تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



 

حكايت زير در باره نادان پرگو ، داستاني از ديوان شمس است كه  مهدي آذر يزدي در كتاب دهم از مجموعه  "قصه هاي تازه از كتابهاي كهن"  به زبان ساده باز نويسي كرده است:

 

يكي بود كه ديرتر آمده بود و مي خواست زودتر برسد. كمتر مي دانست و بيشتر مي گفت.ديده بود كه دانايان در باره آنچه مي دانند سخن مي رانند و گفتار مي نويسند و بزرگ جلوه مي كنند. او نيز آن بزرگي را مي خواست اما فكر نمي كرد كه دانايان چقدر خوانده اند و گوش داده اند و ياد گرفته اند و بعد از آن مي گويند. او بزرگي را در گفتار مي دانست ، در هر مجلسي راه مي جست و در هر موضوعي وارد مي شد و در باره هر چيزي ، نظر مي داد. شعر ، داستان ، اخلاق ، دين ، علم ، هنر ، و چون كمتر مي دانست ناچار گفتارش بي مغز بود.

ديگران مدارا مي كردند و پرت و پلا گفتنش را بر او مي بخشيدند كه جوان است و جوياي نام و كسي را زياني نمي رسد ، اما به  حرفهاي خود فريفته مي شد و در همانجا كه بود مي ماند. و اين جوان دوستي داشت خير انديش . روزي به او گفت :

- "كسي حسود نيست بگو از هر چه درست مي داني اما در آنچه نمي داني خاموش باش و همه زبان مباش . گوش باش كه اين تو را به هنر مي رساند. آن كه مي داند بيان مي كند و عزيز مي شود و آنكه نمي داند بيان مي كند و رسوا مي شود."

اما او نمي شنيد و دوستش غم او را داشت. تا يك روز در مجلسي سخن از ماهي مي گفتند و جوان از ماهي چيزي نمي دانست. اما به خود نمايي و دانش فروشي عادت كرده بود. سر رشته حرف را  از گوينده اي گرفت و در باره ماهي به گفتار پرداخت.

دوستش با خود گفت خيرش در اين است كه يكبار رسوا كنم ، مي رنجد اما بيدار مي شود. وظيفه دوستي به خواب گذاشتن نيست بيدار كردن است. در ميان حرفش دويد و گفت : " تو خاموش باش و بگذار آنان كه مي دانند كه بگويند ، تو كه از ماهي چيزي نمي داني چه مي گويي؟"

جوان آزرده خاطر گفت : "چطور ؟ من نمي دانم ماهي چيست ؟ من كه سفر دريا كرده ام ، من كه خوراك ماهي خورده ام ؟ "

گفت : "نه، نمي داني ، اگر مي داني نخست از سر ماهي بگو كه چه نشاني دارد؟ "

خود نماي دانش فروش كلمه و جمله و عبارت را چنان به هم مي بافد كه شنونده را در وهم مي اندازد اما در پايان مي بيني مانند آن است كه هيچ چيز گفته نشده. جوان چيز هايي به هم بافت كه كلمه بود و جمله بود و عبارت آراسته بود اما خالي بود. گفت :

-  " سر ماهي درست سر ماهي است ، همچنان كه هر حيواني سري دارد و سرش با تنش تناسب دارد. حكيم شرقي گفته است در طبيعت همه چيز هماهنگي دارد. فيلسوف غربي گفته است هماهنگي چيزي است كه ما مي بينيم. آنچه ما مي سنجيم چشم ماهي در جاي خود ، گوشش به جاي خود و دهانش به جاي خود است. چشم پيش رو را مي بيند و گوش صدا را مي شنود ، صدا گاه زير است و گاه بم است ، بم هم نزديك كرمان است ، جانوران استخوان دار سرشان استخوان دارد و نرم تنان استخوان ندارند ، ماهي كوچك چشم كوچك جستجو گر دارد و ماهي بزرگ چشم بزرگ متعهد دارد ، همچنين …"

دوستش گفت : " عزير من ، آنچه گفتي و باز بگويي نشان سر ماهي نيست كه اينها همه پرت و پلا ست . گفتم كه ماهي را نمي شناسي و از حرفهايت بوي پر حرفي و ناشناختگي مي آيد . من نشان سر ماهي را پرسيدم ، بر كله ماهي چه نشاني هست كه در جانوران ديگر نيست ؟ "

جوان دستپاچه شد و گفت : " همين را مي خواستم بگويم ، بر سر ماهي دو بر آمدگي هست كه حكيم شرقي آن را زينت ماهي مي داند و جانور شناس غربي اثر شاخ باستاني ، و امروز نمي توان آن را مانند شاخ شتر شاخ دانست…"

حاضران خنديدند. بعضي بلند تر و بعضي آهسته تر و دوستش گفت : " خوب شد كه نشان را گفتي . من خود مي دانستم كه ماهي را نمي شناسي ولي حالا چيز ديگر معلوم شد . معلوم شد كه شتر را هم از گاو تشخيص نمي دهي ، آن كه شاخ دارد گاو است ، شتر نيست."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386  |