تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



از:  ایزیا برلین    ترجمه محمودحبيبى

 مقاله 141 را بخوانید.

من به اين نتيجه رسيده ام، همان طور كه تكثر فرهنگ ها و مزاج ها وجود دارد تكثر آرا و عقايد نيز وجود دارد. من نسبي گرا نيستم، نمي گويم كه «چون من قهوه ام را با شير دوست دارم و شما بدون شير يا چون من مدافع مهر و عاطفه ام و شما اردوگاه كار اجباري را ترجيح مي دهيد»، پس بايد گفت هر يك از ما ارزش هاي خاص خود را داريم كه نه قادرند بر يكديگر غلبه كنند و نه مي توانند با هم ادغام شوند. به اعتقاد من اين (استدلال) خطاست. من معتقد به تكثر ارزش ها هستم، ارزش هايي كه بشر مي تواند و بايد در جست وجوي آنها برآيد. علاوه بر اين معتقدم كه ارزش  ها با يكديگر متفاوتند.

البته آنها نامحدود نيستند: تعداد ارزش هاي انساني، ارزش هايي كه مي توان در جست وجوي آن برآمد و در عين حال ظاهر و منش انساني خود را نيز حفظ كرد محدود است، مثلا بگيريم 74 يا شايد 122 يا 126 ارزش، اما صرف نظر از هر تعدادي، باز هم محدود هستند. تفاوتي كه در اين ميان وجود دارد اين است كه اگر فردي در جست وجوي يكي از اين ارزش ها برآيد، مني هم كه در جست وجوي آن نيستم باز اين قابليت را دارم كه بفهمم چرا او در جست وجوي چنين ارزشي برآمده است يا اگر من در شرايط خاص او قرار مي گرفتم چگونه ممكن بود درصدد جست وجوي آن ارزش برآيم. اين جاست كه احتمال شناخت انساني مطرح مي شود.

به نظر من، اين ارزش ها، عيني هستند. به بيان ديگر، ماهيت و جست وجوي آنها بخشي از چيزي است كه قرار است يك انسان باشد و اين يك فرض عيني است. اين حقيقت كه مردها مرد هستند و زن ها زن و نه سگ يا گربه يا ميز يا صندلي يك حقيقت معيني است و بخشي از اين حقيقت عيني اين است كه ارزش هاي معني وجود دارند و تنها اين ارزش ها هستند كه انسان ها مي توانند در عين حفظ ماهيت انساني خود در جست وجوي آنها برآيند.

اگر من يك مرد يا زن با قوه تخيل قوي باشم (چيزي كه بايد داشته باشم) مي توانم وارد نظام ارزشي شوم كه متعلق به من نيست اما با وجود اين مي توانم انسان هايي را تصور كنم كه در عين حفظ ماهيت انساني خود در جست  وجوي آن برمي آيند و در اين مسير همچنان موجوداتي باقي بمانند كه من مي  توانم با آنها رابطه برقرار كنم و ارزش هاي مشتركي داشته باشم زيرا همه انسان ها بايد برخي ارزش هاي مشتركي با هم داشته باشند در غير اين صورت ديگر انسان نيستند و همچنين بايد برخي ارزش هاي متفاوتي نيز داشته باشند زيرا در آن صورت با هم تفاوتي نخواهند داشت در حالي كه آنها در واقع با هم متفاوتند.

به خاطر همين است كه تكثرگرايي را نمي توان با نسبي گرايي يك دانست زيرا بر اساس تكثرگرايي، ارزش هايي چندگانه امري عيني و بخشي از ماهيت انسان هستند تا ابداعات خودسرانه تصورات ذهني او. البته با وجود اين، اگر من در جست وجوي مجوعه اي از ارزش هاي خاص برآيم، ممكن است از مجموعه اي ديگر اجتناب ورزم  و تصور كنم كه اين مجموعه جديد مخل تنها الگوي زندگي است كه من قادر به ادامه يا تحمل آن براي خود و ديگران هستم. در اين حالت من ممكن است به آن حمله ببرم - و حتي در مواردي افراطي، با آن وارد مبارزه شوم. ما اين جست وجو در نظر من همچنان حكم يك جست وجوي انساني را دارد. درست است كه ارزش هاي نازي در نظر من نفرت انگيزند اما مي توانم اين واقعيت را درك كنم كه چگونه يك انسان ممكن است تحت تأثير اطلاعات و عقايد غلط درباره واقعيت به اين اعتقاد دست يابد كه اين ارزش ها تنها راه رستگاري انسان هستند.

بديهي است كه در صورت لزوم بايد ولو با جنگ و خونريزي با چنين ارزش هايي مقابله كرد اما من مانند برخي ديگر، نازي ها را مشتي بيمار يا ديوانه محض نمي دانم كه در اشتباهي شيطاني به سر مي برند و در شناخت حقايق جهان مثل اعتقاد به اينكه برخي انسان ها پست تر از ديگران هستند يا راز همه چيز در نژاد نهفته است يا نژاد «نورديك» تنها نژاد حقيقتا خلاق در جهان هستند دچار گمراهي مطلق شده اند. من در پي كشف آن هستم كه چگونه انسان مي تواند تحت تأثير آموزش هاي غلط، اوهام و خطاهايي كه به اندازه كافي پيرامون وي رايجند در عين اينكه ماهيت انساني خود را حفظ مي كند به اين ارزش ها ايمان بياورد و دست به جنايات هولناك بزند.

اگر تكثرگرايي به عنوان يك ديدگاه اعتبار يابد و احترام بين نظام هاي ارزشي كه الزاما با يكديگر مخالف نيستند امكان پذير شود در آن صورت تسامح و آزادانديشي شكل خواهد گرفت اما در يكتاگرايي (كه براساس آن تنها يك مجموعه ارزشي درست وجود دارد و مابقي اشتباهند) يا نسبي گرايي (كه براساس  آن من ارزش هاي خاص خود را دارم و تو نيز ارزش هاي خاص خود را و برخورد اين ارزش ها صورت چندان خوشايندي ندارد و هيچ كدام نمي توانيم ادعا كنيم كه حق با اوست) اين طور نيست. تكثرگرايي سياسي من محصول مطالعاتم بر روي «ريكو» و «هردر» و شناخت ريشه هاي رمانتيسم است كه در شكل افراطي و بيمارگونش مي تواند فراتر از تسامح انساني برود.

در ملي گرايي نيز وضع به همين منوال است: به نظر من احساس تعلق به يك ملت امري است كاملا طبيعي  كه در نوع خود نه مستوجب محكوميت است نه حتي سرزنش اما در شرايط ملتهب مسئله فرق مي كند، ملت من بهتر از ملت توست، با توجه با اينكه تنها من راه اداره جهان را مي شناسم پس تو بايد  دربست تسليم من شوي زيرا آنچه من مي دانم تو نمي داني، زيرا تو پست تر از من هستي، زيرا ملت من در صدر ملت ها است و ملت تو پست ترين آنها و بسيار عقب تر از ملت من، بنابراين همه بايد خود را در اختيار ملت من قرار دهند زيرا اين ملت تنها ملتي است كه مستحق خلق بهترين جهان ممكن است، اين ديدگاه حاكي از نوعي افراطي گري بيمارگون است كه مي تواند منجر به جنايات هولناك شود و مي بينيم كه شده است و كاملا با آن نوع تكثرگرايي كه من درصدد تشريح آن هستم مغايرت دارد.

اتفاقا شايد جالب باشد كه بگويم ارزش هاي مسلمي كه ما در دنياي امروز مي بينيم احتمالا با جنبش رمانتيسم اوليه شكل گرفته اند و قبل از آن هرگز وجود خارجي نداشتند. ارزش هايي مانند اعتقاد به اينكه تكثرگرايي مقوله پسنديده اي است كه يا جامعه اي كه در آن عقايد گوناگوني وجود دارند و دارندگان اين عقايد با تسامح با يكديگر رفتار مي كنند نسبت به جامعه يكصدايي كه در آن همه ملزم به تبعيت از يك عقيده هستند برتر است. تا قبل از قرن هجدهم هيچ كس چنين عقايدي را نمي پذيرفت. به اعتقاد آنها تنها يك حقيقت وجود داشت و تكثرگرايي مغاير آن تلقي مي شد.

علاوه بر آن صداقت نيز به عنوان يك ارزش مقوله جديدي است. در گذشته شهادت در راه حقيقت، فقط حقيقت، ارزش تلقي مي شد و مسلماناني كه در راه اسلام جان مي باختند موجوداتي بيچاره، احمق و گمراه محسوب مي شدند كه براي هيچ  و پوچ جان خود را فدا مي كردند. در نظر كاتوليك ها نيز، پروتستان ها، يهوديان و كافران نيز مشمول اين اصل شمرده مي شدند و اين حقيقت كه آنها در عقايد خود صداقت داشتند هيچ توفيري در قضاوت درباره آنها نداشت.

مهم فقط اين بود كه آنها براي رسيدن به مقام شهادت فقط بايستي در راه حقيقت كشته مي شدند. در كشف حقيقت، مثل هر حوزه اجتماعي ديگر، تنها موفقيت بود كه اهميت داشت نه انگيزه آن. اگر كسي به شما بگويد كه به اعتقاد او دو دو تا مي شود 17 تا و كسي ديگر بگويد «باور كنيد كه هدف او از اين حرف رنجاندن شما نبود و او براي خودنمايي اين كار را نكرد و تطميع هم نشده بود بلكه واقعا به اين حرف اعتقاد دارد و او يك مؤمن صادق است» شما ممكن است بگوييد «اينها هيچ توفيري نمي كنند زيرا حرف او غير منطقي است.» اين همان كاري است كه پروتستان ها در نظر كاتوليك ها انجام مي دادند و برعكس. صداقت هر چقدر بيشتر بود، خطرناك تر تلقي مي شد. تا زمان پيدايش اين اعتقاد كه براي هر سئوال بيش از يك پاسخ وجود دارد، يعني تا زمان گسترش بيشتر پلوراليسم، صداقت هيچ ارزشي نداشت. اين روند باعث شد كه ارزش  هر عمل به انگيزه  آن نسبت داده شود تا عواقب آن و بيشتر به صداقت در آن توجه شود تا ميزان موفقيت آن.

نقطه مقابل تكثرگرايي، وحدت گرايي است، براساس اين عقيده كهن، تنها يك ساختار حقيقي در جهان وجود دارد و همه چيزها،  البته اگر حقيقي باشند، در نهايت بايد در اين ساختار جاي بگيرند. پيامد منطقي چنين عقيده اي (گرچه به آنچه كارل پوپر اصول گرايي essentialism مي نامد و آن را منشاء همه شرها مي داند نزديك به نظر مي رسد اما با آن متفاوت است) اين است كه افراد آگاه بايد بر افراد ناآگاه حكم برانند. بايد از همه كساني كه پاسخ برخي مشكلات بزرگ انسان را مي دانند فرمان برده شود زيرا فقط آنها مي دانند كه چگونه بايد يك جامعه را اداره كرد، چگونه بايد يك زندگي فردي را زيست و چگونه بايد يك فرهنگ را گسترش داد. اين همان عقيده كهن حكام فيلسوف افلاطوني است كه براساس آن اين حكام مي توانند به همه دستور بدهند.

در طول تاريخ همواره انديشمنداني وجود دارند كه معتقدند اگر فقط دانشمندان يا كساني كه آموزش علمي ديده اند مسئوليت امور را بر عهده بگيرند در آن صورت اوضاع جهان بسيار بهبود خواهد يافت. در اين مورد بايد بگويم كه تاكنون هنوز دلايل يا حتي استدلال بهتري در تأييد استبداد نامحدود نخبه اي كه اكثريت را از آزادي هاي اوليه شان محروم مي كند ارائه نشده است. زماني مي گفتند در گذشته مردان و زنان را در پاي انواع الهه هاي مختلف قرباني مي كردند. بايد گفت عصر مدرن، بت هاي جديد را جايگزين الهه هاي قديمي كرده است: ايسم ها. همگان زجر، قتل و شكنجه را بحق محكوم مي كنند اما فقط هنگامي كه در راستاي منافع شخصي باشند در حالي كه اگر در راه يك ايسم مثل سوسياليسم، ناسيوناليسم، فاشيسم، كمونيسم، اعتقادات متعصب مذهبي، پيشرفت يا اجراي قوانين تاريخي باشد كسي اعتراضي نمي  كند. اكثر انقلابيون معتقدند، آشكارا  يا پنهاني، كه براي آماده كردن املت جهان مطلوب، بايد بالاخره تخم مرغ ها را شكست در غير اين صورت املتي وجود نخواهد داشت.

تخم مرغ ها كه شكسته شده اند، البته اين كار در هيچ عصري با خشونت عصر ما صورت نگرفته است، اما اين املت دورتر از آن به نظر مي رسد كه بتوان به آن دست يافت و تازه هر لحظه نيز بيش از پيش از ما دور مي شود. چنين اعتقاداتي يكي از پيامدهاي آن چيزي است كه من وحدت گرايي افسار گسيخته مي خوانم و برخي ديگر تعصب، اما ريشه هر افراطي گري در وحدت گرايي نهفته است.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386  |