گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي
|
|
|
|
|
[ داخل براکت را جهت ایجاد انسجام بین متن ها انتخاب شده اضفه کرده ام – آرمان ] برگرفته از سایت فارسی www. Secularism For Iran .com داگلاس آدامز (1952 - 2001)
[می خواهم ادعا کنم که ] بی خدا [اتئیست] بودن یک خواستۀ واقعگرایانه است، خواسته ای شجاعانه و باشکوه. می توانید بی خدای شادمان، متعادل، اخلاقی و فرهیخته ای باشید… به سیاق ترانه ی جان لِنون، جهانی بدون دین را تصور کنید. تصور کنید که بمب گذاران انتحاری نبودند، 11 سپتامبر جنگ جنگ های صلیبی نبود، شکار جادوگران نبود، تجزیه ی هندوستان نبود، جنگ اسرائیل فلسطین نبود، کشتارهای صرب\ کروات\ مسلمان در بالکان نبود، تعقیب و آزار یهودیان به عنوان "قاتلان مسیح" نبود، 'مناقشه'ی ایرلند شمالی نبود، 'جهاد' نبود، واعظان تلویزیونی خوش پوشِ فُکُلی نبودند که مردم ساده لوح را بفریبند و پولهایشان را بالا بکشند. تصور کنید نه طالبانی نبود که که مجسمه های باستانی را منفجر کند، نه قطع سر کافران در ملاء عام بود، نه شلاق زدن بر پوست زنان به جرم بیرون بودن یک اینچ از پوست… [یکی از ] پیام های آگاهی بخش من، فخر به بی خدایی است. اصلاً لازم نیست از بی خدایی خود شرمنده باشیم. برعکس، باید به بی خدایی خود مباهات کنیم و برای نظاره ی افق های دور گردن افرازیم، چرا که بی خدایی تقریباً همواره نشانگر استقلالِ سلیمِ ذهنی، و درحقیقت، نشانگر ذهنی سلیم است. مردمان بسیاری هستند که در اعماق دل شان می دانند که بی خدا هستند، اما شهامت ابراز آن را نزد خانواده شان، و در برخی موارد، حتی نزد خودشان ندارند. بخشی به این سبب که مؤمنان، خود واژۀ "بی خدا" را با جد و جهد فراوان مهیب و ترسناک نموده اند… در یک نظرسنجی مؤسسۀ گالوپ به سال 1996 از مردم سئوال شد که آیا حاضرند به کسانی با قابلیت های از هر لحاظ یکسان رأی دهند که: زن باشند (92 درصد موافق بودند)، کاتولیک رومی باشند (94 درصد موافق)، مورمون باشند (79 درصد موافق)، همجنسگرا باشند (79 درصد موافق) یا بی خدا باشند (49 درصد موافق بودند). آشکار است که راه درازی در پیش داریم. اما، شمار بی خدایان، به ویژه در میان نخبگان تحصیل کرده، بسیار فزون تر از آن است که بسیاری گمان می کنند. حتی در قرن نوزدهم هم چنین بود، زمانی که جان استوارت میل می توانست اظهار کند: "جهان مبهوت خواهد شد اگر بداند که تابناک ترین گوهرهایش، برجسته ترین چهره هایی که عقل و فضیلت شان شهره ی خاص و عام است، کاملاً در قبال دین شکاک اند." در آمریکا نظرسنجی ها حاکی از آنند که شمار بی خدایان و لاادریان بر شمار یهودیان و حتی بسیاری از مذاهب دیگر می چربد. با این حال، برخلاف یهودیان که نفوذشان در لابی های سیاسی شهره است، و برخلاف مسیحیان اِوانجلیک، که نفوذشان در قدرت سیاسی حتی بیش از یهودیان است، بی خدایان و لاادریان سازمان یافته نیستند و لذا نفوذشان در حد صفر است. در واقع، سازماندهی بیخدایان مثل گلّه کردن گربه هاست. آنان تمایل به مستقل اندیشی و ناهمنوایی با اتوریته دارند. اما یک گام مناسب نخستین، تشکیل یک جرم بحرانی از 'بروز دهندگان' است، تا ابراز بی خدایی را برای دیگران نیز میسر سازند. حتی اگر نتوان گربه ها را گلّه کرد، می تواند تعداد کافی از آنها را در یک جا جمع کرد تا آنقدر سروصدا کنند که نتوان آنها را نادیده گرفت... من نمی کوشم خدایی شخص وار را تصور کنم؛ شگفتی از ساختار جهان، تا جایی که توان کافی برای درک جهان بدهد، ما را کفایت می کند. اینشتین کارل ساگان در کتاب نقطه ی آبی تیره می نویسد: به ندرت پیش می آید که ادیان به علم بنگرند و نتیجه بگیرند: "این بهتر از چیزی است که فکر می کردیم! کیهان بسی بزرگ تر از چیزی است که رسولان مان گفته اند، عظیم تر ، ظریف تر، و شکوهمند تر است"؟ در عوض می گویند: "نه، نه، نه! خدای من یک خدای کوچک است و من می خواهم همان جور بماند." هر دینی، چه قدیمی و چه جدید، که عظمت کیهان را که در پرتو علوم مدرن دریابد می تواند چنان کرنشی نثار کیهان کند که ادیان سنتی به گرد پایش هم نمی رسند. همه ی کتاب های ساگان به سرحدات حیرت متعالی راه می برند. حیرتی که دین در اعصار گذشته درانحصار خود گرفته بود. کتاب های خود من هم چنین مقصودی دارند. در نتیجه غالباً می شنوم که مرا آدمی عمیقاً مذهبی می خوانند... اما این "مذهب" واژه ی درستی برای توصیف دیدگاه من است؟ این طور فکر نمی کنم. استیو واینبرگ، فیزیکدان برنده ی جایزه ی نوبل (که بی خداست)، همین نکته را به خوبی هر کس دیگری در کتاب اش رؤیاهای یک نظریه ی پایانی چنین بیان می کند: برخی از مردم چنان دیدگاه وسیع و انعطاف پذیری در قبال خدا دارند که ناگزیر هر جا خدا را بجویند، او را می یابند. می شنویم که می گویند "خدا غایت است"، یا "خدا سرشت پاک ماست"، یا "خدا همان کیهان است". البته به "خدا" هم مثل بقیه ی واژگان می توان هر معنایی داد. اگر می خواهید بگویید که "خدا انرژی است"، پس خدا را در یک تکه زغال سنگ هم می یابید. مسلماً حق با واینبرگ است که اگر قرار است واژه ی خدا کاملاً بی فایده نباشد، باید آن را به طریقی استعمال کرد که معمولاً از این واژه می فهمند، یعنی خالقی فراطبیعی که "درخور پرستش" باشد. علت بسیاری از سردرگمی های اسف بار این است که مردم تشخیص نمی دهند که آن دیدگاهی که می توان دین اینشتینی خواند با دین فراطبیعی فرق دارد. اینکه اینشتین گاهی به نام خدا اشاره می کرد (البته او تنها دانشمند بی خدایی نبود که چنین می کرد)، موجب سوءتفاهم ماوراءطبیعه گرایانِ مشتاقِ سوءتفاهم شد تا چنان اندیشمند برجسته ای را از سنخ خود بخوانند. پایان دراماتیک (یا شاید موذیانه ی؟) کتاب استفان هاوکینگ، تاریخچه ی زمان، این است که "چرا که آن گاه ذهن خدا را خواهیم شناخت". بدساختی این جمله شهره است. همین عبارت باعث شد تا عده ای گمان کنند، البته به خطا، که هاوکینگ مذهبی است. زیست شناس سلولی، اورسالا گودیناف در کتابش اعماق قدسی طبیعت، لحنی مذهبی تر از اینشتین و هاوکینگ دارد. او شیفته ی کلیساها، مساجد، و صومعه هاست. و قطعه های بسیاری از کتابش ار را خارج از زمینه ی آن نقل کرده اند تا آنها را به عنوان مهمات دین فراطبیعی به کار گیرند. او تا آنجا پیش میرود که خود را یک "ناتورالیست مذهبی" می خواند. اما به دقت خواندن کتاب او نشان می دهد که در واقع او هم بقدر من یک بی خدای معتقد است… اندیشه ها و عواطف انسان از هم ربطی های به غایت پیچیده ی باشنده های فیزیکی درون مغز ناشی می شوند. به این معنای مورد نظر فیلسوف طبیعت گرا، بی خدا کسی است که باور دارد که هیچ چیز فراسوی جهان طبیعیِ فیزیکی وجود ندارد ، هیچ هوش خالق فراطبیعی ای در کار نیست که در پس جهان فیزیکیِ طبیعی نهفته باشد. اگر چنین می نماید که چیزی فراسوی جهان فیزیکی نهفته است، به این خاطر است که هنوز فهم ما از جهان به کمال نرسیده، اما امیدواریم که عاقبت به فهم کامل جهان نائل شویم، فهمی که سراسر معطوف به طبیعت خواهد بود. و هنگامی که به تشریح رنگین کمان هستی نائل شویم، چیزی از شگفتی آن کاسته نمی شود... هنگامی که باورهای اغلب دانشمندان بزرگ زمانه ی ما را که مذهبی می نمایند عمیق تر بکاویم، عموماً درمی یابیم که مذهبی نیستند. این مطلب مسلماً در مورد اینشتین و هاوکینگ صادق است. مارتین رییز، کیهان شناس برجسته ی معاصر و رئیس انجمن پادشاهی علوم بریتانیا، به من می گفت که به عنوان "یک انگلیکن کافرم ... و فقط برای ابراز وفاداری به قبیله" به کلیسا می رود. او هیچ گونه اعتقاد خداباورانه ای ندارد، اما ناتورالیسم شاعرانه را می پذیرد…. [همچنین ] یکی از گفته های اینشتین که بیش از همه با اشتیاق نقل می شود این است که "علم بدون دین علیل است، دین بدون علم کور است." اما اینشتین همچنین گفته است: البته آنچه درباره ی اعتقادات دینی من گفته اند دروغ است. دروغی که به طور سیستماتیک تکرار شده است. من به خدایی شخص وار دین اعتقاد ندارم و هرگز منکر این بی اعتقادی ام نمی شوم بلکه آن را آشکارا بیان می کنم. اگر باوری دارم که می توان آن را دینی خواند، همانا حس ستایش بی کران در برابر ساختار جهان است، تا بدانجا که علم می تواند آشکار کند... آیا سخنان انشتین ضد و نقیض می نمایند؟ آیا می توان سخنان او را چنان دستچین کرد که حامی هر دو طرف دعوا باشد؟ نه. اما منظور انشتین از "دین" کاملاً با معنای متعارفی دین فرق دارد. در ادامه ی بحث دربارۀ تمایز میان دین فراطبیعی از یک سو و دین انشتینی از سوی دیگر، به خاطر داشته باشید که من تنها خدایگان فراطبیعی را پندارآلود می خوانم. در اینجا چند نقل قول دیگر از انشتین می آورم تا درک بهتری از دین اینشتینی به دست دهم. من یک کافر عمیقاً دیندار هستم. این یک جور دین جدید است. من هرگز برای طبیعت مقصود یا هدفی، یا هر چیزی که بتوان انسانوار شمرد، قائل نبوده ام. آنچه که من در طبیعت می یابم ساختار شکوهمندی است که ما تنها فهم بسیار ناقصی از آن داریم و باید آدمی را سرشار از حس فروتنی سازد. این یک احساس اصیل دینی است که هیچ دخلی به عرفان ندارد. به نظر من ایده ی وجود خدایی شخص وار کاملاً غریب و حتی بدوی می نماید… معانی واژگان را به خاطر داشته باشیم. خداباوران [تئیست ها] به هوشی فراطبیعی اعتقاد دارند که علاوه بر آفرینش جهان در وحله ی نخست، هنوز همین دور و بر است تا ناظر اعمال مخلوقات اش و دخیل در سرنوشت آنها باشد. در بسیاری از نظام های خداباور، پروردگار کاملاً در امور آدمیان دخیل است. او دعاها را اجابت می کند؛ گناهان را می بخشاید یا سزا می دهد؛ با انجام معجزه در امور جهان دست می برد؛ ملاحظه ی اعمال نیک و بد را دارد، و می داند شما کِی بدان ها دست می یازید (یا حتی در مورد انجام شان می اندیشد). دِئیست ها هم به وجود یک هوش فراطبیعی باور دارند، اما خدای مورد نظرشان فقط هوشی است که نخست قوانین حاکم بر کیهان را وضع کرده است. به همین سبب خدای دئیست ها هرگز در امور جاری جان مداخله نمی کند و مسلماً هیچ علاقه ی خاصی به امور بشری ندارد. همه-خداانگار[پنتئیست] اصلاً به خدای فراطبیعی اعتقاد ندارد، اما واژه ی خدا را همچون مترادف نا-فراطبیعیِ طبیعت، یا کیهان، یا قانونمندی حاکم بر امور جهان به کار می برد. فرق دئیست با تئیست این است که خدای دئیستی دعاها را اجابت نمی کند، علاقه ای به معاصی و اعترافات ندارد، نمی خواند و نمی اندیشد و با معجزات بالهوسانه در کار جهان مداخله نمی کند. فرق دئیست با پنتئیست این است که خدای دئیست ها نوعی هوش کیهانی است، و برخلاف خدای پنتئیست ها، مترادف استعاری یا شاعرانه ای برای قوانین یا جهان نیست. پنتئیسم، آتئیسم[بی خدایی] جلازده است؛ دئیسم، تئیسم رنگ و رو رفته است. به قوت می توان گفت که جملات قصار اینشتین مانند "خدا ظریف است اما بداندیش نیست" یا "او تاس نمی ریزد" یا "آیا خدا در آفرینش جهان گزینه های دیگری هم داشت؟" پنتئیستی هستند، نه دئیستی، و مسلماً نه تئیستی. باید "خدا تاس نمی ریزد" را چنین تعبیر کرد که "کتره ای بودن در ذات همه ی امور نیست." معنای ""آیا خدا در آفرینش جهان گزینه های دیگری هم داشت؟" این است که "آیا جهان می توانست به گونه ی دیگری آغاز شود؟" انشتین "خدا" را به معنای استعاری و شاعرانه ی محض به کار می برد. هاوکینگ هم همین طور، و هکذا اغلب فیزیکدان های دیگری که به زبان استعاری دینی می لغزند…. اجازه دهید دین انشتینی را در یک نقل قول دیگر از خود او خلاصه کنم: " درک اینکه چیزی فراسوی همه ی چیزهای تجربه پذیر هست که ذهن ما نمی تواند دریابد و زیبایی و ظرافت اش تنها به طور غیرمستقیم و به سان تأملی ضعیف بر ما ظاهر می شود، همانا دینداری است. به این معنا من دیندارهستم." به این معنا من هم دیندار هستم، با این تبصره که "نمی تواند دریابد" به معنای این نیست که "تا ابد درنیافتنی است". اما من ترجیح می دهم خود را دیندار نخوانم تا موجب سوءتفاهم نشوم. این عنوان به طرز مخربی سوءتفاهم برانگیز است چرا که در نظر قاطبه ی مردم "دین" اشاره به "فراطبیعت" دارد. کارل ساگان این نکته را به خوبی بیان می کند: "... اگر معنای "خدا" این باشد که یک دسته قوانین فیزیکی حاکم بر جهان است، پس مسلماً خدایی وجود دارد. اما چنین خدایی از نظر عاطفی راضی کننده نیست . دعا کردن به درگاه قانون گرانش چندان کار معقولی نیست." ... من آرزو دارم که فیزیکدان ها از کاربرد واژه ی خدا به این معنای خاص استعاری پرهیز کنند. خدای استعاری یا وحدت وجودیِ فیزیکدانان با خدای مداخله جو، معجزه پرداز، فکرخوان، سزا دهنده ی گناهان، اجابت کننده ی دعایی که مقصود انجیل، کشیشان و ملّاها و خاخام ها و زبان متعارفی است از زمین تا آسمان فرق دارد. خلط عمدی این دو مفهوم، به نظر من، مصداق بارز خیانت روشنفکری است….
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
|
|
||