گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي
|
|
|
|
|
آرمان انديشمند - بهمن 1382 آنچه شما عشق مي ناميد ، ديوانگيهايي ست كوتاه. و زناشويي شما حماقتي دراز است كه به ديوانگيهاي كوتاه پايان مي دهد... باري ، بهترين عشقهاي شما نيز جز حكايتي شورانگيز و هيجاني دردناك نيست. حال آنكه عشق مشعلي ست كه بايد راههاي بالاترتان را روشن كند. بايد به فراز و وراي خويش عشق ورزيد ! پس نخست ، عشق ورزيدن آموزيد! ... ( چنين گفت زرتشت ، نيچه) 15 سال پيش در دوران دانشجويي در دانشگاه ، فيلم سينمايي جالبي را كه مشاهده كردم. فيلمي آمريكايي ، كه نمايش آن بر پرده هاي سينماي آمريكا ممنوع شده بود. اين فيلم پر خرج بدليل جلوگيري از ايجاد هراس در مردم ، در آن كشور مجوز پخش دريافت نكرده بود. نام آنرا بخاطر ندارم ولي موضوع آن داستاني تخيلي بود كه در آن كشور امريكا توسط شوروي مورد حمله اتمي قرار گرفته و آنرا به ويرانه اي تبديل كرده بود . بازماندگان اين فاجعه نيز دچار عوارض تشعشعات اتمي شده بودند وسوسكها از معدود جانوراني بودند كه بدليل پوسته غير قابل نفوذ خود از عوارض اين تشعشعات در امان مانده بودند. يكي از عوارض همان ناراحتي هاي پوستي و ريزش موهاي بازماندگان بود . صحنه اي در آن بود كه تاكنون بخاطرم مانده است . در ميان مجروحان و بازماندگان ، زني كه براي بستري شدن به مكان امني منتقل مي شد در بين مسير با مردي كه با او سابقه دوستي عاشقانه داشت برخورد مي كند. صورت زن بدليل عوارض پوستي و ريزش مقدار زيادي از موهاي سرش ، ديگر از زيبايي سابق برخوردار نبود . زن با اشاره به موهاي خود جمله اي به اين مضمون به مرد گفت كه تو احتمالا در چنين شرايطي ديگر علاقه اي به من نداري . مرد سرش را به علامت منفي تكان داد و به زن گفت كه هنوز نيز عاشق اوست . سپس كلاه خويش را از سر برداشت . موهاي سر او بطور كامل ريخته بود! درآن زمان برايم اين اين سوال پيش آمد كه آنچه را كه معمولا "عشق" مي نامند ميتواند حتي با ريزش موي معشوق به پايان برسد . چگونه مي توان فرق بين "عشق پايدار حتي در همه شرايط سخت" را با "عشق ناپايدار براساس خصوصيات ظاهري معشوق" تشخيص داد؟ دختري 21 ساله در وبلاگ خود به آنانكه به او اظهار عشق مي كنند مينويسد : اگه تصادف کنم و صورتم له بشه ، بازم منو دوست داری ؟! اگه ۲۰۰ کيلو بشم چی ؟! ... پس خفه شو ! تو عاشق خودت و خواسته های خودت هستی . نه عاشق من . فيلم "بازگشت دوباره" يكي ديگر از فيلمهايي بود كه دوبله شده آنرا سالها پيش مشاهده كردم . اين فيلم نشاهنده عشق و وفاداري دو زوجي بود كه با عشق با يكديگر ازدواج كرده بودند ولي پس از مدتي همسر مرد به بيماري لاعلاجي دچار شده بود كه نتيجه آن مرگ حتمي بود . تنها راه پيشنهادي دكترها آن بود كه قبل از شدت گرفتن بيماري ، زن را با روش خاصي منجمد كنند تا زمانيكه علم قادر به معالجه بيماري باشد قادر باشند پس از رفع انجماد و معالجه، زندگي زن را به وي برگردانند.( در اينجا لازم به توضيح است كه هم اكنون اين شيوه جهت تعدادي از افراد در امريكا انجام شده و جسد منجمد شده با هزينه خود اشخاص بيمار براي معالجه در سالهاي آينده نگاهداري مي شود . ) خلاصه آنكه پس از جلب رضايت زن و همسر او ، جسد براي دهها سال نگاهداري مي شود. مرد عاشق در طي اين سالها با خريد خانه ييلاقي مورد علاقه همسرش به اميد روزي ميماند كه همسر خود را دوباره مشاهده كند . پس از سالها اين زمان فرا مي رسد . همسر مرد كه با تكنولوژي تازه كشف شده ، معالجه مي شود با شوهر وفادار خود مواجه مي شود . اما اكنون شوهر پيرمردي فرسوده شده بود و دختر هنوز جواني و طراوات سالهاي ابتداي ازدواج را حفظ كرده بود . ديدار آندو پس از سالها انتظار يكي از صحنه هاي جالب فيلم بود . قدرت عشق و فداكاري بنحو زيبايي به نمايش درآمد. اما براستي عشق ، اين كلمه با شكوه از زاويه علم چيست ؟ آيا انساني كه هم اكنون قادر است تجهيزات خودكاري را جهت بررسي سياره مريخ در فاصله 300 ميليون مايلي بفرستد تا چه حد با كاركرد مغز خود آشناست ؟ و تا چه حد ميتواند به بررسي عشق اين موضوع اساسي حيات بشري بپردازد ؟ در اينجا سخنان سانتايانا به ياد مي آيد كه : "هر امر معنوي اصل و پايه مادي و طبيعي دارد و هر امر مادي يك گسترش و بسط معنوي. " عشق از اينكه مبدا طبيعي دارد نبايد سرافكند شود و اگر ميل و رغبتي طبيعي به مرحله فداكاري و اخلاص نرسد بگذار تا نابود گردد ! تحقيقات متعددي در باره رابطه حالتهاي عاطفي عشق و تغييرات بيوشيمي مغز انجام شده است. مطابق اين تحقيقات عشق جنسي را مي توان به سه دسته تقسيم كرد: 1- عشق مبتني بر غريزه جنسي 2- عشق رمانتيك 3- عشق مبتني بر وفاداري و همبستگي مشخص شده است كه وجه تمايز حالتهاي عاطفي در مغز بوسيله مواد شيميايي انتقال دهنده هاي بين عصبي ، موسوم به "نورو ترنسميتر" ها تعيين مي شود . نورو ترنسميتر ها مواد شيميايي ترشح شده توسط مغز هستند كه وظيفه انتقال پيامها، بين سلولهاي عصبي را بعهده دارند. تعدادي از آنها شناخته شده است ولي حدس زده مي شود كه تعداد آنها بالغ بر چندين هزار نوع مي باشد . عشق مبتني بر غريزه جنسي با ترشح هورمونهاي جنسي شدت ميگيرد كه اين امر به نوبه خود برانگيزنده ميل به آميزش جنسي ميشود . اما در عشق رمانتيك "دوپامين" و "نوروآدرنالين" ، دو "نوروترنسميتر " ترشح شده توسط قسمت مركزي مغز ( سيستم ليمبيك ) ، نقش تعيين كننده دارد. ليمبيك سيستم، همان قسمت مركزي مغز ميباشد كه كنترل عواطف را بعهده دارد . قسمت بيروني مغز يعني لايه خاكستري وظيفه تجزيه و تحليل و تفكر منطقي را عهده دار است . ( شايد بي مناسبت نبود كه در قديم عاشقان را همانند مجنوناني ميدانستند كه اصطلاحا بالا خانه را اجاره داده اند. به زبان علمي در اين حالت ، قسمت مسلط مغز بجاي لايه خاكستري - قسمت مركزي عواطف است . ) اين دو ماده عامل ظهور تمام مشخصات عاشق ميباشد . از جمله : شعف ، كم خوابي ، حساسيت و تمركز به معشوق و حتي درخشش چشم عاشق
دختر زيبا از برق نگاه تو اشك بي گناه تو روشن سازد امشب من اين درخشش چشم بعلت بزرگ شدن مردم چشم ناشي از يكي از آن نورو ترنسميترها است. دلم جراتش قطره اي بيش نيست تو اي عشق او را به دريا ببر ويل دورانت در كتاب "لذات فلسفه" در وصف اين عشق چنين مي نويسد : ... دوراني از درون بيني و خواب و خيالي عجيب فرا مي رسد ، تخيل مي شكفد و شعر رونق مي گيرد. هر جوان درس خوانده در اين سن نويسنده مي گردد و خواب شهرتي جاوداني مي بيند. قواي ذهني همه تحريك مي شوند و عقل با سوالات متعدد مي خواهد اسرار جهان را دريابد...در اين حال شور و هيجان ، جوان در برابر هزارها محرك كه قبلا آنها را حس نمي كرد حساس مي گردد. بعضي از صدا ها اين حساسيت جواني را بر مي انگيزد ، موسيقي و آواز آن را بيش از حد مجذوب مي كند و صدا رقتي تازه پيدا مي كند و لذتي به عاشق مي بخشد. بعضي از عطرها اين حساسيت را تحريك مي كند : بوي تن نوبالان و نسيم پاكيزگي و نيروي شهواني عطر ، همه مهيج عشق اند... آري دوران عشق رمانتيك و سرودهاي عاشقانه آغاز مي شود : واسه چشمك زدن ستاره ناز ميكرد وقتي كه مرغ دل ، نغمه آغاز ميكرد توي هفت آسمون خبر از ماه نبود وقتي كه گل دادي ، گل ياس كبود خورشيد از پنجره به خونه سر كشيد از روي بوم ما ، جغد غم پر كشيد مرغ عشق اومد و دم گلدون نشست باد هم شيشه بيد غم رو شكست پر شده تو خونه عطر گل گلدون ميخونه قناري نغمه بهارون گل ياسم تويي ، نغمه سازم تويي توي گلدون دل ، محرم رازم تويي برق چشمات زده بوسه به ابر بهار من چو ابر بهار ، بي توام بي قرار مي زنم نم نمك ، گل رنگين كمون از تو دستهاي تو تا دل آسمون پر شده تو خونه عطر گل گلدون ميخونه قناري نغمه بهارون گل ياسم تويي ، نغمه سازم تويي توي گلدون دل ، محرم رازم تويي اما عشق مبتني بر وفاداري و همبستگي بوسيله نوروترنسميتر آكسيتاسين كنترل ميشود. مطابق بررسي انجام شده ميزان اين ماده بعد از حاملگي به بلااترين حد خود مي رسد . مولكول شيميايي آكسيتاسين همان عامل ايجاد دلبندي و وفاداري و همبستگي و تعلق و دلبستگي و همحسي و همدلي و احترام شناخته شده است. كاهش اين ماده موجب كاهش دلبندي و عدم درك ديگري و بي حرمتي و دروغ و خيانت مي گردد. دورانت در مورد اين مرحله از عشق چنين نوشت : "بگذار تا اين جذب و كشش كار خود را دنبال كند و عشق ، با رسيدن به مرحله پدري و مادري ، به كمال خود واصل گردد و مدار رغبت با ظهور يك فرزند كاملا پيموده شود . ممكن است توالد و تناسل جزو غرايز نباشد و فقط غريزه جفت جويي و پرستاري از فرزند وجود داشته باشد. زيرا طبيعت اغراض و مقاصد خود را از بيراهه تامين مي كند و انسان فقط محصولي فرعي است از سرگرميهاي بزرگتر او . اگر طبيعت ، توالد را مستقيما تبليغ مي كرد چيزي از تبليغ آن نوزاد كه بيشتر به تربچه قرمز شباهت دارد مسخره آميز تر نبود. فرياد زدنهاي زائو ها و ناله نوزادان در بيمارستانها چيز جالب توجهي نيست. ولي ببين كه طبيعت با چه مهارت شيطاني درد مادر را با نشئه مخدري تسكين مي بخشد و پدر چگونه كوركورانه مخارج عظيمي را متقبل مي شود ! مخارجي كه بر گردن كساني است كه جرئت مي كنند به ادامه حيات نوع ما كه شايد هم بي حاصل است كمك كنند ! پس از آنكه بچه بدنيا آمد ، عشق پدر و مادر تجديد مي گردد ولي اين عشق به طور عجيبي با آن شعله گرم كننده پيشين فرق دارد. در حقيقت ، در اين روزهاي عجيب كه فرزند به دنبال مي آيد ، آن شعله فروزان سابق تا كمترين حد خود پائيين مي آيد و به نظر ميرسد كه كودك مقداري از محبتي را كه مايه وحدت موقتي پدر و مادر بود براي خودش برداشته است. مادر زمينه فداكاري تازه اي پيدا كرده است و مي خواهد در اين وضع پدر را فراموش كند و اگر نوزاد دختر باشد پدر مي خواهد تغزلي را كه در آغاز براي زنش مي سرود به او منتقل سازد. ولي اين تغييرات موقت سرانجام لطف خود را از دست مي دهند و از نو زنجيرهاي تازه اي براي پيوستن آن دو ساخته مي شود. اكنون وقت آن فرا مي رسد كه ازدواج در آميزش دو روح تكميل گردد. زيرا در سالهاي بچه داري ، آزمايشها و حوادث فراواني سر مي رسد و خوشي و ناخوشي و لذت و رنج و آلام جسماني و روحي به دنبال هم مي آيند...كساني كه عشق را تنها ميل و رغبت مي دانند فقط به ظاهر آن مي نگرند...در ايام آخر عمر ، كه دلهاي پير از نو با هم ميآميزند ، شكفتگي معنوي جسم گرسنه به كمال خود مي رسد... جالب اينجاست كه در كشورهايي كه داراي حكومت دموكراتيك بوده ويا مردم آن سرزمين به رهبران خود اعتماد و علاقه دارند مطابق بررسي هاي انجام شده در مغز آنها ميزان اين ماده بيشتر از مردم جوامع ديكتاتوري است. اما سوال اينست : چرا بسياري از ازدواجهايي كه با عشق رمانتيك شروع شده پس از گذشت مدتي رنگ باخته و گاه به تنفر و جدايي زوجين مي انجامد ؟ يه روز دو تا چشم سياه اومد تو سرنوشتم عاشق شدم رو قلب خود اسم اونو نوشتم عاشق شدم نميدونستم عاشقي جنونه آدم مي شه دربدر و ديوونه زمونه از خونه تون بيان بيرون آي آدماي خوشبخت منو تماشا بكنين . به من مي گن سيه بخت اون زمونا خوب يادمه - تو اين كوچه صفا بود تو اون خونه كه تاريكه - يه قلب با وفا بود يه قلب با وفا بود . يه قلب با وفا بود ... نمي دونم چرا عشق مياره وفايي يه روي سكه عشقه روي ديگه ش جدايي پاسخ برخي از آنها را مي توان در همان بيوشيمي مغز و تغييرات آن يافت. عشق رمانتيك با ترشح ترنسميترهاي ذكر شده چشم عاشق را از ديدن معايب معشوق محروم مي كند . عاشق آنچه مي بيند همه خوبي است و زيبايي . تحليل عقلي جاي خود را به عواطف شعف آور و روياها ميسپارد. معشوق كعبه آمال شده و تمامي رفتارهاي او در چشم عاشق زيبا و دوست داشتني مي گردد . كساني كه با اميد تداوم اين عشق رمانتيك ، ازدواج مي كنند معمولا پس از گذشت مدت زماني كمتر از يكسال با ياس روبرو مي شوند زيرا عمر ترشح "دوپامين" و "نوروآدرنالين" محدود به 4 الي 12 ماه است. همانطور كه استرس دائمي مي تواند مضر و خطرناك باشد تداوم اين دو ماده كه حالاتي مشابه استرس را در آدمي ايجاد مي كنند نمي تواند چندان دوام داشته باشد و بتدريج موجب صدمه به مغز و سيستم دفاعي بدن مي شود . به همين دليل پس از گذار از مرحله شور و شوق مقدار ترشح اين مواد در مغز بتدريج كاهش مي يابد و در صورتيكه عشق و وفاداري به معشوق ادامه داشته باشد ، با افزايش ترشح نوروترنسميتر " آكسيتاسين" كه عامل پايداري و وفادري است همراه خواهد بود . همانطور كه ذكر شده ميزان اين ماده در زنان پس ار حاملگي بشدت افزايش مي يابد. شوپنهاور معتقد بود كه زن با دلفريبي خيالي خود دوباره مرد را به توليد مثل مي كشاند ، جوان به اندازه كافي نمي داند كه عمر اين دلفريبي و جاذبه چقدر كوتاه است و وقتي مي فهمد كه كار از كار گذشته است. وي مي نويسد : "طبيعت در زيبايي دختران آن عمل را به كار برده است كه در هنر درام بزنگاه نام دارد ، زيرا چند صباحي آنان را به لطف و دلربايي جمال مي آرايد تا بتوانند بقيه عمر را به هزينه آن بگذارانند. در اين چند صباح است كه هريك از آنها مي تواند نظر مردي را چنان جلب كند كه مجبور شود تا آخر عمر به صداقت از آنان مراقبت نمايد ... در صورتي كه اگر مرد از روي عقل مي انديشيد براي ادامه حيات زن ضمانتي وجود نداشت ... در اينجا طبيعت مانند جاهاي ديگر اقتصاد و صرفه جويي معمولي خود را به كار برده است ، زيرا زني كه پس از چند وضع حمل زيباييش رو به زوال مي نهد ظاهرا نظير همان مورچه ماده است كه پس از عمل لقاح بال خود را از دست مي دهد ، زيرا ديگر اين بال بيهوده است و به علاوه براي زمان عمل خطرناكست." مولوي چنين بيان كرده است : آن رخي كه تاب او بد ماهوار شد به پيري همچو پشت سوسمار نرگس چشم خمار همچو جام آخر اعمش بين و آب از وي چكان آن سر و فرق گش شعشع شده وقت پيري ناخوش و اصلع شده تا چه زلت كرد اين باغ اي خدا كه از او اين حله ها ماند جدا خويشتن را ديد و ديد خويشتن زهر قتالست اي ممتحن نقش اكسيتاسين در ايجاد وفاداري و همبستگي توسط آزمايشهايي كه روي موشها انجام شده به اثبات رسيده است. اين آزمايش بر روي دو گروه موش از يك خانواده انجام شده است . مغز يك گروه برخلاف گروه ديگر ، توانايي ايجاد اين ماده را نداشت. گروهي از موشها با آكسيتاسين در زندگي خانوادگي خويش وفاداري به همسر را حفظ كرده و تك زوجي بوده و حمايت از بچه هاي خويش را بعهده مي گرفتند. برعكس موشهايي كه فاقد آكسيتاسين بودند با موشهاي مختلف جفت گيري مي كردند و به سيستم تك زوجي وفادار نبوده و به بچه هاي خويش اهميت نمي دادند. براي آزمايش موشهاي نر را از زوج و بچه هاي خود جدا كردند. موشهاي وفادار در طي اين مدت نوعي بيقراري نشان ميدادند و آنچنان بود كه گويي چشم انتظار كسي هستند. گروه فاقد آكسيتاسين برعكس چنان علائمي را از خود نشان ندادند و به جفت شدن با ساير موشها پرداختند و حتي پس از باز پس فرستادن زوج و بچه هاي دور شده ، عكس العمل عاطفي چنداني از خود بروز ندادند. برعكس موشهاي وفادار كه به محض ورود زوج و بچه هاي خويش به استقبال آنها رفته و با حركات شادمانه خود به آنان پيوستند. سپس دانشمندان با تزريق مقداري از آكسيتاسين به موشهاي فاقد آن به بررسي مجدد رفتار آنها پرداختند و با كمال شگفتي مشاهده كردند كه رفتار هاي وفادارانه به زوج و بچه ها در آنها نيز نمايان شد.البته با توجه به اينكه مغز اين موشها بخودي خود توانايي ايجاد اين ماده را نداشت طبيعي بود كه پس از مدتي در حدود چهار ماه رفتار اين موشها به حالت اوليه خود برگشت . گذار از مرحله عشق رمانتيك به عشق مبتني بر وفاداري روند طبيعي است كه بتدريج و بخصوص بعد از ازدواج اتفاق مي افتد و در صورتيكه شخص با كمرنگ شدن عشق رمانتيك نتواند خويش را با شرايط جديد عشق مبتني بر وفاداري و همبستگي تطبيق دهد موجب دلزدگي و ياس شده و شخص را در جستجوي روياي از دست رفته حيران مي گذارد . در اين مرحله است كه عاشق قبلي چشم باز كرده و با واقعيت معشوق قبلي با تمام نكات ضعف و قوت او آگاه مي شود . كساني كه بلوغ لازم براي گذار از اين مرحله را نداشته باشند با دلزدگي بدنبال معشوق جديدي بر مي آيند . عدم ترشح آكستاسين مي تواند به ايجاد بي وفايي و تنوع طلبي رهنمون شده و زندگي زناشويي را بسوي نابودي سوق دهد. در آينده شايد بتوان با تزريق اندكي از اين ماده ايجاد كننده وفاداري ، از فروپاشي بسياري از خانواده ها جلوگيري كرد! اما آيا براستي ميتوان زندگي را بدون عشق ورزيدن توصيف كرد ؟ بقول دورانت : ثروت خستگي آور است وعقل وحكمت ، نور ضعيف سردي است، اما عشق است كه با دلداري خارج از حد بيان، دلها را گرم مي كند . پس بياييد اينچنين بخوانيم : زندگي يعني چكيدن همچو شمع از گرمي عشق زندگي يعني لطافت گم شدن در نرمي عشق زندگي يعني دويدن بي امان در وادي عشق رفتن و آخر رسيدن بر در آبادي عشق ميتوان هر لحظه هرجا عاشق و دلداده بودن پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن ميشود اندوه شب را از نگاه صبح فهميد يا به وقت ريزش اشك شادي بگذشته را ديد ميتوان در گريه ابر با خيال غنچه خوش بود زايش آينده را در هر خزاني ديد و آسود ميتوان هر لحظه هرجا عاشق و دلداده بودن پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن متن اشعار از ترانه هاي گروه آريان - سياوش قميشي- حبيب و امير پازوكي و با استفاده از سخنان روانشناس دكتر نهضت فرنودي در راديو ياران و كتابهاي "لذات فلسفه" و "تاريخ فلسفه" از ويل دورانت |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386
|
|
||