برگرفته از سایت گیله مرد (مقالات 2002)
جامعه اى كه به فقر تن دهد ، دينى كه به دوزخ باور كند ، وكشورى كه از جنگ روى بر نگرداند ، جامعه ، دين ، و كشورى فرومايه اند . من جوياى جامعه اى بدون پادشاه ، دينى بدون كتاب ، و كشورى بدون مرز خواهم بود . من اينم ، و به اين خاطر است كه بينوايان را نوشتم . ( ویکتور هوگو 1862)
نگاهى به تاريخ ايران بعد از اسلام ، به خوبى نشان مى دهد كه تفكر مذهبى ، راه را بر تعالى و پيشرفت انديشه ى انسان ايرانى بسته و تعبد و باور به موهومات را آنچنان در ذهن و ضمير او جايگزين كرده است كه نه تنها مردم عادى ، بلكه بسيارى از درس خواندگان و تحصيلكردگان ما هم جرات بيرون آمدن از اين دايره ى تنگ موهوم را ندارند و لاجرم باور هاى موهوم دينى ، راه را بر خلاقيت انديشه ى آنان سد كرده است .
در جهانى كه اينگونه شتابان به سوى كشف نا شناخته هاى هستى و كائنات پيش مى تازد ، و راز سر به مهر خلقت را نه با كمك اوراد بظاهر آسمانى ، بلكه بيارى انديشه ى خلاق بشر و با دست پر توان دانش و تكنولوژى مى گشايد ، درد انگيز است كه در وطن ما ، آقايانى بر مسند حكومت تكيه كرده اند كه محدوده ى دانش شان از مرز هاى مبال و لواط و زنا و صيغه و متعه و نماز و پياز فراتر نمى رود و مى خواهند همه ى بغرنج هاى اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى و علمى را به كمك دعا هاى خواجه عبدالله انصارى و و ترهات شيخ باقر مجلسى حل كنند و در چنين حكومتى شگفت انگيز نيست كه هزاران تن از فرهيختگان و انديشمندان ما را آواره ى كشور ها و قاره ها سازند .
تفكر دينى نه دگر انديشى را بر مى تابد و نه ياراى پرواز بر فراخناى گسترده ى دانش را دارد و چنين است كه در همه ى كشور هاى اسلامى ، انسان هزاره ى سوم ميلادى با تفكر قرن دوم هجرى زيست مى كند و شگفتا كه مى خواهد با دانش اسلامى خويش ، جهان را نيز دگرگون كند !!
اجازه بدهيد تاريخ را با هم ورق بزنيم تا ببينيم چه ابلهانى بر مملكت و ملت ما حكومت كرده اند و چه ابلهانى بر مملكت و ملت ما حكومت ميكنند :
وقتى كه آنتونى شرلى به ايران آمد ، قصدش اين بود كه باب معاملات بازركاني بين ايران و اروپا را بگشايد ، و چون قصدش را با چند تن از دولتمردان و بازرگانان ايراني در ميان نهاد ، او را به حضور شاه بردند .
شاه از او پرسيد به چه قصدى به ايران آمده است ؟
آنتونى شرلي گفت : به قصد معامله و گشايش باب روابط بازرگانى بين ايران و اروپا
شاه از او پرسيد : چه مذهبى دارى ؟
جواب داد : كاتوليك هستم
همينكه شاه فهميد آنتونى شرلى مسيحى است ، فورا دستور داد او را از كاخ شاهى بيرون انداختند . بعدش هم امر فرمود همه ي كاشى ها و آجرهاى محوطه قصر شاهى را كه آنتونى شرلى پايش را روى آ نها گذاشته بود در آوردند و كاشي ها و آجرهاى تازه گذاشتند !!
***
.....در جنگ دوم ايران و روس ، وقتى قشون روس به تبريز وارد شد و مصمم بود به سمت ميانه حركت كند ، دولت ايران خود را در تنگناى عجيبى ديد و ناچار شد شرايط صلحى را كه دولت تزارى روس تحميل ميكرد بپذيرد .
فتحعلى شاه براى اعلان ختم جنگ و تصميم دولت به بستن پيمان آشتى ،بزرگان و مشايخ و آيت الله هاى دربارى را جمع كرد و خود بر تخت شاهى جلوس فرمود و خطاب به حاضران گفت :
" اگر ما امر دهيم كه ايلات جنوب با ايلات شمال همراهى كنند و يكمرتبه بر روس منحوس بتازند و دمار از روزگار اين قوم بى ايمان بر آرند چه پيش خواهد آمد ؟ "
حاضران ، تعظيم سجود مانندى كرده و گفتند : واى به حال روس ! واى به حال روس !!
شاه مجددا پرسيد : " اگر فرمان قضا جريان ما ، شرفصدور يابد كه قشون خراسان با قشون آذربايجان يكى شود ، و تواما بر اين گروه بى دين حمله كنند چطور ؟؟ "
جواب عرض شد : " واى به حال روس ! واى به حال روس ! "
اعليحضرت پرسش را تكرار كرده فرمود : " اگر توپچى هاى خمسه را به كمك توپچى هاى مراغه بفرستيم و امر دهيم كه با توپ هاى خود تمام دار و ديار اين كفار را با خاك يكسان كنند چه خواهد شد ؟ "
باز جواب " واى به حال روس ! واى به حال روس " تكرار شد .
شاه كه تا اين وقت روى تخت نشسته ، پشت به دو عدد متكاى مرواريد دوز داده بود ، ناگهان درياى غضب ملوكانه به جوش آمد ، روى دو كنده ى زانو بلند شد ، شمشير خود را به اندازه ى يك وجب از غلاف بيرون كشيد و اين ابيات را كه البته زاده ى افكار خود او بود به لحن حماسى و با صداى بلند خواندن گرفت :
كشم شمشير مينايى ..... كه شير از بيشه بگريزد
زنم بر فرق پسكيويچ ....كه دود از پطر بر خيزد ...
در اين هنگام ، مخاطب سلام با دو نفر كه در سمتراست و چپ اش ايستاده بودند خود را به پايه ى تخت قبله ى عالم رسانده ، به خاك افتاده و گفتند :
"قربان ! مكش ..! مكش ..! مكش كه عالم زير و رو خواهد شد ! "
شاه پس از لحظه اى سكوت گفت :
" حالا كه اينطور صلاح ميدانيد ما هم دستور ميدهيم با اين قوم بى دين ، كار را به مسالمت ختم كنند "
باز اين چند نفر به خاك افتادند و تشكرات خود را از طرف تمام بنى نوع انسان ، كه اعليحضرت به آنها رحم كرده و شمشير مبارك را از غلاف نكشيده اند ، تقديم پيشگاه قبله ى عالم نمودند و شاه با كمال تغير از جا بر خاست و رفت كه دستور صلح را به فرزندى - نايب السلطنه -- بدهد . و اين همان صلحى است كه به موجب آن هفده شهر قفقاز از پيكر ايران جدا شد و به روسيه ى تزارى واگذار شد .!
راستى ، اين ماجرا شما را بياد " بعضى از اين آقايان " نمى اندازد كه براى شيطان بزرگ خط و نشان ميكشند و مى خواهند پوزه اش را به خاك بمالند ؟؟؟ !!
***
نامه اى كه فتحعلى شاه قاجار به سفير ايران در استانبول نوشته بود ، نمايانگر حيرت او از دنياى غرب است .
اين نامه را با هم مى خوانيم :
" سفارت مآبا !
اولا : بر ذمت همت تو لازم است كه به درستى تحقيق كنى كه وسعت ملك فرنگستان چقدر است ؟ كسى بنام پادشاه فرنگ هست يا نه ؟ و در صورت بودن ،پايتختش كجاست ؟
ثانيا : فرنگستان عبارت از چند ايل شهر نشين يا چادر نشين است ؟ خوانين و سر كردگان ايشان كيانند ؟
ثالثا : در باب فرانسه ، غور رسى خوبى بكن و ببين فرانسه هم يكى از ايلات فرنگ است يا گروهى و ملكى ديگر دارد ؟ بناپارت نام كافرى كه خود را پادشاه فرانسه ميداند كيست و چيكاره است ؟
رابعا : در باب انگلستان تحقيق جداگانه و عليحده بكن ، و ببين اينان كه در سايه ماهوت و قلمتراش ، اينهمه شهرت پيدا كرده اند ، از چه قماش مردم و از چه قبيل قوم اند ؟ اينكه ميگويند در جزيره اى ساكن اند ، ييلاق و قشلاقى ندارند ، و قوت غالب شان ماهى است ، راست است يا نه ؟ اگر راست باشد چطور ميشود كه يكى در جزيره بنشيند هندوستان را فتح كند ؟ پس از آن در حل اين مسئله كه اينهمه در ايران در دهن ها افتاده است صرف مساعى و اقدام بنما ، و ليك بفهم كه در ميان انگلستان و لندن چه نسبت است ؟ آيا لندن جزيى از انگلستان است يا انگلستان جزيى از لندن ؟
خامسا : به علم اليقين تحقيق بكن كه كمپانى هند ، كه اينهمه مورد مباحثه و گفتگوست ، با انگلستان چه رابطه اى دارد ؟ وبنا به اشهر اقوال ، عبارت است از يك پيره زن ، و به اعلى قول بعضهم مركب است از چند پيره زن ؟
آيا راست است كه " مرغريت " _(مارگريت ) يعنى خداوند تاتاران زنده و جاويد است و اورا مرگ نيست ؟ يا اينكه فنا پذير است ؟
همچنين در باب اين دولت لا ينفهم انگلستان با دقت تمام وارسى نموده ، بدان كه چگونه حكمرانى است و صورت " عكس " حكمران او چيست ؟
سادسا " از روى قطع و يقين غور و بررسى ينگه دنيا را نموده ، و در اين باب سر مويى فرو نگذار .
سا بعا و بلكه اخيرا : تاريخ فرنگستان را بنويس و در مقام تفحص و تجسس آن بر آى كه اسلم شقوق و احسن طرق براى هدايت فرنگيان گمراه به شاهراه اسلام ، و باز داشتن ايشان از اكل ميته و لحم خنزير كدام است ... "
از ياد داشت هاى " روبرتو چولى " سرپرست گروه بازيگران تئاتر آلمان كه در سال 1377 به ايران سفر كرده بود . ...
.... چند سال پيش ، كه به اصفهان رفته بودم ، در يكى از روز هاى تعطيل و عزادارى ، دسته اى را ديدم . مسلما در آن روز در بازار اصفهان ، من تنها فرد خارجى بودم . در آن دسته شيون و گريه و زارى زيادى ميشد و انسان ها ىزيادى رنج مى بردند . اما از آنجا كه من شيعه نيستم ، موقعيت بسيار مشكلى داشتم و تنها كسى بودم كه در اين دسته گريه نمى كردم .
من بازيگر بسيار خوبى هستم ولى آنجا خجالت مى كشيدم كه گريه كنم ، كنار من چند مرد ايستاده بودند كه زار زار گريه مى كردند ، يكى از آنها كه به من نزديك تر بود ، هنگام عزادارى و وسط گريه و زارى ، رو به من كرد و گفت :
آقا .. مى خواهى فرش بخرى ؟؟ !! و در عين حال به سختى گريه ميكرد ! .... اين بزرگترين بازيگرى بود كه من در تمام عمرم ديدم ....