تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



از مطالعه اين بحث روانشناسي و توضيحات مربوط  به دردشناسي رواني اسيران اردوي  ، فشرده ممكن است اين تصور پيدا شود كه انسان كاملاً و بدون اجتناب تحت تاثير محيط خود واقع می شود. التبه در اين بحث محيط، محيط منحصر بفرد زندان است كه زنداني را وامي داشت رفتارش را با الگوي پذيرفته آن تطبيق دهد.

پس آزادي بشري كجاست؟ آیا هيچ آزادي روحي در رفتار و واكنش در برابر محيط وجود ندارد؟ آيا اين نظريه درست است كه بشر چيزي جز محصول شرايط وعوامل محيط يعني محيط زيستي و رواني و اجتماعي نيست؟ آيا بشر حاصل تصادفي برخورد اين عوامل است؟ آيا واكنش زندانيان در دنياي بي همتاي زندان نشاني از آزادي دارد؟

اين پرسش ها را می توان بطور اصولي و از روي تجربه پاسخ داد. زندگي در اردوي فشرده اسيران بخوبي نشان می دهد كه بشر تا حدي در انتخاب عمل آزاد است. نمونه هائي وجود دارد كه ثابت می كند گاهي می توان بصورتي قهرمانانه از اين بي دردي و بي حالي جلوگيري كرد و تندخوئي را خاموش ساخت. بشر، حتي در اين شرايط روحي و بدني سخت و طاقت فرسا نيز می تواند اخگري از آزادي روحاني و استقلال فكر در خود نگه دارد.

ما كه در اردوي اسيران زيسته ايم مرداني را بياد می آوريم كه كلبه به كلبه می رفتند و زندانيان ديگر را دلداري می دادند و حتي آخرين تكه نان خود را به آنان می بخشيدند. گرچه شماره آنها كم بود ولي همين نفس وجودشان نشاني بود كه ثابت كند همه چيز را می توان از انسان گرفت جز يك چيز را، آخرين آزادي انسان را، آزادي اينكه گرايش خود را در برابر وضعي معين انتخاب كند و راه خود را برگزيند.

زندگي اردوئي هر روز و هر ساعت با تصميم و انتخابي روبرو بود. تصميمي كه معنايش اين بود كه آيا انسان به آنهمه نيروي تهديد كننده تسليم بشود يا نه، به آن همه نيروئي كه انسان را از خودي خودش می دزديد و آزادي دروني او را می گرفت. آيا در برابر اين تهديدها فرد بازيچه حوادث می گرديد و آزادي و ارزش خود را از دست می داد و چون اكثر زندانيان خميره اي می شد از بي حسي و بي دردي؟

وقتي با اين ديد بنگريم روشن خواهد شد كه واكنش رواني زندانيان را بايد بيش از محصول عوامل بدني و اجتماعي دانست. درست است كه بعضي عوامل مانند كم خوابي و بي غذايي و فشار روحي، درونيان را به واكنشهائي واميداشت. اما در بررسي نهائي به اين اصل می رسيم كه زنداني به هر صورتي كه در می آمد محصولي بود از تصميم نهائي خود او و نه تاثير يكتای محيط زندان!

هر فرد می تواند در اوضاعي ناگوار تصميم بگيرد كه از نظر رواني و روحا ني چه روش پيش بگيرد. وي می تواند ارزش انسانی خود را حتي در موقعيت سخت زندگي زنداني نيز نگاه دارد.

 داستويوسكي گفته است " من تنها از يك چيز هراس دارم و آن اين است كه شايسته رنج هايم نباشم".

وقتي در اردو دليراني را می ديديم كه رفتارشان، رنج ها و مرگشان شاهدي بود بر اينكه همه چيز را می توان از انسان گرفت جز اين آزادي آخرين را، می ديدیم كه آن دليران شايسته رنجشان بودند و كلام داستويوسكي را دوباره بياد می ‌آورم. اين نشاني بود از يك مكاشفه و مجاهده بزرگ دروني ، نشاني كه زندگي را معنادار و با هدف می ساخت.

زندگي فعال فرصتي است براي يافتن ارزش در كارهاي خلاقه وزندگي آرام فرصتي براي درك زيبائي و هنر و طبيعت. اما در آن زندگي نيز كه از فعاليت و آرامش بي نصيب است باز هدفي وجود دارد. چنين زندگاني نيز خالي از امكاناتي براي درك ارزشهاي عالي اخلاقي نيست. اين مسئله واكنش فرد است در برابر حالت موجود. بر زنداني زندگي خلاقه و آرام هر دو حرام بود. اما تنها اين خلاقه بودن و يا آرامش و لذت زندگي نيست كه معنا دارد. اگر زندگي معنائي داشته باشد، رنج كشيدن نيز معنا خواهد يافت. رنج چون مرگ و سرنوشت بخشي ناگسستني از زندگي است. بدون رنج و بدون مرگ زندگي كامل نخواهد بود.

طريقي كه انسان سرنوشت خود و آنهمه رنج را كه به همراه دارد تحمل می كند و نحوه اي كه صليب خود را به دوش می كشد فرصتي است كه حتي در سخت ترين شرايط معنائي عميق به زندگي خود بدهد. تنها اين زندگي است كه ارزشي فداكارانه دارد. و چه بسيار كسان كه در اين كشايش براي  بقا ارزش انساني خود را از دست دادند و چون چهارپايان شدند.

تنها عده معدودي هستند كه در میدان زندگي شايسته رنج هاي خود می ‌گردند. تصور نكنيد كه اين ها غير دنيائي و دور از زندگي طبيعي است. اينكه فقط عده معدودي به اين حد اعلاي ارزشهاي اخلاقي می رسند نشاني غير طبيعي بودن آن نيست.

در میان زندانيان تنها چند نفري توانستند آزادي دروني خود را نگه دارند. حتي اگر تنها يك نمونه موجود بود، نشان می داد كه نيروي دروني قادر است در برابر آنچه بنظر می ‌آيد بر او مقدر است پيروز شود . اين موارد فقط در زندان اتفاق نمي افتد و هر جا بنگريم انسان را با تقدير روبرو می ‌بينيم ، و اوست كه می تواند با رنج خود ارزشي بدست آرد. درين مورد می توان از سرنوشت بيماراني كه درماني ندارند مثال آورد. يكبار من نامه جوان معلولي را خواندم كه به دوستي نوشته بود كه دريافته است از عمرش چيزي نمانده و حتي عمل جراحي نيز فايده‌اي نخواهد داشت ... در نامه به فيلمي اشاره كرده بود كه در آن بيماري مردانه به انتظار مرگ بود و پس از آن نوشته بود كه واقعا با اين رشادت به پيشباز مرگ رفتن شهامت می خواهد و اينك سرنوشت امكان چنين شهامتي به او داده است.

آناني كه  فيلم رستاخيز اثر تولستوي را ديده اند ممكن است چنين فكري به سرشان بيايد چون اين فيلم پر بود از سرنوشت مردان بزرگ. در آن زمان كه ما اين فيلم را ديديم امكاني بنظر نمي رسيد كه به اين حد از بزرگي برسيم و چون فيلم تمام شد به نزديكترين قهوه خانه رفتيم و با قهوه و شيريني نيروي ماوراء الطبيعه فيلم را كه چند لحظه اي ما را مجذوب كرده بود از ياد برديم. اما چون به سرنوشت بزرگي برخورديم و مجبور شديم تصميمي بزرگ بگيريم، همه آن آرزوهاي جواني را فراموش كرده بوديم و از پا در افتاديم.

شايد بعضي از ما دوباره آن فيلم يا فيلمي شبيه آنرا به بينيم. اما در آنروز يادبودهاي ديگري در ما پديدار خواهد شد، يادبودهايي از آنانكه بيش از قهرمانان اين فيلم شجاعت نشان دادند. من به ياد زن جواني خواهم افتاد كه در اردوي اسيران شاهد مرگش بودم. داستان ساده ايست، آنقدر گفتني آن كم است كه بنظر می آيد خود آنرا ساخته باشم. اما در نظر من چون شعري زيباست. اين زن می دانست كه طي چند روز آينده خواهد مرد، اما با آنكه به مرگ زودرس خود آگاه بود نشاط را از دست نميداد. به من گفت «شكرگزارم كه سرنوشت بمن سخت گرفته است چون از آن درس بسياري آموخته ام. در زندگي سابق لوس و از خود راضي بودم و فضائل روحاني را جدي نگرفتم» پس از آن به پنجره كلبه اشاره كرد و گفت «اين درخت تنها دوست دوره تنهائي من است» از پنجره شاخه اي از يك درخت شاه بلوط پيدا بود كه دو شكوفه داشت. «من غالبا با اين درخت گفتگو می كنم».

مات مانده بودم و نمي دانستم چه بگويم، آيا هذيان می گفت يا خيال او را برداشته بود؟ با شگفتي پرسيدم :

«آيا درخت هم جوابي می دهد؟»

- «آري»

- «چه می گويد؟»

- «بمن می گويد من اينجا هستم، من اينجا هستم، من زندگي ام ، زندگي جاويدان!»

***

 

پيش از اين نيز نوشتم كه آنچه بالمال سازنده وضع روحي و شخصيت و خودي دروني زنداني بود بيشتر وابسته به تصميم آزاد او بود تا علل اجتماعي و رواني محيط زندان. مشاهدات روانشناسي زندانيان نشان داده است كه تنها آنها كه گذاشتند قدرت اتكا ء شان بر وجود اخلاقي و روحاني از بين برود اسير تاثيرات مخرب زندگي اردوگاهي شدند. پس اين سئوال پيش می آمد كه اين اتكاء به قدرت اخلاقي و نيروي روحاني چيست؟

زندانيان پيشين وقتي از گذشته خود صحبت می كنند می گويند كه دلتنگ كننده ترين مسئله در زندان آن ست كه زنداني نداند كي‌آزاد خواهد شد. در زندان ما اصولا گفتگو درباره آن بي معني بود. براي ما مدت زندان هم نامعين بود و هم نامحدود. يك روانشناس كاوشگر نامي، زندگي در اردوي اسيران را «بقاء موقت» ناميده است. ما می توانيم آنرا اصلاح كنيم و «بقاء موقت با حدي نامعلوم» بناميم.

تازه رسان معمولا چيزي درباره اوضاع اردو نمي‌دانستند. آنها كه از اردوهاي ديگر آمده بودند ناچار بودند خاموش بمانند و از بسياري از اردوها كسي بر نگشت! در ورود به اردو تغييري در افكار زنداني روي می داد. با پايان تردید و شک ، شك و ترديد از پايان بوجود می آمد، امكان نداشت انسان بداند هرگز اين نوع زيست بپايان خواهد رسيد يا نه  و اگر پاياني هست كي خواهد بود؟

 

واژه لاتين Finis يا انجام  دومعنا دارد، يكي پايان و ديگري هدف . كسي كه نمي‌توانست غايت «بقاء موقت» را به بيند نميتوانست هدفي غائي در زندگي داشته باشد. وي برخلاف زندگان معمولي نميتوانست براي آينده زندگي كند و اين وضع زندگي دروني او را مختل می كرد و پوسيدگي فكري در او ظاهر می شد. و اين را ما در حالات ديگر زندگي نيز ديده‌ايم. كارگران بيكار همين حال را دارند. زندگي آنها هم موقتي می شود و نمي توانند براي آينده زندگي كنند و هدفي در سر بپرورانند. كاوشهائي كه بر روي كارگران بيكار معادن شده است نشان می دهد كه آنها گرفتار نوعي «تغيير زماني» يا «زمان داخلي» هستند كه حاصل بيكاري است. زندانيان نيز گرفتار همين تغيير عجيب زماني بودند. در اردو، يك واحد كوتاه زمان مانند روز پر بود از ساعتهاي دراز خستگي آور بي پايان. اما واحدي درازمانند هفته در نظر بسيار زود می گذشت. وقتی به اسيران می گفتيم كه يكروز از يكهفته طولاني تر است همه می پذيرفتند. اين تجربه زماني شگفت آور انسان را به ياد داستان كوه سحرآميز  نوشته توماس مان می اندازد كه پر از نكات دقيق روانشناسي است. توماس مان در اين كتاب سير روحي مسلولين آسايشگاه را مطالعه می كند. آنان نيز روز رهائي خود را نمي دانستند و بدون آينده و بدون هدف می ‌زيستند.

يكي از زندانيان كه يكبار از اردويي به اردوي ديگر می رفت، بعدها بمن گفت كه در اين راه پيمائي هميشه اين تصور را داشته است كه در پشت جنازه خود قدم بر می دارد. بنظر او زندگي آينده اي نداشت و آنرا چنان تمام شده حساب می كرد كه گويي مرده است. اين حس بيجاني را عوامل ديگري نيز تشديد می كرد. از لحاظ زماني، نامحدود بودن دوره زندان و از لحاظ مكاني حد بسيار كوچك آلونك ها!  هر چيزي در خارج از اين سيمهاي خاردار غريب و بعيد بود، دور از دسترسي و غير حقيقي. مردم و وقايع بيرون، زندگي معمولي ماوراي سيم خاردار، براي زنداني شبحي بود. زندگي خارج به نظر او چنان بود كه مرده‌اي بر آن از دنياي ديگر می ‌نگرد.

آدميكه هدفي در آينده نمي ديد ناچار خود را به ا افكار گذشته مشغول می كرد و اين باعث سقوط او می شد. ما پيش از اين درباره اين واپس نگري و علل آن ذكري كرديم و گفتيم كه اين واپس نگري باعث می شد كه زمان حال، با آنهمه زجرهايش كمتر حقيقي بنظر آيد. اما اين شيوه براي دريافت حقيقي از زندگي موجود خطري داشت و سبب می شد فرصت هائي كه گاهگاه براي يك زندگي مثبت بدست می ‌آيد از بين برود.

چون زنداني اين «بقاء موقت» را زيستي غير حقيقي می دانست اتكائش از به زندگي از دست می داد و در نظرش همه چيز بي‌ معنا می شد. اين زندانيان فراموش می كردند كه گاهي وضعي بسيار دشوار به انسان فرصتي می دهد كه از لحاظ روحاني به حدي كه بالاتر از قدرت اوست پرواز كند. بجاي آنكه اشكالات زندان را به منزله آزموني از نيروي دروني خود بشمارند زندگي را جدي نمي‌گرفتند و از آن بعنوان چيزي بي نتيجه بيزار بودند. ترجيح می داند چشمها را ببندند وبه گذشته بيانديشند، زندگي حال براي آنها معنائي نداشت.

عده انگشت شماري نيز به اوج نمو روحاني خود رسيدند ولي اين فرصت را عده بسياري داشتند كه در زندگي و حتي در مرگ انساني بزرگ شوند و به فيضي برسند كه در شرايط معمولي هرگز به آن دسترسي نبود. براي باقي ما اشخاص معمولي و بزدل، كلمات بيسمارك مصداق پيدا می ‌كرد كه گفت «زندگي چون نشستن بر سرير دندانساز است، آدم هميشه خيال می كند كه دردناك ترين لحظه هنوز نرسيده در صورتيكه رسيده و گذشته است». با تغييري در اين جمله می توان گفت كه بيشتر اسيران تصور می كردند فرصتهاي حقيقي زندگي سر رسيده است. اما در حقيقت چه بسيار از اين فرصتها و داوها وجود داشت. انسان می توانست از اين موقعيتها ، فاتح بيرون آيد و زندگي پر از درد را به فتح دروني بگراياند يا اينكه آن داو را نديده بگيرد و در زندگي ساده گياهي خود غوطه ور خورد، و بسياري از زندانيان چنين كردند.

كوشش در مبارزه با تاثير دردناك روحي و اجتماعي زندان بوسيله روشهاي روان درماني بايد بر اين استوار باشد كه نيروي نهاني زنداني را با نشان دادن هدفهاي آتي و غائي برانگيزاند و در نتيجه او را به زندگي آينده علاقه مند و اميدوار كند. برخي از زندانيان ناآگاهانه به اين اصل رسيدند و هدفهائي براي خود جستند زيرا اين يكي از ويژگيهاي آدميزاد است كه فقط می تواند باتكاء اميد و آينده زندگي كند ، «در زير سيماي جاويدان» . گرچه اين شيوه به آساني میسر نيست و زنداني براي پذيرش آن بايد به خود فشار آورد  ولي گاهي تنها وسيله نجات اوست. اين گفتار مرا به ياد داستاني شخصي می اندازد. روزي تقريبا به حال گريه از زخم و ورم هاي پا، با كفش پاره پاره و لنگان لنگان چند كيلومتر راه می ‌پيمودم تا با ستوني از همكاران به محل كار برسم. سرماي سختي همه جا را گرفته بود و من به گرفتاريهاي بي پايان زندگي خود می انديشيدم. آيا در شب چيزي براي خوردن به ما خواهند داد؟  اگر قدري كالباس دادند آنرا با نان عوض كنم؟ آيا اين آخرين سيگاري را كه دو هفته پيش پاداش گرفتم بدهم و يك ظرف شوربا بگيرم؟ چه حقه اي بزنم كه كمي سيم پيدا كنم و جاي بند كفش بزنم؟ آيا بموقع به محل كار می رسم كه با هم دسته هاي خود كار كنم و مجبور نشوم به دسته ديگري بروم كه شايد سر كارگرش خشن باشد؟ چه كنم كه با سر دسته جورم جور شود كه در خود اردو به من كار دهد تا اين همه راه نپيمايم؟ يكباره از اينكه مجبور بودم هر روز و هر ساعت به اين چيزهاي كوچك و مزاحم بيانديشم بيزار شدم و فكرم را بجاي ديگري معطوف كردم. خود را بر سكوئي در اتاق سخنراني گرم و روشني ديدم. در برابر من جمعيتي سراپا گوش، در صندليهاي نرم و راحتي نشسته و به سخنراني من گوش می دادند. من درباره روانشناسي اردوي اسيران صحبت می كردم.  ديگر آنهمه عوامل دردناك براي من مسئله اي علمي شد و از ديدگاه دانش و پژوهش به آنها می ‌نگريستم. اين طرز فكر باعث شد تا اندازه اي از آزار محيط در امان بمانم و به آنها طوري نگاه كنم كه گوئي به زمان گذشته تعلق دارد. براي من هم خودم و هم رنج هايم مسئله اي شد براي مطالعه علمي رواني.

اسپینوزا در كتاب اخلاق خود چه بجا گفت كه «چون تصوري دقيق از عواطف رنج كشيده بيابيم، ديگر رنچي نخواهند داد. »

***

 

آن زنداني كه اميدي به آينده، به آينده خود نداشت محكوم به فنا بود. وي با از بين رفتن اميد، اتكاء روحاني خود را نيز از دست می داد، باعث سقوط خود می شد و گرفتار پوسيدگي روحي و جسمي می گرديد. اين حالت ناگهان و بطور بحراني پيش می آمد و همه به نشانه هاي آن آشنا بوديم. همه بيم آن لحظه را داشتيم ؛ اما نه براي خودمان بلكه براي دوستان. چون شخص وقتي خود گرفتار اين بحران می شد ديگر رنجي نمي برد. معمولا شروع اين حالت با اين بود كه زنداني يك روز صبح بر نمي خاست كه جامه بپوشد، خود را بشويد و براي رژه آماده شود. التماس و تهديد و فشار سودي نداشت. همانجا روي زمين افتاده بود و به سختي تكان می خورد. اگر اين بحران بعلت بيماري بود نمي گذاشت او را به بخش بيماران ببرند و هيچ كاري براي آرامش دردش نمي كرد. خلاصه زندگي را باخته بود. همانجا، در بستر در كثافت و مدفوع خود می ‌ماند وديگر چيزي آزارش نمي‌داد.

يكبار من شاهد برجسته اي از رابطه بسيار نزديك فقدان ايمان به آيند ه  واين خود باختگي خطرناك را ديدم. ف ... زنداني ارشد كلبه ما كه در زندگي پيش از زندان، آهنگساز و شاعر نسبتاً مشهور اوپرا بود روزي در اوائل مارس 1945 بمن گفت:

«دلم می خواهد چيزي بتو بگويم خواب عجيبي ديدم، خواب ديدم كه صدائي بمن گفت هر آرزوئي كنم، و هر چه بخواهم برآورده خواهد شد. خيال می كني چه پرسيدم؟ پرسيدم كه اين جنگ براي من كي تمام خواهد شد، دكتر می فهمي چه می گويم براي من! می خواستم بدانم كي اردوي ما آزاد می شود و رنج ما بپايان می ‌رسد؟»

- «كي اين خواب را ديدي؟»

- «در فوريه، در ماه پيش»

- «صدا چه جوابي داد؟ »

با ترس و دلهره به آهستگي گفت «سي ام مارس»

وقتي ف ... اين خواب را براي من می گفت سراپا اميد بود و اطمينان داشت خوابش تعبير خواهد شد. هر چه روز موعود نزديكتر می شد اخباري كه جسته و گريخته از جبهه جنگ می رسيد نشان می داد كه احتمال آزادي در آن هنگام بسيار كم است. روز 29 مارس ف ...  تب شديدي كرد و ناخوش افتاد. روز سي ام مارس  دچار هذيان و اغماء شد و بي حال افتاد و روز سي و يكم مرد.  از لحاظ خارجي از بيماري تيفوس مرده بود!

كسانيكه رابطه میان چگونگي فكري و اميد و دليري را با درجه ايمني از بيماري می دانند واقفند كه از بين رفتن ناگهاني اميد و جرات ممكن است تاثير كشنده اي داشته باشد. علت ناگهاني مرگ اين مرد به علت به كام نرسيدن اميد بود. اين نوميدي مقاومت بدنش را شكست و او را در برابر بيماري نهاني تيفوس از پاي انداخت.  امید او به آینده  و  اراده اش فلج شد ؛ و بدنش بيماري را پذيرفت و سرانجام صداي عالم خواب بحقيقت پيوست ... دوره زندان براي او پايان يافته بود.

مشاهده اين مورد و نتايجي كه در بر دارد شبيه مشاهداتي است كه سر پزشك اردو داشت. وي می گفت نسبت مرگ در هفته میان زاد روز مسيح در 1944 و سال نو 1945 بسيارزيادتر از هر هفته ديگر بود. به عقيده او،  اين تفاوت به خاطر سرما و خرابي غذا و بيماريهاي همه گير نبود بلكه به آن علت بود كه زندانيان اميد داشتند جنگ در آخر سال 1944 پايان پذيرد و در سال نو به خانه هاي خود باز گردند. چون سال نو نزديك می شد می ديدند كه اخبار رسيده از میدان جنگ چندان اميدوار كننده نيست. دل شكستگي جاي اميد را گرفت و بسياري از آنان قدرت مقاومت خود را از دست دادند، بيش از آن تاب نياوردند و مردند.

چنانكه در پيش گفتم هر تلاشي براي بازگرداندن نيروي دروني زنداني بايد بر اين متكي باشد كه هدفي در زندگي او بيايد و آنرا به او نشان دهد. سخن نيچه را كه می گويد «كسي كه چرائي براي زنده بودن دارد با هر چگونه اي خواهد ساخت» بايد بعنوان شعاري در درمان رواني بيماران و بهداشت رواني زندانيان پذيرفت.

هر وقت فرصتي پيدا می شد می كوشيديم به زندانيان «چرائي» بدهيم، هدفي كه بخاطر آن زنده باشند تا بتوانند «چگونگي» زندگي طاقت فرساي خود را تحمل كنند.

واي بر آنكس كه تصور می كرد ديگر زندگی  براي او معنائي ندارد، نه هدفي، نه مقصد و مقصودي. ديگر علتي براي زنده بودن نداشت و در نتيجه زياد نمي ماند. پاسخي كه چنين زنداني به همه حرف هاي اميدوار كننده می داد اين بود كه «من ديگر انتظار از زندگي ندارم» چه جوابي می شد به اين حرف داد؟

چيزي كه واقعا لازم بود اين بود كه تغييري اساسي در طرز فكر زنداني داده شود. اول ما می بايست خود اين طرز فكر را بياموزيم و پس از آن به اسيران ديگر ياد دهيم. ما بايد می آموختيم كه واقعا اهميتي نداشت كه ما چه انتظاري از زندگي داشتيم بلكه بايد انديشيد كه زندگي چه انتظاري از ما دارد. ما نه تنها بايد از پرسش معناي زندگي بپرهيزيم بلكه بايد تصور كنيم اين پرسشي هست كه زندگي هر روز و هر ساعت از ما می كند و پاسخ را نيز بايد با كار و رفتار صحيح و شايسته داد نه با گفتار و تصور. زندگي بالاخره هر طور شده اين مسئوليت را خواهد پذيرفت كه از پرسش هاي خود پاسخ هاي درست بيابد و وظيفه اي را كه دائما به عهده افراد می گذارد، به رنحوي شده به انجام برساند.

اين وظايف و در نتيجه معناي زندگي از فرد به فرد و از لحظه اي به لحظه ديگر تغيير می كند، پس نميتوان معناي زندگي را بطور جامع پاسخ داد. «زندگي» چيز مبهمي نيست بلكه بسيار حقيقي است همچنانكه وظيفه زندگي نيز بسيار حقيقي می باشد. «زندگي» براي هر فرد سرنوشت اوست و اين سرنوشت براي هر كس چيز ديگري است. افراد مختلف و سرنوشت هاي مختلف با يكديگر قابل مقايسه نيستند و هيچ موقعيتي تكرار نخواهد شد. هر موقعيتي پاسخ و واكنش ويژه اي لازم دارد. گاهي انسان در وضعي قرار می گيرد كه مجبور است به سرنوشت شكل دهد و آنرا مجسم سازد. گاهي لازم است فرصت را غنيمت شمارد به تفكر پردازد و به نعمات زندگي خود بيانديشد. گاهي نيز بايد سرنوشت را بپذيرد و بار رنج را بدوش بكشد. هر موقعيتي با يكتا بودن خود مشخص است و معمولا تنها يك پاسخ درست در برابر هر پيش آمدي وجود دارد.

اگر فردي دانست كه رنج كشيدن سرنوشت اوست، بايد آنرا چون وظيفه اي بپذيرد. بايد بپذيرد كه حتي دررنج بردن نيز او يكتاست و در اين دنيا تنها و ديگري نمي تواند بار رنج او را بدوش بكشد، اين فرصت يگانه اوست كه چگونه اين بار را به منزل برساند.

براي ما زندانيان اين افكار و انديشه ها دور از حقيقت نبود. تنها افكاري بود كه می توانست ما را از نوميدي و دل شكستگي برهاند، حتي در آن ايامي كه تصور نمي رفت جان سالم از زندان بدر بريم.

براي ما مدتي بود كه معناي زندگي از رسيدن به هدفي با ارزشي خلاقه فراتر رفته بود. زندگي براي ما حلقه گشاده تري در برداشت، حلقه حيات و مرگ، رنج و میرندگي. وقتي معناي بردگي و رنج به ما آشكار و الهام شد ديگر نكوشيديم كه با تصورات واهي و خوش بيني ساختگي از سوز آزارهاي زندان بكاهيم. رنج كشيدن براي ما وظيفه اي شد كه نمي‌توانستيم به آن پشت كنيم وظيفه اي كه  ريكه را واداشت بگويد «چه بسيار اندوه را بايد به سامان رساند».

ريكه از به سامان رساندن غم چنان صحبت می كند كه گويي باريست كه بايد به سامان رساند. لازم بود كه با اين همه اندوه روبرو شويم و لحظات ضعف و اشك ريزي را به حداقل برسانيم. اما علتي نداشت كه از اشك ريزي شرمساز باشيم. زيرا گريه نشان می داد كه مرد هنوز دلاوري رنج كشيدن دارد و آنرا تنها عده معدودي درك می كردند. عده اي با شرمسازي اعتراف می كردند كه گريه می كنند. دوستي داشتم و از او پرسيدم چگونه ورمهاي خود را خوابانده است اعتراف كرد كه «آنرا با گريه درمان كردم».

گاهگاهي امكان داشت كه بطور دسته جمعي و يا تك تك به روان درماني و بهداشت رواني زندانيان پرداخت. درمان فردي تلاشي بود مهربانانه براي نجات دوستان. اين تلاشها غالبا براي جلوگيري از خودكشي بود. قانون زندان موكدا جلوگيري از خودكشي را ممنوع كرده بود. مثلا ممنوع بود طناب كسي را كه می خواست خود را بدار آويزد پاره كرد. پس اهميت موضوع در آن بود كه از دست زدن به اين كار جلوگيري شود. من دو واقعه را بياد دارم كه ممكن بود به خودكشي بيانجامد. اين دو مورد بهم شباهت زيادي داشت و هر دو زنداني قبلا راجع به تصميم خود صحبت كرده بودند و می گفتند كه ديگر اميد و انتظاري از زندگي ندارند. بايد به آنها می پذيرانديم كه هنوز زندگي از آنان انتظارهائي داشت و چنانكه معلوم شد يكي فرزندي داشت كه او را می ‌پرستيد و در كشوري خارجي چشم به راه او بود و ديگري رشته كتابي كه انجامش از ديگري ساخته نبود ؛ چنانكه ديگري نمي توانست جاي پدر را بگيرد.

اين يكتائي و وحدانيت است كه هر فرد را از فرد ديگر ممتاز می كند و معنائی به هستي و بقاي او می دهد و در كارهاي خلاقه اثري ژرف بجاي می گذارد، چنانكه در عشق انساني نيز گذاشته است.  وقتي عدم امكان تعويض مردم را با يكديگر در نظر آوريم، مسئوليت فرد را در برابر موجوديت خود و براي ادامه آن آشكارا می بينيم. مردي كه به مسئوليت خود در برابر كسي يا كاري كه به انتظار اوست واقف شد «چراي» زندگي خود را درك كرده و خواهد توانست با هر «چگونه‌اي» بسازد.

در اردو براي درمان دسته جمعي موقعيت زيادي وجود نداشت. گاهي نمونه و الگوي درست بسيار موثرتر از كلام بود. زندانبان ارشدي كه دائم طرف مقامات زندان را نمي گرفت تاثير روحي بسيار عميقي در زندانيان می گذاشت، تاثيري فوري و نافذتر از لغات.

اما گاهي صحبت نيز موثر می ‌افتاد، بويژه وقتي كه بعلت فشارهاي خارجي پذيرش فكر تشديد شده بود و من موردي از آن به ياد دارم.

از صبح تا شب روز بدي بود. در رژه آگاهي داده بودند كه از آن پس بسياري از كارها بعنوان خرابكاري تلقي خواهد شد و عامل فورا به مرگ محكوم می شود و بدار آويخته خواهد شد. از جمله اين خرابكاريها جرائمي بود مانند پاره كردن نوار از پتو (براي بستن دور قوزك پا) و دله دزدي. چند روز پيش از آن يك زنداني گرسنه نيمه جان، خود را به انبار سيب زميني زده بود تا چند سيب زميني بدزدد. دزدي كشف شد و زندانيان «دزد» را می ‌شناختند. زندانبانان دستور دادند كه بايد يا دزد معرفي شود و يا همه يك شبانه روز گرسنگي بكشند. طبعا 2500 زنداني ، روزه را ترجيح دادند.

در شامگاه اين روزه گيري، ما در كلبه هاي گلي خود نشسته بوديم. همه حالت بسيار غمگيني داشتيم و كسي حرفي نمي زد . يك كلمه حرف ، آدم را آتش می ‌كرد. آنوقت تازه نور علي نور هم شد، يعني برق خاموش شد. ديگر خلق همه بسيار تنگ شده بود و اگر سوزن می زدي آدم می ‌تركيد. زندانبان ارشد ما آدم عاقلي بود.  شروع كرد به صحبت كردن و از همكاراني سخن گفت كه در چند روز گذشته از بيماري يا به وسيله خودكشي مرده بودند. گفت بايد راهي وجود داشته باشد كه بتوان بوسيله آن از رسيدن به اين حد جلوگيري كرد و از من خواست توضيحي بدهم.   اصلا من حال حرف زدن نداشتم. سرد و گرسنه و خسته و آتشي بودم. اما نمي شد اين موقعيت را از دست داد.

من با صحبت از راحتي هائي ناچيزي كه داشتيم شروع كردم و گفتم در اين  ششمين زمستان اروپای جنگ زده،  وضع ما هولناك ترين وضع ممكن نيست. هر كدام ما بايد از خود بپرسد چه چيزهاي غير قابل برگشتي را از دست داده است و پس از بررسي خواهيم ديد كه اين ضررهاي غير قابل برگشت بسيار كم است. هر كه هنوز زنده است دليلي براي اميدواري دارد، اميدي براي سلامت، خانواده، خوشي، شغل، ثروت و محل شايسته اي در اجتماع. اينها همه بازيافتني است و می توان به آن رسيد. گذشته از همه اينها، هنوز استخوانهاي ما دست نخورده و سالم است. آنچه تا بحال بر سر ما رفته ممكن است در آينده نفعي بما رساند. آنوقت از نیچه نقل كردم كه «آنچه مرا نكشد، مرا نيرومندتر می سازد».  ( توضیح آرمان : در متن ترجمه شده اشتباها این سخن به گوته نسبت داده شده است . این جمله را در کتاب نیچه دیده ام و در ترجمه دیگر کتاب از دکتر نهضت صالحیان و مهین میلانی نیز نیچه ذکر شده است )

 

از آينده صحبت كردم و از اينكه در نظر هر آدم بي طرف،  آينده ما بسيار تاريك است. هر كدام ما می توانيم حدس بزنيم كه احتمال زنده ماندنمان چقدر كم است. با وجود آنكه هنوز تيفوس ب كلبه ما نيامده، خودمن امكان زنده ماندنم بيش از پنج درصد نيست. اما با علم به همه اينها خيال ندارم اميد را از دست بدهم. كسي نمي داند آينده چه در بر دارد، حتي در ساعت ديگر چه خواهد شد. حتي اگر انتظار هيچ حادثه شورانگيز و مهيج جنگي راطي چند روز آينده نداشته باشيم، كيست كه بهتر از ما بداند چه موقعيتهاي مناسبي ممكن است ناگهان براي بعضي پيدا شود ، مانند اينكه ما را به دسته اي منتقل كنند كه كاري آسان داشته باشد (اين مسئله را زندانيان نشانه بخت سازگار می دانستند).

اما تنها از آينده و پرده تاريكي كه بر آن آويخته بود صحبت نكردم. از گذشته نيز سخن گفتم و از خوشي هاي آن و نوري كه از آن به تاريكي موجود ما می درخشيد. باز هم براي اينكه دائم از خود صحبت نكرده باشم شعري نقل كردم كه گفته است «آنچه تو كشيده‌اي هيچ نيروئي نمي تواند باز پس گيرد».

هيچکدام از تجربه هاي ما و افكارها ، آنچه كرده ايم و ديده ايم و كشيده ايم از بين نرفته است. گرچه همه آنها گذشته است اما ما به آنها وجود و هستي داده ايم. بود نوعي هست است و شايد مطمئن ترين صورت آن.

پس از آن از موقعيت هائي سخن گفتيم كه در آن می توان به زندگي معنا داد. به اين دوستاني كه بي حركت نشسته و گاهگاهي صداي آهشان به گوش من می ‌رسيد گفتم كه زندگي انساني در تحت هيچ شرط و پيشامدي خالي از معنا نيست. و اين معناي بي پايان زندگي رنج و میرندگي و محروميت و مرگ را نيز در بر دارد.

از اين مخلوق هاي بيچاره كه در تاريكناي كلبه نشسته و به سخنان من گوش می دادند خواستم كه به اهميت وضع خود آگاه شوند و با شهامت با آن روبرو گردند. گفتم نبايد نوميد شد. ناپيدائي سرانجام مبارزه از اهميت و عظمت معناي آن نتواند كاست. گفتم كه بهريك از ماكسي در اين ساعات سخت می نگرد، دوستي، همسري، زنده اي، مرده اي و شايد ... خدائي   و نبايد نوميدش كنيم. او اميد دارد كه ما رنج را با غرور تحمل كنيم نه با فلاكت و بدانيم چگونه بميريم.

سرانجام سخن از فداكاري گفتم. فداكاري براي هر يك از ما مفهومي داشت كه شايد در زندگي خارج ، در آن زندگي كه وابسته به موفقيت مادي است بي معني باشد. اما براي ما حقيقي و قابل فهم و پر از معنا بود. براي آنها كه به مذهبي ايمان داشتند اين مسئله به آساني قابل درك بود. از دوستي مثل زدم كه هنگام اسارت با خداي خود عهد بست كه رنج و مرگ را به جان بپذيرد تا فردي را كه دوست دارد گرفتار سرانجام دردناكي نشود . براي اين مرد رنج و مرگ معنا داشت، معنائي با اهميتي ژرف. او نمي خواست براي هيچ بميرد چنانكه هيچ كدام از ما نمي خواهيم.

منظور من از همه اين صحبتها آن بود كه در آن وضع بسيار نوميد كننده معنائي براي زندگي اسيران بيابم. چون چراغ دوباره روشن شد ديدم كه كوششم به هدر نرفته است. اين قيافه هاي مفلوك لنگ لنگان بسوي من آمدند و با چشمان اشك آلود از من سپاسگزاري كردند. اما بايد اعتراف كنم كه بندرت اين توانائي را داشتم كه با همكاران رنجكش و رنج كشيده‌ام تماسي بيابم و موقعيتهاي زيادي از دست رفت.

***

 

و اينك بپردازيم به  سومين مرحله واكنشي روحي زنداني، يعني روانشناسي زنداني پس از آزادي. اما پيش از آن بايد به پرسشي بپردازم كه غالبا از روانشناسان می كنند، بويژه از روانشناساني كه خود در زندان بوده‌اند. می پرسند چگونه ممكن است مردمي كه از گوشت و خون ساخته شده اند ، اين رفتارها ی گفته شده را  با زندانيان كرده باشند.  وقتي شخص وضع زندانيان را شنيد و به صحت  آن مطمئن می گشت ؛ وا می ماند كه چگونه ممكن است چنين رفتاري از آدميزادي سر بزند.

براي پاسخ به اين پرسش بدون اينكه وارد جزئيات شويم ناچار به ذكر چند موضوع هستيم.

اول اينكه در میان نگهبانان هميشه عده‌اي تشنه آزار رساني يا ساديست وجود داشت ، ساديسم يا جنون آزار رساني با آشكارترين علائم بيماري.

دوم اينكه هر وقت دسته اي نگهبان براي ماموريت سختي لازم می شد، آنها را حتما از میان اين تشنگان آزاررساني بر می گزيدند.

براي ما خوشحالي بزرگي بود كه در محل كار، بعد از دو ساعت كار در يخ‌بندان چند دقيقه خود را در برابر تنوري از تركه و خرده هيزم گرم كنيم. اما هميشه سر كارگراني پيدا می شدند كه لذت می ‌بردند اين راحتي كوچك را هم از ما بگيرند. نه تنها ما را از ايستادن نزديك آتش باز می ‌داشتند. بلكه تنور را می گرداندند و آتش افروخته و زيبا را روي برف می ريختند و بعد از آن سيماي آنان شادي بي مانندي را نشان می داد! هميشه آدم بخصوصي در دسته  اس اس بود كه علاقه وافري به آزار رساني داشت. هر وقت افسران اس اس باكسي چپ می افتادند او را پيش اين آدم می ‌فرستادند.

سوم اينكه احساسات اكثر نگهبانان در اثر تماس دائم با آزار و خشونت كند شده بود. اين مردمي كه اخلاقا و روحا سخت شده بودند اگر خود نيز نقش فعالي در اين آزار رساني ها نمي‌پذيرفتند مانع انجام كار ديگران نيز نمي‌شدند.

چهارم اينكه حتي در میان نگهبانان نيز افرادي پيدا می ‌شدند بادلي پر از رحم. من فقط براي نمونه،  فرمانده دسته اي را ذكر می كنم كه از آن آزاد شدم .پس از آزادي معلوم شد كه اين آدم مبالغ گزافي از جيب خود براي خريد داروي زندانيان از داروخانه اي دور دست داده است و تنها پزشك اردو كه خود از زندانيان بود اين را  می دانست.[1]  اما سر زنداني كه خودش از زندانيان بود از هر افسر اس اس خشن تر بود و ما را به خاطر هر خطاي كوچكي سخت مجازات می كرد. در صورتيكه فرمانده تا آنجا كه من می دانم هرگز دست به روي كسي دراز نكرد!

پس تنها علم به اينكه فردي نگهبان زندان بود يا زنداني، مطلبي را روشن نمي‌كند. مهرباني و لطف انساني در میان هر دسته اي پيدا می ‌شود حتي در آنانكه به آساني مورد دشنامند. نمي توان مرزي میان اين دودسته ايجاد كرد و گفت دسته اي فرشته بودند و دسته اي اهريمن.

وقتي نگهبان يا سر كارگر با آن همه نفوذ و قدرتي كه داشت با زندانيان خوشرفتاري می كرد معلوم بود كه به مرحله بزرگ انساني رسيده است اما پستي آن زنداني كه با همكاران خود رفتاري زشت داشت جائي براي تصور و فكر نمي گذاشت. زندانيان از بدمنشي اين هم قطاران بسيار ناراحت می ‌شدند ولي محبت كوچكي از نگهبانان آنان را به رقت شديد در می آورد. روزي سر كارگري به من گرده اي نان داد و من می دانستم كه آنرا از جيره ناشتائيش وا گرفته. حال ورقت من بسيار شديدتر از تاثير آن گرده نان بود، كاري كه او كرده و مرا به اشك واداشت كاري انساني بود، آن صحبت و آن نگاه همراه با آن هديه !

از همه اينها ممكن است نتيجه گرفت كه دو نژاد در اين جهان وجود دارد، و فقط همين دو نژاد: يكي نژاد مردم شايسته و ديگري ناشايست. اين دو نژاد در همه جا يافت می شود و در همه طبقات جامعه رسوخ می يابد. هيچ طبقه اي فقط از شايسته ها يا ناشايست ها تشكيل نمي شود.

پس هيچ گروهي «نژادي ناب» نيست و بنابراین گاهي آدم شايسته اي در میان نگهبانان زندان نیز  پيدا می شود   

زندگي در اردوي فشرده اسيران وجود انساني را می شكافد و ژرفاي آن را می نماياند. پس شگفتي نيست كه در آن عمق، ما دوباره آن خواص انساني را كه در طبيعت اصلي خود سرشته اي از نيكي و بدي بود،  يافتيم . شكافي كه خوب را از بد جدا می كند از همه صفوف اجتماع می گذرد و حتي در قعر ورطه هولناك زندان نيز بخوبي آشكار است.

***

 

و اينك روانشناسي زندانيان آزاد شده :

در بررسي چگونگي درك آزادي ناچارم از تجارب شخصي گفتگو كنم. پيش از اين نوشتم كه پس از آنهمه فشار روحي بالاخره پرچمي سفيد بر تيرك اردو افراشته شد و حالت تعليق و سرگرداني روحي به استراحت و سستي كلي تبديل گرديد. ولي اشتباه است اگر بگويم كه از خوشحالي در پوست نمي گنجيديم.

با پاهائي خسته خود را بدروازه رسانديم، با ترس و دلهره به اطراف نگاه كرديم، نگاهمان بهم پر از سئوال بود، و پس از آن چند گام به بيرون رفتيم اما اين دفعه ديگر كسي بر سر ما  فریاد نزد و لازم نبود سرمان را بدزديم كه ضربه و مشتي به ما نزنند. نه، اين دفعه ديگر نگهبانها به ما سيگار می دادند و نمي شد آنها را شناخت. همه لباس غير نظامي پوشيده بودند. به آهستگي از اردو رد شديم، پاهامان از كار افتاد. لنگ لنگان می رفتيم و می خواستيم دنيا را با چشمان مردمي آزاد بنگريم. دم بدم می گفتيم «آزادي، آزادي» ولي نمي توانستيم آنرا درك كنيم. چه بسا كه طي چند سال گذشته اين واژه را از خوابي كه ديده بوديم بر زبان می آورديم و اينك معناي آن از میان رفته بود. نمي فهميديم كه ديگر آزادي مال ما و مايملك ما بود.

به چمني پر از گل رسيديم. اين چمن و گلها تازگي نداشت و هميشه آنجا بود ولي تا به آن روز توجهي به آن نداشتيم. اولين اخگر شادي وقتي نمايان شد كه خروسي را با دمي رنگارنگ ديديم، اما اين اخگري بود و خاموش شد. ما هنوز به اين دنيا تعلقي نداشتيم.

شبانگاه كه باز همه در آلونك جمع شديم، يكي آهسته از ديگري پرسيد «بگو به بينم امروز خوش بودي؟» و آن ديگري با شرمساري گفت «راستش را بخواهي نه» و نمي دانست كه همه حال او را داشتيم. ما قدرت خوشحال بودن را از دست داده بوديم و می بايست دوباره آنرا بياموزيم. همه چيز در نظر ما مجازي جلوه می كرد، مانند عالم خواب، و نمي توانستيم چيزي را باور كنيم. چه بسا كه در سالهاي گذشته در عالم خواب گول خورده بوديم! خواب می ديديم كه روز آزادي رسيده و رها شده ايم، به خانه برگشته دوستان را كه به ديدنمان می آيند خوش آمد می گوئيم. همسرمان را در آغوش گرفته ايم. بر سر میز نشسته و داستان آنچه را كه بر ما گذشته است بيان می كنيم و حتي از خوابهائي كه از آزادي ديده ايم سخن می گوئيم و آنگاه ... بانگ بيداري و پايان روياي آزادي!

اينك خواب تعبير شده بود ولي آيا می توانستيم آنرا باور كنيم؟

بدن كمتر از روح نيروي باز دارنده  دارد و از همان دم نخست شروع كرد بخوردن و چه خوردني! ساعتها و روزها حتي نيمي از شب ها را!  واقعا عجيب است كه آدم چه مقدار زيادي می تواند خوراك بخورد. وقتي يكي از برزگران ، يكي از زندانيان سابق را به منزلش دعوت كرد ؛ اين آدم خوراك خورد و  خورد و قهوه نوشيد. اينهمه خوردن و آشاميدن زبانش را شل كرد و شروع كرد به حرف زدن و ساعتها حرف زد. بندي كه سالها بر روح او بود برداشته شده بود. وقتي آدم به حرف او گوش می داد حس می كرد كه او بايد حرف می زد. میل بحرف زدن برايش غير قابل مقاومت شده بود.

من كساني را ديده ام كه مدت كوتاهي تحت بازپرسي بوده اند. مانند بازپرسهاي گشتاپو و امثال آن و آنها نيز پس از بازپرسي واكنشي متشابه داشتند.

روزها گذشت و نه تنها زبان ها شل شد، بلكه بندهاي ديگري در درون ما. آنوقت احساسات و عواطف فشرده زنجيرها را گسست.

روزي، مدتي پس از آزادي، در كنار چمني پر از گل راه می رفتم، ساعتها از خود بي خود بودم و به آواز پرندگان گوش می دادم. تنابنده اي پيدا نبود، چيزي جز پهناي آسمان صاف و آواي خوش پرندگان و گلهاي زيبا و آزادي وجود نداشت. ايستادم، به گرداگرد خود و به آسمان نگريستم و آنوقت زانو زدم. در آندم خود و دنيا را فراموش كرده بودم و تنها يك جمله را بخاطر داشتم، آن جمله جاوداني را «خداوند را از تنگناي زندان خواندم و او در پهناي فلك مرا پاسخ داد». چقدر آنجا زانو زدم و چند بار اين دعا را خواندم يادم نيست همينقدر می دانم كه در آنروز و در آن ساعت ، زندگي تازه من شروع شد. قدم به قدم جلو رفتم تا دوباره آدمي شدم.

راهي كه از فشار روحي حاد روزهاي آخر اردو، تا آرامش روح وجود داشت راه همواري نبود. اشتباه بزرگي است كه تصور كنيم زنداني آزاد شده نيازي به توجه روحي ندارد. كسانيكه مدتها زير فشار روحي شديد بوده اند پس از آزادي، بويژه اگر اين فشار يكباره برداشته شود در خطر شديدي خواهند افتاد. از نظر بهداشت روح، اين خطر برگردان روحي آنهمه فشار است. اين مسئله را در بهداشت بدني كارگران زير دريا نيز می توان ديد كه اگر با شتاب از محفظه خود كه تحت فشار زياد جو است بيرون آيند با خطر بزرگي روبرو خواهند شد. به همين ترتيب ممكن است به فرديكه از فشار شديد روحي آزاد شده است زيانهائي وارد آيد. مثلا كسانيكه طبعي بدوي داشتند نمي توانستند از تاثير خشونتي كه زندگاني اردوگاهي را فرا گرفته بود در امان بمانند. پس از آزادي خيال می كردند هر كاري دلشان خواست می توانند بكنند و از اين آزادي با خشونت و هرزگي استفاده كنند. تنها چيزي كه براي آنها عوض شده بود نقش ستمديده و ستمگر بود. آنها بجاي ستمديده ستمگر می شدند. اينان ديگر برانگيزنده بيدادگري بودند، فعال بودند نه مفعول و اين رفتار را با گذشته تلخ خود توجيه می كردند.

اين طرز فكر در مسائلي ديده می شد كه به ظاهر ناچيز بود. روزي با دوستي در كنار كشتزاري نزديك اردو راه می رفتم كه ناگهان به مزرعه ای از گندم سبز رسيديم. من بي اختيار خواستم از كنار آن رد شوم و آن دوست دست مرا كشيد و از لابلاي آن برد. من به نرمي گفتم كه نبايد از میان كشتزار سبز گذشت. وي پرخاش كرد كه «چه می گوئي، مگر ما هر چه داشتيم نگرفتند، زن و فرزندمان را كشتند، باقي پيش كششان، و حالا تو نمي گذاري چند خوشه گندم را زير پا له كنم» تنها با آرامي و متانت می شد به اينها فهماند كه كسي حق ندارد ظلم كند حتي اگر به او ظلم هم شده باشد. ما بسيار كوشيديم كه اين حقيقت را به آنها بياموزيم وگرنه آنچه پيش می آمد هزارها بار از شكستن چند خوشه گندم خطرناكتر بود.

هنوز سيماي آن زنداني را بياد دارم كه می گفت «دستم بريده باد اگر روز آزادي,  آنرا به خوني نيالايم». كسيكه اين حرف را می زد آدم بدي نبود، يكي از بهترين دوستان اردوئي و دوره آزادي بود.

علاوه بر تغيير اخلاقي حاصله از رها شدن ناگهاني فشار روحي، دو مسئله ديگر شخصيت و رفتار و منش زنداني آزاد شده را تهديد می كرد، يكي تلخي زندگي پس از آزادي بود و ديگر سرخوردن از زندگي.

تلخي چند علت داشت. وقتي زنداني به شهر و ديار خود می رسيد بسياري از دوستان او را به سردي می پذيرفتند. او تلخ می شد و از خود می پرسيد «آيا بار آنهمه رنج را بخاطر اين پذيرائي بدوش كشيدم؟» وقتي از رنج زندان سخن می گفت به او پاسخ می دادند كه «ما نميدانستيم» و يا «ما نيز رنج كشيديم» آنوقت اين آدم به خود می گفت «اين ها نميتوانستند چيز ديگري بگويند؟»

اما مسئله سر خوردن چيز ديگريست. اين ديگر حكايت دوست و آشنائي نبود كه سطحي بودن فكرش آدم را آنقدر بيزار كند كه دلش بخواهد به سوراخي بگريزد كه ديگر چشمش به آدميزاد نيافتد. اين يكي ديگر حكايت سرنوشت بود و بيدادهايش!

كسيكه خيال می كرد به حد نهائي و مطلق درد كشيدن رسيده است تازه می فهمد كه درد نهايت ندارد و هنوز بايد درد بكشد و شديدتر!

وقتي از كوشش براي دادن اميد به زندانيان صحبت می كردم گفتم كه بايد به زنداني چيزي يا كسي را نشان داد كه به انتظار اوست، چيزي كه او را منتظر آينده كند، كسي را كه چشم به راه اوست. اما پس از بازگشت؟ بسياري از اين زندانيان آزاد شده ديدند كه ديگر كسي چشم به راهشان نيست.

واي بر آن مردي كه ديد ؛ آنكه خاطره اش و يادش در زندان به او اميد می داد ديگر زنده نيست. واي برآنكس كه چون خوابش  تعبير شد آنروز را با آنچه انتظار داشت مغاير ديد!  شايد در اتوبوس نشسته و به خانه اي رفت كه سالها در عالم تصور ديده بود، و فقط در عالم تصور. در را چنانكه هزاران بار در خواب ديده بود كوبيد اما ديگرانكه بايد در را بگشايد نبود و هرگز نخواهد بود!

ما همه در اردو به يكديگر می گفتيم كه هيچ شادماني دنيائي جبران آنهمه رنج را نتواند كرد. پس به انتظار شادي نبوديم، اميد شادي نبود كه به ما دلاوري رنج كشيدن و معنائي به فداكاري و زندگي و مرگ می داد. اما براي ناشادي نيز آماده نبوديم. اين سرخوردگي كه به انتظار گروهي از ما بود  پشت بسياري را شكست و روانپزشك نيز به سختي می توانست كمكي بكند.

براي هر زنداني آزاد شده روزي فرا خواهد رسيد كه چون به دوران اسارت خود بنگرد، نمي داند كه چگونه بار آنرا بدوش كشيده است. همان سان كه روز آزادي او رسيد، و همه چيز در نظرش روياي  زيبائي بود، روزي نيز فرا خواهد رسيد كه از زندگي اردوئي چيزي جز كابوسي وحشتناك بجا نخواهد ماند.

اما مهمترين و زيباترين يادگار آن براي اين زنداني آزاد شده روبه خانه، اين حس بسيار دلپذيري است كه با آنچه بر سر او رفته، بجز خدا ديگر چيزي نمانده است كه از آن بترسد .



[1] - واقعه جالبي كه درباره اين فرمانده اس اس رويداد كاريست كه چند زنداني برايش كردند. بعد از جنگ وقتي امريكائيان زندانيان اردوي ما را آزاد كردند سه جوان يهودي مجارستاني اين فرمانده را در جنگلهاي باواريا پنهان نمودند.

پس از آن بنزد فرمانده نيروي امريكا كه در جستجوي اين فرمانده بود رفتند و گفتند بشرطي محل او را اطلاع خواهند داد كه فرمانده قول دهد هيچ آسيبي باو نرسد.

پس از مدتي گفتگو فرمانده شرط را پذيرفت. بعد از دستگيري نه تنها بقول خود وفا كرد بلكه اين افسر سابق اس اس را به نحوي درشغل خود ابقاء نمود زيرا او را مامور جمع آوري لباس از دهات اطراف باواريا و تقسيم آنها بين ما كرد. چون تا آنموقع وامانده زندانيان ديگر را مي‌پوشيديم، وامانده زندانياني كه يا در اشويتز باتاق گاز فرستاده شده بودند يا يكراست از ايستگاه راه آهن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385  |