گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي
|
|
|
|
|
Andre Comte Sponville ( از كتاب نقد عقل مدرن - مصاحبه رامين جهانبگلو با اسپونويل فليسوف فرانسوي 1994)
برنامه من عبارت است از گره زدن رشته گسيخته سنت فلسفي ، يعني تفكر فلسفي به همان معنا و به همان شيوه قدما كه فلوطين آنها را «قدما و فيلسوفان خوشبخت» مي ناميد ، يعني من به همان شيوه اي به تاريخ فلسفه علاقه مندم كه افرادي چون اپيكور ، اسپينوزا ، ديدرو مونتني يا پاسكال بدان علاقه داشته اند . ... تغيير دادن خود ، نخستين كار فلسفه است. در واقع من غالبا مي گويم كه فلسفه عبارت است از فكر كردن در باره زندگي و زندگي كردن در فكر. ... به علاوه ، به نظر من فلسفه يك بعد اجتماعي هم دارد. به اين معني كه مسائلي كه عصر ما با آنها روبروست ، مسائلي است كه هيچ علم و هيچ مذهبي نمي تواند به آنها پاسخ دهد. و اين با آنچه درقرون وسطا مي گذشت بسيار متفاوت است. زيرا در آن دوران اعتقاد بر آن بود كه خدا پاسخي رضايتبخش و قطعي به اين مسائل است ؛ حال آنكه در غرب امروز وضع اين گونه نيست ، و با روياي علم گرايانه قرون 18 و 19 نيز ، كه در آن خدا ديگر پاسخي نمي دهد ، بسيار تفاوت دارد ؛ در آن دوران علم بود كه بايد پاسخ مي داد اما من فكر مي كنم پس از آنكه بازار اين روياي علم گرايانه مدتها رونق داشت ، مشاهده شد كه حتي علوم نيز نمي توانند به اين مسائل پاسخ دهند. و بنابراين ، كوشش براي يافتن پاسخ در جايي كه نه خدا و نه علوم پاسخي نمي يابند ، آنجا كه حقيقت نيز پاسخي نمي دهد ، كوششي است كه فلسفه ناميده مي شود. در اين مورد من معتقدم كه دوران ما بيشتر نيازمند فلسفه است تا مذهب ، من جمله مشابه هاي مذهب مانند مذهب عقل يا مذهب تاريخ در مهدويت ماركسيستي . ... آنچه اختصاصا فلسفي است ، جست و جوي حقيقت نيست ، بلكه دانستن اين امر است كه با اين يا آن حقيقت موجود چه كار مي توان كرد. به بيان ديگر ، فلسفه عبارت است از تفكر در پيرامون دانشهاي موجود ، و نه دانشي ميان دانشهاي ديگر... ... فكر مي كنم امروزه هر تفكري كه ادعاي آن را داشته باشد كه بيش از علوم شناخت حاصل كرده است ، حتما شوخي مي كند. من اصلا به متا فيزيك اعتقاد ندارم ، البته اگر منظور از اين كلمه دانشي باشد كه از دانش علمي فراتر مي رود. آنچه به متافيزيك مربوط مي شود ، عبارت است از تفكر در باره آنچه از قلمرو دانش فراتر مي رود ، از جمله تفكر در باره خدا يا مرگ . هيچ كس نمي داند كه آيا خدا هست يا نيست . هيچ كس نيز نمي داند كه پس از مرگ چه پيش مي آيد . در اينجا با تفكري مواجهيم كه مبتني بر هيچ شناختي نيست ، چرا كه مسئله خدا يا مرگ تنها هنگامي مطرح مي شود كه مي توان گفت شناختي در كار نباشد. بنابراين من به سهم خود ، هرگونه متافيزيك جزمي را ، يعني هر گونه متافيزيكي را كه به خود همچون دانش مي نگرد ، مردود مي دانم... [ اما ] تفكر فلسفي عبارت است از انديشيدن به چيزي كه فراتر از دانش است. تفكري وجود دارد كه از شناخت به مثابه تفكر تجربي و تفكر علمي نشئت مي گيرد ، و برخي مي خواهند در آنجا كه شناخت متوقف مي شود دست از تفكر بكشند ؛ اين همان پوزيتيويسم است. پوزيتيويسم چيست ؟ پوزيتيويسم عبارت است از انكار تفكر در باره هر آنچه كه از شناخت ممكن فراتر مي رود. اما به نظر من ، يك پوزيتيويست از اين ديدگاه روح انسان را كه در نهايت بهترين بخش آن است ، عبارت از خواست هميشه فراتر رفتن است ، رفتن به آنجا كه دانش متوقف مي شود ، از ميان بر مي دارد. اين كار ، همچنان كه كانت – يعني كسي كه دانش و تفكر را روياروي هم قرار مي داد – مي گفت ، تفكر را منتفي نمي سازد.از نظر كانت ، چيز هايي هست كه مي توان دانست و چيز هايي هم هست كه نمي توان دانست ؛ اما مي توان كوشيد و در باره مثلا آزادي – خدا – جاودانگي روح فكر كرد . من از سويي تلاش مي كنم تا فلسفه را با تمام وسعتش ، من جمله بعد متا فيزيكي آن ، مورد تاكيد قرار دهم ، و در همان حال روياي دگماتيك فلسفه اي كه مي خواهد به حد دانش نزول كند را در هم ريزم... ... آنچه مرا آزار مي دهد گرايشي است كه مي خواهد فلسفه را به پاي تاريخ فلسفه قرباني كند. خطر به حدي است كه تاريخ فلسفه در نهايت همه فلسفه را مي بلعد. حقيقت اين است كه غالب همكارانم كار دقيق فلسفي را به خاطر تاريخ فلسفه ، يعني تفسير آثار بزرگ گذشته ، كنار گذاشته اند. حال آنكه ، انچه من مي خواهم اين است كه ، مانند استادان بزرگ گذشته ، دست به نفكر فلسفي بزنم. استادان گذشته تاريخنگاران فلسفه نبوده اند. به بيان ديگر ، من در جست و جوي فلسفه اي براي زمان خود هستم و نه تفسير عالمانه و دانشگاهي از فلان يا بهمان نظام فكري گذشته ... ... دو فيلسوفي كه من در روش تفكر فلسفي خود را به آنها نزديك احساس مي كنم ، شوپنهاور و نيچه هستند. البته من خود را به لحاظ فلسفي به شوپنهاور نزديكتر مي بينم ؛ اما نيچه هم يك نابغه مسلم است. من با برخي از نظريات نيچه كمي بحث دارم ؛ اما در واقع امر ، نيچه در فلسفه به همان طريقي فكر مي كند كه من سعي مي كنم . نيچه به سنت فرانسوي نزديك است تا به سنت آلماني. *** من تفكر فلسفيم را با دو انديشه آغاز كردم. نخست آنكه ، در هستي انساني عنصري از نا اميدي وجود دارد . به اين معني كه به محض آنكه تسلي دين را كنار بگذاريم ( من از هجده سالگي بي خدا هستم ) نمي توانيم ديگر حق را به پاسكال ندهيم كه مي گفت : "بي خدا بودن يعني به نا اميدي تن در دادن" . .. گاه اميد ما نقش بر آب مي شود چون برآورده نشده است و گاه ، حتي هنگامي كه بر آورده مي شود ، باز هم نقش بر آب مي شود ، چرا كه متوجه مي شويم نتوانسته است سعادتي را كه انتظار داشتيم تامين كند. به همين دليل است كه برنارد شاو مي گفت : " در هستي دو فاجعه هست ؛ فاجعه اول هنگامي است كه آرزو هاي ما بر آورده نمي شوند و فاجعه دوم هنگامي كه آرزوها يمان بر آورده مي شوند." همانطور كه وودي آلن مي گفت : "آيا خوشبخت بودم اگر خوشبخت بودم؟ " ... نا اميدي ، در عين حال ، هم توجه را به عنصر نا اميد كننده اي كه در هستي است جلب مي كند ، و هم تلاشي است جهت رهاندن خود از قيد اميدي كه ما را گرفتار سر خوردگي و نااميدي مي كند... به گفته يك روانكاو اميد دليل اصلي خود كشي است ، چرا ؟ چون كه آدمي خود را اساسا به سرخوردگي مي كشد. آنچه من از اصطلاح "نااميدي شاد" اراده مي كنم ، نا اميدي است كه در عين حال شاد هم هست. و هنگامي كه آدم به چيزي جز آنچه در جهان واقع مي شود اميدي نداشته باشد ، به همين وسيله خود را از سر خوردگي رها ساخته است. در اينجا نيز من با سنت اسپينوزا تجديد پيمان مي كنم ، چرا كه به عقيده اسپينوزا هدف فلسفه آن است كه از وابستگي ما به بيم و اميد بكاهد. او در كتاب «اخلاق» خود مي نويسد : " بدون بيم اميدي نيست ، و بدون اميد هم بيمي نيست . " ... در نظر اسپينوزا انسان فرزانه از هرگونه بيم و اميدي فارغ است. و دريافتم كه خوشبختي معادل انتظار بر آورده شده نيست ، چرا كه انتظار بر آورده شده ، نه خوشبختي ، بلكه ملال است ؛ و همان طور كه شوپنهاور مي گفت ، خوشبختي همانا فقدان نااميدي است. در مهابهاراتا آمده : "تنها انسان نااميد خوشبخت است ، زيرا اميد بزرگترين شكنجه و نا اميدي بزرگترين سعادت است. " ...در انديشه من ، نا اميدي و سعادت نه دو عنصر متضاد ، بلكه دو روي يك سكه اند و گمان مي كنم كه فقط به اندازه نا اميدي كه مي توانيم تحمل كنيم از خوشبختي بهره خواهيم برد. بنابراين فكر مي كنم كه مسئله انتخاب ميان مذهب و نا اميدي است. حق با كانت است كه مي گويد : " در برابر اين پرسش كه اجازه دارم اميدوار باشم ؟ مذهب پاسخي مثبت مي دهد. " ما در اين اعتقاد كه نا اميدي ضرورتا بدبختي است ، در اشتباه هستيم و اين همان چيزي است كه من در اپيكور ، اسپينوزا ، شوپنهاور و حتي در نيچه يافته ام و در مهاباراتا و بوديسم هم با آن روبرو شده ام. به همين دليل ، طرد اميد ، طرد خوشبختي نيست ؛ صرفا در اختيار گرفتن ابزار هايي است براي يافتن خوشبختي ديگري. اين خوشبختي ، خوشبختي موهومي در آينده نيست ، بلكه سعادتي است كه در حال حاضر ، در پذيرش واقعيت و در عشق نسبت به آنچه هست وجود دارد. آنچه من " نااميدي" مي نامم ، بنابر متون بودايي ، "آزاد كردن خود از قيد اميال" است. اما من هيچ اعتقادي به اين فكر ندارم ، چون فكر مي كنم بدون خواسته و ميل ، ما خواهيم مرد. اين بدان معني است كه من به مفهوم "فعاليت" اسپينوزا يا به انديشه "طغيان حياتي" فرويد ، يا به "اراده معطوف به قدرت" نيچه وفادارم. به اعتقاد من ، همان طور كه شوپنهاور مي گفت ، زيستن همان ميل به زيستن است ، و در ما نيرويي ايجابي وجود دارد. به طور كلي مي توان گفت كه دو شيوه "خواستن" هست " خواست" را مي توان "فقدان" دانست يا "قدرت". هرگاه "خواست" فقدان باشد ، همان چيزي است كه افلاطون در رساله ميهماني مي گويد ؛ وي مي گويد : " عشق يك خواست است و خواست فقدان چيزي است"... بنابراين ، گاه من زنداني رنج هستم و گاه زنداني ملال ، يعني زنداني نبود خوشبختي يا حتي زنداني وجود خوشبختي. به طوري كه اگر خواستي در كار نباشد ، خوشبختي نيز در كار نيست. اما شيوه تفكر ديگري هم هست كه آن را نزد اسپينوزا مي يابيم. بنابر اين فكر ، خواست فقدان نيست ، بلكه توانايي است ، توانايي لذت بردن و لذت بردن در توانايي ...تا آنجا كه خواست فقدان است ، خوشبختي وجود ندارد و ما گرفتار محروميت يا ملال هستيم. تا آنجا كه خواست توانايي است ، مي توانيم به آنچه اپيكور "لذت" و اسپينوزا "شادي" مي خواند دست يابيم... آنچه در پي انديشيدن به آن هستم ، فلسفه اي در باره خواست است ؛ زيرا فلسفه اي ماده گرايانه ، از نوع فلسفه من ، فلسفه اي بي خدا و تقريبا مبتني بر خواست است... خواست مي تواند در لذت شادي ، و عشق ارضا شود. تفاوت اميد و عشق در اين است كه آدمي هميشه به امر غير واقعي اميد مي بندد ، اما هميشه به امر واقعي عشق مي ورزد. بنابراين خرد ماده گرايانه اي كه همواره مشغله ذهن من بوده است ، در نهايت ، گذري است به واقع گرايي. نكته اين است كه از فقدان ، نااميدي و از توهم يك دنياي غير واقعي ديگر به عشقي برسيم كه از واقعيت آب مي خورد. تعريفي كه اسپينوزا از عشق به دست مي دهد چنين است : "عشق شادي اي است كه ايده علتش را همراهي مي كند". به بيان ديگر به كسي يا چيزي عشق ورزيدن يعني ازاين كس يا چيز لذت بردن. اين تجربه اي از فقدان نيست بلكه تجربه اي است از شادي... هر خواستي خواست شادي است و هر شادي عشق است... هرگاه عشقي در ميان باشد ، اخلاق هم وجود دارد. مثلا من خود سه فرزند دارم اما هيچگاه آنها را از روي احساس وظيفه بزرگ نكرده ام ، بلكه آنها را با عشق بزرگ كرده ام. در نتيجه اسپينوزا حق دارد كه مي گويدعشق فارق از قانون است يا چنانكه نيچه مي گويد ، هرگاه بر پايه عشق عمل مي كنيم ، عمل ما فراسوي نيك و بد قرار مي گيرد. ما به قواعد اخلاقي احتياج نداريم ، چرا كه عشق داريم. اما مواردي هم هست كه عشقي در كار نيست.در چنين وضعي است كه ضرورت قواعد اخلاقي احساس مي شود. آنچه تجربه اخلاقي مي ناميم چنين است : آنچه از ارزشي برخوردار است عشق است و هرگاه كه شما ديگري را دوست نداشته باشيد ، بايد چنان عمل كنيد كه گويي دوستش داريد... اخلاق بدل عشق است. ما فقط هنگامي به اخلاق نياز داريم كه با فقدان عشق روبرو باشيم... و ما تقريبا هميشه ناچاريم اخلاق را اختيار كنيم. ... فكر مي كنم وفاداري چيزي است كه وقتي ايمانمان را از دست مي دهيم از آن باقي مي ماند. به بيان ديگر ، آيا اين بهانه كه به گفته نيچه ، خدا مرده است و اينكه جوامع غربي ما نمي توانند ديگر با خدا وحدت يابند ، دليلي است براي چشم پوشي از خدا و ارزشهايي كه مذاهب تك خدايي حامل آنها بوده اند ؟ هيچ چيز ثابت نمي كند كه اين ارزشها نتوانند بدون اديان بزرگ به حيات خود ادامه دهند. همه چيز ثابت مي كند كه ما بدون اين ارزشها نمي توانيم ، دست كم به صورتي كه ما را خشنود سازد ، به حيات خود ادامه دهيم. در نتيجه من به اينجا مي رسم كه خود را يك بي خداي وفادار تعريف كنم ، بي خدايي كه مي كوشد تاريخ انسانيت را تداوم بخشد... ... منظور من از "انسان گرايي عملي" آن چيزي نيست كه ما از انسانيت مي دانيم ، بلكه آن چيزي است كه ما براي انسانيت مي خواهيم... انسانيت ارزشي ندارد مگر به واسطه برخي ارزشها. ارزش آزادي و عدالت بسي بيشتر از ارزش انسانيت است. انسانيت حقيقتا انساني ، انساني است كه به اين ارزشها باور دارد... وفاداري من به انسانيت، به انسانيت متمدن است و نه با انسان انديشه ورز. مسئله اين است كه از نيهيليسم فراتر رويم. از نظر من تفكر فلسفي عبارت است از كوشش براي پيوند مجدد با سنت فلسفي ، و تلاش براي اينكه اين مجموعه شاهكار ها به ما ختم نشود ، يعني تلاش براي رد اين نكته كه فلسفه فقط تاريخ فلسفه است. يعني گذشته را پشت سر گذاشتن و تلاش براي تداوم كار. پس امروزه انسان بودن عبارت است از خواهان تداوم تاريخ انساني بودن از رهگذر وفادار ماندن به دستاورد هاي مثبت انسانيت ، يعني وفاداري به برخي از ارزشها و برخي شخصيتها ، مانند – از نظر من – عيسي. من همچنين به آنچه اسپينوزا مي گفت ، يعني اينكه اين تصوير از انسانيت همچنان روشنگر راه ماست. حساس هستم. اما در عين حال به سقراط ، بودا ، انيشه مدارا ، عقلانيت و آزادي وفادارم... ... ماترياليسمي كه من خود را به آن منتسب مي كنم ، عبارت از زندگي معنوي بدون خداست. نكته اين است كه بايد از خود پرسيد كه چگونه بايد به زيستن ادامه داد و به صورتي انساني عمل كرد ، آن هم هنگامي كه ديگر نمي توان براي انجام چنين كاري بر احكام دين و اميد ها و تسليهاي آن تكيه زد ؟ يعني چگونه مي توان بي خدا بود و در عين حال ، نسبت به بشريت ناسپاس نبود ؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385
|
|
||