اي از كارشناسان عقيده دارند كه معاني و ارزشها چيزي جز مكانيسم دفاعي بدن، واكنشها و اعتلاي هوسها نيست. اما من يكي هرگز حاضر نيستم بخاطر واكنشها زندگي كنم و ايمان دارم كه انسان می تواند بخاطر آرمانها و ارزشهايش زنده بماند و حتي بميرد. چند سال پيش در فرانسه مطالعه اي انجام گرديدو نشان داد كه 89 درصد از افراد مورد مطالعه ايمان داشتند كه انسان چيزي لازم دارد كه بخاطر آن زندگي كند و 61 درصد اظهار كردند كه در زندگي آنها كسي يا چيزي موجود است كه حتي حاضرند بخاطرش بميرند. من اين مطالعه را در درمانگاه خود دروين دربين كاركنان و بيماران اجرا كردم و اختلاف آن با مطالعه اي كه در فرانسه انجام گرديد فقط 2 درصد بود. بعبارت ديگر اين كاوشها نشان داد كه معناخواهي و معناجودي درزندگي حقيقت است نه وهم. البته مواردي نيز پيش می آيد كه علاقه به اين ارزشها پوششي است براي نهفتن اضطرابهاي دروني. اما اين موارد استثناهائي است بر قانون كلي و عموميت ندارد. در اين موارد بايد كوشيد كه علل نهاني اين تكاپوي ناآگاهانه را دريافت. انسان در اين قبيل مواقع عملا با شبه ارزشها روبروست و بهترين نمونه اين شبه ارزشها تعصب است. پزشك بايد از روي اين شبه ارزشها نقاب بردارد ولي در برداشتن اين غلافها وقتي به چيزي رسيد كه در زندگي انساني اصلي و حقيقي است بايد از كاوش فروتر خودداري كند. زيرا در غير آنصورت علت اين پرده برداري كوچك شمردن آرزوها و آرمانها خواهد بود. بايد مواظب بود كه اين ارزشها را تنها به منزله نمودي از خود نشماريم زيرا لوگوس يا معنا نه فقط از وجود پديدار می گردد بلكه نيروئيست كه با وجود نيز مواجه می گردد و مقابله می كند. اگر معنائي كه بايد توسط فرد جان بگيرد فقط نمودي از شخصيت او و مظهر افكار آرزومندانه او بود اين منش خواستارانه و مبارزه طلبانه را از دست می داد. ديگر مرد را به مبارزه بر نمي انگيخت. و اين مسئله نه فقط در موارد آنچه باصطلاح اعتلاء علائق غريزي است درست است بلكه در مورد آنچه يونك «نوع نياكاني ناخودآگاه قومي» خوانده است نيز صادق می باشد، منتهي در مورد اخير اين تعبير بجاي فرد بوسيله نژاد بشري صورت می گيرد. نظرات بعضي از اكزيستانسياليست ها نيز در اين حال صادق است كه می گويند آرمانهاي فرد چيزي جز ساخته هاي خود او نيست. بنابر عقيده ژان پل سارتر مرد سازنده خود است و سازنده «عنصر» خود، يعني سازنده آنيست كه هست و خواهد بود و بايد باشد. اما من معتقدم كه ما معناي وجود خود را خود نساخته ايم بلكه به آن پي برده ايم و دريافتهايم. از نظر پسيكوديناميكي مطالعه ارز شها مطالعه اي منطقي است اما بايد ديد كه در هر مورد سزاوار است يا نه. بالاتر از همه بايد دانست كه هر مطالعه پسيكو ديناميكي مطلق تنها می تواند نشان دهد از لحاظ اصولي نيروي انگيزنده فرد چيست. اما ارزشها، فرد را بر نميانگيزند و سوق نميدهند و هدايت نميكنند بلكه او را بسوي خود می كشند. هر وقت من در امريكا وارد مهمانخانه اي می شوم بياد اين اختلاف می افتم چون يك لنگه در را بايد كشيد و ديگري را فشار داد. وقتي من می گويم انسان بوسيله ارزشها «كشيده» می شود چيزي كه در آن مستتر است اينست كه براي فرد همواره آزادي اختيار وجود دارد. آزادي اينكه كشش را بپذيرد يا رد كند، معناي بالقوه را بالفعل سازد يا نديده بگيرد. وانگهي اين مسئله بايد كاملا روشن شود كه هيچ انگيزه اخلاقي و حتي مذهبي بمانند آنچه بعنوان غرائز اصلي ناميده ايم وجود ندارد. فرد هرگز بسوي رفتار اخلاقي رانده نميشود بلكه اوست كه تصميم می گيرد رفتاري سزاوار داشته باشد. شخص اينكار را براي خشنودي انگيزه اخلاقي خود و رضايت وجدان نميكند بلكه آنرا بعللي و سببي و دليلي انجام می دهد كه به آن اعتقاد دارد و خود را به آن وابسته است، بخاطر كسي كه دوست دارد يا خدائيكه می پرستند. اگر اينكار را براي راحتي وجدان می كرد چون فريسيان می شد و ديگر فردي كاملا اخلاقي نبود. من عقيده دارم كه اولياء و پاكان منظوري جز اين نداشتند كه خدا را خدمت كنند و تصور نميكنم كه حتي در خيال نيز می پروردند كه پاك و ولي شوند. اگر چنين بود طالب كمال وجود خود می شدند نه پاك و ولي. البته چنانكه ضرب المثل معروف آلماني می گويد «وجدان راضي بهترين بالش هاست» اما اخلاق درست و خوب بيش از خواب دانه و داروي آرامي بخش است. بيكامي وجود معناخواهي و معنا جویي انسان ممكن است بيكام شود و در آنصورت در لوگوتراپي آنرا بيكامي وجود می ناميم. واژه «وجود» به سه صورت بكار می رود كه مفاد آن از اينقرار است: 1- نفس وجود 2- معناي وجود 3- تلاش فرد براي دريافت معنائي در زندگي شخصي يا بعبارت ديگر «معنا خواهي». اگر اين بيكامي وجود به نوروز بيانجامد آنرا در لوگوتراپي پريشاني انديشه زاد می نامند تا با نوع ديگر نوروز كه روانزاد است تفاوتي پيدا شود. علت پريشاني انديشه زاد، رواني نيست بلكه «نئوژنيكي» است (از واژه Noos يوناني بمعني انديشه). اين يكي ديگر از اصطلاحات لوگوتراپي است كه به آنچيزي اطلاق می شود كه با وجود روحاني فرد مربوط است. بايد در نظر داشت كه در لوگوتراپي واژه «روحاني» بدانسانكه در امور مذهبي بكار می رود مصرف نمي گردد و بالاخص بابعاد انساني اطلاق می شود. نوروز نئوژنيك يا انديشه زاد پريشاني انديشه زاد از كشمكش میان انگيزه ها و غرائز ايجاد نميشود بلكه حاصل برخورد ارزشهاست . بعبارت ديگر ساخته تصادمهاي اخلاقي و يا بطور كلي پرداخته مسائل روحاني است و در اين موارد بيكامي وجود نقش مهمي دارد. پس روشن است كه روش معمولي رو اندرماني در مبارزه با اين بيماري روش مناسبي نيست و بايد به لوگوتراپي روي آورد، يعني بدرماني كه قدرت رسوخ در وجود روحاني آدمي را داشته باشد. اصولا لوگوس در زبان يوناني نه فقط به «معنا» اطلاق می شود بلكه روح را نيز شامل می گردد. مقابله با مسائلي روحاني مانند آرزوي زندگي پر از معنايا بيكامي از نرسيدن به اين آرزوها در قلمرو لوگوتراپي است. در اين روش پزشك مستقيما و با صراحت با اينگونه مسائل روبرو می شود و آنها را يكپارچه حمل به ريشههاي ناآگاهانه برخاسته از غرائز نميكند. اگر پزشك میان ابعاد روحاني و غرائز فرقي نگذارد ممكن است نتايج تلخي را ببار آورد و داستان زير مؤيد آنست: يك ديپلمات عا ليرتبه امريكائي در وين بدرمانگاه من آمد . وي می خواست دنباله روانكاوي را كه پنج سال قبل از آن در نيويورك آغاز شده بود بگيرد. وقتي از او پرسيدم چرا خيال می كند به روانكاوي نيازمند است و چرا اصلا آنرا شروع كرده است معلوم شد كه اين شخص از كارش ناراضي است و برايش پذيرفتن سياست خارجي امريكا كاري دشوار است. روانكاو بارها باو گفته بود كه بايد با پدرش «آشتي» كند زيرا بعقيده او دولت امريكا و مافوقان اين ديپلمات «چيزي نبودند» جز شبهي و تصويري از پدرش و به اين علت از آنها رنج می برد و از كار خود بيزار بود. اين بيزاري بخاطر نفرتي بود كه ناآگاهانه از پدر خود داشت. در اين روانكاوي كه پنج سال بطول انجاميده بود، «بيمار» كم كم داشت حرف پزشك را می پذيرفت و ديگر قادر نبود حقيقت را از وراي اين ابر اوهام به بيند. پس از چند جلسه مصاحبه روشن شد كه شغل او، معناجوئيش را در زندگي بيكام كرده است و چون دليلي وجود نداشت كه از كار خود دست نكشد، استعفا داد و دنبال كاري را گرفت كه علاقه داشت. فعلا پنج سال است كه به آن كار مشغول است و از زندگي بسيار راضي است. من تصور نميكنم كه در اين مورد با آدم نوروتيكي سر و كار داشتم. او به روانكاوي و حتي به لوگوتراپي نيز نيازي نداشت چون اصلا بيمار نبود. هر هيجان فكري لامحاله هيجاني نوروتيك نيست و قدري اضطراب و هيجان در زندگي لازم است. وجود كمي رنج پديده بيماري نيست و نشانه اي از نوروز نميباشد. اين رنج ممكن است حاكي از نيل بمقصودي انساني يا محصول بيكامي وجود باشد. من شديداً تاكيد می كنم كه بطور كلي تلاش براي يافتن معنائي در زندگي و حتي شك داشتن از معنائي در زندگي نه از بيماري بوجود می آيد و نه به بيماري خواهد انجاميد. بيكامي وجود نه بيماري است نه بيماري زا. نگراني انسان درباره ارزش زندگي و حتي افسردگي او، يك افسردگي روحاني است نه بيماري روحي. اگر پزشك اين افسردگي روحاني را به بيماري روحي تعبير كند نوميدي وجود را در زير خرمني از داروهاي آرامي بخش مدفون خواهد كرد. اينكه پزشكي نشد! وظيفه پزشك اينست كه بيمار را از اين بحران بكرانه نمو و رويش و اميد هدايت كند. وظيفه لوگوتراپي اينست كه بيمار را كمك كند تا معنائي در زندگي خود بيابد. تا آنجا كه لوگوتراپي بيمار را از آن معناي نهفته زندگي خود آگاه می سازد روشي تحليلي می شود و با روانكاوي شباهتي دارد. اما در اين تلاش براي آشكار ساختن چيزي در ضمير فرد، لوگوتراپي مساعي خود را محدود به حقايق غريزي در ضمير ناآگاه نميسازد بلكه دنبال حقيقي روحاني نيز می گردد كه معنايي بالقوه بزندگي فرد تواند داد تا آن نيروي معناطلبي بيدار گردد. هر كاوش و تحليلي حتي اگر به ابعاد روحاني و انديشه زاد نيز توجهي نداشته باشد می كوشد بيمار را از آنچه آرزو دارد و در ژرفاي وجود اوست آگاه كند . اما تفاوت لوگوتراپي با روانكاوي در آنست كه در لوگوتراپي بشر را فردي تصور می كند كه دنبال معنائي می گردد و هدفش تحقق دادن به آن معناست و نه فقط خشنود كردن سوائق و غرائز و آشتي میان درخواستهاي گوناگون ذات و من و ابرمن و هماهنگي و سازش با محيط و همرنگي با جماعت! تكاپوي انديشه اي بايد دانست كه كوشش فرد در جستن معنائي و ارزشي در زندگي ممكن است بجاي تعادل، هيجاني در او ايجاد كند اما همين هيجانست كه يكي از لوازم غير قابل انكار بهداشت روان است . بنظر من مهمترين چيزي كه به بقاي فرد كمك می كند اينست كه او بداند معنائي در حيات او موجود است گفته نيچه حاوي نكته بسيار عاقلانه ايست كه «كسيكه چرائي در زندگي دارد با هر چگونه اي خواهد ساخت». اين جمله بايد شعاري در درمان بيماريهاي رواني باشد. در زندان فشرده اسيران نازي بخوبي پيدا بود كه آنهائيكه تصور می كردند وظيفه اي و كاري با انتظار شانست بيش از ديگران احتمال زنده ماندن داشتند. اين مسئله بعدا بوسيله كارشناسان امريكائي در كره و ژاپن نيز تائيد گرديد. براي خود منهم اين مسئله صادق بود. وقتي به اردوي اشويتز رسيدم نوشته اي را كه براي چاپ حاضر داشتم (پزشک و روح که به فارسی هم ترجمه شد) از من گرفتند. میل بيكران من براي بازنوشتن اين كتاب باعث شد سختيهاي اسارت را تحمل كنم. وقتي دچار تب تيفوس بودم روي پاره كاغذ يادداشتهايي برداشتم تا اگر روزي آزاد شدم آن كتاب را دوباره بنويسم . من مطمئنم كه در تنگناي زندان باواريا اين میل شديد مرا زنده نگه داشت. پس می بينيم كه بهداشت روح قدري به هيجان نيازمند است، هيجان میان آنچه انسان بدان نائل شده و آنچه بايد بدان برسد،يعني فاصله میان آنچه هست و آنچه بايد بشود. اين هيجان لازمه زندگي بشريست و از سلامت روح او جداشدني نيست. پس نبايد از اينكه فرد را برانگيزيم كه معنائي بالقوه در زندگي خود بيابد ترسي بدل راه دهيم. تنها باين وسيله است كه معناجوئي وي را بيدار می كنيم. اينكه می گويند از نظر بهداشت روح بايد فرد در خود حالت تعادلي ايجاد كند گفته خطرناكي است. آنچه بشر لازم دارد اين حالت سكون و تعادل و بي هيجاني نيست، بلكه تلاش و كوشش و مبارزه ايست براي دريافت و درك هدفي كه ارزش او را دارد. آنچه روان او را سالم نگه می دارد اين نيست كه بهرقيمتي شده فشارها و هيجانها را از بين ببرد بلكه نداي آن معناي بالقوه ايست كه چشم براه انجام شدن است. آنچه بشر لازم دارد ثبات و سكون نيست، بلكه آنيست كه من بدان تكاپوي انديشه اي نام نهادهام، تكاپوئي روحاني میان دو قطب از هيجان مغناطيسي كه در قطبي معنا و در قطب ديگر فرديست كه خود را بدانسو می كشاند . فكر نكنيد كه اين مسئله فقط براي مردم سالم صادق است بلكه براي بيماران نوروتيك نيز صحت دارد و حتي اهميت و ارزش آن زيادتر می گردد. اگر معماري بخواهد طاق فرسوده اي را تعمير كند باري را كه بر آن است می افزايد. با اين كار اجزاء و پاره هاي آن طاق بهتر بهم وصل می شود و می چسبد. اگر درمانگر بخواهد بهداشت رواني بيمار را پرورش دهد نبايد از آنكه بار آنرا با تغيير جهتي بجانب معنا بيافزايد هراسي داشته باشد. اينك كه فايده و قدرت تائير معناجوئي آشكار گرديد ، از تاثير مخرب دردي كه بيماران امروزي از آن رنج می برند صحبت می كنيم و آن عبارتست از بيمعني بودن كلي و غائي زندگي. اين بيماران چون معنائي ارزنده در زندگي خود نميبينند گرفتار خلاء دروني می شوند گوئي همه وجود آنها تهي است و اين تهي بودن آنانرا در خود فرو بوده است. من اينحالت را خلاء وجود يا تهي زندگاني نام دادهام. تهي زندگاني خلاء وجود يا تهي زندگاني پديده بسيار گسترده و متداول زندگي امروزيست. اين مسئله قابل فهم است و ممكن است بعلت دو عاملي باشد كه بشر از آنروزيكه آدميزادي حقيقي شد آنرا از دست داد. در ابتداي تاريخ بشري، انسان از بسياري از غرائز اصلي حيواني كه رفتار او را راهنمائي می كرد و به آنها تامين و پوششي می داد محروم گرديد. اين تامين ها و آسايش ها چون بهشت جاودان بر انسان حرام گرديد و او را مجبور بانتخاب كرد. علاوه بر آن در طي دوران بعدي بويژه در اين اواخر سنتهائي كه رفتار بشر را پشتيباني و هدايت می كرد يکي بعد از ديگري از بين رفت . ديگر غريزه اي باو نميگويد كه چه بايد كرد و سنتي نمي نماياند كه چه شايد كرد و چيزي نميگذرد كه او نميداند چه خواهد كرد و در نتيجه كاري می كند كه ديگران از او می خواهند و روز بروز بيشتر اسير همرنگي جماعت می شود. اين خلاء وجود بصورت ملالت و بيحوصلگي ظاهر می شود و گفته شوپنهاور را بياد می آورد كه گفت «انسان جاودانه محكوم است كه میان دو قطب متضاد بيحوصلهگي و هيجان دركشش باشد». در زندگي امروزي اين بيحوصله گيها و ملالتها بيش از افسردگيها و دلتنگيها مردم را بسوي روانپزشكان می كشاند. هر چه زندگي بيشتر ماشيني شود اين مسئله بحراني تر می گردد زيرا اوقات فراغت مردم زيادتر خواهد شد و بدبختانه مردم نميدانند با اين اوقات آزاد چه كنند. نمونه آشكار اين مسئله چيزي است كه «پريشاني يكشنبه» نام دارد يعني آن دلتنگي و ناراحتي عميقي كه معمولا روزهاي تعطيل بسراغ شخص می آيد. وقتي فشار كار هفته تمام می شود و ساعات فراغت زيادتر می گردد، شخص در می يابد كه محتوائي و معنائي در زندگي وي وجود ندارد. شماره خودكشيهائيرا كه می توان دال بر اين خلاء وجود دانست يا در آن سهيم شمرد كم نيست. پديده هاي فراواني مانند الكليسم و بزهكاري جوانان و بحرانهائي كه در زندگي بازنشستگان و پيران ديده می شود وابسته بهمين زندگاني تهي است. علاوه بر آن نقابهاي چندي نيز موجود است كه از وراي آن اين زندگاني تهي خود را می نماياند. گاهي آرزوهاي بيكام مانده معناجوئي، جانشيني در قدرت خواهي می يابد و از آنجمله به بدوي ترين نوع آن يعني پول پرستي جلوه می كند. گاهي نيز اين آرزوي بيكام مانده را میل لذت جوئي بخود می گيرد و باين علت است كه زندگاني تهي گاهي جبراني در میل جنسي می يابد. گاهي می توان ديد كه چگونه اين میل جنسي در كسانيكه گرفتار خلاء وجود هستند غوغا می كند. در نزد نوروتيك ها نيز وضعي مشابه روي می دهد. در آنها حالتي بخصوص از مكانيسم واگرد و دور تسلسل زيان آور بيماري وجود دارد كه بعدا از آن گفتگو خواهيم كرد. در میان آنان نشانه هاي فراواني از اين بيماري می توان يافت كه زندگاني تهي را اشغال كرده و بر آن حكمروائي می كند. در اين بيماران شخص با نوروز انديشه زاد روبرو نيست اما باز بدون كمك گرفتن از لوگوتراپي بعنوان تداوي كمكي ، نميشود آنرا درمان كرد. زيرا با پر كردن اين خلاء وجود باعث خواهيم شد كه بيمار از بازگشت دور تسلسل نجات يابد. پس لوگوتراپي نه فقط در درمان بيماريهاي انديشه زاد بلكه در درمان بيماريهاي روانزاد نيز لازم است و مخصوصا در آن نوع بيماريهائي كه من «سوماتوژنيك نوروز» ناميدهام. در پرتو اين نور، گفتاري كه مدتي پيش توسط دكتر ارنولد اظهار گرديد صادق می گردد كه «هر درماني، هر قدر محدود باشد بايد از لوگوتراپي كمك بگيرد». اما اگر بيمار معناي زندگي را جويا باشد چه بايد گفت؟ معناي زندگي من فكر نمي كنم كه پزشك بتواند به اين پرسش از نظر كلي پاسخي گويد. معناي زندگي از فرد بفرد و از روز بروز و ساعت بساعت تغيير می كند. آنچه مهم است معناي زندگي بطور اعم نيست بلكه هر فرد بايد معنا و رسالت زندگي خود را در لحظه معين و معلوم دريابد. پرسيدن اين سئوال بطور اعم مانند آنست كه از قهرمان شطرنج بپرسيم بهترين حركت مهره ها كدام است؟ بهترين حركت و حتي حركتي خوب بطور اعم وجود ندارد. حركت خوب مهره را در وضعي معين و با شناختن شخصيت حريف می توان دريافت. براي وجود بشري نيز چنين است. هر فرد وظيفه اي و رسالتي دارد كه بايد انجام دهد. او در اين وظيفه و رسالت جانشيني ندارد و زندگي نيز قابل برگشت نيست. وظيفه هر فرد يكتاست و فرصت وي نيز براي انجام آن يكتاست. هر موقعيت زندگي داويست براي فرد و گرهيست كه بايد او بگشايد. پس سئوال درباره معناي زندگي را بايد از او پرسيد ، يعني فرد نبايد بپرسد كه معناي زندگي او چيست، بلكه بايد بداند كه خود او مورد سئوال است. بعبارتي ساده تر، هر فرد جوابگوي زندگيست و اوست و فقط او كه می تواند به پرسش زندگي و درباره زندگي خود پاسخ دهد. اين پاسخ را نيز بايد با قبول مسئوليت و كار داد. پس لوگوتراپي اصل و مقصود وجود را در پذيرفتن اين مسئوليت می بيند و در می يابد. عصاره وجود پذيرش مسئوليت بطور قاطع و الزام آوري در لوگوتراپي مستتر است. روش درماني آن بر اين استوار است كه «چنان زي كه گوئي بار دوميست كه زندگي می كني و در بار اول همان خطا را كرده اي كه اينك در حال انجام آني». بنظر من شعار و گفته اي نميتواند بهتر از اين مسئوليت فرد را برانگيزد زيرا او را واميدارد نخست تصور كند زمان حال گذشته است و پس از آن بپذيرد كه گذشته را هنوز می توان تغيير داد و اصلاح كرد . اين طرز فكر او را با محدوديت دنيا و قاطعيت آنچه وي از زندگي خود می سازد روبرو می كند. تلاش لوگوتراپي در اينست كه بيمار را كاملا از وظيفه مسئوليت پذيري خودآگاه كند ولي بايد او را آزاد بگذارد كه خود را در هر مورد مسئول هر كس و هر چيزي كه می خواهد بداند. از اينروست كه لوگوتراپيست كمتر از باقي درمانگران روان ارزشهاي خود را به بيمار تحميل می كند زيرا وي هرگز نميگذارد بيمار مسئوليت قضاوت را بپزشك واگذارد. اين بعهده بيمار است كه تصميم بگيرد در برابر وظيفه اي كه زندگي بعهده او گذاشته است جوابگوي كيست؟ جوابگوي جامعه يا وجدان خود! بيشتر مردم خود را مسئول خداوند می دانند اينها نه فقط خود را مسئول انجام وظيفه اي می دانند بلكه عقيده دارند وظيفه بخشي نيز وجود دارد كه اين مسئوليت را بعهده آنها گذاشته است. كارلوگوتراپي نه تدريس است و نه موعظه. همانقدر از استدلالات منطقي بدور است كه از دادن نصايح اخلاقي. اگر بخواهيم مثلي بزنيم بايد بگوييم لوگوتراپيست بيشتر به چشم پزشك می ماند تا به نقاش. نقاش می كوشد دنيا را آنچنان كه خود می بيند نشان دهد ولي چشم پزشك سعي می كند فرد را قادر كند تا دنيا را آنچنانكه هست به بيند. نقش لوگوتراپيست آنست كه میدان ديد بيمار را بگسترد تا وي از همه طيفهاي معنا و ارزش آگاه شود. وي نيازي ندارد كه هيچگونه داوري را به بيمار تحميل كند زيرا حقيقت سرانجام خود را نشان خواهد داد و احتياجي بمداخله ديگران ندارد. اگر می گوئيم انسان مخلوقي مسئوليت پذير است وبايد بمعناي بالقوه زندگي خود تحقق دهد اينرا نيز بايد بگوئيم كه اين معناي حقيقي را بايد در دنيا و در گرداگرد خود جست نه در درون خود و در دنياي روان و نبايد روان را چون مدار بسته اي بحساب آورد. بهمين علت هدف حقيقي وجود انساني را نميتوان در آنچه به تحقق نفس Self-actualization معروف است جستجو كرد. وجود انسان علي الاصول از خود فرا رواست (Self-transcendent) و تحقق نفس را نميتوان بمنزله هدفي قرار داد. چون اگر آن هدف شد ممكن است هر چه انسان بيشتر بدنبالش رود آنرا كمتر دريابد. اين تحقق وقتي انجام می گيرد كه انسان خود را متعهد باانجام معناي زندگي خود كند. بعبارت ديگر اين تحقق نفس محصول جانبي از خود فرا رويست. دنيا را نه می توان بعنوان مظهري از خود نگريست و نه آنرا وسيله اي براي تحقق نفس دانست زيرا در هر دو صورت تصوري كه از دنيا داريم بسيار كوچك می گردد. با آنچه تا بحال گفته ايم نشان داده ايم كه معناي حيات هميشه در تغيير است ولي هيچوقت از بين نميرود. بنابر روش لوگوتراپي، اين معنا را از سه راه می توان دريافت. 1- با انجام كاري شايسته 2- با درك ارزشي روحي 3- با پذيرش رنج راه اول، يعني راه كار و فعاليت ، راهي روشن است ولي دو راه ديگر نيازمند توضيح است. راه دوم يافتن معناي زندگي با كسب ارزشي و تجربه ايست، مانند فرهنگ و هنر و يا با درك و دريافتن فردي ديگر، يعني با عشق! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385
|
|
||