تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



برهان متحرک لایتحرک- علت و معلول  - کیهان شناختی /برهان غایت شناختی، یا برهان صُنع/ برهان هستی شناختی / برهان "تجارب" شخصی / برهان دانشمندان برجسته ی دیندار/ برهان قمارباز پاسکال.

 

برگرفته از  فصل سوم  کتاب  "پندار خدا" اثر    "ریچارد داوکینز"

 از سایت فارسی  www.   Secularism  For  Iran   .com  

 

برهان متحرک لایتحرک .

هیچ حرکتی بدون محرکی مقدم بر خود نیست. این امر به دور باطلی می انجامد، که تنها راه گریز از آن، فرض وجود خداست. ما کسی  را که  نخستین حرکت را ایجاد کرده خدا می نامیم.

 برهان علت و معلول .

هیچ چیز معلول خودش نیست. هر معلولی علتی مقدم بر خود دارد، و باز هم به دور باطلی می رسیم، که برای ختم آن ناچاریم علت اولایی فرض کنیم، که همان خدا باشد.

 برهان کیهان شناختی .

 باید زمانی بوده باشد که در آن اشیای  فیزیکی  وجود نداشته اند. اما چون اکنون اشیای فیزیکی وجود دارند، پس باید امری غیرفیزیکی آنها را به وجود آورده باشد، که آن امر همانا خداست.

 

هرسه ی این برهان ها بر پایه ی این ایده ی دورباطل هستند. دوری که خدا برای خاتمه دادن به بطلان آن احضار می شود. همگی بر این فرض کاملاً ناموجه استوارند که خود خدا مصون از دور است. حتی اگر این تجمل مشکوک را بپذیریم و وجود خاتمه دهنده ای را برای  دور باطل فرض بگیریم  و آن را خدا نام نهیم، چون به هر حال به نامی نیاز داریم، مطلقاً هیچ دلیلی نداریم که آن موجود واجد صفاتی باشد که معمولاً به خدا نسبت می دهند، صفاتی مانند: قادرمطلق بودن (همه توانی) ، عالم مطلق بودن (همه دانی) ، الاهیت، خالقیت، بگذریم از خصال انسان واری مثل اجابت دعاها، بخشایش گناهان، و علم به ما فی الصدور. در ضمن، این نکته هم  از نظرمنطق دانان پوشیده نمانده که همه دانی و همه توانی منطقاً ناهمساز هستند. اگر خدا همه دان باشد، باید از پیش بداند که چگونه به مدد همه توانی اش در سیر تاریخ دخالت خواهد کرد. اما این بدان معناست که نمی تواند نظرش را درباره ی مداخلات خود تغییر دهد، پس همه توان نیست. کَرِن اُوِنز این نکته ی ظریف ناسازه وار را با نثری گیرا چنین بیان کرده است:

خدای همه توانی که،

از همه چیز آینده خبر دارد،

همه توانی اش کجاست

تا رأی آینده ی خود را دیگرگون سازد؟

به صرفه تر آن است که فرض کنیم که مثلاً یک "تکینگی بیگ بنگ" ، یا مفهوم فیزیکی دیگری که هنوز برایمان ناشناخته است، شکننده ی این دور باطل باشد. خدا خواندن این دورشکن، در بهترین حالت بی فایده است و در بدترین حالت گمراه کننده.

 

برهان غایت شناختی، یا برهان صُنع.

 امور جهان، به ویژه موجودات زنده،  چنان اند که طراحی شده می نمایند. و هیچ چیز طراحی شده ای را نمی شناسیم، مگر اینکه طراحی داشته باشد. بنابراین باید طراحی در جهان باشد، که خدایش می خوانیم.

 

امروزه برهان صنع تنها برهانی است که هنوز رواج و مقبولیت دارد، و به نظر بسیاری این برهان حریف را ضربه فنی می کند. داروین جوان هم تحت تأثیر این برهان قرار گرفته بود. او این برهان را  دوره ی لیسانس اش در کمبریج در کتاب الاهیات طبیعی ویلیام پالی خواند. از بخت بد پالی، عاقبت داروین سالمند این برهان را ضربه فنی کرد. شاید هیچ گاه ،  یک باور مقبول عام این چنین با استدلالی هوشمندانه مضمحل نشده باشد که چارلز داروین برهان صنع را نابود کرد. این نابودی کاملاً غیرمنتظره بود. به لطف داروین، دیگر درست نیست که بگوییم هرچه که نزد ما طرح وار می نماید، طراحی دارد. تکامل توسط انتخاب طبیعی، تمثال عالی طراحی است، که به بلندای شگرف پیچیدگی و برازندگی راه می برد. و از جمله ی این نمودهای طرح وارگی، شبکه های عصبی هستند  که حتی در فروتنانه ترین صورت هایشان نشانگر رفتار هدف جویانه اند.

 

برهان هستی شناختی

آنسلم گفت که می توان موجودی را تصور کرد که هیچ چیز بزرگ تر از آن متصور نباشد. حتی یک بیخدا هم می تواند چنین موجود متعالی ای را تصور کند، گرچه وجود آن در دنیای واقعی را منکر می شود. اما، برهان چنین ادامه می یابد که، موجودی که در جهان واقعی نباشد، مسلماً، فاقد کمال است. بنابراین با تناقض روبرو می شویم، و سُک سُک، خدا وجود دارد!

 

قوی ترین ردّکنندگان برهان هستی شناختی را معمولاً دیوید و هیوم (1711- 1776) و امانوئل کانت (1724- 1804) می شمارند. کانت پته ی آنسلم را اینطور روی آب ریخت که گفت این  فرض که "وجود" دارای "کمال"ی بیش از عدم وجود است، بی پایه است. نورمن ملکُم، فیلسوف آمریکایی، این نکته را چنین بیان می کند: "این آموزه که وجود، یک کمال است بسیار عجیب و غریب می نماید. اگر بگوییم که بهتر است خانه ی آینده ی من عایق پوش باشد، تا بی عایق ، حرف مان معنایی دارد؛ اما اگر بگوییم بهتر است آن خانه موجود باشد تا اینکه موجود نباشد، حرف مان چه معنایی دارد؟"  فیلسوفی دیگر، داگلاس گَسکینگ استرالیایی، همین نکته را در "اثبات عدم وجود خدا" به طعنه بیان می کند .

 

آفرینش جهان شگفت انگیزترین دستاورد قابل تصور است.

شایستگی یک دستاورد، حاصل (الف) کیفیت درونی آن، و (ب) توانایی آفریننده ی آن است.

هرچه ناتوانی (یا معلولیت) آفریننده ای بیشتر باشد، دستاورد او شگفت انگیزتر است.

سهمگین ترین معلولیت برای یک آفریننده، عدم وجود او می باشد.

بنابراین، اگر فرض کنیم که جهان محصول یک آفریننده ی موجود است، می توانیم آفریننده ی بزرگ تری را تصور کنیم، که در عین عدم وجود، همه چیز را آفریده باشد.

پس خدای موجود نمی تواند بزرگ ترین خدای قابل تصور باشد، زیرا باز خدایی متعالی تر و شگفت انگیزتر هست که وجود ندارد.

لذا،

خدا وجود ندارد

 

لازم به گفتن نیست که گَسکینگ حقیقتاً عدم وجود خدا را اثبات نکرده است. به همین قیاس، آنسلم هم حقیقتاً وجود خدا را اثبات نکرده است. تنها تفاوت میان شان این است که گسکینگ قصد شوخی داشته، چرا که او دریافته بود که پرسش از وجود یا عدم وجود خدا بزرگ تر از آن است که بتوان آن را به مدد "تردستی دیالکتیکی" پاسخ گفت.

 

برهان "تجارب" شخصی

بسیاری برای این به خدا اعتقاد دارند که معتقداند تصویری از خدا  یا یک فرشته یا باکره ای آبی پوش  را به چشم خود دیده اند. یا خدا محرمانه با آنها سخن گفته است. برهان تجارب شخصی در نظر کسانی مدعی اند که چنین تجاربی داشته اند یکی از متقاعدکننده ترین برهان های وجود خداست. اما در نظر باقی مردم، و کسانی که معرفتی به روانشناسی دارند، این برهان کمتر از همه متقاعدکننده است.

 

شما می گویید مستقیماً خدا را تجربه کرده اید؟ بسیار خوب، کسانی هم هستند که یک فیل صورتی را تجربه کرده اند، اما شاید دانستن این برایتان جالب نباشد. پیتر ساتکلیف، آدم کش یورکشایری، به وضوح صدای عیسی را می شنیده که او را امر به کشتن زنان می کرد. او محکوم به حبس ابد شد. جورج دبلیو بوش می گفت که خدا به او گفته که به عراق حمله کند ( افسوس که خدا به او وحی نکرد که در آنجا سلاح های کشتار جمعی نیست). بیماران در تیمارستان فکر می کنند که ناپلئون یا چارلی چاپلین هستند؛ یا همه ی دنیا علیه شان در حال توطئه اند؛ یا می توانند پیام شان را به همه ی مردم القا کنند. ما به این ادعاها می خندیم اما این وحی و کشف و شهودها را جدی نمی گیریم، بیشتر به این خاطر که عده ی زیادی از این قبیل باورها ندارند.  تنها فرق تجارب دینی با این موارد این است که مدعیان داشتن شان پرشمار اند. سام هریس، در کتاب اش، پایان ایمان ، نوشت:

 

ما برای کسانی که باورهای  فاقد توجیه عقلانی زیادی دارند نام هایی داریم. هنگامی این باورها بسیار شایع باشند آن افراد را "دیندار" می خوانیم؛ در غیر این صورت معمولاً "دیوانه"، "روانی" یا "خیالاتی" خوانده می شوند.".... مسلماً عقلانیت در جماعت است.  در ضمن، این یک تصادف تاریخی صرف بوده که در جامعه ی ما باور به خالق عالم بمافی الصدور جهان نرمال شمرده می شود، اما اگر فکر کنید که خدا توسط ضربه ی قطرات باران بر پنجره ی اتاق خواب تان با شما ارتباط مورس برقرار می کند، بیمار روانی محسوب می شوید. ...  در کودکی ام، یک بار صدای یک روح را شنیدم: صدای مردانه ای که نجوا می کرد، انگار که در حال خواندن ورد یا دعایی بود. من تقریباً، اما نه کاملاً، می توانستم واژه هایش را تشخیص دهم، که طنینی جدی و موقر داشت. من داستان هایی از زندگی  ارواح درخانه های قدیمی شنیده بودم، و اندکی ترس برم داشته بود. اما از تخت برخاستم و و آهسته به طرف منبع صدا حرکت کردم. هرچه نزدیک تر می شدم، صدا بلندتر می شد، و ناگهان، صدا در مغزم "زیر و زبر" شد. اکنون آن قدر نزدیک بودم که منشاء اصلی صوت را تشخیص دهم. باد، که از سوراخ کلید به داخل می وزید، صدایی ایجاد کرده بود که نرم افزار شبیه ساز مغز من آن را به سخن موقر مردانه تعبیر کرده بود. اگر کودک تلقین پذیرتری بودم، ممکن بود که نه تنها سخنی نامفهوم ، بلکه سخنانی مشخص و حتی جملاتی را "می شنیدم". و اگر هم تلقین پذیر بودم و هم مذهبی بار آمده بودم، از سخنانی که باد زمزمه می کرد در شگفت می افتادم.

 یک بار دیگر، تقریباً در همان سن و سال، چهره ی عظیمی را دیدم که با شرارتی وصف نکردنی از پشت پنجره خیره شده است. پنجره ی خانه ای که در حالت عادی، خانه ای معمولی در دهکده ای کنار دریا بود . با ترس و لرز جلوتر رفتم تا اینکه آن قدر نزدیک شدم که توانستم ببینم آن چهره واقعاً چیست: تنها شکل چهره مانند مبهمی بود که تصادفاً توسط پرده ها ایجاد شده بود. خود چهره و سیمای ظاهراً شیطانی آن، برساخته ی مغز ترسان کودکانه ی من بود.

 

کودکانی که "دوستان خیالی" دارند، گاهی آنها را به وضوح می بینند، درست انگار که واقعی هستند. مسلماً این تصورات و نموده ها،  دلایل خوبی برای باور به وجود ارواح، فرشتگان، خدایان، یا قدیسان نیستند. اگر شما چنین تجاربی داشته اید، ممکن است سفت و سخت معتقد باشید که این تجارب صحت داشته اند. اما انتظار نداشته باشید که بقیه هم حرف تان را بپذیرند، به ویژه اگر اندک دانشی از مغز و سازوکار نیرومند آن داشته باشند.

 

برهان دانشمندان برجسته ی دیندار

"نیوتون دیندار بود. شما خود را ارشد تر از نیوتون، گالیله، کپلر و غیره و غیره تصور می کنید؟ اگر خدا از نظر امثال این دانشمندان وجود داشته، شما فکر می کنید کی هستید که منکر خدا می شوید؟" انگار سستی خود این برهان کافی نیست که برخی از عذرتراشان [آپولوژیست ها]  حتی نام داروین را هم به این فهرست می افزاید و مدام شایعات متعفن، و آشکارا کاذبی، درباره ی گروش او به دین در بستر مرگ می پراکنند.

 

جیمز کلارک ماکسول، همتای نظریه پردازِ فارارده ی آزمایشگر، هم مسیحی معتقدی بود. دیگر قطب های فیزیک قرن نوزدهم بریتانیا، هم به هکذا. مثلاً  ویلیام تامسون، یا لُرد کلوین، که کوشید نشان دهد که زمان برای رخ دادن تکامل کافی نبوده و لذا نظریه ی تکامل خطاست. برآورد زمانی اشتباه این ترمودینامیک دان بزرگ ناشی از این فرض بود که او خورشید را گویی از آتش می دانست که سوخت آن ظرف چند ده میلیون سال ته می کشد، و نه ظرف چند هزار میلیون سال.  البته بر کلوین حرجی نیست که چیزی درباره ی انرژی هسته ای نمی دانست. جالب اینکه، در نشست انجمن بریتانیایی به سال 1903، نوبت به جورج داروین، دومین پسر چارلز داروین، رسید تا با اتکا به کشف رادیوم توسط ماری کوری، نظریه ی پدرش را توجیه و لرد کلوین را که هنوز زنده بود پریشان سازد. 

در قرن بیستم شمار دانشمندان بزرگی که اظهار دینداری می کنند کمتر می شود ،اما هنوز چندان نادر نیستند. به گمان من اغلب این دانشمندان دیندار متأخر، تنها به معنای انشتینی کلمه دینداراند. دیندار خواندن آنان، سوءاستفاده از معنای "دینداری" است. با این حال، برخی دانشمندان بلندمرتبه هستند که به معنای سنتی و تمام و کمال کلمه صادقانه دیندار اند.

 

در ایالات متحده هم نمونه های مشابهی یافت می شود، برای مثال فرانسیس کالینز، سرپرست پروژه ی شاخه ی آمریکایی پروژه ی ژنوم انسانی.  اما در آنجا هم مانند بریتانیا، این گروه از دانشمندان به خاطر تحفه بودن شان مطرح می شوند و محل  حیرت همکاران شان در جامعه ی دانشگاهی واقع می شوند. در سال 1996، برای تلویزیون بی بی سی مستندی درباره ی جورج مِندِل، بنیان گذار نابغه ی علم ژنتیک  تهیه می کردم. برای این برنامه در باغی قدیمی در کِلِرِ کمبریج با دوستم جیم واتسون، بنیان گذار نابغه ی پروژه ی ژنوم انسانی، مصاحبه ای انجام دادم. البته خود مِندِل مردِ دین، و راهب آگوستینی بود؛ اما در قرن نوزدهم می زیست و در آن زمان راهب شدن آسان ترین راهی بود که مندل می توانست برای انجام تحقیقات علمی اش پیش گیرد. برای مِندل، راهب شدن معادل برخورداری از بورس تحقیقاتی بود.  در آن مصاحبه از واتسون پرسیدم که آیا امروزه دانشمندان دیندار بسیاری را می شناسد. او پاسخ داد "عملاً هیچ کس. گهگداری با یکی مواجه می شوم، و کمی شرمنده می شوم [خنده]، چون، می دانید، باور نمی کنم که کسی چیزی را به صرف وحی شمردن بپذیرد."

 

فرانسیس کریک، همکار واتسون در بنای کل انقلاب ژنتیک، عضویت خود در کالج چرچیل در کمبریج را لغو کرد چون آن کالج تصمیم گرفته بود که کلیسای کوچکی ( به درخواست یک متولی وقف) بسازد. در مصاحبه ام با واتسون، من این نکته را مطرح کردم که، برخلاف او و کریک، بسیاری از مردم تعارضی میان دین و علم نمی یابند، چون ادعا می کنند که علم درباره ی چگونگی امور است و دین درباره ی مقصود غائی امور. واتسون فوراً پاسخ داد: " خوب، من فکر نمی کنم که بودن ما هیچ مقصودی داشته باشد. ما صرفاً حاصل تکامل هستیم.

 

تلاش های عذرتراشان برای یافتن دانشمندان دیندار مدرن نشان از بیچارگی شان دارد، و آشکارا صدای پوکِ خوردن کفگیر به ته دیگ از آن به گوش می رسد. تنها وب سایتی که توانستم پیدا کنم که مدعی ارائه ی فهرستی از "دانشمندان مسیحی برنده ی جایزه ی نوبل" بود، فقط  توانسته بود نام شش نفر را از میان چند صد برنده ی جایزه ی نوبل ذکر کند. معلوم شد که از این شش نفر، چهار نفر اصلاً جایزه ی نوبل نبرده اند؛ و دست کم در مورد یکی شان مطمئن ام که، بیدینی است که تنها برای مراسم اجتماعی به کلیسا می رود. یک پژوهش منظم تر که توسط بنجامین بیت هالاهمی انجام شده، "نشان می دهد که کسانی که در علم یا ادبیات به دریافت جایزه ی نوبل مفتخر شده اند، در قیاس با کل جمعیت جامعه شان، میزان بیدینی قابل توجه است.

 

پژوهشی که لارسون و ویثام انجام دادند و مجله ی معتبر نیچر در سال 1998 به چاپ رساند، نشان می دهد که ازمیان دانشمندانی که نزد همکاران شان به قدر کافی برجسته محسوب شده اند که به عضویت در آکادمی ملی علوم آمریکا پذیرفته شوند (معادل عضویت در انجمن پادشاهی علوم بریتانیا) تنها هفت درصد به خدایی شخص وار باور داشتند. این تمایل بسیار آشکار به بیخدایی تقریباً درست برعکس شمای دینداری در کلیت جامعه ی آمریکاست، که در آن بیش از 90 درصد به قسمی موجود فراطبیعی باور دارند. دانشمندان غیربرجسته، که عضو آکادمی ملی علوم نبوده اند ، در میانه ی این طیف قرار می گیرند. مانند دانشمندان برجسته، در این گروه هم دینداران مؤمن در اقلیت اند، اما قلّت شان کمتر و نسبت شان حدود 40 درصد است.  این درست مطابق انتظار من بود که دانشمندان آمریکایی کمتر از عموم آمریکاییان دیندار باشند، و نسبت دینداری نزد برجسته ترین دانشمندان کمتر از همه باشد. آنچه شایان توجه است، تعارض حاد میان دینداری عموم آمریکاییان و بیخدایی نخبگان روشنفکری است.

 

مانند اعضای انجمن ملی علوم آمریکا، اکثریت قاطعی از اعضای انجمن پادشاهی هم بیخدا هستند. تنها 3.3 درصد قاطعانه موافق وجود خدایی شخص وار بودند (یعنی به این گزاره امتیاز 7 داده بودند). درحالی که 78.8 درصد کاملاً مخالف این گزاره بودند (یعنی به آن امتیاز 1 داده بودند). اگر "مؤمن" را کسی تعریف کنیم که امتیاز 6 یا 7 به گزاره ی فوق بدهند و "بیدین" را کسانی که امتیاز 1 یا 2 به این گزاره بدهند، 213 بیدین و تنها 12 نفر مؤمن بودند. مانند تحقیق لارسن و ویثام، و نیز ملاحظات بیت هالاهمی و آرگیل، کورنول و استیرات نیز دریافتند که زیست شناسان حتی کمی بیشتر از فیزیک دانان گرایش به بیخدایی دارند. برای دانستن جزئیات بیشتر، و باقی نتایج جالب توجه این تحقیق، لطفاً به مقاله ی خودشان که به زودی منتشر می شود مراجعه کنید.

 

تنها اَبَرتحقیقی که من درموضوع رابطه ی رابطه ی دینداری و ضریب هوشی می شناسم توسط پاول بِل انجام شده و در سال 2002 در مجله ی مِنسا منتشر شده است ( مِنسا انجمن افراد دارای ضریب هوشی بالاست، و عجیب نیست که این مجله شامل مقالاتی در مورد اموری باشد که سبب گرد آمدن اعضای این انجمن شده اند)  . بِل چنین نتیجه می گیرد که: "از 43 تحقیقی که از 1927 به این سو درباره ی رابطه ی میان باور دینی و هوش و\یا سطح تحصیلات انجام گرفته، همه به جز چهار مورد رابطه ای معکوس میان این دو یافته اند. یعنی هرچه هوش یا تحصیلات فرد بالاتر باشد، احتمال دینداری یا داشتن هر نوع "اعتقادات" او کمتر است."

 

" اکثریت مطلق مردمان فرهیخته به دین مسیحیت بی اعتقاد اند، اما این بی اعتقادی  را در ملاء عام مخفی می کنند، چرا که نگران اند که درآمدشان را از دست ندهند. "  برتراند راسل

 

قمارباز پاسکال

لِز پاسکال، ریاضیدان بزرگ فرانسوی، می اندیشید که هرقدر هم بخت شرط بندی روی وجود خدا اندک باشد، باز جریمه ی اشتباه حدس زدن از آن افزون تر است.  بهتر است به خدا اعتقاد داشته باشید، چون اگر اعتقادتان درست باشد سعادت ابدی نصیب تان می شود، و اگر برخطا باشید هیچ تفاوتی ایجاد نمی کند. از سوی دیگر، اگر به خدا اعتقاد نداشته باشید و از قضا برخطا باشید،  دچار عذاب ابدی می شوید. در حالی که اگر بی اعتقادی تان درست باشد هیچ تفاوتی ایجاد نمی کند. تصمیم گیری در چنین شرایطی جای تأمل ندارد. به خدا اعتقاد داشته باشید.

 

چرا باید به راحتی این ایده را بپذیریم که برای خشنود کردن خدا، باید به او معتقد باشیم؟ چه چیز خاصی در باور هست؟  آیا همین قدر محتمل نیست که خدا مهربانی، بخشندگی، یا تواضع را نیز پاداش می دهد؟ یا صداقت؟  چه کنیم اگر خدا دانشمندی باشد که جستجوی صادقانه ی حقیقت را والاترین فضیلت بداند؟ در حقیقت، صانع عالم حتماً باید دانشمند باشد تا صداقت را بر صدر نشاند؟ از برتراند راسل پرسیدند اگر بمیرد و خود را در محضر خدا بیابد، و خدا از او بپرسد که چرا به من اعتقاد نداشتی چه خواهد گفت. راسل پاسخ داد: "فقدان شواهد کافی خدایا، فقدان شواهد کافی" ( من غالباً گفته ام که این پاسخی جاودانی است). آیا خدا نباید برای شکاکیت دلیرانه ی راسل بسی بیش از شرط بندی زبونانه ی پاسکال  احترام  قائل شود؟ (بگذریم از صلح طلبی دلیرانه ی راسل که در خلال جنگ اول جهانی موجب زندانی شدن اش شد).  و با این که نمی دانیم خدا متمایل به کدام رویه است، اما برای شکست دادن قمارباز پاسکال باید این نکته را بدانیم.  پاسکال ادعا نمی کند که قماربازش هیچ دانشی ورای شرط بندی دارد. آیا شما شرط می بندید که خدا اعتقاد قلابی فاقد صداقت (یا حتی اعتقاد صادقانه)  را بیش از شکاکیت صادقانه ارج نهد؟

باز هم فرض کنید که خدایی که پس از مرگ تان با آن مواجه می شوید، بَعل [خدای باستانی کنعانیان] باشد و فرض کنید که بعل هم به همان حسودی رقیب قدیمی اش یهوه باشد. آیا بهتر نیست که پاسکال به جای شرط بندی روی یک خدای خاص، اصلاً روی هیچ خدایی شرط بندی نکند؟ در حقیقت، آیا با توجه به شمار فراوان خدایانی که می توان رویشان شرط بندی کرد، کل منطق شرط بندی پاسکال زایل نمی شود؟

 

سرانجام، آیا نمی توان گونه ی استدلال قمارباز ضدِ پاسکال مطرح کرد؟ فرض کنید بپذیریم که واقعاً اندک بختی هست که خدا موجود باشد. با این حال، می توان گفت که اگر بر روی نبودن خدا شرط ببندید از زندگی سرشارتر و دلپذیرتری برخوردار می شوید، اما اگر بر روی وجود خدا شرط ببندید مجبورید وقت گرانبهایتان را برای عبادت او، قربانی کردن به درگاهش، جنگیدن و مردن به خاطرش و غیره تلف کنید.

 

" کی خدا را ساخته است؟" بسیاری از مردم اندیشمند این پرسش را نزد خود کشف کرده اند. فرض یک خدای طراح نمی تواند پیچیدگی سازمان یافته را تبیین کند زیرا خدایی که بتواند چیزی را طراحی کند باید خودش به قدر کافی پیچیده باشد که به نوبه ی خود محتاج قسمی تبیین باشد. خدا ما را به دور باطلی می کشاند که خود نمی تواند ما را از آن برهاند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386  |