تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



برگرفته از  فصل دوم  کتاب  "پندار خدا" اثر    "ریچارد داوکینز"

   برگرفته از سایت فارسی  www.   Secularism  For  Iran   .com  

 

 سخن گفتن از وجود غیرمادی سخن گفتن از هیچ است... من متقاعد و کاملاً مشغول به امور موجود هستم، بی آنکه خود را با چیزهایی که ممکن است باشند، اما من هیچ شاهدی بر بودن شان ندارم، عذاب یا شکنجه دهم.

 

همه ی ترس های ناشی از پیشداوری چاکرانه را از خود بزدا، ترس هایی که اذهان ضعیف را به کرنشی دون  وا می دارد. خرد را محکم بر صدر بنشان، و در باب هر امر و عقیده ی به محکمه ی خرد رجوع کن. حتی با جسارت وجود خدا را به پرسش بگیر؛ چرا که اگر خدایی باشد، باید خرد را بیش از ترس کورکورانه ارج نهد.

 (توماس جفرسون)

 

بگذارید ایده ی طیف احتمالات را جدی بگیریم و داوری آدمی درباره ی وجود خدا را در این طیف میان دو حدّ متضاد قطعیت بگذاریم. این طیف پیوسته است، اما می توان آن را به هفت بخش تقسیم بندی کرد:

1-  خداباوری قوی. احتمال 100 درصدی وجود خدا، به قول کارل گوستاو یونگ  "من باور ندارم، می دانم"

2- احتمال بسیار قوی اما کمتر از 100 درصد. بیخدایی در عمل. "من به قطع نمی دانم، اما قویاً به وجود خدا باور دارم و زندگانی ام را برپایه ی این باور پی می گیرم."

3- احتمال بالای 50 درصد اما نه خیلی بالا. به لحاظ فنی لاادری اما مایل به خداباوری. "من خیلی نامطمئن ام، اما مایل ام به خدا باور داشته باشم."

4- دقیقاً 50 درصد. لاادری گری کاملاً بیطرفانه. "احتمال وجود یا عدم وجود خدا کاملاً علی السویه است."

5- پایین تر از 50 درصد، اما نه خیلی پایین تر. به لحاظ فنی لاادری اما مایل به بیخدایی. "نمی دانم خدا وجود دارد یا نه اما متمایل به شکاکیت هستم."

6-احتمال خیلی پایین، اما بیش از صفر. بیخدایی در عمل. "نمی توانم قطعاً بدانم که اما فکر می کنم که وجود خدا خیلی نامحتمل است، و زندگی ام را برپایه ی نبودن اش پی می گیرم.

7-بیخدایی قوی. "می دانم که خدایی نیست، به همان قطعیتی که که یونگ 'می داند' که خدایی هست."

 

برای من جای شگفتی خواهد بود اگر ببینم که که عده ی زیادی در مقوله ی 7 می گنجند. این مقوله را برای تقارن با مقوله ی 1، که کاملاً پرطرفدار است درج کرده ام. سرشت ایمان این است که شخص می تواند، مثل یونگ، چیزی را  بدون داشتن دلایل کافی باور کند (یونگ همچنین معتقد بود که کتاب های خاصی در کتابخانه اش خود به خود با صدایی مهیب منفجر شده اند). بیخدایان ایمان ندارند؛ و عقل محض هم نمی تواند شخص را به یقین کامل درباره ی عدم وجود قطعی چیزی برساند. بنابراین در عمل مقوله ی 7 کم طرفدارتر از مقوله ی متضادش، یعنی 1 است که هواخواهان سینه چاکی دارد.

 لاادری گری من در مورد خدا فقط به قدر لاادری گری ام درمورد پریان ته باغ است.

یک طریق دیگر بیان این خطا، نکته ی مربوط به زحمت اثبات است، که برتراند راسل با ظرافت در حکایت قوری سماوی بیان کرده است:

 

"بسیاری از سخت کیشان چنان سخن می گویند که انگار وظیفه ی ردّ جزمیات قدیمی بر عهده ی شکاکان است. این مسلماً اشتباه است. اگر من ادعا کنم که بین زمین و مریخ یک قوری چینی هست که در مداری بیضوی به دور خورشید می گردد، هیچ کس نخواهد توانست اظهارم را رد کند، البته به شرطی که بادقت بیافزایم که این قوری چنان کوچک اشت که حتی قوی ترین تلسکوپ ها هم آن را آشکار نمی کنند. اما اگر بگویم که چون کسی نمی توانم سخن ام را رد کند، پس عقل هیچ بشری نباید در صحت حرف ام شک کند، آن وقت بقیه حق دارند فکر کنند که دارم چرند می گویم. اما اگر کتب باستانی بر وجود آن  قوری صحه گذاشته بودند، و هر یکشنبه آن را به عنوان حقیقتی مقدس تعلیم داده بودند،  و در مدرسه در ذهن بچه ها فرو کرده بودند، درنگ در باور بدان نشان انحراف قلمداد می شد و شکاک را در عصر روشنگری محتاج روان درمانی و در اعصار پیش تر محتاج مفتش عقاید می نمود. "

 

ما وقت مان را برای ردّ قوری سماوی هدر نمی دهیم چون، تا آنجا که من می دانم، کسی قوری سماوی نمی پرستد.  اما اگر مجبورمان کنند، در اظهار بی اعتقادی به وجود قوری پرنده درنگ نخواهیم کرد. با این حال، به بیان دقیق همگی ما باید لاادریِ  قوری باشیم: ما نمی توانیم به قطع و یقین ثابت کنیم که چنین قوری ای وجود ندارد. اما در عمل، ما از لاادریِِ قوری فراتر می رویم و به بی-قوری میل می کنیم.

مقصود از ذکر همه ی این مثال های نو-نوار این است که همگی ردناپذیر هستند، و با این حال هیچ کس فکر نمی کند که که فرضیه های وجود و عدم وجودشان علی السویه صحت دارند. حرف راسل این است  که زحمت اثبات بر دوش مؤمنان است نه غیرمؤمنان.

هر آدم عاقلی می پذیرد که ردناپذیر بودن قوری های پرنده، به کارهیچ استدلال جالبی نمی آید. هیچ کدام از ما التزامی در خود احساس نمی کنیم که هیچ یک از میلیون ها چیز عجیب و غریبی را که یک ذهن خلاق یا شوخ طبع می تواند خلق کند رد کنیم. وقتی  از من می پرسند که آیا بیخدا هستم، یک راهکار جالب این است که به سوأل کننده خاطرنشان می کنم که او هم در قبال زئوس، آپولو، آمون، رع، میترا، بعل، ثور، واتو، گوساله ی طلایی و دیو اسپاگتی پرنده بیخداست. من فقط یک خدا پیش تر می روم.

 

بعضی قهرمانان ورزشی معتقداند که خدا کمک شان می کند تا پیروز شوند . البته در مقابل حریفانی که به نظر نمی رسد استحقاق کمتری برای امدادهای غیبی داشته باشند.  بعضی رانندگان معتقداند که خدا برایشان جای پارک نگه می دارد  که ناگزیر باید این کار را به بهای محروم کردن بقیه انجام دهد. این نوع خداباوری به نحو خجالت آوری شایع است.

 

آزمایش بزرگ دعا

(مطلب 153 را هم بخوانید)

 

یک مطالعه ی موردی، هر چند رقت انگیز، درباره ی معجزه، آزمایش بزرگ دعاست: آیا دعا به بهبود بیماران کمک می کند؟ عموماً برای شفای بیماران دعا را، چه به طور فردی و چه در مکان های عبادی توصیه می کنند. فرانسیس گالتون، خویشاوند داروین، نخستین کسی بود که به طریق علمی تأثیر دعا را مورد بررسی قرار داد. او ملاحظه کرد که هر یکشنبه تمام نمازگزاران در کلیساهای سراسر بریتانیا برای سلامتی خانواده ی سلطنتی دعا می کنند. پس آیا نباید انتظار داشت که وضع سلامتی اعضای این خانواده بهتر از سایر مردم باشد که تنها مشمول دعای اقارب و خویشان خود هستند؟  گالتون شواهد مربوطه را بررسی کرد و هیچ تفاوت آماری ای [میان وضع سلامتی خاندان سلطنتی و مردم عادی] ملاحظه نکرد. شاید مقصود او طعنه آمیز بوده باشد، همان طور که زمانی دیگر به طور آزمایشی برای رشد بهتر گیاهان چند کرت از یک مزرعه دعا کرد تا ببینند آیا گیاهان آن کرت ها بهتر رشد می کنند یا نه (که چنین نشد).

 

سپس ، راسل استانارد فیزیکدان (که خواهیم دید یکی از سه دانشمند دیندار معروف بریتانیا است)، البته با حمایت مالی بنیاد تمپلتون، پژوهشی را شروع کرد تا این گزاره را که دعا برای شفای بیماران به بهبود حال آنان کمک می کند به طور تجربی بیازماید.

 برای صحت چنین آزمایش هایی، آزمایش باید بدون جهت دهی باشد. این معیار به دقت رعایت شد. بیماران به طور کاملاً کتره ای انتخاب شدند. یک گروه تحت آزمایش (که دعا دریافت می کردند) و یک گروه کنترل (که دعا دریافت نمی کردند) تعیین شد. نه هیچ یک از بیماران، نه دکترها، نه دعا-شوندگان، و نه آزمایشگران مجاز نبود بداند که کدام بیمار دعا می شود و کدام دعا نمی شود. کسانی که دعاهای آزمایش را انجام می داند باید نام افراد دعا-شونده  را می دانستند، در غیر این صورت چطور می توانستند بدانند که دارند برای کی دعا می کنند؟ اما احتیاطاً فقط نام کوچک و حرف اول نام خانوادگی بیماران دعا-شونده به دعاکنندگان داده شد. ظاهراً همین قدر کفایت می کرد تا خدا بتواند تخت های مورد نظر را در بیمارستان بازشناسی کند !

 

صرف ایده ی انجام چنین آزمایشی، مستعد مقدار معتنابهی خنده است، و نتیجه ی آزمایش هم این نوید را به نحو احسن برآورده کرد.  

 

تیم پژوهشگران اما، پهلوانانه همه ی این نیش و کنایه ها را به جان خریدند و با صرف 2.4 میلیون دلار پول بنیاد تمپلتون به این پژوهش همت گماشتند. سرپرستی این گروه با  دکتر هربرت بنسون، یک متخصص قلب در مؤسسه ی پزشکی ذهن و بدن در نزدیکی بوستون بود. پیش تر در نشریه ی تمپلتون از دکتر بنسون نقل شده بود که او معتقد است " شواهد روزافزونی حاکی از کارآمدی  ادعیه در درمان های پزشکی اند ." پس، با اطمینان می شد گفت که کار پژوهش به کاردانی سپرده شده، که با تلنگر شکاکانه دچار تزلزل نمی شود. دکتر بنسون و گروه او حال 1802 بیمار در شش بیمارستان را پیجویی کردند. این بیماران را که همگی تحت عمل جراحی بای پَس عروقی قرار گرفته بودند به سه گروه تقسیم کردند. بیماران گروه 1 دعا می شدند، بی آنکه خودشان بدانند. گروه 2 (گروه کنترل) هیچ دعایی دریافت نمی کردند، بی آنکه خودشان بدانند. گروه 3 هم دعا می شدند و هم می دانستند که دعا می شوند. مقایسه ی میان گروه های 1 و 2 برای آزمون کارآمدی دعا بود. گروه 3 برای آزمون احتمال وجود اثرات روان-تنی ناشی از آگاهی از دعاشدن بود.

 

دعاها در مراسم نماز سه کلیسا انجام می گرفت، یکی در مینه سوتا، یکی در ماساچوست و دیگری در میسوری، که همگی دور از هم و دور از سه بیمارستان بودند.  چنان که گفتیم به  افراد دعاگو فقط نام و حرف اول نام خانوادگی هر بیمار دعاشونده  داده شده بود. این رویه ی تجربی مناسبی بود تا آزمایش حتی الأمکان استاندارد باشد. همچنین از تمام دعاگویان خواسته شده بود که در دعاهایشان جمله ی "برای جراحی موفقیت آمیز توأم با بهبود سریع و بازیافت سلامتی بدون دشواری" را بگنجانند.

نتایج آزمایش که در شماره ی آوریل 2006 ژورنال قلب آمریکا چاپ شد، بی ابهام بود. هیچ تفاوتی میان بیمارانی که دعا شده بودند و آنها که دعا نشده بودند مشاهده نشد. عجب غافلگیری ای. اما میان کسانی که می دانستند که دعا می شوند و آنها که نمی دانستند، تفاوتی بود؛ البته این تفاوت در جهت خلاف انتظار بود. مشکلات کسانی که می دانستند که دعا می شوند به طرز قابل توجهی بیش از مشکلات کسانی بود که نمی دانستند. آیا خدا قدری قهر به خرج داده تا ناخرسندی خود را از این تهور سبکسرانه ی بشر نشان دهد؟  محتمل تر آن است که بیمارانی که می دانستند برایشان دعا می کنند، به همین سبب دچار اضطراب بیشتری شده باشند: به قول یکی از آزمایشگران، ممکن است این دسته بیماران دچارعارضه ی "اضطراب عملکرد" شده باشند. دکتر چارلز بِثیا، یکی از محققان گفت " ممکن است این [آگاهی به دعا شدن]  موجب عدم اطمینان آنها شده باشد، و با خود گفته باشند که پس حاال من این قدر خراب است که مجبورشده اند برایم یک گروه دعاگو دست و پا کنند؟" آیا از جامعه ی مرافعه گر امروزی بعید است که بیماران دچار مشکلات قلبی با دانستن اینکه مورد دعای آزمایشی قرار گرفته اند، یک دادخواست جمعی علیه بنیاد تمپلتون ارائه دهند؟

 

جای شگفتی نیست که الاهیون هم به این آزمایش اعتراض کردند. چه بسا آنان نگران بودند که چنین آزمونی به  مضحکه شدن دین بیانجامد. پس از انتشار نتیجه ی این آزمون، ریچارد سوینبرن، الاهیدان آکسفوردی، در اعتراض به شکست آزمون نوشت که خدا فقط دعاهایی را مستجاب می کند که دلایل خوبی برایشان ارائه شده باشد. اما دعا کردن الله بختکی به حال فلانی و نه بهمانی، و صرفاً برای رعایت اصل عدم جهت دهی آزمایش، دلیل خوبی نیست.  خدا کلک کار را در می یابد. در واقع این همان نکته ایست که باب نیوهارت هم به آن اشاره کرده است، و سوینبرن هم حق دارد که آن را گوشزد کند. اما نیمه ی دیگر مقاله ی سوینبرن دیگر طنزآلود نیست. در این بخش او برای چندمین بار به دنبال راهی برای توجیه رنج موجود در جهان می گردد. رنجی که ظاهراً کار خداست .

 

رنج من،  برایم مجال بروز شجاعت و صبر را فراهم می آورد و برای شما مجال ابراز همدلی و کمک به تسهیل و تحمل رنج. و برای جامعه مجال انتخاب اینکه آیا باید پول هنگفتی صرف یافتن راه علاج این یا آن مرض کند یا خیر... اگرچه یک خدای خوب از رنج ما متأثر می شود، اما مقصود اصلی او مسلماً این است که هر یک از ما صبر، همدلی و بخشایندگی بروز دهیم، و به این ترتیب وجهی قدسی بیابیم. برخی باید، به صرف خود بیمار شدن، به سختی بیمارشوند، و برخی باید به شدت بیمار شوند تا برای دیگران مجال انتخاب های مهم فراهم آورند. تنها در این صورت است که برخی تشویق می شوند که در مورد شخصیت خود دست به گزینش های خطیر بزنند. نزد دیگران، بیماری چندان ارزشمند نیست.

 

این استدلال عجیب و غریب، که نمونه ای نکبت بار ذهن الاهیاتی است، مرا به یاد زمانی می اندازد که  همراه سوینبرن و یک همکار دیگر آکسفوردی مان پروفسور پیتر اتکینز در یک گفتگوی تلویزیونی شرکت کردم. در بخشی از این گفتگو سوینبرن کوشید هولوکاست را چنین توجیه کند که به یهودیان فرصتی عالی برای ابراز شجاعت و برازندگی بخشید. پیتر اتکینز چنین پاسخ اش را داد که " پس خدا مفلوک تان کناد".

  

در ادامه ی مقاله ی سوینبرن، یک استدلال نوعاً الاهیاتی دیگر رخ می نماید. او به درستی ذکر می کند که اگر خدا می خواست وجود خود را نشان دهد، بهتر بود این کار را به طریقی جز تغییر جزئی در آمار بهبود یافتگان گروه آزمایشی نسبت به گروه کنترلی بیماران قلبی انجام دهد. اگر خدایی وجود می داشت و می خواست وجودش را به ما را بقبولاند، می توانست " جهان را از معجزات شگرف آکنده سازد". اما بعد سوینبرن گوهر خود را فرو می گذارد: "در هر حال شواهد دال بر وجود خدا به قدر کافی موجود است و ممکن است [شواهد] زیاده از حد هم  برایمان خوب نباشد." زیادی اش هم خوب نیست!  دوباره بخوانیم: [شواهد] زیاده از حد هم  برایمان خوب نباشد. ریچارد سوینبرن اخیراً با دریافت یکی از معتبرترین نشان های استادی الاهیات در بریتانیا بازنشسته شد، و اکنون عضو آکادمی بریتانیا است. اگر دنبال الاهیدان می گردید، برجسته تر از او نمی یابید. اما چه بسا شما دنبال الاهیدان نباشید.

 

سوینبرن تنها الاهیدانی  نبود که آزمایش را پس از شکست آن را انکار کرد. به عالیجناب ریموند جِی. لارنس هم سخاوتمندانه جایی در ضمیمه ی نیویورک تایمز داده شد تا توضیح دهد که چرا رهبران دینی بامسئولیت "نفس راحتی خواهند کشید اگر هیچ شاهدی بر مؤثر بودن ادعیه یافت نشود". آیا اگر نتیجه ی آزمایش بنسون نشانگر قدرت ادعیه بود، این عالیجناب نغمه ی دیگری ساز نمی کرد؟ شاید نه، اما می توان اطمینان داشت که خیل عظیمی از علما و متألهان چنین می کردند. نوشته ی عالیجناب لارنس به خاطر این کشف و شهود اش بسیار به یاد ماندنی است: "اخیراً همکاری با من در باره ی زن مؤمنه ی عالمه ای صحبت کرد. این خانم پزشک معالج شوهرش را به خاطر درمان نامناسب او به محکمه کشیده بود. اتهام دکتر این بود که  در خلال روزهای احتضار شوهر این خانم، برایش دعا نکرده است."

 

دیگر الاهیون هم به شکاکیت نوما-گرایانه پیوستند واعلام کردند که این شیوه ی پژوهش ثمربخشی ادعیه، اتلاف پول است چرا که تأثیرات فراطبیعی بنا به تعریف فراسوی قملرو علم قرار دارند. اما همان طور که بنیاد تمپلتون هنگام تأمین بودجه ی این تحقیق به درستی دریافته بود، قدرت منسوب به ادعیه ی شفابخش، دست کم به طور اصولی قابل تحقیق علمی است. انجام آزمایشی بیطرفانه ی آن ممکن است، که انجام گرفت. این آزمایش می توانست به نتیجه ی مثبتی بیانجامد. و اگر چنین می شد، آیا می توانید تصور کنید که حتی یک الاهیدان آن نتیجه را بر پایه ی اینکه تحقیق علمی نمی تواند به امور دینی بپردازد منکر می شد؟  البته که نه.

 

لازم به ذکر نیست که نتایج منفی حاصل از این آزمایش، هیچ تکانی به ایمان مؤمنان نداد. باب بارث، رئیس معنوی کلیسایی در میسوری که انجام بخشی از دعاها را برعهده داشت گفت: " آدم مؤمن قائل است که این تحقیقی جالب بود، اما ما خیلی وقت است که دعا می کنیم و ثمرش را هم دیده ایم، می دانیم که دعا مؤثر است، و تحقیق درباره ی ثمربخشی دعا تازه شروع شده است." بعله، درست است: ما  بر پایه ی ایمان مان می دانیم که دعا ثمربخش است، پس اگر شواهد نشانگر این ثمربخشی نباشند، باز دعا می کنیم تا عاقبت به مرادمان برسیم !

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386  |