تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



برگفته از ترجمه كاوه فيض اللهى  -  شرق

جان مينارد اسميت (J. Maynard Smith)، نظريه پرداز شهير انگليسى، استاد ممتاز دانشگاه سا سكس، عضو انجمن سلطنتى و يكى از سرشناس ترين زيست شناسان تكاملى اين قرن که در سن۸۴ سالگى درگذشت.

وی در دانشگاه كمبريج تحصيل كرد و در سال ۱۹۴۱ از همانجا به عنوان مهندس فارغ التحصيل شد. شش سال بعد از آن را صرف طراحى هواپيما كرد و سپس به اين نتيجه رسيد كه آنها بيش از حد «پرسروصدا و از مد افتاده»اند ! به همين دليل به يونيورسيتى كالج لندن رفت تا زير نظر هالدين جانورشناسى بخواند. در سال ۱۹۶۵   به سمت استاد زيست شناسى دانشگاه سا سكس منصوب شد. وی به خاطر متن شفاف و قابل فهمش در كتاب «نظريه تكامل» (۱۹۵۸) از شهرت فراگيرى برخوردار است.او با استفاده از مفاهيم برگرفته از نظريه بازى ها كه توسط جان فون نويمان (J.Fan Nauman) در دهه ۱۹۴۰ تدوين شده بود، در دهه ۱۹۷۰ ايده راهكار پايدار تكاملى را معرفى كرد.
( نظريه بازى ها يك نظريه رياضى براى تعيين راهكارهاى بهينه وضعيت هاى رقابتى كه دو يا چند رقيب درگير آن باشند نيز در راهكارهايى به كار مى رود كه سياست بهينه در آنها ثابت نيست بلكه بسته به سياستى دارد كه به لحاظ آمارى احتمال اتخاذ آن توسط رقبا از همه بيشتر باشد. مى توان براساس آن مدل سازى كامپيوترى كرد و الگوهاى تكامل رفتار را روشن ساخت.)

 «ايده هاى رياضى در زيست شناسى» (۱۹۶۸)«تكامل جنسيت» (۱۹۷۸)«ژنتيك تكاملى» (۱۹۸۹) و «گذارهاى بزرگ تكامل» (۱۹۹۵) و «گذار بزرگ» و «منشاءهاى حيات» از آثار او می باشند.

از نظر جان مينارد اسميت تكامل وابسته به تغييراتى است در اطلاعاتى كه از نسلى به نسل بعد منتقل مى شود و در شيوه ذخيره و انتقال اين اطلاعات تعدادى «گذار بزرگ» وجود داشته است. اين گذارها عبارتند از ظهور نخستين مولكول هاى همانندساز _ منشاء خود حيات، منشاء سلول، توليدمثل جنسى، ظهور گياهان و جانوران پرسلولى، ظهور همكارى و جوامع جانورى و استعداد منحصر به فرد زبان در انسان.

وی در پاسخ به این سوال که آيا خوشحاليد كه زيست شناسى از شر هر نوع تصور وجود «جوهر» خلاص شد، يعنى اين ايده كه حيات جرقه اى جادويى است؟
ضمن تائید میگوید : فكر مى كنم لاپلاس بود كه به ناپلئون  گفت «من به اين فرضيه نيازى ندارم».
 
متن زیر گزیده ای از مصاحبه با او در 1999  است.    

تکامل : ... بخش قابل توجهى از زيست شناسى اين قرن، در واقع درباره اطلاعات بوده است. ژنتيك درباره آن است كه اطلاعات چگونه ذخيره شده و بين نسل ها منتقل مى شود. زيست شناسى تكوينى و زيست شناسى مولكولى به آن مى پردازند كه اين اطلاعات چگونه در ساخت يك جاندار به كار مى روند. و نظريه تكامل درباره آن است كه اين اطلاعات در مرحله نخست چگونه به آنجا رسيده اند. زيست شناسان كارهاى علمى شان را همواره در محاصره ضبط صوت، گرامافون، تلويزيون، تلگرام و نظاير آنها انجام داده اند و مفاهيم اطلاعات در نحوه انديشيدن آنها درباره زيست شناسى غالب بوده اند...
 ... در تكامل خيلى چيزها هستند كه به دليلى رخ مى دهند و سپس به شكلى كاملاً تصادفى وظيفه ديگرى به عهده مى گيرند. اين اتفاق پيوسته رخ مى دهد كه چيزى با يك كاركرد تكامل مى يابد و سپس نقطه آغازى براى انقلابى كاملاً نو مى شود... مرحله حياتى در پيدايش جامعه انسانى پيدايش زبان است و اين راهى نو براى انتقال اطلاعات بين نسل ها و كسب و ذخيره اطلاعات است. ما ديگر ناچار نيستيم تمام اطلاعات را در ژن هايمان انبار كنيم. بلكه بخش قابل توجهى از آن را در كتاب ها و كتابخانه ها و اسطوره ها و قصه ها ذخيره مى كنيم و به طور دهان به دهان يا از طريق نوشتار با هم ارتباط برقرار مى كنيم، اما جانوران اين كار را نمى كنند و تفاوت اصلى در همين است.

حیات : ... يكى از ويژگى هاى حيات آن است كه تنها پيچيده نيست، بلكه به شيوه اى سازشى پيچيده است. دست و كليه و كبد و بينى و چشم و گوش و غيره _ هر چيزى براى كارى سازش يافته است. اين نخستين ويژگى حيات است.
... حيات به هر جمعيتى از موجودات اطلاق مى شود كه ويژگى هاى لازم براى تكامل اين پيچيدگى را داشته باشد و آن كيفيات عبارتند از: بايد توليدمثل كنند، بايد تغيير كنند و بايد وراثت داشته باشند، يعنى به عبارتى بايد نظير خود را به بار آورند. اگر اين ويژگى ها را داشته باشند، آنگاه ويژگى هاى ديگر خود به خود ظاهر خواهند شد. سازش هاى پيچيده در آنها تكامل خواهد يافت.

حيات نخستين صرفاً همانندسازى مولكول هايى بود كه مى توانستند ساختارشان را تكثير كنند، اما هيچ چيزى را رمزگذارى نمى كردند. بنابراين نظريه حيات نخستين _ كه دنياى RNA ناميده مى شود _ صرفاً مولكول هاى RNA بود. همانندساز خود آن مولكول بود، چيزى كه تكثير مى شد و چيزى كه كارى انجام مى داد، مثلاً يك آنزيم بود. به اين ترتيب هيچ تقسيم كارى ميان ژن ها از يك سو و پروتئين ها از سوى ديگر، چنان كه امروزه هست، وجود نداشت. ژن امروزى چيزى را رمزگذارى مى كند. اما فرض كنيد من آن را به عنوان حيات پيش از آنكه ژن ها چيزى را رمزگذارى كنند، بپذيرم. به نظر من همانندسازهاى پيچيده را مى توان حيات دانست، خواه چيزى را رمزگذارى كنند خواه نكنند. رمزگذارى بعداً مى آيد.
 
جنسیت : روش باكتريايى به وضوح بسيار قديمى تر است. بسيارى از آنزيم هايى كه براى انجام اين كار لازم است، براى برش و سرهم بافتن DNA و چسباندن آنها به يكديگر، كه براى هر دو فرآيند لازم اند، در باكترى ها نيز حضور دارند. به عبارت ديگر در باكترى ها تكامل يافته اند. اما جنسيت آن طور كه ما مى شناسيم بى همتا است... منشاء جنسيت در جانوران و گياهان و قارچ ها و غيره يكى است، جنسيت به نياى مشترك تمام اين موجودات بازمى گردد... تعداد زيادى از موجودات بكرزا هستند كه ديپلوئيد و ماده اند و فرزندان ماده اى نظير خودشان توليد مى كنند و هرگز مزاحم نرها نمى شوند (منظور آن است كه در واقع اصلاً نرى وجود ندارد). اما اين وضعيت بعدها تكامل يافته است.

نخستين جانداران جنسى نه نر بوده اند و نه ماده و آن دو سلولى كه با يكديگر تركيب مى شدند هم اندازه بوده اند. امروزه جانداران بسيارى هستند كه ميان نر و ماده آنها تمايزى وجود ندارد، بلكه صرفاً داراى گامت هستند. اين گامت ها با سلول هاى ديگرى كه از نظر ژنتيكى با خودشان يكسان هستند تركيب نخواهند شد، آنها داراى به اصطلاح انواع آميزشى هستند و تنها با گامتى تركيب مى شوند كه متعلق به آن نوع ديگر آميزشى باشد، اما با نگاه كردن به آنها نمى توان گفت كه كدام نر و كدام ماده است. پيدايش مادگى، يعنى ساختن گامت بزرگ با مقدار زيادى ذخيره غذايى در درون آن، يا نر بودن، يعنى ساختن گامت كوچكى كه حركت مى كند، بعدها رخ داد. و تقريباً با قطعيت مى توان گفت كه تمايز جنسى به دفعات بسيار تكامل يافته است. اين مسئله ماهيتاً مسئله «تقسيم كار» است. تقسيم كار اغلب شيوه كارآمدى براى انجام كارها است و مى توان معلوم ساخت كه استفاده از يك جنس براى انبار كردن ذخاير غذايى و جنس ديگر براى حركت كارآمد است و رخ دادن اتحاد را مطمئن مى سازد و وقتى اتحاد انجام شد، كل فرآيند به ناگهان به پايان مى رسد و آنچه بر جا مى ماند انواع گوناگون ضمائم مضحك نظير تاج و دم طاووس است.

 
رقابت ژن ها :  گياهان در حالت عادى هم اندام هاى نر (توليدكننده گرده) و هم اندام هاى ماده (توليد كننده بذر يا تخمك) دارند. اما ممكن است اندام هاى نرشان عقيم باشد و هيچ گرده اى توليد نكند. و اين به نظر احمقانه مى آيد زيرا به نفع گياه نيست. معلوم شده است كه اين وضعيت تحت تاثير ژن هاى موجود در ميتوكندرى پديد مى آيد كه تنها از طريق بذر منتقل خواهد شد و نه از طريق گرده. بنابراين تا جايى كه به ميتوكندرى مربوط مى شود، گرده وقت تلف كردن است. از اين رو ميان ساير ژن هاى گياه كه مى خواهند گرده توليدكنند چون وارد آن مى شوند، و ژن هاى ميتوكندرى كه وارد آن نمى شوند تعارضى وجود دارد. اين مورد ساده اى است از ژن هاى مختلفى كه منافع متفاوتى دارند چون مكانيسم انتقال آنها متفاوت است. اكلامپسى يا تشنج آبستنى- مشكلى بسيار خطرناك، بالقوه كشنده و در ارتباط با فشار خون كه زنان باردار را مبتلا مى سازد- پيامد تعارض هاى ميان ژن هاى جنين و ژن هاى مادر بر سر مواد غذايى موجود در خون است.

 

 

 

ترجمه: ع. فخر ياسرى 

سيمون كانوى موريس زيست شناس تكامل پيرامون موجودات هوشمند در سياره هاى دوردست، نقش تصادف در تاريخ طبيعت و انسان هايى با چشمان به اندازه كدو در صورت با ما سخن مى گويد.سيمون كانوى موريس عقيده دارد كه بايد انقلابى در نظريه تكامل به وجود آورد. اين ديرينه شناس ۵۱ ساله از دانشگاه كمبريج بر اين باور است كه تقريباً همه چيز همان طور است كه بايد باشد. تكامل از تك ياخته ها تا انسان هوشمند ناگزير بود. در كتابش تحت عنوان: «راه حل حيات- انسان هايى كه ناگزير به زندگى در يك جهان تنها هستند.» آشكارا با عقايد فسيل شناس فقيد استفن جى گولد، كه چنين مى انگاشت كه انسان چيزى جز حاصل «تصادف فرخنده يك فرآيند بى سابقه» نبود مخالفت مى ورزد.

 

•اشپيگل: پروفسور كانوى موريس، دانشمندان پوتسدام دوست دارند منظومه اى را در صورت فلكى دب اكبر فرض كنند كه جايگاه سياره اى مسكونى هم چون زمين دوم است. فرض كنيم چنين باشد و در آنجا واقعاً حيات وجود داشته باشد و باز فرض كنيم حتى موجودات هوشمندى در آن سياره زندگى كنند به نظر شما چنين حياتى در ظاهر به چه شكل خواهد بود؟

كانوى موريس: بيشتر مردم فكر مى كنند، موجوداتى كه در سيارات ديگر زندگى مى كنند. بايد ظاهرى كاملاً متفاوت با ما داشته باشند. در يك نگاه سطحى زندگى عبارت است از تنوع بى پايان اشكال گوناگون يك عنصر واحد. كافى است به وجوه افتراق بين گل لاله، فيل، قارچ، جلبك قهوه اى و باكترى فكر كنيد احتمال اين كه سياره اى وجود داشته باشد كه ساكنين آن حتى دورترين قرابت ها را با انسان داشته باشند بسيار بسيار اندك است برعكس، من دقيقاً برخلاف آن مى انديشم.

•يعنى به عقيده شما موجودات هوشمند سيارات ديگر بايد شبيه ما باشند؟
به نظرم احتمال آن زياد است.

•و چگونه شباهتى؟ مثلاً آنها با چشم هايشان مى بينند؟
درست است.
•يا بر روى دوپا مى دوند.
امكانش هست.
•در رگ هايشان خون جريان دارد؟
تقريباً قطعى است.
•و احتمالاً درجه حرارتشان نيز ۳۷ درجه سانتيگراد.
بله در هر صورت موجودات خون گرم اند. طبيعى است لازم است كه پيرامون هريك از اين صفات كه شما بر زبان مى آوريد. به بحث بپردازيم.

•پس به اين ترتيب كه درباره موجودات سيارات ديگر مى گوييد، نويسندگان داستان هاى علمى بايد كمى از خيال پردازى دست بردارند.
در تعريف و توصيف كم نمى آورم. به نظر من مرزهاى بنيادى تكامل مشخص اند. هر خصوصيتى را كه به فكرتان مى رسد و ظاهراً منحصر به فرد و يكتاست. در واقع به هيچ وجه اين طور نيست: هر صفتى در طبيعت بارها و بارها تكامل يافته، طورى كه همين صفت در موجودات زنده سيارات ديگر نيز ديرتر يا زودتر تكامل يافته و بروز مى كند.
•قدرى بيشتر توضيح دهيد.
مثلاً همين چشم ها را درنظر بگيريم كه مثال كلاسيك تكامل همگراست، بدين معنى كه در طبيعت تكامل به شيوه كاملاً متفاوت به سرانجام واحد مى رسد. در نگاه اول اين طور به نظر مى رسد كه بايد چشم هاى گوناگونى بر روى كره زمين وجود داشته باشند ولى در عمل تنها دو نوع تفاوت از نقطه نظر طراحى وجود دارد. چشم هاى داراى عدسى (مثل چشمان ما انسان ها) و چشمان مركب (مثل چشمان حشرات). چشم هاى داراى عدسى در طول حيات كره زمين حدود هفت بار (و مستقل از يكديگر) دستخوش تكامل گرديدند: نه فقط در مهره داران بلكه علاوه بر آن و به عنوان مثال در سرپايان و كرم هاى حلقه اى و البته بيشتر در موجوداتى با خصوصيات و صفات زير: موجوداتى كه بسيار چست و چالاك اند، اساساً غارتگرند و تا حدى نيز باهوش اند و نوع ديگر چشم ها- چشمان مركب- لااقل چهاربار (به طور مستقل از يكديگر) تكامل و تحول پيدا كرده و سرانجام چيزى حاصل شده كه نازل تر از چشمان داراى عدسى است. اين بدان معناست كه اگر قرار بود ما چشمانى مركب با قدرت تفكيك در ديد اشيا معادل با چشمان كنونى خود داشتيم، لااقل بايد به بزرگى يك كدوتنبل بسيار بزرگ بودند.

•انسان لااقل يك نوع طراحى ديگر براى چشمان را نيز كشف كرده است: طرح آينه هاى مقعر. آيا ممكن نيست موجودات كرات ديگر از اين اصل بهره برده باشند؟
باورتان بشود يا خير، بايد بگويم طبيعت هم اكنون از اين اصل نيز بهره مى برد: چشمانى وجود دارد كه از سيستم آينه ها سود مى جويد- چشمان صدف هاى دريايى.
• و چرا اين نوع چشمان راه تكامل خود را باز نكرد؟ ضمناً لااقل در تلسكوپ هايمان از آينه هاى مقعر استفاده مى كنيم.
قبول اين براى استفاده در تلسكوپ ها مناسب است. ولى از خودمان بپرسيم: تلسكوپ به چه درد يك حيوان مى خورد؟ براى مشاهده سيارات، دريانوردى يا مقاصد نظامى چرا، ولى به عنوان يك حيوان چطور؟ چنين چيزى به درد مشاهده اشيا در سطح افق نمى خورد.

•حالا بپردازيم به مثال دوم شما، يعنى خونگرمى. مى توانيم اين سئوال را از خود بپرسيم: آيا هيچ راه ديگرى وجود نداشت، جز آن كه انسان يك موجود خونگرم شود.
دقيقاً. هوش نيازمند يك مغز بزرگ است. و براى آن كه مواد غذاى كافى در اختيار چنين عضوى قرار گيرد، لازم است انسان خونگرم باشد يك شاهد اين موضوع، اين واقعيت است كه نه تنها پستانداران خونگرم اند بلكه حيواناتى كه به همين اندازه هوشمندند- مانند پرندگان خونگرم اند: مثال ديگرى از تكامل همگرا در طبيعت. آنچه كه اين خونگرمى را از نقطه نظر بيوشيميايى تنظيم مى كند، از مرزهاى ميان انواع گوناگون جانداران عبور مى نمايد. ولى خود اين اصل بيولوژيك تغييرناپذير باقى مى ماند. در اين مورد خاص درجه حرارت بدن بدون توجه به محيط اطراف همواره ثابت باقى مى ماند. بنابراين مى توانيم با قاطعيت اين طور غيب گويى كنيم: پس از آنكه در فلان سياره اشكال حيات هوشمند ظاهر مى شوند، طبعاً به دنبال آن داراى چشم هاى عدسى دار و خونگرم خواهند شد. به علاوه به عقيده من آنها بر روى دو پا اين سو و آن سو خواهند دويد...

•... چرا با اين قاطعيت صحبت از پا مى كنيد؟ چرا مثلاً چرخ نه؟
خوب، چرخ داستان بسيار جالبى دارد كه همان قصه همگرايى است. فرهنگ هاى بسيارى به طور مستقل از يكديگر تكامل پيدا كردند (درست مثل طبيعت)، تا جملگى به راه حل هاى يكسانى پيرامون مسائل واحد دست پيدا كنند...
•... ولى ظاهراً راه حل هايى متفاوت با آنچه كه طبيعت بدان ها مى رسد. چرا طبيعت حركت باشكوه و موفقيت آميز با چرخ را به عنوان اصل نپذيرفته است؟
بله، بله اين طور به نظر مى رسد. بايد چنين مى شد، ولى نيست. چرا؟ اين پرسش پاسخ كاملاً روشنى دارد: چرخ هيچ فايده اى براى طبيعت ندارد. چرخ تنها براى سطوح سخت و صاف مناسب است. در نواحى روستايى پاها عملى ترند.

•خوب بپردازيم به جالب ترين ويژگى هوموساپينس، يعنى هوشمندى وى به نظر مى رسد كه هوش منحصر به فرد و يگانه است، يا شايد با اين هم مخالفند؟
خير. ولى اساساً اين طور فكر مى كنيم كه اگر قرار باشد درجه اى به ميزان هوش بدهند ما اولين موجوداتى نيستيم كه به اين درجه از هوش نايل شده ايم. بنابراين دير يا زود جاندار ديگرى به اين مرحله گام گذاشته است. مثلاً همين دلفين را درنظر بگيريد. بسيارى بر اين باورند كه اين حيوان حتى از شمپانزه هم باهوش تر است و اين به رغم اين واقعيت است كه دلفين ها در محيطى كاملاً متفاوت- يعنى آب- به سر مى برند كه از هيچ ابزارى نمى توانند استفاده كنند، چيزى كه نقش مسلمى در تكامل هوش ايفا مى كند. با وجود اين، دلفين ها از بسيارى جنبه ها- روابط اجتماعى، ارتباطات، حافظه- شباهت ناگزيرى به نخستينيان دارند. در رابطه با حجم و بزرگى مغز، دلفين ها ۵.۱ ميليون سال از انسان جلوترند. سابقه مغز كنونى ما به ۵.۲ ميليون سال قبل باز مى گردد، يعنى زمانى كه مغز ما از دلفين ها هم كوچك تر بود.
•دلفين ها هيچ گاه نقاشى هاى زيبا نمى آفرينند يا اپرا نمى سرايند...
... بله، مسلماً. ولى چه وقت ما انسان ها شروع به اين كار كرديم؟ در قسمت اعظم شش ميليون سال تاريخ تكامل خويش چيزى را خلق نكرديم كه هيچ شباهتى با هنر داشته باشد. ولى اگر يكصد هزار سال به عقب برگرديم مى بينيم كه هيچ نوعى از جانداران- صرفنظر از چند ابزار كار بسيار جالب توجه- اينچنين منحصر به فرد نبود. تعدادى از حيوانات داراى سنن فرهنگى و نيز ترانه هايى با ملودى هاى متفاوت هستند- مثلاً دلفين ها و نيز پرندگان. عقيده من چنين است. تمام آنچه كه براى اپرا، نقاشى و بالاتر از همه آنچه را كه هنر مى ناميم، ضرورى است براى ظاهر شدن به اندازه عمر تكامل يك سلسله از جانداران انتظار كشيد.
•و اگر دلفين ها از اين نظر از اما جلو مى زدند، جهان طور ديگرى به نظر نمى رسيد؟
خير. فكر مى كنم فرهنگ، تكنيك و نيز هنر لزوماً به عنوان يك فرآورده جنبى هوش پديد آمدند.
و در مورد انواع به كلى متفاوتى از موجودات زنده، مثلاً موريانه ها چطور؟ آيا آنها نيز نمى توانستند به نوعى از هوش دست يابند؟
حق با شماست. حشرات و البته حشرات اجتماعى مثل زنبورها، مورچه ها و موريانه ها مورد منحصر به فردى هستند. اگر آنها واقعاً داراى مدل ديگرى در برابر مدل كنونى هوش بودند، مسلماً بعد از ما قرار داشتند. مثلاً نوعى مورچه هاى برگ خوار آمريكاى جنوبى به شكلى از اقتصاد ارضى دست يافته اند كه شباهت شگفت انگيزى با نحوه حمل و نقل دست به دست كارگران در مزارع
، براى حمل محصول بسته بندى شده از مزرعه به انبار يا وسيله حمل و نقل دارد و اين نحوه حمل برگ از نوك شاخه هاى درختان تا لانه هايشان و در عمق خاك ميليون ها سال پيش از انسان وجود داشته است.

•خب، روى هم رفته نظر شما درباره تصادف در طبيعت چيست؟
آنچه كه براى افراد به صورت جداگانه پيش مى آيد، تصادف است. هر فردى از ما خود يك مورد از تصادف به شمار
مى رود ولى در نهايت هيچ تصادفى وجود ندارد، خير.
•... پس شما هيچ اهميتى براى تصادف قائل نيستيد...
...لااقل در درازمدت...
•... پس لااقل مى تواند تاثير ناچيزى بر تاريخ بگذارد؟
به اعتقاد من خير. مشهورترين مثال آن انقراض نسل دايناسورهاست. من اصلاً با اين نظر مخالف نيستم كه اگر ۶۵ ميليون سال قبل كره زمين مى توانست از سر راه يك شهاب بسيار عظيم جاخالى مى كرد، شايد نسل دايناسورها در آن زمان منقرض نمى شد. اما فرض كنيم به جاى چنين فاجعه عظيمى به وسعت كره زمين، تنها نور ضعيفى در آسمان مى درخشيد، چه اتفاقى مى افتاد؟ ميليون ها سال بعد كره زمين وارد عصر يخ مى شد. اين آب و هواى سرد باعث مى شد كه حيوانات خونگرم مانند پرندگان و پستانداران يخ مى زدند و در آخر همان نتيجه اى حاصل مى شد كه هم اكنون حاصل شده است. اگر هم شهاب مذكور به زمين برخورد نمى كرد، شايد تحولات قدرى با تاخير روى مى داد، ولى هيچ چيز متوقف نمى شد.

•منظورتان اين است كه حيات يك بار ديگر بر روى زمين آغاز شد و درست به همان شيوه سابق تكامل پيدا كرد؟
هنگامى كه بيوسفر براى بار دوم تشكيل شد، بالاخره زمانى فرا رسيد كه ساختارهاى پيچيده به هر شكلى ظاهر شدند. در مرحله اى از تكامل حيات، ساختمان هاى چند سلولى پراكنده شدند. در زمانى ديرتر تكامل به سمت حركت و سيستم عصبى پيش رفت و هنگامى كه بشر براى نخستين بار قدم در اين راه گذاشت هنوز ۱۰۰ ميليون سال ديگر با نخستين اشكال جانداران هوشمند فاصله داشت. از ميان تمام جانداران هوشمند شايد چند جانور، تنها يكى يا دوتا به سمت نوعى مرحله فناورى تكامل يافتند.
•يعنى اگر خود نسل بشر نابود مى شد...
... به زودى چيزى مشابه جايگزين آن مى شد، بله. اين بار فاصله بين ميمون هاى انسان نما تا انسان ها ۶ميليون سال طول كشيد، شايد اگر قرار بود يك بار ديگر اين راه طى مى شد ۱۰ يا ۲۰ ميليون سال به درازا مى كشيد. ولى در هر صورت انسان بار ديگر در همان نقطه از تكامل اش مى ايستاد. كه پيش از اين در آستانه گام نهادن در كشف و تكامل فناورى قرار داشت و آنگاه همه چيز همان مسيرى را كه بايد طى مى كرد.
درست به همان دليل كه امروز تصور وجود هوشى بالاتر انسان در موجود پر سلولى به شكل حيوانى تنها در شكل جنينى خويش مطرح است.(ترجمه کمی نامفهوم است - آرمان)   مى توان گفت كه جنين تكامل اساساً فرآيندى خود بسنده است.

•چه چيزى شما را اينچنين مطمئن مى سازد؟
آيا به نظر شما اين عجيب نيست كه در كنار نئاندرتال ها گروه ديگرى از انسان هاى نخستين تمدن و فرهنگى مستقل از ما داشته اند؟ براساس نظريه من اوضاع كنونى همان است كه بايد پيش مى آمد.
•از چه زمانى وجود انسان امرى ناگزير مى شود؟ از زمانى كه نخستين پستانداران ظاهر شدند، از زمانى كه به كارگيرى مغز آغاز گرديد، يا از زمانى كه حيوانات پرسلولى پديد آمدند؟
انسان، وجودش اساساً از زمان ظاهر شدن باكترى ها قطعى و ضرورى شد.

•حال كه چنين اعتقادى داريد، اين تكامل دقيقاً سير از پيش تعيين شده اى را طى مى كند، آيا مى توان گفت كه به هدفى هم مى رسد؟ بگذاريد طور ديگر سئوال كنم: آيا براى تكامل، انتهايى نيز متصور است؟
كاملاً امكان دارد. حتى مى توان گفت كه اين احتمال نيز وجود دارد كه ما با اين نقطه فاصله چندانى نداريم.
• شما فكر مى كنيد طبيعت هم اكنون به تمام راه حل هاى مشكلاتى كه حيات پيش مى آورده است،دست يافته است؟
ما قادر به مشاهده آينده نيستيم. ليكن گاه اين انديشه به خاطرم خطور مى كند كه در واقع مى تواند همين طور هم باشد.

•فرضيه حقيقتاً شجاعانه اى است. از آنجا كه در تئورى مى توان رشته بى پايانى از پروتئين ها در موجودات زنده- و اتم ها در جهان پهناور- تصور نمود، مى توان اين طور نتيجه گرفت كه طبيعت نيز تمام اشكال تكامل را هنوز نيازموده است.
خب، شما صحبت از پروتئين كرديد. درست در همين نقطه توجه به اين نكته بسيار مهم است كه چگونه طبيعت بار ها و بارها به همان راه حل هاى پيشين مى رسد.تعداد زيادى از ژن هايى كه در مغز ما دست اندركارند در تك ياخته اى مخمر نيز وجود دارد، ولى در اينجا هيچ رشته عصبى- و بالاتر از آن مغز- نمى بينيم.

•پس مى خواهيد بگوييد طبيعت مدت ها است كه تمام پروتئين هاى داراى كاركرد مفيد را يافته است؟
در حال حاضر دانش ما پيرامون تكامل پروتئين ها اندك است. آنچه كه روشن است، اين است كه رشته اى از خانواده هاى پروتئين ها وجود دارند و اين كه چگونه به يكديگر تبديل مى شوند چيزى نمى دانيم. لااقل اين قطعى به نظر مى رسد كه در بسيارى موارد اين اتفاقات بسيار زود رخ داده اند و البته در بسيارى از موارد مستقل از يكديگر.
•مثلاً چگونه؟
پروتئين هاى انتقال اكسيژن يعنى هموگلوبين يا آنزيم هاى هاضمه را در نظر بگيريد يا اوپسين، پروتئين كه نور را به سيگنال هاى الكتريكى تبديل مى كند، و بدين ترتيب مى توانيد آن را به چشم ببينيد. در مجموع و به طور كلى طبيعت همواره از يك نوع مولكول جهت انتقال استفاده مى كند. مولكول هاى غشاى سلولى كه به صورت حلقه وار چندين بار بين دو سوى غشا آمد و شد مى كند. چنين مولكول هايى در فرآيند هاى بويايى، شنوايى و بينايى دخالت دارند. ميليارد ها سال طول كشيد تا بينى و گوش به وجود آيد، در حالى كه اين مولكول ها از مدت ها قبل وجود داشتند!
• دقيقاً همين اوپسين در چشمان موجودات هوشمند غير زمينى نيز يافت مى شود؟
به نظر مى رسد اين مولكول مناسب ترين مولكول براى اجراى اين وظيفه است: تبديل زيبايى هاى جهان خارج به علائم الكتريكى. به همين دليل، من مى پذيرم كه همه جا- آنجايى كه بايد باشد- هست.

• از استدلال دوم كه اينگونه نمى توان نتيجه گرفت كه موجودات در سيارات دور دست درست همان گونه مى بينند كه ما مى بينيم؟ اگر وضع در آنجا به كلى طور ديگرى است، اگر به عنوان مثال يك روز در آنجا چندين سال به طول مى انجامد، اگر اورانيوم بيشترى در آنجا وجود دارد و آب كم است، يا وزن حاصل از نيروى جاذبه بسيار بيشتر است، آيا نمى توان گفت زندگى به نحوى كاملاً متفاوت ديده مى شود؟
كسى چه مى داند؟ به عنوان مثال بزرگى سياره اى كه قابل سكونت است عملاً محدوديت هايى دارد. اگر قرار است قدرى از زمين كوچك تر باشد. در اين صورت شايد شبيه مريخ است در اين صورت اتمسفرى چنان غليظ خواهد داشت كه به كلى غير قابل زندگى خواهد بود و اگر اندازه چنين سياره فرضى بزرگ تر از زمين باشد، سطح آن صاف و هموار خواهد بود و اقيانوس ها در كل بالاتر از سطح سياره! چنين سياره اى به نظر جالب مى رسد، ولى زندگى در آن محتمل نخواهد بود.
•ولى آيا شما زياد اغراق آميز فكر نمى كنيد؟
مسلماً وقتى كه صحبت از جهان هاى ديگر است، سياراتى از نوع سياره كيوان، چيز زيادى از آنها نمى دانيم، شايد اشكال به كلى متفاوتى از حيات در آن سيارات وجود داشته باشند، لذا بحث مرا تنها در مورد سيارات شبيه زمين صادق بدانيد.

•پروفسور كانوى موريس، بسيار از مصاحبه شما ممنونيم.
 piegel   29/9/2003   

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385  |