تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



 

انسان در جستجوي معني

نوشته : دكتر ويكتور فرانكل

استاد روان پزشكي دانشگاه وين

ترجمه : دكتر اكبر معارفي

 

 

توضیحات  مترجم فارسي

با پيش درآمدي كه دكتر گوردون آلپورت استاد پيشين روانشناسي دانشگاه هاروارد بر اين كتاب نوشته است جا ندارد مقدمه دراز ديگري نوشته شود و من تنها توضيحاتي را می ‌افزايم كه در آن نوشته نيست.

بخش اول اين كتاب يعني «سرگشتي در اردوي اسيران» را دكتر فرانكل بزبان آلماني نوشته است و من آن را از ترجمه انگليسي ايلزه لاش بفارسي درآورده ام. اما بخش ديگر يعني «مفهوم اساسي لوگوتراپي» را فرانكل بانگليسي نوشته است.

اين كتاب كه در 1963 با عنوان Man’s search for Meaning   منتشر شد چنان شهرتي يافت كه بزودي بچندين چاپ رسيد. نسخه‌اي كه من از آن ترجمه كردم چاپ يازدهم است و در سال 1967 منتشر شده  است.

دكتر فرانكل بسال 1905 در وين بدنيا آمد و در همان شهر در 1930 دانشكده پزشكي را بپايان رسانيد و در 1942 كه بدست نازيان اسير شد رئيس بخش اعصاب بيمارستان روشيلد وين بود. پس از آزادي به وين برگشت و سالهاست كه استاد دانشكده پزشكي و رئيس بخش اعصاب بيمارستان وين است.  اسفند 1353

 

پيش درآمد

دكتر فرانكل، نويسنده و كارشناس بيماريهاي رواني، گاهگاهي از بيماراني كه از دردهاي كوچك و بزرگ می  نالند می  پرسد «چرا خودتان را نمي كشيد؟ و از پاسخها غالبا راهي براي درمان بيماران می  يابد. يك بيمار را عشق بفرزند به زندگي پايبند كرده است، ديگري را استعدادي كه هنوز بكار نرفته و سومي را يادگارهایی كه ارزش ماندن دارد. بافتن اين رشته هاي گسيخته در نقشي استوار از معنا و مسئوليت هدف و منظور ، روشي است كه دكتر فرانكل از اگزيستانسياليسم تحليلي ساخته و آنرا لوگوتراپي ناميده است.

در اين كتاب دكتر فرانكل از تجربه‌هائي كه باعث كشف لوگوتراپي گرديد گفتگو می  كند. وي مدتي دراز در تنگناي زندان فشرده نازيان اسير بود و همه چيز خود را از دست داد. پدر، برادر و همسرش در اردوگاه اسيران به تنوره هاي سوزان رفتند و يا بنا خوشي مردند. همه خانواده او بجز خواهرش در اين اردوها جان دادند. چگونه او كه همه چيز را از دست داده، همه ارزشها را رو بزوال ديده، رنجور از گرسنگي، سرما، خشونت و وحشيگري و هر دم به انتظار مرگ، زندگي را شايسته نگاهداري دانسته است؟   پزشك روانشناسي كه خود اين دردها را كشيده باشد حرفش شنيدن دارد. او بايد بهتر از هر كس ديگر بتواند به شرائط انساني ما با علم و علاقه بنگرد. گفتار دكتر فرانكل طنين شادمانه‌اي دارد و بسيار ژرف تر از آنست كه بتوان از آن به آساني گذشت. آنچه  می  گويد بخاطر كارهائيكه تاكنون كرده است و بخاطر شغل استادي دانشكده پزشكي دانشگاه وين و به خاطر درمانگاههاي لوگوتراپي كه امروز در بسياري از كشورهاي جهان گشوده شده و همه از پلي كلينيك بيماريهاي عصبي وين الگو گرفته است اهميت زيادتري پيدا  می كند.

انسان نمي تواند نظريه و روش درمان ويكتور فرانكل رابا پيشرو وسلف او  زيگموند فرويد مقايسه نكند. هر دو پزشك توجه خود را به درمان نوروزها معطوف كردند. فرويد ريشه اين پريشانيها را در اضطرابهاي حاصله از انگيزه‌هاي ناآگاه می دانست. اما فرانكل نوروزها را بر چند نوع می داند و بعضي از آنها را انديشه زاد می نامند . يعني بيمار از پيدا كردن معنائي و مسئوليتي در زندگي ناتوان است. فرويد بيكامي در زندگي جنسي را تائيد می  كند و فرانكل بيكامي در معناجوئي را.

امروزه در اروپا بطور آشكاري از فرويد رو گردانده و به تحليل اگزيستانسياليستي پناه برده‌اند. اين روش چند صورت مختلف بخود گرفته و مكتب لوگوتراپي يكي از آنهاست. مكتب سازشكار فرانكل ، فرويد را رد نميكند بلكه روش خود را بر آنچه او ساخته است بنا می  گزارد و با ديگر طرفداران تحليل اگزيستانسياليستي نيز جدائي ندارد و خويشاوندي نظريه خود را با آنان باخوشي بيان می كند.

اين سرگذشت گرچه مختصر است بسيار هنرمندانه و گيراست. من دوبار در يك نشست آنرا از سر تا ته خواندم . جادوي آن چنان مرا گرفت كه نتوانستم از آن بگريزم. جائي در میان اين داستان، دكتر فرانكل فلسفه لوگوتراپي خود را آغاز می كند و آنرا چنان به آرامي با داستان می ‌ پيوندد كه فقط بعد از تمام كردن كتاب خواننده به عمق نوشته پي می ‌برد و می ‌فهمد كه اين داستان دنباله داستانهاي ديگر وحشيگريهاي اردوهاي اسارت نيست.

از اين سرگذشت خواننده درس بسياري می  گيرد. می  بيند كه انسان وقتي «چيزي براي از دست دادن بجز اين زندگي لخت و عور و مسخره ندارد» چه خواهد كرد. تشريحي كه فرانكل از آميختن احساسات و بيدردي می  كند واقعا مبهوت كننده است. اولين حسي كه به نجات فرد می ‌آيد كنجكاوي سرد و جدا مانده ايست براي ديدن عاقبت كار. پس از آن تلاشي است براي نگهداري اين نيمه جان با آنكه احتمال حفظ آن بسيار ناچيز است. گرسنگي، حقارت، ترس و عصبانيت عميق را تصويري از محبوب، مذهب، آسان گيري ، و حتي زيبائي آفتاب شامگاهي تا اندازه اي آرامي می ‌بخشد.

اما اينها نيز بشرطي می ل به زندگي را تقويت می  كند كه معنائي بزندگي برهنه زنداني بدهد. در اينجاست كه به مفاد و هسته مركزي اگزيستانسياليسم بر می  خوريم كه زندگي رنج است و براي ماندن بايد معنائي در رنج جست.

اگر زندگي خود معنائي داشته باشد، رنج و می رندگي نيز معنا خواهد يافت. اين معنا را نميتوان بديگري تلقين كرد. هر فرد بايد معناي زندگي خود را خود جستجو كند و مسئوليت آنرا بپذيرد. در اينجا فرانكل گفتاري از نيچه نقل می  كند كه «كسي كه چرائي در زندگي دارد با هر چگونه‌اي خواهد ساخت».

در اردوگاه فشرده اسيران هر اتفاقي سبب می  شود زنداني اتكائش را به زندگي از دست بدهد. همه هدفهاي معمولي از او گرفته شده است. تنها چيزي كه براي او مانده «آخرين آزادي» است، آزادي اينكه گرايش و طرز فكر خود را در برابر هر حادثه‌اي برگزيند. اين آزادي غائي و نهائي كه رواقيان پيشين و اگزيستانسياليست هاي امروزي به آن عقيده دارند در داستان فرانكل سيماي بسيار زنده و روشني می  گيرد.

زندانيان مردمي معمولي بودند. اما عده اي از آنان نشان دادند كه بشر می تواند با برگزيدن اينكه «شايسته رنجهايش باشد» بر سرنوشت خود چيره شود و از آن نيز پا فراتر گذارد. دكتر فرانكل می  كوشد ببيند چگونه می  توان اين نيروي انساني را دريافت و چگونه می توان در بيمار اين حس رابرانگيخت كه وي مسئول زندگي است. وي نمونه اي تكان دهنده از يك جلسه درمان دسته جمعي در زندان نقل می  كند كه در آن اين موضوع بخوبي آشكار است.

بخواهش ناظر وي شرحي كوتاه ولي جامع از اصول لوگوتراپي به سر گذشت خود افزوده است. تابحال هر چه درباره اين «مكتب سوم رواندارماني وين» نوشته شده به آلماني بوده است و اين اولين باري است كه چنين چيزي بانگليسي نوشته می  شود . درباره دو مكتب ديگر، يعني مكتب فرويد و مكتب آدلر ، نوشته هاي بسيار موجود است.

برخلاف بسياري از اگزيستانسياليست‌هاي اروپايي، فرانكل نه بدبين است و نه برخلاف مذهب . نويسنده اي كه آنهمه رنج كشيده بطور شگفت آوري به قدرت آدميزاد در پيروز شدن بر حوادث اميدوار است.

اين كتاب گوهريست گرانبها از سرگذشتي شخصي كه بر عميقترين مسائل انساني استوار است. ارزشي ادبي و فلسفي دارد و مقدمه ايست نافذ بر جنبش روانشناسي امروزي.

گوردون و آلپورت

 

سرگذشتي در اردوي اسيران

اين كتاب شرح اتفاقات و وقايع زندان نيست، بلكه سرگذشتي است از آنچه بر سر يك زنداني آمده است، سرگذشتي كه كرورها مردم به آن گرفتار شده اند و از آن رنج برده اند. سرگذشتي است از درون اردوي متمركز اسيران جنگ از زبان يكي از بازماندگان. اين سرگشت به وحشت هاي بزرگ كه بسيار از آن سخن رفته ولي كمتر باور شده است كاري ندارد، بلكه از توده هائي از رنجهاي پراكنده سخن می  گويد. به عبارت ديگر اين نوشته تلاشي است براي نشان دادن اينكه زندگي روزانه اردوي اسارت چگونه در افكار زنداني معمولي اثر می  گذاشت.

بيشتر رويدادهائي كه در اين كتاب می  بينيد در زندانهاي بزرگ و معروف انجام نگرفت، بلكه در زندانهاي كوچكي بود كه بيشتر كشتارها روي داد. اين داستان رنجها و مرگ قهرمانان بزرگ و شهيدان سرشناس نيست و از كاپوها يا سردسته هاي مشهور، يعني آن زندانيهائي كه بنام معتمد شناخته می  شدند و امتيازهاي ويژه اي داشتند، صحبت نمي كند . نه از زندانيان نامي سخن می  گويد نه از زندانهاي مشهور و نه از زندانبانان معروف. پس اين كتاب حكايتي نيست از رنجهاي سروران، بلكه سرگذشتي از فداكاريها و رنجهاي فوجي از محرومين ناشناس و ناشناخته، از آناني كه بر دوش و بازو، نشان مشخصي نداشتند.

اين زندانيان معمولي غالبا چيزي براي خوردن نداشتند يا اگر داشتند بسيار كم داشتند اما كاپوها هرگز گرسنگي نكشيدند و بسياري از آنها كار و بارشان در زندان خيلي بهتر از دنياي خارج بود . بسياري از اوقات رفتار اين سردسته ها با زندانيان شديدتر و بدتر از رفتار نگهبانان بود. و حتي سفاكانه تر از افسران اس.اس زندانيان را می  زدند. اين سردسته ها را البته از میان زندانياني بر می  گزيدند كه منشي حاكي از اين طرز رفتار داشتند و اگر رفتارشان با آنچه از آنها انتظار می  رفت يكي نبود، فورا معزول می  شدند. اين كاپوها بزودي مثل افسران اس.اس و زندانبانها می شدند و بايد از نظر روانشناسي آنها را در همان رديف گذاشت.

براي بيرونيان آسان است تصور غلطي از زندگي در اردوگاه متمركز اسيران داشته باشند. تصوري آميخته با احساسات و ترحم. آنان از كشمكش سختي كه دائم در میان زندانيان براي بقا وجود داشت آگاهي درستي ندارند. نميدانند كه چه مبارزه اي دمادم براي حفظ جان خود و جان دوستي عزيز در جريان بود.

***

 

شروع می  كنيم از كاميوني كه آماده بود براي حمل عده اي زنداني از اردوئي به اردوي ديگر. همه حدس می  ز دند كه اين مسافرت راه مرگ است و مسافران را به اتاق گاز می  برد. عده اي بيمار و ناتوان و كساني را كه بدرد كار نمي خوردند انتخاب می  كردند و به يكي از اردوگاههاي مركزي كه اتاق گاز  و تنوره آدم سوزي داشت می  فرستادند. جريان انتخاب نشان و علامتي بود براي مبارزه آزادانه میان زندانيان يا میان گروهي با گروه ديگر. آنچه مهم بود اين بود كه نام خود آدم و نام دوستش از فهرست حذف شود. گرچه همه می  دانستند هر وقت فردي نجات يافت، بايد ديگري جاي او برود.

با هر كاميون می  بايست عده معيني بروند، كي می رفت مهم نبود، چون هيچكدام از اين زندانيان چيزي جز يك شماره نبود. وقتي اين زندانيان به اردو می رسيدند – يا اقلا در اردوگاه اشويتز چنين بود – همه مدارك آنها و هر چه را از مال دنيا داشتند می  گرفتند. هر زنداني فرصتي می  يافت كه هر اسمي بخواهد روي خود بگذارد و هر شغلي بخواهد بخود نسبت دهد وعده زيادي نيز بعللي اينكار را كردند. مسئولين زندان فقط به شماره مخصوص اسيران توجه داشتند. اين شماره ها را غالبا روي پوست آنها خالكوبي می  كردند و در جائي بخصوص در شلوار می دوختند. هر وقت زندانباني می خواست ، اسيري را جريمه و مجازات كند كافي بود به آن شماره نگاه كند و هرگز لازم نبود اسم كسي را بپرسد. واي كه چقدر ما از اين نگاه ها هراس داشتيم!

برگرديم به كاميوني كه آماده رفتن بود. ديگر براي زنداني وقتي نمانده بود كه به مسائل اخلاقي بيانديشد . هرزنداني را تنها يك فكر رهبري می كرد و آن اين بود كه خود را بخاطر خانواده اي كه در انتظار اوست برهاند و دوستي عزيز را نيز نجات دهد. می كوشيد ترتيبي دهد كه شماره ديگري بجاي وي به كاميون برود.

چنانچه پيش از اين گفتيم جريان انتخاب سردسته ها جرياني منفي بود، يعني سفاك ترين و بيرحم ترين زندانيان را به اين كار بر می گزيدند. گرچه خوشبختانه گاهگاهي نيز اشتباهي در اين كار روي می داد. اما علاوه بر انتخاب اين كاپوها كه توسط افسران اس.اس انجام می شد. يك جريان خودبرگزيني نيز دائم در میان زندانيان رواج داشت. رويهمرفته زندانيهائي می توانستند زنده بمانند كه پس از سالها دربدري از اردو به اردو، همه ارزشهاي اخلاقي را در كشاكش براي زنده ماندن از دست داده بودند، اينها ديگر براي يك نفس زنده ماندن، از هيچ كاري ابا نداشتند، می خواهد شرافتمندانه باشد، می خواهد نباشد و حتي گاهي نيز كارهاي وحشيانه می كردند. دزدي، لو دادن دوستان و امثال آن كه ديگر كاري عادي بود. ما كه با كمك بخت سازگار، يا معجزه و يا علل ديگر از اين معركه جان بدر برده ايم، می دانيم آنها كه از همه بهتر بودند بازنگشتند!

درباره اردوي متمركز اسيران مطالب زيادي نوشته اند . اما در اين كتاب مطالب تا آنجا مهم خواهد بود كه تجربه اي شخصي باشد. كسانيكه در زندان بسر برده اند در اين نوشته و در پرتو دانش موجود وضع روحي خود را خواهند يافت و آنانكه هرگز زنداني نشده اند، وضع روحي زندانيان را بهتر درك خواهند كرد. بالاتر از همه، اين نوشته حاكي است از تجارب عده اي ناچيز كه از زندان رها شدند ولي پس از آن زندگي را بسيار مشكل دريافتند. اين زندانيان پيشين غالبا می گويند «دلمان نميخواهد از سرگذشت خود گفتگو كنيم، چون براي آنها كه در درون بوده اند توضيحي لازم نيست و آنها كه نبوده اند نمي توانند درك كنند كه ما در درون چه می كشيديم و اينك در بيرون چه می كشيم!»

مبادرت به نشان دادن اصولي اين مسئله كاري سخت است. چون مطالعه روانشناسي نياز بقدري جداماني علمي دارد. اما آيا كسيكه مشاهدات دوره زنداني خود را می ‌نويسد، جداماني لازم را دارد؟ اين جداماني براي كسيكه در بيرون بوده است مهياست ولي او نيز نخواهد توانست چيزي از زندگي زندان بگويد كه ارزشي حقيقي داشته باشد. تنها كسيكه دردرون بوده است می داند چه بر او گذشته، گرچه ممكن است قضاوتش حقيقي نباشد و سنجشش از تناسب بدور و اين غير قابل اجتناب است.

من سعي می كنم از تمايل هاي شخصي در نوشتن اين كتاب پرهيز كنم و اين اشكال حقيقي نوشتن چنين كتابي است. زيرا گاهي لازم خواهد شد كه شخص آن مردانگي را داشته باشد كه از يك رويداد بسيار شخصي صحبت كند. اول می خواستم اين كتاب را بي نام نويسنده چاپ كنم و تنها شماره زندانيم را بنويسم اما وقتي دست نويس تمام شد ديدم چنين كتابي بنام يك نويسنده ناشناس ارزشي نخواهد داشت و من بايد آن شجاعت را داشته باشم كه آشكارا آنچه را ايمان دارم بيان كنم. از اينرو گرچه از خودنمائي بيزارم، هيچكدام از عبارات اصلي كتاب را حذف نكردم. بعهده ديگران است كه از محتويات اين كتاب نظريه هاي خشك علمي را استخراج كنند و شايد آن خدمتي بروشن كردن روانشناسي زندگي زنداني بكند، آن روانشناسي كه پژوهش در آن پس از جنگ جهاني اول آغاز شد و ما را به سندروم «بيماري سيم خاردار» آشنا كرد. اما آنچه را به تحقيق درباره روانشناسي توده می دانيم بجنگ دوم جهاني مديونيم (من اين نامگذاري را از عبارتي معروف و از كتابي به همين نام نوشته گوستاولوبون گرفته ام). جنگ دوم جهاني به ما جنگ اعصاب را داد، و آن نيز اردوي متمركز اسيران را.

چون اين كتاب شرح ماجرائيست كه من بعنوان يك زنداني ساده ديده ام، لازم است از اول بگويم و با كمي غرور كه من در زندان بعنوان كارشناس بيماريهاي رواني و حتي بعنوان پزشك معمولي كار نمي كردم و تنها چند هفته آخر دوره زندان بود كه كمي كار طبابت كردم. بعضي از همكارانم اين بخت را داشتند كه در درمانگاههاي بسيار سرد نوارهائي را كه از كاغذ باطله درست شده بود به سراپاي بيماران بچسبانند. من شماره 119104 بودم و بيشتر اوقات زمين می كندم و خط آهن می گذاشتم. يكبار هم كارم كندن راه آب بود، در زير زمين و بدون هيچ كمك. اما اين كار بي اجرت نماند و پيش از سالروز میلاد مسيح در 1944 يك حواله بمن جائزه دادند. اين حواله ها را شركتهاي ساختماني كه ما را تقريبا زرخريد كرده بودند صادر میكردند. هر كدام از آنها براي شركت تقريبا نيم مارك تمام می شد و ممكن بود با آن شش سيگار گرفت، البته گاهي هفته ها بعد و گاهي نيز ارزش حواله ها از بين می رفت. روز و روزگاري من مالك مغرور حواله دوازده سيگار بودم. مهمتر آنكه می توانستم آن دوازده سيگار را با دوازده شوربا عوض كنم و گاهي اين دوازده شوربا مرگ از گرسنگي را مدتها به تاخير می انداخت.

لذت سيگاركشي مال سردسته ها بود كه جيره هفتگي داشتند و شايد مال زندانياني كه سرکارگر كارهاي بسيار خطرناك بودند. تنها استثنائي كه وجود داشت براي كساني بود كه می ل بزندگي را از دست داده بودند و می خواستند چند روز آخر را «خوش» باشند. ما وقتي می ديديم دوستي سيگار می كشد می دانستيم كه ايمان بقدرت خود را در ادامه زندگي از دست داده است و اين ايمان وقتي از دست رفت بندرت برميگردد.

***

مطالعه نوشته هاي متعددي كه از مشاهدات و تجربه هاي زندانيان موجود است نشان می دهد كه سه مرحله و دوره واكنش روحي در زنداني پديد می ‌آيد، يكي در اوائل ورود به زندان، ديگري وقتي زنداني آلوده زندگي روزمره زندان است و سرانجام دوره رهائي. نشانه مشخص دوره اول عبارت است از شوك و تكان روحي. گاهي اين تكان پيش از ورود بزندان نيز ديده می شد و براي روشن شدن آن مثالي از تجربه شخصي خواهم گفت.

هزار و پانصد نفر چندين شبانروز با قطار سفر می كردند. در هر واگن هشتاد نفر را چپانده بودند، و هر يك روي باروبنه خود، يعني روي آن چيزي كه از سالها زندگي برايش مانده بود لم داده بود. اين واگنها آنقدر پر بود كه فقط در بالاي شيشه ها جائي براي داخل شدن نور خاكستري سحر مانده بود. همه خيال می كردند كه قطار بطرف كارخانه اسلحه سازي می رود و ما را در آنجا بكار خواهند گماشت. نميدانستيم كه هنوز در سيلزي هستيم يا به لهستان رسيده ايم. سوت قطار صداي دلخراشي داشت، گوئي ناله دردناكي بود پر از ترحم بخاطر بار غمگيني كه بسوي نابودي می رفت. سوت زيادتر می شد و معلوم بود به ايستگاه بزرگي نزديك شده‌ايم. يكباره فريادي از همه مسافران نگران برخاست: اشويتز! اشويتز!

قلب همه ناگهان از كار افتاد چون اشويتز مترادف بود با هراس، اتاق گاز و تنوره آدم سوزي و كشتار دسته جمعي! آهسته و گوئي با دو دلي قطار از ايستگاه گذشت مثل اينكه می خواست تا می شود هراس را در دل مسافران به تاخير اندازد. كم كم در آن سحرگاه دورنمائي از اردوگاه بنظر رسيد با برج ساعت و نورافكن و رديفي از سيم خاردار و ستوني نيز بانگ آمرانه فرماندهان بگوش می رسيد و هنوز معني آن بر ما روشن نبود.

من بياد چوبه هاي دار افتادم و سرهائي كه از آنها آويزانست. سراپا هراس بودم و چه بهتر چون می بايست قدم بقدم با اين زندگي پر از وحشت بي پايان خو گرفت.

بالاخره قطار ايستاد. خاموشي نسبي شكست و صداهاي آمرانه بلند شد. ديگر از اينجا تا وقتي زنداني بوديم، از اين اردو به آن اردو، اين فريادهاي خشن را دائم می شنيديم. اين صداها خشونت سوهاني داشت، مانند ناله اي كه از حلقوم مردمي در می ‌آيد كه او را می ‌كشتند و باز می کشتند.

درهاي قطار باز شد وعده اي زنداني وارد شدند. اينها همه جامه هاي يك جور راه راه  به تن داشتند، و سرشان از ته تراشيده شده بود. اما انگار از لحاظ خورد و خوراك به آنها بد نمي گذشت.

اين زنداني ها بچند زبان اروپائي حرف می زدند و همه را با كمي طعنه و ريشخند و اين عجيب بود. خوش بيني هميشگي من كه غالبا حواس و عواطفم را به اختيار می ‌گيرد بسراغم آمد كه به بين اين زندانيان چه روحيه خوبي دارند و گاهگاهي نيز لبخند می زنند. كه می داند؟  شايد وضع ما هم آنقدرها بد نباشد.

در روانپزشكي حالتي است بنام «تصور و اميد نجات» «از ستون به ستون فرجي». محكوم به مرگ درست پيش از اعدام به اين خيال می افتد كه ممكن است در آخرين دم، كشتنش بتاخير افتد و سرانجام نجات يابد. ما نيز به آخرين ريسمان اميد دل بسته بوديم و اميد داشتيم كه پيش آمد زياد ناسازگار نباشد. گونه هاي سرخ و صورتهاي گرد اين زندانيان براي همه ما دلداري بزرگي بود. اما نمي دانستيم كه اين هيكل هاي پروار دسته هاي ويژه و برگزيده اي هستند كه سالهاي سال می زبانان اوليه زندانياني بوده اند كه روزانه به ايستگاه می رسند. اين می زبانان ما و دارو ندارمان را در اختيار گرفتند، حتي چيزهاي كوچك گرانبها را. اشويتز حتما در اين اروپاي چند سال جنگ ديده، گنجينه منحصر بفردي از زر و سيم و گوهر بوده است اما نه تنها در خزانه ها بلكه در خانه افسران نيروي اس.اس.

هزار و پانصد گرفتار را در آلونكي چپاندند كه دويست نفر را به سختي می گرفت. ما همه سرد و گرسنه و خسته بوديم و جا نبود كه روي زمين چمپاتمه بزنيم، دراز كشيدن كه ديگر هيچ . يك تكه نان صد يا صد و پنجاه گرمي تنها خوراكي بود كه طي چهار روز خورده بوديم . با همه اينها فرياد سرزندانبان را می شنيديم كه بر سر يك سنجاق الماس كراوات با يكي از می زبانان پروار چانه می زند . اين غنائم در آخر با نوشابه معاوضه می شد من حالا ديگر يادم نيست چند هزار مارك براي يك شب مستي لازم بود همينقدر می دانم كه اين زندانيان درازمدت حقا به نوشابه محتاج بودند. در اين وضع و در اين زندگي كيست كه بتواند آنها را ملامت كند كه چرا خود را تخدير می كردند؟ افسران اس اس به يكدسته از زندانيان نيز بيدريغ نوشابه می داند. آنها كارگراني بودند كه در اتاق گاز و تنوره آدم سوزي كار می كردند و بخوبي می دانستند كه روزي دسته ديگري از زندانيان جاي آنها را خواهند گرفت و خود به تنوره خواهند رفت.

تقريبا همه همسفران اين تصور واهي را داشتند كه روزي نجات خواهند يافت و زندگي از نو لبخند خواهد زد. اما هيچكس نمي دانست كه چه حادثه اي در انتظار بود. به ما دستور دادند كه اسباب خود را در قطار بگذاريم و در دو خط بايستيم، زنان يك طرف و مردان يك طرف، و از جلو افسر ارشد اس اس بگذريم عجيب اينجاست كه من جرات كردم كوله پشتيم را زير نيم تنه ام پنهان كنم. رديف ما نفر به نفر از جلو افسر گذشت. من فكر كردم اگر اين افسر كوله پشتي را به بيند وضع بسيار خطرناك خواهد شد. از تجربه تلخ گذشته می دانستم كه حداقل مرا به زمين خواهد انداخت. به اين جهت راست راست راه می رفتم كه بارم معلوم نشود . حالا ديگر روبرو شده بوديم. جواني بود بلند بالا در جامه افسري بسيار تميز و چه تضادي داشت با ما كه پس از مسافرتي دراز ، كثيف و پاره پوره بوديم. نگاه بسيارراحت و بي اعتنائي داشت، آرنج راستش روي دست چپش بود. دست راستش بلند می شد و با سبابه براحتي و بي تكلف به راست يا چپ اشاره می كرد. ما معناي وخيم اين اشاره به راست يا چپ را نمي دانستيم همينقدر می ديديم كه بيشتر به چپ اشاره می كند.

ديگر داشت نوبت من می شد. يكي در گوشم گفت طرف راست يعني كار، طرف چپ يعني اردوي ويژه بيماران. اما ديگر من همه چيز را بعهده تصادف گزارده بودم. كوله پشتي باعث شد كه من كمي بچپ خم شوم اما همه سعيم را كردم كه راست راست راه بروم. افسر اس اس به سراپاي من نگاه كرد و گوئي دودل بود مرا به كدام طرف بفرستد هر دو دستش را روي شانه هاي من گذاشت و من سعي كردم خود را قوي نشان بدهم. شانه ها مرا به نرمي پائين آورد، و ديدم كه رويم بطرف راست برگشته و بهمان طرف رفتم.

معناي اين انگشت بازي را شب براي ما گفتند. اين اولين انتخاب بود، اولين فتواي مرگ يا زندگي. بسياري از ما، يعني نود درصد واردين فتواي مرگ بود و تا چند ساعت بعد انجام شد. آنهائي را كه به طرف چپ رفتند يكراست از ايستگاه به ساختماني براي سوزاندن بردند. بر سر در اين ساختمان، چنانكه يكي از دوستانم گفت، بچند زبان اروپائي واژه «گرمابه» نوشته شده بود. وقتي زندانيان در آن داخل می شدند به هريك قطعه صابوني می دادند و بعد ... اوه، چه بهتر كه لازم نيست بگويم چه بر سر آنها می ‌آوردند چون درباره اين واقعه وحشتناك بسيار نوشته شده است!

ما، اين عده معدودي كه نجات يافتيم در شب حقيقت قضيه را شنيديم. من از يكي از زندانيان كه مدتي در آنجا بود پرسيدم «پس همكار من پ.... كجاست؟

- بطرف چپ رفت؟

- آره

- آنجاست !

- كجا ؟

با دستش بدودكشي در فاصله چند صدمتري اشاره كرد كه ستوني از شعله به آسمان خاكستري لهستان می فرستاد.

دوستت آنجاست، سيال در آسمانها

و مدتي گذشت تا من معني آنرا بفهمم!

***

 

من دارم از داستان خود جلو می افتم... از نظر روانشناسي از بامداد آن روز در ايستگاه تا شام نخستين زندان راه درازي پيموده بوديم.

در حاليكه نگهبانان اس اس با تفنگ‌ ما را دنبال می كردند، ما را از ايستگاه دواندند و از سيمهاي خارداري كه برق داشت گذراندند و به اردوگاه رساندند و از آنجا بردند به محلي براي شست و شو. براي ما كه از انتخاب اول جان بدر برده بوديم، اين حمام حمامي حسابي بود و باز اين خيال از ستون به ستون فرجي به نجاتمان آمد. به خودمان گفتيم كه اين افسران اس اس آدمهاي بدي نيستند و با ما خوب تا می كنند . اما چيزي نگذشت كه فهميديم چرا!  تا وقتي ساعت مچي و چيزهاي ارزشدار داشتيم می خواستند آنها را با چرب زباني از ما بگيرند.

آخرش چه؟ مگر بالاخره نبايد اينها را بدهيم، پس چرا آنها را باين افسران خوش برخورد ندهيم، شايد آنها هم روزي تلافي كنند. همه ما را در آلونكي بردند كه مثل اتاق انتظار بود. افسران اس اس آمدند و روي زمين پتو انداختند كه همه دارائيهاي خود را و هر چه زر و زيور داشتيم روي آن بياندازيم. در میان ما هنوز هالوهائي بودند كه از زندانيان مجربي كه براي كمك آمده بودند می پرسيدند آيا می شود حلقه عروسي يا يك قطعه نشان يا علامت خوشبختي را نگه داشت؟ اما كسي خيال نمي كرد كه همه چيز را، يعني همه چيز را از آدم بگيرند.

من به يكي از زندانيان قديمي اطمينان كردم و يواشكي بطرفش رفتم. لوله كاغذي را كه در جيب نيم تنه ام بود نشان دادم و گفتم «اين نوشته حاصل يك عمر كار علمي من است. من می دانم تو خواهي گفت همينقدر راضي باشم كه از اين جا جان سالم بدر ببرم و جزو آن و بهتر از آن نبايد از سرنوشت انتظاري داشته باشم، اما چه كنم دست خودم نيست، بايد هر طور شده اين نوشته را نگه دارم، می فهمي؟» آري داشت می فهميد، به آرامي پوزخندي زد. اول معني رحم داشت، بعد مسخره، بعد دشنام و سرانجام لعنتي گفت كه بسياري از پرسشهاي مرا پاسخ داد، لغتي كه هميشه در گفتار زندانيان وجود داشت ... «ريدم» در آن دم حقيقت آشكاري را درك كردم و اين اولين واكنش رواني بود. ديگر با زندگي گذشته خود وداع كردم.

يكباره جنب و جوشي میان اينهمه آدمي كه پريشان و با رنگ پريده ايستاده بودند پيدا شد. فريادهاي خشن آمرانه برخاست. ما را بطرف حمام كشاندند و همه دور يك افسر جمع شديم. وقتي همه رسيدند فرياد زد كه «من با ساعت خود درست دو دقيقه به شما وقت می دهم. در اين دو دقيقه همه شما لخت می شويد و هر چه داريد همانجا كه ايستاده ايد به زمين میاندازيد، هيچ چيز را با خود بجز كفش و كمربند يا بند شلوار و شايد شكم بند نمي بريد. من از الان شروع می كنم».

با عجله وبدون فكر زندانيان جامه هاي خود را كندند هر چه بيشتر وقت می گذشت عصباني تر می شدند. جامه ها را با ولنگاري بيشتري می انداختند. آنوقت اولين صداي تازيانه را شنيديم، تازيانه چرمي بر بدنهاي برهنه!

ما را رمه وار به اتاق ديگري بردند و همه موهايمان را تراشيدند. از آنجا به حمام رفتيم و دوباره ما را به خط كردند. چه تعجبي كه ديديم آب درست و حسابي به بدن ما می خورد.

وقتي منتظر حمام بوديم اين برهنگي درسي بما داد. ديديم كه ديگر هيچ چيز بجز اين بدنهاي برهنه بيمو نداريم، تنها دارائي ما همين موجود برهنه ما بود! ديگر براي ما چه مانده بود كه ما را با زندگي سابقمان مربوط كند؟ براي من عينكم ماند و كمربندي و آن كمربند را بعدها با قطعه ناني مبادله كردم. براي شكم بند داران تعجب ديگري در چنته بود. شامگاه زنداني ارشدي كه مامور كلبه ما بود بما «خوش آمد» گفت و نطق مفصلي كرد و در آن به شرفش سوگند خورد كه خود او شخصا هر كسي را كه پول يا سنگ قيمتي به شكم بندش دوخته باشد بدار خواهد آويخت و با تكبر اضافه كرد كه قوانين زندان به او اجازه چنين كاري را می دهد. درباره كفش مسئله آنقدرها آسان نبود آنها كه كفشهاي خوبي داشتند بايد می دادند و كفشهايي می گرفتند كه غالبا به پايشان نمي خورد. مكافات اصلي نصيب كساني شد كه چكمه داشتند و به پيشنهاد ظاهرا مهربانانه زندانيان ارشد ساق آنرا بريده و جاي بريده را صابوني كرده بودند كه معلوم نشود انگار افسران اس اس منتظر همين بودند. كسانيكه اين «خيانت» را كرده بودند ؛ بردند اتاق پهلو و ما تا مدتهاي صداي ضربه تازيانه و ناله اين زندانيان را می شنيديم.

بدين ترتيب بسياري از تصورات ما، يكي بعد از ديگري واهي بنظر آمد و پس از آن همه ما يك حالت بي عاري پيدا كرديم. می دانستيم كه ديگر چيزي نمانده كه از دست بدهيم بجز اين بدنهاي مسخره وار برهنه.

وقتي آب از دوش می ريخت همه ما شروع كرديم بخنده و شوخي درباره خودمان و ديگران. بالاخره هر چه باشد آنچه از دوش می ريخت آب بود، آب درست و حسابي!

علاوه براين شوخي و بي عاري عجيب ، حس ديگري نيز ما را فرا گرفت و آن كنجكاوي بود. من يكبار ديگر نيز در موقعيتي خطرناك در كنجكاوي محو شده بودم ؛ چون آن واكنشي اساسي بود در برابر وضعي عجيب و آن وقتي بود كه در كوهنوردي، در بالاي كوه، سنگ از زير پايم در رفت و در آنموقع فقط در اين فكر بودم كه آيا سالم به زمين خواهم رسيد يا با سر و دست شكسته.

اين كنجكاوي سرد، حتي در اشويتز هم به سراغ ما می ‌آمد و در نتيجه افكارمان را از اطراف و اطرافيان جدا می كرد و باعث می شد به اين زندگي به عنوان واقعيتي نگاه كنيم. در آن زمان اين طرز فكر براي ما نوعي محافظ بود، همه دلمان می خواست ببينيم بعدا چه اتفاقي خواهد افتاد و حاصل و نتيجه آن چه خواهد شد. مثلا وقتي لخت و عور در آن سرماي لرزاننده اواخر پائيز خيس از حمام درآمده و در هواي آزاد ايستاده بوديم تنها حسي كه داشتيم كنجكاوي بود. می خواستيم ببينيم آيا سينه پهلو خواهيم كرد يا نه؟ اين كنجكاوي چند روز بعد تبديل به تعجب شد چون هيچكدام نچائيديم.

و از اين شگفتيها براي تازه وارد بسيار بود! آنها كه پزشك بودند زودتر از هر چيز ديگر فهميدند كه كتابهاي درسي پراز دروغ است!

جائي گفته شده كه آدميزاد نميتواند بدون خواب بيش از ساعات معيني زنده بماند... كاملا دروغ است.

من خيال می كردم تاب خيلي چيزها را ندارم. مثلا بدون اين چيز يا آن چيز خوابم نمي برد يا اگرفلان چيز را نداشته باشم نمي توانم زندگي كنم... ثابت شد خيال غلطي است.

شب اولي كه در اشويتز بوديم بر بسترهائي از الوار خوابيديم. بر هر تخته چوب كه دو متر و نيم تا سه متر درازي داشت نه نفر آدم بدون ملافه خوابيدند و هر نه نفر دو پتو داشتند. ما همه پهلو به پهلو و در بغل هم می خوابيديم كه در آن سرماي هولناك هيچ گرمايي به هدر نرود. گرچه بردن كفش به خوابگاه ممنوع بود، بعضي ها آنرا جاي بالش زير سر می ‌گذاشتند. اگر اين كفشهاي پر از گل و لاي و كثافت نبود مجبور بوديم سر را روي بازوي دردناك رگ به رگ شده بگذاريم. با وجود اين مشقتها همه خوب خوابيديم و اين فراموشي و آسايش موقتي از درد خود نعمتي بود.

دلم می خواهد چند مورد از اين شگفتيها را بيان كنم تا روشن شود چه اندازه سخت جان بوديم:

غذاهاي ما بسيار بد و كم و بدون ويتامين كافي بود و مسواك هم نداشتيم ولي لثه‌هاي ما از پيش سالم تر بود. يك پيراهن را شش هفت ماه پشت سر هم يعني تا وقتي نشاني از پيراهن بودن داشت می پوشيديم و روزهاي روز نمي توانستيم خود را بشوئيم چون لوله آب يخ زده بود. با اينهمه زخمهايي كه در دست از كار در گل و كثافت داشتيم چرك نكرد. البته آنها كه انگشت‌هاي دست يا پايشان سرمازده بود موضوع ديگري بود.

آنها كه قبلا خوابشان سبك بود و مثلا از كوچكترين صدائي از اتاق مجاور از خواب می ‌پريدند حالا مجبور بودند پهلوي كسي بخوابند كه صداي خرخش تا چند متر شنيده می شد و با وجود آن راحت و آسوده می خوابيدند.

اگر كسي امروز از ما مفهوم و مفاد گفتار داستايوسكي را بپرسد كه گفت «آدميزاد موجودي است كه به هر چيز خو می گيرد» می گوئيم «آري ولي نپرسيد چطور!» اما اين كتاب هنوز به آن مرحله از تحقيق روانشناسي زندانيان نرسيده و ما زندانيان نيز در بدو ورود به زندان در دوره واكنش ابتدائي رواني خود بوديم.

خيال خودكشي حتي به مدت كوتاهي هم شده بسر همه ما افتاده بود. اين حاصل نااميدي از وضع موجود ، خطر دائمي مرگ و ديدن مرگ دوستان بود. من بخاطر عقايد مبرمي كه داشتم و بعدا به میان خواهم گذارد، روز اولي كه به اردو رسيدم با خود شرط كردم كه خود را به سيم خاردار نزنم. معمولترين وضع خودكشي در اردو اين بود كه زندانيان با شتاب بطرف سيم خارداري كه برق پر زور داشت بدوند. براي من گرفتن اين تصميم زياد هم سخت نبود، خودكشي چه فايده داشت زيرا براي هر اسير احتمال زنده ماندن با آن شرايطي كه حكمفرما بود و با محاسبه تمام عوامل بسيار كم بود و هيچكس اطمينان نداشت كه از همه انتخابات زنده برگردد. زنداني اشويتز در مرحله اول تكان روحي، از مرگ بيمي نداشت و حتي اتاق گاز نيز پس از چندي ديگر براي كسي هراسناك نبود.

دوستاني كه بعدها ديدم بمن گفتند كه من از آناني نبودم كه در ورود به زندان ناراختي شديدي از خود نشان دادند. می گويند فقط لبخند می زدم. روز دوم ورود بزندان اتفاقي افتاد كه اين مسئله را نشان می دهد با وجود قدغنهاي اكيد كه زنداني نبايد از محوطه اي به محوطه ديگر برود يكي از همكاران كه چند هفته زودتر از ما اسير شده بود از كلبه ما ديدن كرد. او آمده بود به ما دلداري دهد و راه و چاه كار را بياموزد. با قدري مزاح و حالتي حاكي از «باري به رجهت» با كمال عجله چند نكته را به ما آموخت و رفت ... «از انتخاب نترسيد و ناراحت نباشيد، دكترم ... رئيس پزشكان اس اس مواظب دكترهاست». (اين دروغ بود چون يكي از زندانيان كه شصت سال داشت و پزشكي چند كلبه را بعهده گرفته بود بمن گفت چگونه اين آقاي دكترم... التماس او را براي نجات پسرش از مرگ با گاز با كمال سردي رد كرده بود). و ادامه داد كه «اما يك چيز يادتان باشد ... هر روز و تا ممكن است ريشتان را بتراشيد، حتي اگر اينكار را با شيشه شكسته بكنيد، حتي اگر لازم باشد نان روزانه خود را بدهيد و چيزي براي تراشيدن ريش بگيريد. اينكار هم شما را جوانتر نشان می دهد و هم صورتتان را سرختر... اگر می خواهيد زنده بمانيد تنها يك راه دارد ... بايد بدرد كار بخوريد. مثلا اگر كف پايتان تاول بزند و موقع راه رفتن بلنگيد، افسر اس اس شما را از صف جدا می كند و روز بعد باتاق گاز می فرستد».

«ميدانيد «مومن» يعني چه؟ يعني كسيسكه قيافه مفلوكي دارد و ناخوش و مرد نيست و نمي تواند كار طاقت فرسا بكند – به او می گويند «مومن» . دير يا زود گذار هر «مومني» باتاق گاز می افتد. پس يادتان باشد كه اگر هر روز ريشتان را بتراشيد و راست بايستيد وصاف راه برويد نبايد از گاز ترسي داشته باشيد. من می دانم كه شما ديروز وارد شده ايد و هنوز خسته هستيد. با وجود آن علتي نمي بينم كه از گاز بترسيد، شايد فقط تو ...» و آنوقت بمن رو كرد «اميدوارم از آنچه به صراحت گفتم ناراحت نشوي» و دوباره رو را بديگران كرد و گفت «از میان شما او تنها كسي است كه بايد از انتخاب بعدي بترسد، باقي بي خود می ترسند."

و من لبخند زدم .... و اكنون مطمئن هستم هر كس ديگر بجاي من بود همين كار را می كرد.

***

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385  |