گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي
|
|
|
|
|
برگرفته از فصل چهارم کتاب "پندار خدا" اثر "ریچارد داوکینز"
از سایت فارسی www. Secularism For Iran .com فرد هویل می گوید احتمال شکل گیری حیات بر روی کره ی زمین بیش از احتمال این نیست که تندبادی بر یک انبار اوراقی بوزد، و از بخت خوش، قراضه های داخل انبار را به یک بوئینگ 747 بدل کند. بعدها دیگران این تمثیل را در مورد تکامل بدن جانداران پیچیده به کار بردند. به نظر می رسد که تکامل هم یک رخداد تصادفی بسیار نامحتمل باشد. ایجاد یک اسب یا زنبور یا شترمرغ حقیقی، با قاطی کردن تصادفی اجزای تشکیل دهنده اش، همان قدر بعید است که ایجاد یک 747 از قراضه های اوراقی. خلاصه، این برهان محبوب خلقت گرایان است و تنها مقبول کسانی می افتد که الفبای تکامل توسط انتخاب طبیعی را نداند. یعنی کسانی که فکر می کند انتخاب طبیعی، نظریه ای درباره ی تصادف است. حال آنکه معنای انتخاب طبیعی، درست برخلاف معنای متعارفی تصادف می باشد. خلقت گرایان همواره پدیده ای را که غالباً یا یک جاندار است یا یک اندامه ی پیچیده، اما می تواند هر چیزی از یک مولکول گرفته تا خود کیهان باشد در نظر می گیرند و نامحتملی آن را حمل بر آفرینش می کنند و می ستایند. بدون انتخاب طبیعی این معما پاسخ ناپذیر است. در اصل، آن فرضیه ای که می کوشد از هیچ، چیزی بیرون بکشد، فرضیه ی وجود خداست. در این فرضیه، خدا هم خر را دارد و هم خرما را. اما توجه کنیم که هرچه احتمال وجود چیزی که می خواهید وجودش را توضیح دهید بعیدتر باشد، طراح آن نیز دست کم باید به همان استبعاد باشد. برهان نامحتملی می گوید امور پیچیده نمی توانند حاصل تصادف باشند. اما خیلی ها "ایجاد تصادفی" را مترادف با "ایجاد بدون یک خالق هدفمند" تعریف می کنند. پس جای شگفتی نیست که نامحتملی را گواهی بر آفرینش می گیرند. انتخاب طبیعی داروینی نشان می دهد که این نگرش از لحاظ احتمال زیست شناختی تا چه حد خطاست. و گرچه ممکن است داروینیسم مستقیماً مربوط به جهان بیجان مثلاً کیهان شناسی نباشد، اما آگاهی ما را ورای حیطه ی اصلی خود، یعنی زیست شناسی، می افزاید. اگر فهم ژرفی از داروینیسم داشته باشیم، این فرض سهل انگارانه را دربست نمی پذیریم که تنها آلترناتیو آفرینش، تصادف است؛ و می آموزیم که در جستجوی مراحل تدریجیِ پیچیدگی فزاینده باشیم. پیش از داروین، فیلسوفانی مانند هیوم فهمیده بودند که نامحتملی حیات، ضرورتاً به معنای آفریده بودن آن نیست، اما آنان آلترناتیوی برای آفرینش نمی شناختند. پس از داروین، همگی ما باید عمیقاً در برابر هر ایده ی آفرینش شکاک باشیم. توهم آفرینش، دامی است که پیش تر در آن افتاده ایم. اما داروین آگاهی مان را چنان افزوده که می توانیم از در افتادن مجدد در آن حذر کنیم. ای کاش او در آگاه سازی همگی مان کامیاب می شد. انتخاب طبیعی نه تنها کلیت حیات را تبیین می کند، بلکه آگاهی ما را در این زمینه نیز می افزاید که چگونه علم می تواند ایجاد اندامه های پیچیده از شکل های ساده تر حیات را تبیین کند، بدون اینکه هیچ هدایت هدفمندی را فرض بگیرد. داشتن فهم کاملی از انتخاب طبیعی ما را به سوی حیطه های دیگر راهبر می شود. و در زمینه های دیگر، و درباره ی آلترناتیوهای کاذبی که زیست شناسی قبل از دوران داروین را فریفته بود، شک مان را می افزاید. پیش از داروین، چه کسی می توانست حدس بزند که مثلاً بال سنجاقک یا چشم عقاب که چنین آفریده شده می نماید، بتواند حقیقتاً محصول یک توالی طولانی از علت های غیرتصادفی اما کاملاً طبیعی باشد؟ فیلسوفِ دانای علم، دانیل دِنِت، یادآور می شود که تکامل، خلاف یکی از قدیمی ترین ایده های ماست: "این ایده که برای ایجاد یک چیز ساده، یک چیز باهوش عظیم لازم است. من این نظریه ی رو به زوال را نظریه ی آفرینش می نامم. شما هرگز نمی بینید که یک نیزه، نیزه ساز را بسازد. هرگز نمی بینید که یک نعل اسب، نعلبند بسازد. هرگز نمی بینید که یک کوزه، کوزه گر بسازد. " چیزی که یاری داروین به اندیشه ی بشری را چنین انقلابی ساخته، و چنین توان آگاهی-فزایی به او داده، این است که او امکان فرآیندی را کشف کرد که چنین خلاف عادت می نمود. میزان نیاز به این آگاهی-فزایی، حتی نزد دانشمندان برجسته ی رشته هایی جز زیست شناسی هم شگفتی آور است. فِرِد هویل، فیزیک دان و کیهان شناس برجسته ای بود، اما سوءتفاهم اش درباره ی بوئینگ 747 و اشتباهات دیگرش در زیست شناسی، مانند اینکه کوشید فسیل آرکائپتریکس را قلابی بداند، گویای آن است که او نیاز داشت تا آگاهی اش توسط آشنایی با جهان انتخاب طبیعی افزوده شود. از جمله ی فیزیکدانان دیگری که هیچ نیازمند چنین آگاهی-فزایی نیستند، می توان ویکتور استِنگر را نام برد که من کتاب او را با عنوان آیا علم خدا را یافته است؟ (پاسخ منفی است) قویاً توصیه می کنم، و نیز کتاب پیتر اتکینز، به نام بازبینی خلقت، که اثر محبوب من در زمینه ی نثر شاعرانه ی علمی است. یک صفحه ی تصادفی از کتاب دیده بان این اثر مجهول المؤلف و کثیرالتوزیع را انتخاب کنیم: شرح اسفنجی است به نام سبد گُل زُهره (اوپلکتِلیا)، البته مزین به نقل قولی از سِر دیوید اَتِنبورو که می گوید: "هنگامی که به یک اسفنج پیچیده مثل سبد گل زهره بنگرید، عقل تان حیران می ماند. چگونه میلیون ها سلول شِبه-مستقل میکروسکوپی مخفیانه دست به دست هم داده اند و چنین کلم ظریف و زیبایی را ایجاد کرده اند؟ ما نمی دانیم." نویسندگان برج دیده بانی بدون لحظه ای درنگ این قصه را کامل می کنند. " اما یک چیز را می دانیم. بعید است این طراحی حاصل بخت و تصادف باشد." درست هم می گویند. طراحی حاصل بخت و تصادف نیست. در این یک مورد کاملاً اتفاق نظر داریم. استبعاد احتمالاتی ایجاد پدیده هایی مثل اسکلت اوپلکتلیا، مسئله ای اصلی است که هر نظریه ای در مورد حیات باید آن را توضیح دهد. هرچه استبعاد احتمالاتی پدیده ای بیشتر باشد، بخت اینکه آن پدیده حاصل تصادف باشد کمتر است: معنای استبعاد همین است. اما اشتباه آنان این است که راه حل های نامزد حل معمای استبعاد را فقط آفرینش یا تصادف می انگارند. در حالی که راه حل این مسئله یا آفرینش، یا تصادف و یا انتخاب طبیعی. با توجه به میزان بالای استبعادی که در اندامه های زنده شاهدیم، تصادف جوابگوی این استبعاد نیست، و هیچ زیست شناس عاقلی هم چنین ادعایی ندارد. چنان که بعداً خواهیم دید، فرض آفرینش هم یک راه حل واقعی نیست. اما فعلاً می خواهم این مطلب را دنبال کنم که هر نظریه درباره ی حیات، باید مسئله ای را حل کند: مسئله ی اینکه چگونه از تصادف بگریزد. همه ی گیاهان، از رازیانه ی ریزنقش گرفته تا چنار عظیم الجثه، با فرآیند فتوسنتز انرژی کسب می کنند. در این مورد هم دیده بان می گوید: "به گفته ی یک زیست شناس، 'فتوسنتز مستلزم حدود هفتاد واکنش شیمیایی مختلف است. این پدیده حقیقتاً معجزه آساست.' گیاهان سبز را 'کارخانه ها' ی طبیعت خوانده اند. کارخانه هایی زیبا، آرام، پاکیزه، اکسیژن ساز، تصفیه کننده ی آب و تغذیه کننده ی جهان. آیا این کارخانه ها همین طور تصادفی ایجاد شده اند؟ آیا حقیقتاً این حرف باور کردنی است؟" نه، باور کردنی نیست؛ اما تکرار مثالی پشت مثال دیگر ما را به جایی نمی رساند. "منطق" خلقت گرایان همواره یکسان است. برخی پدیده های طبیعی چنان از نظر احتمالاتی بعید هستند؛ چنان پیچیده، زیبا و شگفت انگیز اند که امکان ندارد تصادفی به وجود آمده باشند. اگر فکر کنیم که تنها آلترناتیو تصادف، آفرینش است، باید بگوییم که کار، باید کار یک آفریدگار باشد. و پاسخ علم به این منطق مغلوط نیز همواره یکسان است. آفرینش، تنها آلترناتیو برای تصادف نیست. آلترناتیو بهتر، انتخاب طبیعی است. در حقیقت، آفرینش اصلاً یک آلترناتیو نیست، چرا که خود آفرینش مسئله ای را پیش می کشد که غامض تر از آنی است که می کوشد حل کند: خود آفریدگار را چه کسی آفریده است؟ تصادف و آفرینش، هیچ یک راه حل مسئله ی استبعاد احتمالاتی نیستند، زیرا یکی خود مسئله است و دیگری دور زدن مسئله. راه حل واقعی، انتخاب طبیعی است. این تنها راه حل کارآمدی است که تاکنون مطرح شده است. این راه حل نه تنها کارآمد است، بلکه شکوهمند نیز هست چرا که توان خیره کننده ای دارد. اما چرا انتخاب طبیعی راه حل مناسب مسئله ی استبعاد می شود، در حالی که هم آفرینش و هم تصادف از ابتدا پای در گل می مانند؟ پاسخ این است که انتخاب طبیعی یک فرآیند انباشتی است که مسئله ی استبعاد را به اجزای کوچک تر فرو می شکند. هر یک از این اجزا اندکی نامحتمل اند، اما استبعاد ندارند. وقتی رخدادهای متعددی که هر کدام اندکی نامحتمل اند در یک سلسله انباشته شوند، حاصل این انباشت بسیار بسیار مستبعد می شود، چنان که دیگر تصادف را یارای تبیین آن نیست. برهان تکراری و ملالت بار خلقت گرایان فقط متوجه محصول نهایی این انباشت است. چون خلقت گرا تکوین استبعاد آماری را یک رخداد یگانه و یکضرب می انگارد، کاملاً از فهم مطلب فرو می ماند. او قدرت انباشت را در نمی یابد. کوهی را تصور کنید که یک طرف آن یک دیواره ی عمودی است که صعود از آن ناممکن است، اما طرف دیگر این کوه، تا قله شیب ملایمی دارد. در قله ی این کوه، یک اندامه ی پیچیده مانند یک چشم یا یک باکتری تاژک دار نشسته است. این انگاره ی مهمل را که اندامه ها یکباره دارای پیچیدگی شده اند، می توانیم به صعود از دیواره ی این کوه تشبیه کنیم. برعکس، تکامل شبیه به صعود از جناح دیگر کوه است. تکامل، این شیب ملایم را به آرامی از دامنه تا قله می پیماید: به همین سادگی! این اصل که صعود باید از شیب ملایم باشد نه از دیواره، آن قدر ساده است که عجیب می نماید که چرا فهم آن این قدر طول کشید تا داروین سر رسید و آن را کشف کرد. خلقت گرایانی که می کوشند برهان نامحتملی را به نفع خود به کار گیرند همواره فرض می کنند که انتخاب زیستی، مسئله ی همه یا هیچ است. یک نام دیگر مغالطه ی "همه یا هیچ"، "پیچیدگی فرونکاستنی" است. مطابق این مغالطه، چشم یا می بیند یا نمی بیند؛ بال یا می پرد یا نمی پرد. انگار که هیچ حالت میانه ای مفید نیست. اما این کاملاً اشتباه است. در عمل این حالت های میانه بسیار اند و نظریه ی تکامل هم دقیقاً همین انتظار را دارد. حیات واقعی، شیب ملایم کوه محال را می پیماید، درحالی که خلقت گرایان تمام مسیرها را جز دیواره ی مهیب پیش رویشان نادیده می گیرند. داروین یک فصل کامل از منشاء انواع را به "مشکلات نظریه ی هبوط با پیرایش" اختصاص داد، و منصفانه می توان گفت که او در این فصل مختصر، تک تک به اصطلاح ایرادهایی را که تاکنون مطرح شده پیش بینی کرده و پاسخ داده است. سخت ترین این ایرادها، مسئله ی "اندام های دارای کمال پیچیدگی" بود که گاهی به اشتباه "پیچیدگی فرونکاستنی" خوانده می شود. داروین چشم را به عنوان یک نمونه ی چالش برانگیز مثال زد: " آشکارا اعتراف می کنم که به غایت مهمل می نماید که چشم، با تمام تمهیدات تقلیدناپذیرش برای تنظیم کانون خود متناسب با فواصل مختلف، تنطیم نور دریافتی، و اصلاح انحراف های مستوی یا رنگی، بتواند توسط انتخاب طبیعی ایجاد شده باشد." خلقت گرایان با شعف فراوان بارها و بارها این جمله را نقل کرده اند. لازم به ذکر نیست که آنها هرگز دنباله ی این جمله را نقل نکرده اند. این اعتراف آشکار و اغراق آمیز داروین، ابزاری بلاغی است. او حریف را جلو می کشد تا وقتی که نزدیک شد، ضربه ای کاری تر به او بزند. آن ضربه اما، تبیین مفصل و دقیق چگونگی تکامل تدریجی چشم است. درست است که داروین عباراتی مانند "شیب ملایم به سمت قله ی محال" یا "پیچیدگی فرونکاستنی" را به کار نبرده است، اما اساس هر دو را به وضوح دریافته بود. این پرسش ها که " نصف یک چشم به چه کار می آید؟" و اینکه "نصف یک بال به چه کار می آید؟" هر دو نمونه هایی از برهان "پیچیدگی فرونکاستنی" هستند. یک واحد کارکردی را هنگامی دارای پیچیدگی فرونکاستنی می دانیم که برداشتن یکی از اجزای آن واحد، موجب اختلال کلی در کارکرد آن شود. این برهان فرض می گیرد که چشم و نیز بال پیچیدگی فرونکاستنی دارند. اما همین که یک لحظه بیاندیشیم، بی درنگ مغالطه را درمی یابیم. اگر عدسی چشم یک بیمار مبتلا به آب مروارید را با جراحی برداریم، او دیگر بدون عینک نمی تواند تصاویر را به وضوح ببیند، اما آن قدر بینایی دارد که با درخت برخورد نکند و یا از صخره فرونیفتد. درست است که داشتن نصف بال، به خوبی داشتن بال کامل نیست، اما مسلماً از بال نداشتن بهتر است. موقع سقوط از درختی به ارتفاع معین، نصف بال می تواند شدت ضربه ی برخوردتان به زمین را تخفیف، و جان تان را نجات دهد. و اگر 51 درصد یک بال را داشته باشید، می توانید از درختی اندکی بلند تر بیافتید و باز زنده بمانید. هر کسری از بال را که داشته باشید، ارتفاعی هست که با داشتن آن بال جان تان نجات می یابد، در حالی اگر بال تان اندکی کوچک تر بود از آن ارتفاع معین جان بدر نمی بردید. این آزمایش فکری درباره ی سقوط از درخت هایی با ارتفاع های معین، یک شیوه ی درک این مطلب است که، به لحاظ نظری، منحنی مزیت بال باید شیب ملایمی داشته باشد که از 1 تا 100 درصد امتداد می یابد. جنگل ها پر از جانوران هواسُر یا چَترباز هستند. این جانوران مراحل مختلف این شیب صعودی بال به قله ی محال را عملاً نشان می دهند. اگر بخواهیم برای کاربرد چشم هم مثالی مشابه کاربرد بال های ناقص در افتادن از درختان دارای ارتفاعات مختلف بزنیم، به راحتی می توانیم موقعیت هایی را تصور کنیم که در آنها نصف یک چشم، جان جانور را نجات می دهد، در حالی که 49 درصد آن چشم چنین نمی کند. این شیب های ملایم را می توان در تغییرات شرایط نوری، و تغییرات فاصله ی تشخیص شکارچی یا شکار یافت. و درست مانند وضعیت بال ها و سطوح پروازی، حالت های میانی چشم هم نه تنها قابل تصور اند، بلکه در سراسر دنیای وحش فراوان اند. کِرم پَهن، چشمی دارد که با هر معیار معقولی، محقرتر از نصف چشم انسان است. حلزون دریایی ناوتیلوس چشمی دارد که در میانه ی راه چشم کرم پَهن و چشم انسان است. برخلاف چشم کرِم پَهن که فقط نور و سایه را تشخیص می دهد، اما تصاویر را نمی تواند ببیند، چشم ناوتیلوس شبیه دوربینی بی عدسی است که می تواند یک تصویر حقیقی بسازد؛ اما تصویر آن در مقایسه با تصویر چشم ما تیره و تار است. اگر بخواهیم در مقایسه با چشم خود نمره ای به این چشم بدهیم، دقتی کاذب به خرج داده ایم، اما هیچ آدم عاقلی نمی تواند انکار کند که چشم داشتن برای این جانور بی مهره و بسیاری جانواردان دیگر، بهتر از چشم نداشتن است و همگی این چشم ها در جایی روی این شیب پیوسته و ملایم به سوی قله ی محال جای می گیرند. بر روی این شیب، چشم ما نزدیک به یک قله است هرچند نه مرتفع ترین قله، اما یکی از مرتفع ترین قله ها. در کتاب صعود به قله ی محال من یک فصل کامل را به چشم و یک فصل را نیز به بال اختصاص داده ام، و نشان داده ام که این دو به چه سادگی توانسته اند آهسته ( وحتی شاید نه چندان آهسته) این مراتب صعودی را بپیمایند. ما اهل علم نباید دچار اطمینان جزمی شویم. شاید اموری در طبیعت باشند که، به سبب پیچیدگی فرونکاستنی ذاتی شان، حقیقتاً شیب ملایم کوه نامحتمل را مسدود کنند. خلقت گرایان درست می گویند که، اگر حقیقتاً بتوان پیچیدگی فرونکاستنی ای را نشان داد، نظریه ی داروین شکست می خورد. خود داروین هم به این مطلب اذعان داشت: "اگر در مورد هر اندامه ی پیچیده ی موجود، بتوان نشان داد که امکان ندارد پیچیدگی آن حاصل اصلاحات ظریف فراوان و پیوسته باشد، نظریه ی من کاملاً شکست می خورد. اما من نمی توانم چنین موردی بیابم." به رغم همه ی تلاش های مجدّانه و در واقع عبث، نه داروین توانست چنین موردی بیابد، و نه هیچ کس دیگری پس از داروین. نامزدهای بسیاری برای این نوشداروی خلقت گرایان پیشنهاد شده اند. اما هیچ یک از محک تحلیل سر بلند در نیامده اند. در هر حال، گرچه یافتن یک پیچیدگی فروکاهش ناپذیر نظریه ی داروین را ابطال خواهد کرد، اما از کجا معلوم که چنان یافته ای نظریه ی آفرینش هوشمندانه را نیز ابطال نکند؟ در حقیقت، این نکته قبلاً نظریه ی خلقت هوشمند را ابطال کرده است، زیرا، چنان که بارها گفته ام و باز هم خواهم گفت، دانش ما درباره ی خدا هر قدر هم اندک باشد، می توانیم با اطمینان بگوییم که اگر خدایی در کار باشد، آن خدا نیز ناگزیر باید بسیار بسیار پیچیده و البته فرونکاستنی باشد! پرستش حفره ها جستجو برای یافتن نمونه های خاصی از پیچیدگی فرونکاستنی، اساساً شیوه ای غیرعلمی است، یعنی نمونه ی خاصی از نتیجه گیری برپایه ی جهل فعلی است. این شیوه، به منطق مغلوطِ "خدای حفره ها" متوسل می شود. دیتریش بونهوفرِ الاهیدان هم این شیوه را محکوم می کند. خلقت گرایان مشتاقانه در پی یافتن حفره ی در معرفت یا فهم کنونی ما هستند . اگر یک حفره ظاهری بیابند، فرض می کنند که ناگزیر خدا باید آن را پر کند. مایه ی نگرانی متألهان متجددی مانند بونهوفر این است که با پیشرفت علم، حفره ها تنگ تر می شوند، و به تدریج دیگر کاری برای خدا و جایی برای مخفی شدن خدا باقی نمی ماند. اما مایه ی نگرانی دانشمندان چیز دیگری است. یک بخش ذاتی فعالیت علمی، اذعان به نادانی خود، و حتی ابراز مسرت از نادانی، به عنوان چالشی برای فتوحات آتی است. چنان که دوستم مَت ریدلی نوشته است، "اغلب دانشمندان از آن چه که تاکنون کشف شده خسته شده اند. نادانسته هاست که آنها را پیش می راند." عارفان، راز را می ستایند و می خواهند همچنان راز باقی بماند. اما دانشمندان راز را به دلیلی دیگر می ستایند: راز کاری به دستشان می دهد. به بیان عام تر، یکی از اثرات حقیقتاً مخرّب دین این است که تعلیم می دهد که فضیلتی در خرسندی از جهل هست. هر علم خوبی به جهل و رازآلودگی (موقتی) اذعان دارد. پس، به بیان مؤدبانه، جای تأسف است که راهکار اصلی مبلغان آفرینش، این فعالیت مخرب است که حفره هایی در معرفت علمی بجویند و ادعا کنند که "آفرینش هوشمندانه" بداهتاً این حفره ها را پر می کند. نمونه ی زیر را که یک مثال فرضی اما کاملاً شایع است ملاحظه کنید. یک خلقت گرا می گوید: "مفصل زانویی یک قورباغه ی راسوییِ کمیاب، به طرز فروکاهش ناپذیری پیچیده است. هیچ جزئی از آن بدون هماهنگی با دیگر اجزاء کار نمی کند. شرط می بندم شما هرگز توسط تکامل تدریجی نمی توانید ایجاد مفصل زانویی قورباغه ی راسویی را توضیح دهید." اگر دانشمند نتواند جواب جامع و فوری به این مسئله بدهد، خلقت گرا این نتیجه ی پیشفرض را می گیرد که: "بسیار خوب، پس نظریه ی رقیب، یعنی نظریه ی 'آفرینش هوشمندانه' به ناگزیر پیروز است." به منطق جانبدارانه ی این استدلال توجه کنید: اگر نظریه ی الف نتواند فلان مسئله را پاسخ دهد، پس نظریه ی ب باید درست باشد. لازم به گفتن نیست که این استدلال از سوی دیگر دنبال نمی شود. بدون اینکه بررسی کنند که آیا در هر مورد خاص، نظریه ی پیشفرض نسبت به نظریه ی حریف برتری دارد یا خیر، می گویند باید نظریه ی پیشفرض را پذیرفت. نظریه ی آفرینش هوشمندانه را بدهتاً برگ برنده محسوب می کنند و آن را از هرگونه پاسخگویی به پرسش هایی که در برابر نظریه ی تکامل مطرح می شود کاملاً بی نیاز می شمارند. در اینجا اما حرف من این است که این ترفند خلقت گرایان، تمجید عادی دانشمندان از عدم قطعیت (موقتی) را تباه می کند؛ تمجیدی که در واقع ضروری است. ممکن است به دلایل صرفاً سیاسی، دانشمند امروزی در پاسخ به آن مدعی آفرینش آن قورباغه درنگ کند و نگوید که: "هوم، نکته ی جالبی است. نمی دانم مفصل زانویی قورباغه ی راسویی چطور تکامل یافته است. من در مورد قوباغه های راسویی تخصص ندارم. باید سری به کتابخانه ی دانشگاه بزنم و نگاهی بیاندازم. شاید پروژه ی جالبی برای یک دانشجوی فوق لیسانس باشد." هنگامی که دانشمند چنین پاسخی بدهد و خیلی پیش از آنکه دانشجو پروژه اش را شروع کند نتیجه ی پیشفرض خلقت گرایان، در یک جزوه ی تبلیغی شان تیتر می شود: " طراحی قورباغه ی راسویی تنها می تواند کار خدا باشد." پس میان رویکرد دانشمند و خلقت گرا به مجهولات تقارن نامیمونی هست. هر دو به مجهولات نیاز دارند. برای دانشمند امر مجهول هدف پژوهش است ، اما برای خلقت گرا گواهی است بر پیروزی نظریه ی مطلوب اش. نظریه ی آفرینش هوشمندانه هیچ شاهدی بر درستی خود ندارد، جز اینکه مثل دانه ای در حفره های باقی مانده در معرفت علمی جا خوش کند. دقیقاً به همین خاطر است که نیاز علم به یافتن حفره ها و تبدیل شان به حیطه های جدید پژوهشی، همواره نظریه ی آفرینش هوشمندانه را هراسان می کند. و به همین سبب، در مقابل این الاهیات عوامفریب و خام، یعنی الاهیات حفره که می خواهد حفره ها را با آفرینش هوشمندانه پر کند، علم خود را با متألهان پیشرفته ای مانند بونهوفر متحد می یابد. بسیاری از گذارهای تکاملی به روشنی توسط زنجیره های کم و بیش پیوسته از از فسیل های تدریجاً تغییر یابنده، مشخص شده اند. اما حلقه های بعضی از زنجیره ها هم یافت نشده است، و این حلقه های مفقوده همان "حفره " های مشهور هستند. مایکل شِمِر به شیوایی خاطرنشان کرده که کشف هر فسیل تازه، "حفره " محبوب خلقت گرایان را به دو نیم می کند و آن "حفره " درست دو برابر می شود! در هر حال، همواره حواس تان به استفاده ی ناموجه خلقت گرایان از نگرش پیشفرض شان باشد. اگر فسیلی گواه بر یک گذار تکاملی معین یافت نشود، پیشفرض آنان این است که گذاری تکاملی در کار نبوده، و لذا کار باید کار خدا باشد. چه در تکامل و چه در هر علم دیگر، این فرض که باید شواهد کاملی برای هر روند تکاملی موجود باشد، خواستی کاملاً غیرمنطقی است. درست به این می ماند که فرض کنیم برای متهم کردن کسی به قتل، باید ثبت کامل سینمایی حرکات قاتل در صحنه ی جنایت، بدون فقدان حتی یک فریم موجود باشد. اما تنها بخش قلیلی از جسد جانوران به فسیل بدل می شود، و از بخت خوش مان است که همین قدر فسیل های میانی از زنجیره های تکاملی را هم پیدا می کنیم. حتی اگر هیچ فسیلی را هم پیدا نمی کردیم، هنوز می توانستیم از منابع دیگر، مانند ژنتیک مولکولی و پراکندگی های جغرافیایی، شواهد کاملاً قوی دال بر نظریه ی تکامل بیابیم. از سوی دیگر، نظریه ی تکامل این پیشگویی قوی را دارد که حتی اگر یک فسیل در چینه ی زمین شناختی نادرست یافت شود، کل نظریه بر باد فنا می رود. در ذهن خلقت گرایان، بنا به پیشفرض، حفره ها را خدا پر می کند. آنان در مورد تمام دیواره های کوه محال، جاهایی که شیب ملایم و تدریجی فوراً مشخص نیست یا اینکه از آن غفلت شده، این رویه را به کار می گیرند. در مواردی که داده ها کافی نیست، یا فهم کافی حاصل نشده، آنان بی درنگ فقدان شواهد را با پیشفرض خدا پر می کنند. توسل عجولانه به "پیچیدگی فرونکاستنی" نشانگر فقدان تخیل است. خلقت گرایان بدون هرگونه استدلالی که مؤید پیچیدگی فرونکاستنی باشد فتوی می دهند که فلان اندامه ی زیستی نمی تواند توسط تکامل ایجاد شده باشد. حالا اگر درباره ی چشم مقدورشان نشد، گیریم یک عضو حرکتی باکتری تاژک دار یا یک مسیر بیوشیمیایی را مصداق پیچیدگی فرونکاستنی می شمارند، بی آنکه هیچ تلاشی برای اثبات فرونکاستنی بودن آن به خرج دهند. به رغم حکایت های هشدار دهنده در مورد چشم ها، بال ها و بسیاری اندام های دیگر، هر نامزد جدیدی را که برای کسب این افتخار مشکوک پیش می کشند، فی البداهه دارای پیچیدگی فرونکاستنی می دانند. اما لختی به این موضوع فکر کنید. چون پیچیدگی فرونکاستنی را برهانی بر آفرینش می شمارند، اعتبار این فتوی نباید بیش از اعتبار خود آفرینش باشد. شما به راحتی می توانید اظهار کنید که قورباغه ی راسویی (یا سوسک بمب افکن، یا کذا و کذا) نشانگر آفرینش است، بدون اینکه برهان یا توجیه دیگری بیاورید. اما این طریق علم ورزی نیست. این انگاره از حیث منطقی معادل این است که بگویید: " من شخصاً نمی توانم هیچ طریقی بیابم که فلان پدیده ی زیستی گام به گام ایجاد شده باشد. بنابراین این پدیده دارای پیچیدگی فرونکاستنی است. یعنی آفریده شده است." به این ترتیب، بی درنگ می بینید که این استدلال کاملاً در معرض خطر است. هر لحظه ممکن است دانشمندی سر برسد و یک حالت میانه ی قبل ازآن پیچیدگی مفروض را بیابد یا نشان دهد؛ یا دست کم، چنان حالت میانه ای را تصور کند. حتی اگر هیچ دانشمندی هم آن پدیده را تبیین نکند، اصلاً منطقی نیست که فرض کنیم "آفرینش" بهترین تبیین آن باشد. استدلال پایه ی نظریه ی "آفرینش هوشمندانه" یعنی همان استدلال کلاسیک "خدای حفره ها" سست و زبونانه است. فرض کنید مشغول تماشای شعبده بازی محیرالعقولی هستید. در این برنامه دو شعبده باز به نام های پِن و تِلِر نمایشی دارند که در آن ظاهراً هر دو با تپانچه به طرف هم شلیک می کنند و هر کدام تیر شلیک شده از تپانچه ی دیگری را به دندان می گیرد. فرض کنید تمام تدابیر احتیاطی را به کار گیریم تا خراش های روی گلوله ها با تپانچه ها تطبیق شوند، و کل شعبده بازی را یک عده تماشاگر متخصص اسلحه ی گرم از فاصله ی نزدیک نظاره کنند، تا احتمال هرگونه حقه بازی از میان برود. با این تفاصیل، گلوله ی تپانچه ی پن در دهان تِلِر و گلوله ی تپانچه ی تِلِر در دهان پِن جا خوش می کند. من اصلاً نمی توانم باور کنم که چگونه چنین شعبده ای انجام می گیرد. ناباوری شخصی از ژرفای وجود پیشاعلمی ام فریاد می زند که این ماجرا باورکردنی نیست، و مرا ناگزیر می کند که بگویم "باید معجزه ای در کار باشد. این ماجرا هیچ گونه تبیین علمی ندارد. پس باید فراطبیعی باشد." اما صدای ضعیفی برخاسته از آموزش علمی ام نغمه ی دیگری ساز می کند. پِن و تِلِر تردستان بی بدیلی در سطح جهانی هستند. حتماً این ماجرا تبیین علمی کاملی دارد. اما چون من خیلی خام هستم، یا خیلی بی دقت ام ، یا قدرت تخیل کافی ندارم، سرّ ماجرا را نمی فهمم. این واکنش مناسبی در قبال شعبده ی مذکور است. در برابر یک پدیده ی زیستی که ظاهراً پیچیدگی فرونکاستنی دارد نیز واکنش مناسب همین است. کسانی هم که از سردرگمی شخصی شان در مقابل یک پدیده ی طبیعی فوراً به نیایش شتاب زده ی فراطبیعت می رسند دست کمی از احمق هایی ندارند که وقتی می بینند شعبده بازی یک قاشق را خم می کند فوراً نتیجه می گیرند که با پدیده ای "پارانرمال" سروکار دارند. شیمیدان اسکاتلندی، کراین اسمیت، در کتابش هفت سرنخ درباره ی تکوین حیات، با تمثیل طاق کمانی نکته ی دیگری را ذکر می کند. یک طاق کمانی که از کنار هم نهادن سنگ های سخت ساخته شده باشد بدون نیاز به ساروج یا سیمان، استوار است و پیچیدگی فرونکاستنی دارد. یعنی اگر هر یک از سنگ های برسازنده ی این طاق را برداریم، کل آن فرو می ریزد. اما این طاق را ابتداً چگونه می توان ساخت؟ یک روش این است که یک کپه از سنگ های سخت در جایی بریزیم و سپس سنگ های اضافی را با دقت یکی یکی برداریم. به بیان عام تر، سازه های فراوانی را می توان به این شیوه ساخت، به طوری که دارای پیچیدگی فرونکاستنی باشند، یعنی با برداشتن هر جزء شان، کل سازه فرو ریزد. سازه ها را می توان به کمک داربست بندی ساخت و سپس داربست را برداشت به طوری که دیگر معلوم نباشد که نخست داربستی نصب شده است. همین که سازه کامل شد، استوار می ایستد و می توان با اطمینان داربست را برچید. در تکامل هم ممکن است که نیاکان اندامه یا سازه ای که اکنون می بینید داربستی داشته اند که امروزه دیگر برچیده شده است. ایده ی "پیچیدگی فرونکاستنی" جدید نیست، اما خود این اصطلاح را مایکل بِِهی خلقت گرا به سال 1996 مطرح کرد . گرایش خلقت گرایی به سوی حیطه ی جدیدی در زیست شناسی، یعنی بیوشیمی و زیست شناسی سلولی، مدیون اوست (اگر مدیون بودن واژه ی درستی باشد). به گمان او برای شکار حفره های محبوب خلقت گرایان، این حیطه ها امیدبخش تر از حفره های سابق در تکامل چشم ها و بال ها هستند. در حیطه ی سلولی، بهترین مثالی که او توانسته از پیچیدگی فرونکاستنی ارائه دهد ( که باز هم مثال بدی است) موتور حرکتی باکتری تاژک دار است. موتور تاژکی این باکتری، اعجوبه ی طبیعت است. از فنآوری انسانی که بگذریم، این باکتری تنها موجودی است که یک محور دوّار دارد. به گمانم، اگر جانور بزرگ چرخداری می یافتیم، می توانستیم بگوییم که نمونه ای عالی از پیچیدگی فرونکاستنی را یافته ایم، و چه بسا به همین سبب باشد که جانورچرخداری وجود ندارد. چگونه اعصاب و رگ ها می توانند از درون یک یاتاقان بگذرند؟* تاژک باکتری، یک پروانه ی نخ-مانند است که باکتری با آن در آب نقب می زند. به این خاطر گفتم "نقب می زند" و نگفتم "شنا می کند" که در مقیاس وجودی باکتری، مایعی مانند آب همان حس سیالتی را ندارد که ما حس می کنیم. نزد باکتری، آب بیشتر به شیره، یا ژله یا حتی ماسه می ماند، و حرکت باکتری در آب بیشتر به نقب زدن یا سوراخ کردن شبیه است تا به شنا کردن. برخلاف به اصطلاح تاژک جانوران بزرگ تری مانند آغازیان، حرکت تاژک باکتری شبیه به تازیانه زدن یا پارو زدن نیست. تاژک باکتری حقیقتاً یک محور دوّار است که پیوسته با نیروی محرکه ی یک موتور مولکولی فوق العاده کوچک درون یاتاقان خود می گردد. در سطح مولکولی، کارکرد موتور اساساً مانند کارکرد یک ماهیچه است، اما برخلاف انقباض های متناوب ماهیچه ای، گردش تاژک باکتری سیصدوشصت درجه ای است. به همین خاطر خلقت گرایان با شور و شعف آن را همچون یک موتور بیرون قایق خوانده اند (گرچه با استانداردهای مهندسی و از لحاظ زیست شناختی موتوری است بس ناکارآ). بِهی هم بدون یک کلمه توجیه، تبیین یا توضیح، صرفاً ادعا می کند که موتور تاژکی باکتری یک پیچیدگی فرونکاستنی است. از آنجا که او هیچ استدلالی دال بر صحت ادعایش ارائه نمی دهد، می توانیم مظنون باشیم که او قدرت تخیل کافی ندارد. او همچنین مدعی می شود که متخصصان زیست شناسی این مسئله را نادیده گرفته اند. کذب این ادعای اخیر به سال 2005 در دادگاهی در پنسیلوانیا به سرپرستی قاضی جان ائی جونز اثبات شد و مایه ی شرمساری بِهی گشت. در آن دادگاه بِهی به عنوان شاهد متخصص از جانب گروهی از خلقت گرایان به محکمه معرفی شد تا دعوی درج "آفرینش هوشمند" در مواد درسی یک مدرسه ی محلی را به کرسی بنشاند خواستی که به قول قاضی جونز"سبک سری مهیجی" بود (چه بسا این تعبیر و گوینده ی آن در خاطره ها بمانند). اما، چنان که خواهیم دید، این تنها تحقیری نبود که بِهی در آن محکمه متحمل شد. کلید اثبات پیچیدگی فرونکاستنی، این است که نشان دهیم هیچ یک از اجزاء یک مکانیزم معین به خودی خود فایده ای ندارد (مثال محبوب بِهی، تله موش است). در حقیقت اما، زیست شناسان به سادگی می توانند اجزائی را بیابند که خارج از کلیت خود نیز کارآیی دارند. این شامل موتور تاژکی باکتری و سایر به اصطلاح نمونه های بِهی از پیچیدگی فرونکاستنی نیز می شود. کِنِث میلر از دانشگاه براون این نکته را به خوبی بیان کرده، و به نظرم حقاً الاهه ی انتقام از "آفرینش هوشمندانه" شده است، البته نه به این خاطر که خود میلر مسیحی معتقدی است. من غالباً کتاب میلر با عنوان یافتن خدای داروین را به دیندارانی توصیه می کنم که پس از شیفته ی بِهی شدن برایم نامه می نویسند. در مورد موتور دورانی باکتری ها میلر توجه ما را به مکانیزمی جلب می کند که سیستم ترشحی نوع سوم یا به اختصار تی تی اس اس خوانده می شود . کار تی تی اس اس ایجاد حرکت دورانی نیست، بلکه یکی از چندین سیستمی است که باکتری های انگلی برای پمپ کردن ماده ی سمی از جداره ی سلولی خود به کار می برند تا اندامه ی میزبان خود را مسموم کنند. در مقیاس انسانی، شاید فکر کنیم که این کار شبیه چکاندن یا پاشیدن مایعی از خلال یک حفره باشد؛ اما در مقیاس باکتریایی وضع به گونه ای دیگر می نماید. هر مولکول از ماده ی تراوش شده، یک پروتئین سه بعدی و بزرگ در همان ابعاد خود تی تی اس اس است: بیشتر به یک مجسمه ای صلب می ماند تا به یک مایع. هر یک از این مولکول های سمّی توسط یک مکانیزم کاملاً ساخت یافته رها می شوند، که بیشتربه ماشین فروش اتوماتیک که مثلاً اسباب بازی یا بطری نوشیدنی بیرون می دهد می ماند، تا روزنه ای که مایع از آن "جاری" شود. خود ماشین توزیع کننده ی مولکول هم از تعداد کمی مولکول پروتئین تشکیل شده، که ابعاد و پیچیدگی هرکدام شان قریب به مولکولی است که بیرون می دهند. جالب این که ساختار اغلب این ماشین های باکتریاییِ مولکول پراکن در باکتری هایی هم که شباهت چندانی با هم ندارند مشابه است. مولکول های پروتئین تشکیل دهنده ی تی تی اس اس بسیار شبیه مولکول های تشکیل دهنده ی موتور تاژکی هستند. در نظر یک تکامل گرا آشکار است که در خلال تکامل باکتری های تاژک دار، مؤلفه های تی تی اس اس به خدمت کارکرد دیگری درآمده اند که خیلی بی ربط با کارکرد اولیه شان نیست. با توجه به اینکه تی تی اس اس مولکول ها را از خود بیرون می راند، عجیب نیست که موتور تاژکی این سازوکار اولیه را برای مقصود دیگری به کار گرفته، که همان دوارن مولکول های محور باشد. مسلماً مؤلفه های اصلی موتور تاژکی از قبل موجود بوده و پیش از تکامل یافتن موتور تاژکی مشغول به خدمت دیگری بوده اند. یکی از شیوه های مؤثر برای توضیح این که چگونه اجزای مکانیزم هایی که ظاهراً پیچیدگی فرونکاستنی دارند توانسته اند به قله ی محال صعود کنند، ملاحظه ی تغییرات در کارکرد مکانیزم های موجود است. البته پژوهش های فراوانی باید انجام داد، که من مطمئن ام به ثمر خواهند رسید. اما اگر قرار بود که دانشمند هم با پیشفرض رخوتناکی مانند "نظریه ی آفرینش هوشمندانه" دلخوش شود، اصلاً چنین پژوهش هایی لازم نبود. پیامی که یک "نظریه پرداز نوعی آفرینش هوشمندانه" می تواند برای دانشمندان داشته باشد این است که: "اگر نمی دانید که چیزی چگونه کار می کند، نگران نباشید: رهایش کنید و بگویید کار خداست. نمی دانید ضربان عصبی چگونه کار می کند؟ بسیار خوب! نمی دانید چگونه خاطرات در مغز ثبت می شوند؟ چه عالی! آیا پیچیدگی فرآیند فتوسنتز سرگیجه آور است؟ مرحبا! لطفاً دنبال حل این مسائل نروید. اصلاً ول شان کنید، و به درگاه خدا متوسل شوید. دانشمند عزیز، روی رازهایت کار نکن. رازهایت را برای ما بیاور، چون به دردمان می خورند. جهل ذی قیمت را با تحقیق خود هدر نده. ما به این حفره های شکوهمند که آخرین پناهگاه خداست نیاز وافر داریم." آگوستین قدیس این مطلب را آشکارا چنین بیان می کند: " وسوسه ی دیگری هست، که حتی از باقی وساوس خطرناک تر است. این مرض همانا کنجکاوی است. این مرض ما را وامی دارد تا بکوشیم رازهای طبیعت را، اسرار ورای فهم مان را که هیچ حاصلی برایمان ندارند بگشاییم" . نمونه ی دیگری از به اصطلاح "پیچیدگی فرونکاستنی" محبوب بِهی، سیستم ایمنی بدن است. بگذاریم این داستان را از زبان قاضی جونز بشنویم: در واقع، پس از بررسی های تطبیقی درباره ی مدعای پروفسور بِهی که در سال 1996 گفته بود علم هرگز نخواهد توانست تبیینی تکاملی از سیستم ایمنی بدن جانداران ارائه دهد، به ایشان پنجاه و هشت مقاله ی تحقیقاتی، نُه کتاب، و چندین فصل از کتاب های مرجع ایمنی شناسی درباره ی تکامل سیستم ایمنی ارائه شد؛ با این حال، ایشان همچنان تأکید دارند که این شواهد هنوز برای اثبات تکاملی بودن سیستم ایمنی بسنده ، و "به قدر مکفی" استوار نیستند. اِریک روتچیلد، سرپرست شورای شاکیان، در طی بررسی تطبیقی بِهی را واداشت تا اقرار کند که بیشتر آن پنجاه و هشت مقاله را نخوانده است. البته این خیلی عجیب نیست، چون ایمنی شناسی مبحث دشواری است. موضوعی که کمتر قابل بخشش می نماید این است که بِهی آن پژوهش ها را با این عنوان که "بی ثمر" هستند رد کرد. البته اگر هدف تان هوچی گری در میان مردم عادی و سیاست مداران ساده لوح باشد، و نه کشف حقایق مهمی درباره ی جهان واقعی، این پژوهش ها بی ثمر هستند. روتچیلد پس از استماع سخنان بِهی، نتایجی را که هر آدم منصفی باید از آن محکمه می گرفت چنین شیوا جمع بندی کرد: خوشبختانه دانشمندانی هستند که به دنبال پاسخ پرسش های تکوین سیستم ایمنی می گردند... این سیستم، عامل دفاعی ما دربرابر ضعف ها و امراض مهلک است. دانشمندانی که آن کتاب ها و مقالات را نوشته اند در گمنامی متحمل آن زحمات شده اند، بی آنکه نگران فروش کتاب هایشان یا کسب شهرت برای خود باشند. تلاش آنان در نبرد با امراض سخت و درمان آن بیماری ها به مدد ما آمده است. برخلاف آنان، پروفسور بِهی و کل جریان آفرینش هوشمندانه هیچ کاری برای پیشبرد علم و دانش پزشکی نکرده اند، و پیام شان به دانشمندان نسل های بعد این است که خود را به دردسر نیاندازید. همان طور که جِری کوین، ژنتیک دان آمریکایی، در مرورش بر کتاب بِهی می گوید: "اگر بخواهیم درسی از تاریخ علم بگیریم، آن درس این است که با زدن برچسب "خدا" به جهل مان ره به جایی نمی بریم." بلاگر خوش قریحه ای درباره ی مقاله ی کوین و من درباره ی آفرینش هوشمندانه در روزنامه ی گاردین، چنین اظهار نظر کرده است: آیا فرض وجود خدا چیزی را تبیین می کند؟ نه، خدا تبیین نیست شکست تبیین است. شانه بالا انداختنی است و "نمی دانم" گفتنی که در زر ورق روحانیت و تعالیم پیچیده اند. اگر کسی پای خدا را برای تبیین چیزی به میان بکشد، معمولاً منظورش این است که هیچ سرنخی در دست ندارد، پس راز را ناشی از آن دست نیافتنیِ ناشناختنیِ آسمان نشین می شمارد. اگر بپرسید که منشاء فلان چیز چیست، به ظن قوی یک پاسخ مبهم شبه فلسفی دریافت می کنید از این قبیل که همواره موجود بوده، یا خارج از طبیعت بوده است. که البته این هیچ چیز را توضیح نمی دهد. داروینیسم آگاهی ما را به طرق دیگری نیز می افزاید. اندامه های تکامل یافته، گرچه غالباً باشکوه و کارآمد می نماید، نشانگر نقص هایی نیز هستند .درست همان طور که بنا بر تاریخ تکاملی می توانید انتظار داشته باشید و درست همان طور که اگر آفرینشی در کار بود نمی توانستید انتظار داشته باشید. من در دیگر کتاب هایم نمونه هایی از این نقص ها را ذکر کرده ام: یکی از آنها نارسایی های عصب حنجره در اثرالتهاب گلو است، که ناشی از انحراف عظیم و مصرفانه ای در خط سیر تکاملی این عصب است. بسیاری از بیماری های انسان، از درد مهره های پایین کمر گرفته تا فتق، و از پایین افتادگی پستان گرفته تا آسیب پذیری در برابر عفونت های سینوسی، مستقیماً ناشی از این هستند که امروزه ما بر دو پا راه می رویم، در حالی که بدن مان در طی صدها میلیون سال برای راه رفتن بر روی چهارپا شکل گرفته است. ظلم و اسراف انتخاب طبیعی هم آگاهی افزاست. به نظر می رسد که شکارچیان به زیبایی "آفریده" شده اند تا طعمه ی خود را شکار کنند، و شکارها هم به همان زیبایی "آفریده" شده اند تا از شکارچی بگریزند. اما خدا طرف کیست؟ روایت سیاره ای اصل آنتروپیک اگر الهیدانان حفره از خیر چشم، بال، موتور تاژکی و سیستم ایمنی بگذرند، غالباً مابقی امید خود را به تکوین حیات دخیل می بندند. ظاهراً ریشه های تکامل شیمیایی مواد غیرزنده، نشانگر حفره ی است که از تمام حفره های گذارهای تکاملی پیامد آن بزرگ تر است. و از یک جهت هم این حفره بزرگ تر است. آن جهت بسیار ویژه است، و اصلاً مایه ی آسایش عذرتراشان مذهبی نیست. تنها یک بار لازم بوده که حیات تکوین یابد. بنابراین می توانیم بپذیریم که آن رخداد بینهایت نامحتمل بوده باشد. آن رخداد بارها و بارها نامحتمل تر از آن چیزی است که در تصور غالب مردم بگنجد. پس از تکوین حیات، گام های تکاملی پیامد آن در میلون ها و میلیون ها گونه ی جانداران، مستقلاً تکثیر شده اند. این گام های تکاملی به شیوه های تقریباً مشابه در طی دوران های زمین شناختی پیوسته تکرار شده اند. پس نمی توانیم برای تبیین تکامل جانداران پیچیده، از همان استدلال آماری استفاده کنیم که در مورد تکوین حیات قابل اعمال است. احتمال وقوع رخدادهای ایجادکننده ی تکامل معمولی ، برخلاف احتمال تکوین یگانه ی حیات ( و شاید برخی موارد خاص)، نمی توانند خیلی ناچیز بوده باشند. شاید این تمایز سردرگم کننده باشد، و باید آن را، با استفاده از به اصطلاح اصل آنتروپیک، بیشتر شرح دهم. اصل آنتروپیک را برَندون کارتر ریاضیدان بریتانیایی در سال 1974 پیش نهاده است و دو فیزیکدان به نام های جان بارو و فرانک تیپلر در کتاب شان این موضوع بسط داده اند. ما اینجا روی زمین وجود داریم. بنابراین زمین باید از آن نوع سیاراتی باشد که قادر است که ما را ایجاد کند و بپروراند، حال این نوع سیاره هرچقدر هم می خواهد نامعمول یا حتی یگانه باشد. برای مثال، گونه ی ما نمی تواند بدون آب به حیات اش ادامه دهد. زیست شناسان کیهانی در جستجوی حیات های فرازمینی، به دنبال نشانه ای از آب آسمان ها را می کاوند. به دور یک ستاره ی معمولی، مانند خورشید ما، ناحیه ای هست که نه خیلی گرم است و نه خیلی سرد، بلکه معتدل است. این ناحیه را ناحیه ی طلایی برای سیارات دارای آب مایع می خوانند. بین مدارهایی که آن قدر از ستاره دور اند که آب در آنجا یخ می زند و مدارهایی که آن قدر به ستاره نزدیک اند که آب در آنجا تبخیر می شود، یک نوار نازک مداری است که ناحیه ی طلایی را در بر می گیرد. همچنین مدارهای حیات پرور باید تقریباً مدوّر باشند. در یک مدار خیلی بیضوی، مانند مدار سیاره ی دهم تازه کشف شده که اصطلاحاً زِنا نامیده می شود، سیاره فقط می تواند هر چند دهه (ی زمینی) یک بار از میان ناحیه ی طلایی به سرعت عبور کند. خود زِنا، حتی در نزدیک ترین فاصله ی مداری اش از خورشید که هر 560 سال زمینی یک بار به آن می رسد، اصلاً وارد ناحیه ی طلایی هم نمی شود. دمای دنباله دار هالی در نزدیک ترین فاصله اش به خورشید 47 درجه ی سانتیگراد و در دورترین فاصله به خورشید منفی 270 درجه ی سانتیگراد است. مدار زمین اما، مانند همه ی سیارات، اساساً یک بیضی است ( که در ماه ژانویه نزدیک ترین و در ماه جولای دورترین فاصله از خورشید را دارد )؛ اما دایره حالت خاصی از بیضی است، و مدار زمین چنان دایره وار است که زمین هیچ گاه از ناحیه ی طلایی خارج نمی شود. وضعیت زمین در منظومه ی شمسی از جهات دیگری هم مساعد است که آن را مناسب تکامل حیات ساخته اند. جاروبرقی عظیم گرانشی مشتری در جای خوبی قرار گرفته تا خرده سیاره های سرگردان در فضا را به درون خود بکشد و از تصادم مصیبت بارشان با زمین جلوگیری کند. تنها قمر نسبتاً بزرگ زمین موجب می شود تا محور دوران ما استوار بماند ، و به طرق دیگری هم به تقویت حیات در زمین کمک می کند. خورشید ما از این جهت غیرمعمول است که دوگانی نیست. یعنی با یک ستاره ی همدم نیست و مدار دوگانه ندارد. البته ستارگان دوگانی هم می توانند سیاره داشته باشند اما مدار آن سیارات درهم و برهم تر از آن خواهد بود که به تکامل حیات منجر شود. در مورد حیات پروری غیرمعمول سیاره ی ما دو تبیین ارائه شده است. نظریه ی آفرینش می گوید که خدا جهان را آفرید و زمین را در ناحیه ی طلایی قرار داد، و همه ی جزئیات را هم عمداً به نفع ما تنظیم کرد. رویکرد آنتروپیک به حیات اما، بسیار متفاوت است، و ته رنگی از داروینیسم دارد. اکثریت غالب سیارات کیهان در ناحیه ی طلایی ستاره ی مربوط شان قرار ندارند ، لذا مناسب حیات نیستند. در هیچ کدام از این اکثریت سیارات حیات شکل نمی گیرد. اما اقلیت کوچکی از سیارات هستند که شرایط مناسب ایجاد حیات را دارند، و ما ضرورتاً در یکی از این سیارات اقلیت زندگی می کنیم، چون اینجا داریم به این قضیه فکر می کنیم. شگفت اینکه عذرتراشان دینی عاشق اصل آنتروپیک هستند. آنان به دلایلی کاملاً بی پایه، می اندیشند که این اصل حامی مدعایشان است. اما درست عکس قضیه صادق است. اصل آنتروپیک، مانند انتخاب طبیعی، آلترناتیوی برای فرضیه ی آفرینش است. این اصل، تبیینی عقلانی و فارغ از آفرینش ارائه می دهد که هستی ما را در شرایط مساعد توضیح می دهد. فکر می کنم اشتباه ذهن مذهبی این باشد که فکر می کند اصل آنتروپیک تنها تبیینی است که تاکنون در زمینه ی حل مسئله ی حیات ارائه شده است، یعنی برای حل این مسئله که چرا ما در مکانی حیات پرور زندگی می کنیم. پس آنچه که ذهن مذهبی درنمی یابد این است که دو راه حل برای حل این مسئله پیشنهاد شده است. یکی وجود خداست و دیگری اصل آنتروپیک. این دو راه حل متعارض هستند. تا آنجا که می دانیم، شرط لازم برای ایجاد حیات وجود آب در حالت مایع است اما این شرط به هیچ وجه کافی نیست. گرچه حیات در باید آب شکل گیرد، اما هنوز این رخدادی بسیار نامحتمل است. همین که حیات شکل گرفت، تکامل داروینی سرخوشانه ادامه می یابد. اما حیات چگونه شکل گرفته است؟ تشکیل حیات یک رخداد، یا یک رشته رخداد شیمیایی بوده است، که در اثر آن نخست شرایط حیاتی انتخاب طبیعی پدید آمده است. اجزای متشکله ی اصلی حیات یا دی.ان.آ بوده یا (به احتمال بیشتر) مولکول دیگری بوده که مانند دی.ان.آ، اما با دقت کمتر، خود را تکثیر می کرده. چه بسا مولکولی از قبیل آر.ان.آ بوده باشد. همین که اجزای حیاتی گونه هایی از مولکول های ژنتیکپدید آمدند، تکامل داروینی حقیقی می تواند آغاز شود و انواع پیچیده ی حیات تدریجاً از پی هم ظاهر شوند. اما رخ دادن ناگهانی و تصادفی مولکول های وراثتی، از نظر بسیاری کاملاً نامحتمل می نماید. شاید این رخداد بسیار بسیار نامحتمل باشد. پژوهش درباره ی ایجاد حیات موضوع تحقیقاتی شکوفایی است، و تخصص مورد نیاز برای پرداختن به آن شیمی است، که من ندارم. من با کنجکاوی از حاشیه این مبحث را دنبال می کنم، و اگر تا چند سال دیگر ببینم که شیمیدانان گزارش دهند که توانسته اند با موفقیت حیات را به طور مصنوعی در آزمایشگاه ایجاد کنند، شگفت زده نخواهم شد. با این حال، این اتفاق هنوز نیفتاده است، و هنوز می توان گفت که احتمال وقوع آن فوق العاده ضعیف است، و همیشه هم چنین بوده است گرچه یک بار رخ داده است! درست همان نکته ای را که در مورد مدارهای طلایی گفتیم در مورد ایجاد حیات نیز صدق می کند، و می توانیم بگوییم که هرقدر هم که ایجاد حیات نامحتمل بوده باشد، می دانیم که در زمین اتفاق افتاده است چون ما الآن اینجا حیّ و حاضر هستیم. در مورد ایجاد حیات هم، درست مانند شرایط دمایی، دو فرضیه برای تبیین ماوقع هست: فرضیه ی آفرینش و فرضیه ی علمی یا "آنتروپیک". فرضیه ی آفرینش می گوید که خدایی بوده که در لحظه ی خطیری از هستی، معجزه کرده و لهیبی الاهی در سوپ پیشازیستی دمیده، یا کاری از این قبیل کرده، تا دی.ان.آ ایجاد شود. در اینجا هم مانند مورد ناحیه ی طلایی، آلترناتیو آنتروپیک فرضیه ی آفرینش، بر پایه ی احتمالات است. دانشمندان معجزه ی اعداد بزرگ را مطرح می کنند. تخمین می زنند که بین 1 تا 30 میلیارد سیاره در کهکشان ما، و حدود 100 میلیارد سیاره در کیهان باشد. اگر برای احتیاط واجب از چند صفر صرف نظر کنیم، با تخمین محافظه کارانه می توان گفت که یک میلیارد میلیارد سیاره در جهان هست. حال، فرض کنید ایجاد حیات، یعنی تشکیل مولکولی مشابه دی.ان.آ، رخدادی فوق العاده نامحتمل باشد. فرض کنید این اتفاق چنان نادر باشد که از هر یک میلیارد سیاره فقط در یکی رخ دهد. در اینجا ما از بخت یک در میلیارد سخن می گوییم، و باز... حتی با چنین بخت قلیلی، حیات در یک میلیارد سیاره رخ می دهد که البته زمین یکی از آنهاست. این نتیجه بسیار غافلگیر کننده است، پس باز می گویم: اگر بخت شکل گیری خود به خودی حیات در یک سیاره یک در میلیارد باشد، باز این اتفاق نامحتمل و شگرف در یک میلیارد سیاره رخ می دهد. بخت یافتن هر یک از آن سیارات اما، یادآور ضرب المثل یافتن سوزن در کاهدان است. اما ما نیازی نداریم تا راهمان را کج کنیم و سوزن های دیگررا بکاویم چرا که (برگردیم به اصل آنتروپیک) همه ی موجودات قادر به کنکاش، حتی پیش از آنکه جستجویشان را آغاز کنند، خود ضرورتاً سرنشین یکی از آن سوزن های کمیاب هستند. هر گزاره ی احتمالاتی در زمینه ای بیان می شود که تا حد معینی مجهول است. اگر ما هیچ چیز درباره ی یک سیاره ندانیم، می توانیم فرض کنیم که بخت اینکه حیات در آن تکوین یافته باشد، گیریم، یک در میلیارد است. اما اگر به تخمین خود فرض جدیدی را بیفزاییم، وضع فرق می کند. ممکن است یک سیاره ی معین ویژگی های خاصی داشته باشد، مثلاً یک رگه از عنصر خاصی در سنگ های آن فراوان باشد، به طوری که احتمال تکوین حیات در آن را تغییر کند. به بیان دیگر، برخی سیارات "زمین وار" تر از بقیه هستند. البته خود زمین مخصوصاً زمین وار است! این نکته باید تشویقی باشد برای شیمیدانان ما تا بکوشند با تقلید شرایط اولیه ی کره ی زمین تکوین حیات را در آزمایشگاه بازآفرینی کنند، چون این شیوه احتمال موفقیت شان را افزایش می دهد. اما محاسبه ی قبلی من نشان داد که حتی یک مدل شیمیایی با بخت موفقیت یک در میلیارد هم هنوز پیشبینی می کند که حیات در یک میلیارد سیاره ی جهان تکوین می یابد. و زیبایی اصل آنتروپیک این است که برخلاف همه ی شهودها به ما می گوید که از یک مدل شیمیایی حیات تنها انتظار می رود که ایجاد حیات را در یکی از یک میلیارد میلیارد سیاره پیشبینی کند تا تبیین خوب و کاملاً رضایت بخشی از وجود حیات در زمین بدهد. من اصلاً باور نمی کنم که در عمل، ایجاد حیات هیچ جا چنین نامحتمل بوده باشد. و فکر می کنم کاملاً می ارزد که جهت تکرار آن رخداد در آزمایشگاه پول صرف کنیم و همچنین برای پروژه ی سِتی [جستجوی حیات فرازمینی]، چرا که فکر می کنم ممکن است حیات های هوشمند دیگری در کیهان وجود داشته باشند. حتی اگر بدبینانه ترین تخمین را در مورد احتمال تکوین خودبخودی حیات بپذیریم، این برهان احتمالاتی هرگونه پیشنهادی را که مدعی شود برای پر کردن این حفره باید به فرض آفرینش متوسل شویم کاملاً ویران می کند. حفره تکوین حیات، نزد ذهنی که احتمال و ریسک را با مقیاس های روزمره بسنجد، حفره تکوین حیات از تمام حفره های ظاهری تاریخ تکاملی پرنکردنی تر می نماید. نمونه ی مقیاس های ریسک پذیری روزمره، مقیاس ریسک پذیری شوراهای تأمین اعتبار پژوهشی است که پیشنهادهای تحقیقاتی شیمیدان ها را بررسی می کنند. اما علمِ آگاه به احتمالات، حتی حفره ی به این بزرگی را به آسانی پر می کند، درحالی که همین علم احتمالاتی، برپایه ی برهان "747 غائی"، که پیش تر بیان کردیم، ادعای وجود آفریننده ی الاهی را ابطال می کند. اما حال برگردیم به نکته ی جالبی که مقصود این بخش بود. فرض کنید کسی بکوشد انتخاب طبیعی را به همان سیاق تبیین کند که درباره ی تکوین حیات گفتیم، یعنی با توسل به تعداد بس فراوان سیارات موجود،. واقعیت این است که هر گونه ای، و هر اندامه ای در هر گونه ی جانوری، برای کاری که انجام می دهد مناسب است. بالهای پرندگان، زنبورها و خفاش ها مناسب پرواز اند. چشم ها مناسب دیدن اند. برگ ها مناسب فتوسنتز اند. ما در سیاره ای زندگی می کنیم که آکنده از حدود ده میلیون گونه ی جانوری است، که هر کدام شان ظاهراً نشانگر پندار نیرومند آفرینش اند. هر گونه ی جانوری با شیوه ی زندگی خود انطباق دارد. آیا می توانیم با استفاده از برهان "تعداد کثیر سیارات" همه ی این اوهام آفرینش را توضیح دهیم؟ نه، نمی توانیم، مسلماً نمی توانیم. حتی فکرش را هم نکنید. این نکته ی مهمی است چرا که به کانون جدی ترین بدفهمی داروینیسم راه می برد. هر طور که با رقم تعداد سیارات بازی کنیم، بخت آن قدر مساعد نمی شود تا بتوانیم تنوع فراوان پیچیدگی های حیات بر کره ی زمین را نیز به همان سیاق تکوین حیات توضیح دهیم. تکامل حیات سراسر متفاوت از تکوین آن است، چرا که، تکرار کنیم، تکوین حیات یک اتفاق یگانه بود (یا می توانست باشد) که فقط یک بار لازم بود رخ دهد. اما انطباق گزینشی گونه ها با محیط های جداگانه ی خود، چندمیلیون گانه، و مداوم است. آشکار است که ما در زمین با یک فرآیند کلی بهینه سازی گونه های زیستی مواجهیم. فرآیندی که در سراسر سیاره، در تمام قاره ها و جزیره ها، همواره در جریان است. می توانیم با اطمینان پیشگویی کنیم که اگر ده میلیون سال دیگر صبر کنیم، با گونه های جدیدی مواجه خواهیم شد که شیوه ی زیست آنها به همان خوبی گونه های فعلی با محیط شان انطباق دارد. این یک پدیده ی تکرار شونده، قابل پیشبینی و چندگانه است، و نه یک بخت احتمالاتی که با پیشگویی معلوم مان شود. و به لطف داروین، می دانیم که این پدیده چگونه رخ می دهد: توسط انتخاب طبیعی. اصل آنتروپیک از تبیین جزئیات گونه گون موجودات زنده ناتوان است. ما واقعاً به جراثقال پرتوان داروین نیاز داریم تا گوناگونی حیات را بر کره ی زمین ، و به ویژه پندار اغواگر آفرینش را توضیح دهیم. برعکس، تکوین حیات ورای بُرد این جراثقال قرار می گیرد، زیرا پیش از تکوین حیات، انتخاب طبیعی در کار نیست. اینجاست که اصل آنتروپیک به کارمان می آید. با فرض تعداد بسیار زیاد سیارات، که فرصت های فراوانی فراهم می کند می توانیم تکوین منحصربه فرد حیات را توضیح دهیم. همین که آن بخت نخستین حاصل شد بختی که اصل آنتروپیک با قاطعیت هرچه تمام تر به ارمغان می آورد ? کار به دست انتخاب طبیعی می افتد: و انتخاب طبیعی صراحتاً دخلی به بخت و اقبال ندارد. با این حال شاید تکوین حیات تنها حفره عمده ی داستان تکامل نباشد که با بخت و اقبال محض، و به نحو آنتروپیک، پر شده باشد. برای مثال، همکارم مارک ریدلی در کتابش به نام جنّ مِندل ( که ناشران آمریکایی اش عنوان فرعی بیجا و گمراه کننده ی ژن مشارکت جو را به آن افزوده اند) پیش نهاد کرده که تکوین سلول یوکاریوتیک (مثل سلول های بدن ما که یک هسته و چیزهای جوراجور و پیچیده ی دیگری مثل میتوکوندریا دارد که باکتری ها فاقد آنند) از حیث احتمالاتی دشوارتر و حتی از تکوین خود حیات بعید تر است. حفره عمده ی دیگری که پر کردن آن شاید به همان میزان دشوار باشد، حفره تکوین آگاهی است. رخدادهای یکّه ی اینچنینی را می توان با اصل آنتروپیک چنین توضیح داد: حیات در میلیاردها سیاره تا سطح باکتریایی توسعه یافته است، اما تنها کسری از این شکل های حیات توانسته اند از این مرحله بگذرند و به مرحله ی سلول های یوکاریوتیک وار برسند. و از همه ی این سلول ها، کسر کوچک تری توانسته اند از رود روبیکون ثانوی نیز بگذرند تا به مرحله ی آگاهی برسند. اگر این رخدادها یکّه باشند، برخلاف انتخاب طبیعی عادی، دیگر با یک فرآیند همه جا حاضر و همیشگی مواجه نیستیم. مطابق اصل آنتروپیک، از آنجا که ما زنده ایم، سلول های یوکاریوتیک داریم و آگاه هستیم، پس سیاره مان باید یکی از آن نادر سیاراتی باشد که هرسه ی این حفره ها را پل زده اند. انتخاب طبیعی به این سبب مؤثر است که یک جاده ی یک طرفه ی انباشتی به سوی بهینه سازی است. برای آغاز به قدری بخت خوش نیاز دارد، و "میلیاردهای ستاره" ی اصل آنتروپیک این بخت خوش را به آن ارزانی می دارند. شاید چند حفره متعاقب دیگر هم در داستان تکامل باشند که طالب کسب اقبالی برای وقوع و اصل آنتروپیک برای توجیه هستند. اما در باره ی حیات هر چه که بتوانیم بگوییم، مسلماً آفرینش به کار تبیین حیات نمی آید، چرا که آفرینش در نهایت انباشتی نیست و لذا خود پرسش های بزرگ تری پیش می کشد و مستقیماً ما را به قضیه ی دور باطل 747 باز می گرداند. ما در سیاره ای زندگی می کنیم که مطبوع شیوه ی زندگی مان است، و دیدیم که به دو دلیل چنین است. یکی اینکه حیات تکامل یافته تا در شرایطی که سیاره فراهم آورده شکوفا شود. این ناشی از انتخاب طبیعی است. دلیل دیگر، آنتروپیک است. در جهان میلیاردها سیاره هست، و هر قدر هم که تعداد سیارات مساعد تکامل اندک باشد، سیاره ی ما ضرورتاً یکی از آنهاست. اکنون وقت آن است که اصل آنتروپیک را به مرحله ی مقدم تری ببریم، و از زیست شناسی به کیهان شناسی برگردیم. روایت کیهانشناختی اصل آنتروپیک ما نه تنها در سیاره ی مساعدی زندگی می کنیم، بلکه در جهان مساعدی نیز زندگی می کنیم. از این که هستیم می توانیم نتیجه بگیریم که قوانین فیزیک باید به قدر کافی مساعد ایجاد حیات باشند. وقتی به آسمان شب می نگریم تصادفی نیست که ستارگان را می بینیم، چرا که ستارگان یک پیشنیاز لازم برای وجود اغلب عناصر شیمیایی هستند، و بدون شیمی، حیات نمی تواند ایجاد شود. فیزیکدانان محاسبه کرده اند که اگر قوانین و ثوابت فیزیک حتی اندکی متفاوت با مقادیر فعلی شان بود، جهان چنان می شد که دیگر امکان نداشت حیاتی در آن به وجود آید. فیزیکدانان این مطلب را به انحای مختلف بیان می کنند، اما نتیجه همواره تقریباً یکسان است. مارتین رییز در کتاب فقط شش رقم ، شش ثابت بنیادی را ذکر می کند که به باور فیزیکدانان در تمام کیهان یکسان اند. هر یک از این شش رقم به ظرافت تنظیم شده، یعنی اگر اندکی متفاوت با مقدار فعلی اش بود، کل جهان دیگرگونه می شد و دیگر مساعد حیات نبود. از جمله ی این ثابت های فیزیکی، مقدار نیروی به اصطلاح "قوی" است، یعنی نیرویی که اجزای هسته ی اتم را به هم مقید می کند. برای "حفره تن" هسته ی اتم، باید بر این نیرو غلبه کرد. نیروی قوی را با مقیاس E می سنجند که برابر با نسبت جرمی از هسته ی هیدروژن است، که هنگام همجوشی هسته های هیدروژن و ایجاد هلیوم، به انرژی تبدیل می شود. مقدار این ثابت در جهان ما برابر 0.007 است و چنین می نماید که لازمه ی وجود شیمی (که پیشنیاز ایجاد حیات است) این است که ثابت نیروی قوی خیلی نزدیک به این مقدار باشد. ساده ترین و فراوان ترین عنصر، هیدروژن است. همه ی عناصر دیگر جهان نهایتاً حاصل همجوشی هسته های هیدروژن هستند. همجوشی هسته ای فرآیند دشواری است که در شرایط فوق العاده داغ درون ستارگان (و بمب های هیدروژنی) رخ می دهد. تعداد ستارگان نسبتاً کوچک، مانند خورشید ما، که فقط می توانند عنصر سبکی مانند هلیوم ایجاد کنند اندک است. هلیوم از لحاظ سبکی پس از هیدروژن دومین عنصر جدول تناوبی است. اما تشکیل اغلب عناصر سنگین تر، نیازمند ستارگانی است که از خورشید بزرگ تر و داغ ترباشند تا بتوانند در یک سلسله فرآیندهای همجوشی هسته ای عناصر سنگین تر را ایجاد کنند. جزئیات این واکنش ها توسط فِرِد هویل و دو تن از همکارانش تشریح شده است. گاهی ستارگان بزرگ، یا سوپرنوآها منفجر می شوند و مواد درون خود را به صورت ابرهایی از غبار در فضا می پراکنند. این مواد شامل عناصر جدول تناوبی هم هست. این ابرهای غباری حاصل از انفجار تدریجاً متراکم می شوند و ستارگان و سیارات جدیدی تشکیل می دهند، که سیاره ی ما از آن جمله است. به همین سبب است که زمین علاوه بر هیدروژن همه جا حاضر، سرشار از عناصر دیگر است. عناصری که بدون آنها شیمی، و تکوین حیات، محال می بود. در اینجا نکته ی مربوط به بحث ما این است که مقدار نیروی قوی تعیین می کند که سلسله همجوشی های هسته ای تا کجای جدول تناوبی بالا می رود. اگر مقدار نیروی قوی خیلی کوچک بود، گیریم 0.006 بود و نه 0.007، در جهان هیچ عنصری جز هیدروژن به وجود نمی آمد و هیچ شیمی جالب توجهی حاصل نمی شد. اگر این مقدار خیلی بزرگ بود، گیریم 0.008 بود، همه ی هیدروژن جهان دچار همجوشی می شد و به عناصر سنگین تر تبدیل می شد. چندان که می دانیم، شیمی بدون هیدروژن نمی توانست به تکوین حیات بیانجامد. بخشاً به این سبب که بدون هیدروژن دیگر آبی در کار نبود. ثابت نیروی قوی باید درست حوالی مقدار طلایی 0.007 باشد تا گوناگونی عناصر و شیمی جالب و مساعد حیات ایجاد می شود. کلیت این مطلب برای همه ی ثوابت یکسان است. مقدار فعلی این ثوابت در ناحیه ای طلایی قرار می گیرد که ورای آن تکوین حیات ممکن نمی شد. این مطلب را چگونه تعبیر کنیم؟ در اینجا هم از یک سو پاسخ خداباور را داریم و از سوی دیگر اصل آنتروپیک را. خداباور می گوید که خدا هنگام خلق جهان، ثوابت بنیادی را چنان تنظیم کرده که همه شان در ناحیه ی طلایی باشند تا بتوانند حیات را ایجاد کنند. انگار که خدا شش دکمه ی تنظیم داشته که می توانسته آنها را بچرخاند و هر کدام را با دقت روی مقدار طلایی تنظیم کند. مانند همیشه، پاسخ خداباور اصلاً مجاب کننده نیست، چرا که وجود خود خدا را بی توضیح می گذارد. وجود خدایی که بتواند مقادیر طلایی ثابت های بنیادی را محاسبه کند هم دست کم به قدر خود تنظیم ثابت ها نامحتمل، و در حقیقت بسیار مستبعد است که این نکته در واقع مضمون کل بحث مان است. پس پاسخ خداباور هرگز نمی تواند راه حل مثبتی برای حل مسئله باشد. من هیچ آلترناتیوی جز منتفی دانستن این پاسخ نمی یابم، در حالی که همزمان در شگفتم که چگونه خیلی ها نمی توانند مشکل پاسخ خداباورانه را دریابند و برهان "دکمه گردان الاهی" به نظرشان کاملاً خرسند کننده می نماید. زیست شناسان، که با درک توان انتخاب طبیعی برای تبیین امور آگاهی شان افزوده شده، بعید است که که زیر بار نظریه ای بروند که بخواهد مسئله ی نامحتملی را با یک ضربت حل کند. و پاسخ خداباوران به معمای نامحتملی، ضربتی با مدعاهای گزاف است. این پاسخ فقط بازگویی خود مسئله نیست، بلکه افزودن شاخ و برگ عجیب و غریبی به آن است. پس بگذارید به آلترناتیو آنتروپیک بپردازیم. پاسخ آنتروپیک، در عام ترین شکل خود، این است که ما فقط در جهانی که قادر به ایجادمان باشد می توانیم پرسش از نامحتملی را مطرح کنیم. بنابراین صرف اینکه وجود داریم نشان می دهد که ثوابت بنیادی فیزیک باید در ناحیه ی طلایی شان بوده باشند. فیزیکدانان مختلف، راه حل های آنتروپیک متفاوتی برای معمای هستی پیشنهاد می کنند. فیزیکدانان سرسخت می گویند که آن شش دکمه هرگز در ابتدای امر قابل تغییر نبوده اند. به نظر این دسته، هنگامی که سرانجام به نظریه ی همه چیز برسیم ، نظریه ای که دیری است در سودای رسیدن به آنیم، خواهیم دید که آن شش ثابت کلیدی چنان به همدیگر، یا به چیز دیگری که هنوز ناشناخته است، وابسته اند که امروزه در تصورمان نمی گنجد. شاید معلوم مان شود که آزادی تغییر این شش ثابت بیش از آزادی نسبت محیط دایره به قطر آن نیست. و دریابیم که جهان فقط می توانسته به یک طریق موجود باشد. با این نگرش، نه تنها نیازمند خدایی برای تنظیم کننده ی دکمه ها نیستیم، بلکه اصلاً دکمه ای در کار نیست که نیاز به تنظیم داشته باشد. دیگر فیزیکدانان (مانند خود مارتین رییز) این نگرش را نمی پذیرند و فکر می کنم من هم با آنان موافق باشم. البته کاملاً قابل تصور است که جهان تنها به یک طریق موجود باشد. اما چرا آن طریق یکّه باید چنان تنظیم شده باشد که به تکامل تدریجی ما بینجامد؟ چرا جهان ما باید از نوعی باشد که انگار، به قول فیزیکدان نظری، فریمن دایسون، "می دانسته که ما می آییم"؟ در این مورد جان لِزلی فیلسوف، مردی اعدامی را مثال می زند که به جوخه ی آتش سپرده شده است. ممکن است که تیر همه ی آن ده نفرسرباز جوخه خطا رود. اگر فرد اعدامی پس از این شلیک خطا فرصت یابد تا در مورد خوش شانسی خود تأمل کند می تواند با سرخوشی بگوید: "خوب، واضح است که تیر همه شان به خطا رفت، وگرنه من الآن نمی توانستم به این موضوع فکر کنم." اما اگر او همچنان در عجب باشد که چرا همه ی جوخه خطا کردند، و با این فرضیات کلنجار برود که مثلاً آیا به آنها رشوه داده بودند یا مست بودند، کسی بر او خرده نمی گیرد. این ایراد را می توان این طور پاسخ داد که مانند خود رییز بگوییم که جهان های همزیست فراوانی هستند که مانند حباب های صابون در یک "چنجهان" ( یا به قول لئونارد ساسکیند در یک "اَبَرجهان" همزیستی دارند. قوانین و ثوابت هر یک از جهان ها، مانند جهان قابل مشاهده ی ما، مختص به خودش است. کلیت ابرجهان پر از این مجموعه های قوانین محلی است. اصل آنتروپیک هم تبیین می کند که چرا ما باید ساکن یکی از این جهان ها باشیم (که انگار در اقلیت اند) و قوانین محلی شان چنان از آب درآمده که مساعد تکامل تدرجی و درنتیجه امکان تأمل بر مسئله باشد. یک روایت گیرا از نظریه ی چنجهان ناشی از تأمل در سرنوشت نهایی جهان خود ماست. بسته به اینکه مقادیر اعدادی نظیر شش ثابت بنیادی چه باشند، سرانجام یا جهان ما یا تا ابد انبساط می یابد، یا اینکه سرانجام انبساط آن به حالتی تعادلی می رسد، یا اینکه جهت انبساط معکوس شود و جهان رو به انقباض گذارد، تا نهایتاً به حالتی برسد که اصطلاحاً "مُچالگی بزرگ" می نامند. در برخی از مدل های مچالگی بزرگ، جهان دوباره رو به انبساط می گذارد، و این چرخه، که گیریم هر بیست میلیارد سال یک بار رخ می دهد، تا ابد ادامه می یابد. مطابق مدل استاندارد از جهان ما، زمان همراه با فضا در حدود 12 میلیارد سال پیش، هنگام انفجار بزرگ (بیگ بنگ) ایجاد شده است. اما مدل مُچالگی بزرگ متوالی این گزاره را چنین اصلاح می کند: زمان و فضا حقیقتاً با بیگ بنگ دوران ما آغاز شده اند، اما این زمان و فضا فقط آخرین فضا-زمان هایی هستند که در توالی بیگ بنگ ها ایجاد شده اند. بیگ بنگ ها هر کدام پیامد مُچالگی بزرگ پیش از خود بوده اند. هیچ کس نمی داند در تکینگی هایی مانند بیگ بنگ چه رخ می دهد، لذا می توان پذیرفت که قوانین و ثوابت هر بار مقادیر جدیدی به خود بگیرند. اگر چرخه ی انفجار- انبساط انقباض مچالگی مانند یک آکاردئون کیهانی همواره در جریان باشد، ما در یک روایت سریالی از جهان هستیم نه در روایتی موازی. در حالت سریالی جهان، اصل آنتروپیک همچنان وظیفه ی تبیینی خود را ایفا می کند: تنها اقلیتی از جهان های سری هستند که "رقم" هایشان مناسب شرایط زیستی تثبیت شده است. و البته جهان ما هم جزو آن اقلیت است، چون ما در آنیم. امروزه مقبولیت روایت سریالی چنجهان به قوت سابق نیست، زیرا شواهد اخیر مدل مچالگی بزرگ را زیر سؤال برده اند. امروزه به نظر می رسد که انگار جهان ما تا ابد انبساط می یابد. یک فیزیکدان نظری دیگر به نام لی اسمولین یک روایت جذاب داروینی از نظریه ی چنجهان ارائه داده است، که هم شامل جهان های سری است و هم موازی. اسمولین ایده ی خود را در کتاب حیات کیهان شرح داده و در آنجا می گوید که جهان های فرزند، از جهان های والد زاده می شوند، اما این زایش در پی یک مچالگی تمام عیار جهان رخ نمی دهد، بلکه به طور محلی در سیاهچاله ها حادث می شود. اسمولین صورتی از وراثت را هم به نظریه اش می افزاید: ثوابت بنیادی یک جهان فرزند، روایت کمی "جهش یافته" ی ثوابت والدش هستند. وراثت مؤلفه ی اصلی انتخاب طبیعی داروینی است، و باقی نظریه ی اسمولین به طور طبیعی پی گرفته می شود. جهان هایی که واجد ویژگی های "بقا" و "تولید مثل" هستند در چنجهان غلبه می یابند. "ویژگی های" مذکور جزئیات گوناگونی دارند. برای نمونه، پیش نیاز تشکیل سیاهچاله ها، تمایل ماده به چگالش به شکل سحابی و سپس به صورت ستارگان است. چنان که دیدیم، ستارگان نیز لازمه ی ایجاد شیمی جالب توجه و در پی آن حیات هستند. بنابراین پیشنهاده ی اسمولین این است که در چنجهان، انتخاب طبیعی جهان ها رخ داده است، که پیامد مستقیم آن تکامل سیاهچاله پروری در جهان و پیامد غیرمستقیم آن ایجاد حیات بوده است. همه ی فیزیکدانان نظر خوشی به ایده ی اسمولین ندارند، اما از موری گِلِ-مان برنده ی جایزه ی نوبل نقل قول کرده اند که گفته: " اسمولینهمان جوانی نیست که آن ایده های جنون آمیز را دارد؟ خوب شاید در اشتباه نباشد." شاید یک زیست شناس شیطان بگوید که باقی فیزیکدان ها هم نیازمند آگاهی-فزایی داروینی هستند. ممکن است وسوسه شویم ( یا تسلیم این اندیشه شویم) که فرض وجود انبوهی از جهان ها یک تجمل مصرفانه است؛ تجملی که نباید مجاز شمرده شود. مطابق این نگرش، اگر اصرافکاری چنجهان را بپذیریم، می توانیم وجود خدا را هم پذیرا باشیم. آیا هر دوی این ها فرضیاتی سردستی نیستند که به یک میزان گشاده دستانه و ناخرسند کننده اند؟ کسانی که چنین می اندیشند، آگاهی شان با انتخاب طبیعی افزوده نشده است. تفاوت کلیدی میان فرضیه ی حقیقتاً گزاف خدا و فرضیه ی ظاهراً گزاف چنجهان، از جهت استبعاد احتمالاتی است. چنجهان، با تمام غرابت اش، ساده است. اما خدا، یا هر آفریننده ی هوشمند تصمیم گیرنده ی محاسب، به همان قدر میزان باشنده هایی که قرار است تبیین کند بعید است. ممکن است چنجهان از لحاظ تعداد جهان ها گزاف باشد. اما هر یک از این جهان ها از حیث قوانین بنیادی خود ساده اند. پس ما هنوز چیز بعیدی را فرض نکرده ایم . در مورد هر نوع هوش آفریننده اما، درست عکس این مطلب صادق است. بعضی فیزیکدان ها به دینداری مشهورند (راسل استانارد و عالیجناب جان پولکینگ هورن دو نمونه ی بریتانیایی هستند که ذکرشان شد). چنان که می توان پیش بینی کرد، آنان بر استبعاد تنظیم ثوابت فیزیکی در ناحیه ی کم و بیش باریک طلایی انگشت می گذارند و ادعا می کنند که حتماً هوشی کیهانی بوده که عمداً این تنظیمات را انجام داده است. پیش تر همه ی این مدعا ها مردود دانستم چون همگی مسائلی برمی انگیزند که از خود مسئله ای که می خواهند حل کنند بزرگ تر است. اما خداباوران برای پاسخ گویی به این ایراد چه کرده اند؟ آنان چگونه می توانند از پس رفع این ایراد برآیند که هر خدایی که قادر به طراحی جهان، و تنظیم دقیق و پیش بینانه ی آن باشد چنان که به تکامل بیانجامد، باید موجودی بی نهایت پیچیده و مستبعد باشد که خود محتاج تبیینی عظیم تر از آن است که قرار است فراهم کند؟ ریچارد سوینبرن الاهیدان، چنان که آموخته ایم از او انتظار داشته باشیم، فکر می کند که پاسخی برای این مسئله یافته است، و آن را در کتاب خود به نام آیا خدایی وجود دارد؟ تشریح می کند. او راه حل خود را با این پرسش آغاز می کند که چرا ما همواره ساده ترین فرضیه ها را ترجیح می دهیم. علم امور پیچیده را در قالب برهمکنش های میان امور ساده تر تبیین می کند؛ اموری که در نهایت به برهمکنش های ذرات بنیادی منتهی می شوند. فکر می کنم (و امیدوارم با من هم عقیده باشید) که این ایده که همه چیز نهایتاً از ذرات بنیادی ساخته شده، ایده ی زیبایی است. گرچه تعداد هر کدام از ذرات بنیادی فراوان است، اما در نهایت همه ی ذرات عالم متعلق به گونه هایی متناهی از ذرات هستند. اگر در این مورد شک داشته باشیم، ممکن است به این خاطر باشد که فکر می کنیم این ایده زیادی ساده است اما به نظر سوینبرن این اصلاً ساده نیست، بلکه درست برعکس است. به نظر سوینبرن، با توجه به اینکه تعداد هر نوع ذره، گیریم الکترون ها، فراوان است، خیلی عجیب است که همه ی این ذرات (گیریم همه ی الکترون ها) خواص یکسانی داشته باشند. او ثابت بودن خواص یک الکترون را طاقت می آورد، اما میلیاردها و میلیاردها الکترون که همگی خواص یکسانی دارند مایه ی نهایت بهت و ناباوری سوینبرن می شوند. به نظر او، ساده تر و طبیعی تر آن بود که همگی الکترون ها با هم فرق داشتند. بدتر اینکه، به نظر او، هیچ الکترونی طبیعتاً نباید بیش از یک لحظه خواص خود را حفظ کند، بلکه باید بوالهوسانه، کتره ای و آنی لحظه به لحظه تغییر کند. دیدگاه سوینبرن در مورد سادگی و طبیعی بودن امور این چنین است. هر چیزی که یکنواخت تر ( به قول من و شما ساده تر) باشد مستلزم تبیین خاصی است. " سیر امور در قرن نوزدهم و بیستم به این سبب یکسان است که الکترون ها و ذرات مسی و همه ی اشیای دیگر امروزه درست همان طوراند که قبلاً بودند." در اینجا خدا وارد بازی می شود. خدا می آید تا عامدانه و پیوسته خواص میلیاردها الکترون و ذرات مسی را حفظ کند، و تمایل ذاتی شان را به سرکشی و بالهوسی مهار بزند. به مدد خواست خداست که وقتی یک الکترون را ببینید انگار که همه شان را دیده اید؛ و به خواست خداست که ذرات مسی همیشه مانند ذارت مسی رفتار می کنند؛ و به خواست خداست که الکترون ها و ذرات مس همواره، لحظه به لحظه و قرن به قرن، یکسان رفتار می کنند. چون همواره خدا دست خدا بر تک تک ذرات است، و آنها را افراط و تفریط ها و پا در کفش همگنان کردن باز می دارد. اما چطور سوینبرن این فرضیه را که همزمان تریلیون ها یدالله بر سر همه ی الکترون های سرکش قرار دارند ساده می یابد؟ این فرضیه مسلماً ساده نیست. سوینبرن با اعتماد به نفس خیره کننده ای مسئله را به طریق مطلوب خود حل می کند. او بدون هیچ توجیهی اظهار می کند که خدا تنها ذات یگانه است. فرضیه ی سوینبرن در قیاس با این فرضیه که همگی الکترون ها یکسان رفتار می کنند، در تبیین علل عجب اقتصادی عمل می کند! خداباور مدعی است که هر شیئی که وجود دارد معلول است و وجودش موکول به وجود جوهری واحد است که همانا خدا باشد. و مدعای دیگر خداباور این است که تمام خصایص هر جوهر، معلول خدایی است که آن را ایجاد کرده است. این مثل اعلای تبیین با حداقل علل است. خداباوری ساده تر از چندخداباوری است زیرا ساده ترین تبیین آن است که تنها یک علت را فرض بگیرد. و خداباوری فرض می گیرد که این علت واحد، شخصی است که قدرت اش نامحدود است (خدا می تواند هر کار منطقاً ممکنی را انجام دهد)، علم اش نامحدود است (خدا هر چیزی را که منطقاً می توان دانست می داند) و آزادی اش هم نامحدود است. سوینبرن سخاوتمندانه می پذیرد که خدا نمی تواند امور منطقاً ناممکن را انجام دهد. و آدم احساس می کند که باید ممنون این خویشتنداری باشد. گفته اند که قدرت تبیینی نامحدود خدا هیچ حد و مرزی نمی شناسد. آیا علم در تبیین موضوع ایکس قدری مشکل دارد؟ مسئله ای نیست. دیگر سراغ ایکس نروید. قدرت نامحدود خدا می تواند ایکس را (و همه چیز دیگر را) تبیین کند، و خدا همیشه تبیینی به غایت ساده ارائه می دهد، آخر خدایی جز خدای یگانه نیست. چه از این ساده تر؟ خوب، در حقیقت، تقریباً همه چیز. خدایی که بتواند دائم مراقب و هادی وضعیت فرد فرد ذرات عالم باشد نمی تواند ساده باشد. وجود خود خدا مستلزم تبیینی غول آساست. بدتر از این (از جهت سادگی) اینکه دیگر وجوه آگاهی معظم الاهی باید همزمان متوجه کردار و افکار و عبادات تک تک ابنای بشر نیز باشد و هکذا تمام جانداران هوشمند دیگری که ممکن است در صد میلیارد کهکشان جهان موجود باشند. حتی به نظر سوینبرن، خدا همواره باید تصمیم بگیرد که برای نجات جان مبتلایان به سرطان، اقدام به شفای معجزه آسا نکند. معمولاً خدا معجزه نمی کند چرا که "اگر خدا اغلب دعاها برای شفای بیمار سرطانی را اجابت کند، آنگاه دیگر سرطان برایمان مسئله ای حل شده خواهد بود." و آنگاه وقت مان را چطور صرف کنیم؟ البته همه ی متألهان به قدر سوینبرن پیش نمی روند. اما این پیش نهاده ی چشمگیر که فرضیه ی وجود خدا ساده است در نوشته های متألهان معاصر فراوان یافت می شود. کیث وارد، هنگامی که استاد الاهیات دانشگاه آکسفورد بود، به سال 1996 در کتابش خدا، بخت و ضرورت چنین نوشت: در واقع، مدعای خداباور این است که خدا تبیینی بسیار شکوهمند، اقتصادی و ثمربخش برای وجود جهان است. [این فرضیه] به این خاطر اقتصادی است که وجود و سرشت کل عالم را به موجودی واحد منتسب می کند. خدا علتی غایی به دست می دهد که دلیل وجود همه چیز، از جمله خود ماست. [این فرضیه] به این خاطر شکوهمند است که از یک ایده ی اصلی یعنی ایده ی وجود کامل ترین وجود ممکن می توان به گونه ای قابل فهم، کل سرشت خدا و وجود عالم را توضیح داد. اشتباه سوینبرن این است که معنای تبیین را درست درنمی یابد، و ظاهراً معنای سادگی را هم درست نمی فهمد. برای من مشخص نیست که آیا وارد واقعاً فکر می کند که خدا ساده است یا اینکه عبارت فوق را "به سان یک امکان" مطرح می کند. سِر جان پولکینگ هورن در کتاب خود علم و باور مسیحی نقد پیشگفته بر اندیشه ی توماس آکوئیناس را نقل می کند: "اشکال اصلی [نگرش آکوئیناس] آن است که فرض می کند خدا منطقاً ساده است البته سادگی به معنایی بس قوی تر از اینکه هر چه برای هر جزء خدا صادق باشد برای کل آن صادق است. با این حال، این فرض کاملاً منطقی است که خدا، در عین لایتجزا بودنش، پیچیدگی درونی دارد." در این مورد حق با وارد است. در واقع، جولیان هاکسلی زیست شناس به سال 1912 پیچیدگی را در قالب "ناهمگونی اجزا" تعریف کرد. منظور او از ناهمگونی، نوعی تکثّرناپذیری کارکردی بود. در جای دیگر، وارد شواهدی به دست می دهد از اینکه برای متألهان فهم تکوین پیچیدگی حیات چقدر دشوار است. او از الهیدان-دانشمند بیوشیمیدان دیگری به نام آرتور پیکاک (که سومین نفر از مثلث دانشمندان دیندار بریتانیایی است که نام می برم) نقل می کند که ماده ی جاندار "گرایش طبیعی به پیچیدگی فزاینده دارد". وارد این رویه را "قسمی تمایل ذاتی در تغییر تکاملی متمایل به پیچیدگی" عنوان می کند. او در ادامه می گوید که این گرایش "ممکن است قسمی میل به فرآیند جهشی باشد. میلی که وقوع جهش های پیچیده ی بعدی را میسر سازد." اما وارد در این مورد مردد است ، چنان که باید باشد. سائق تکاملی به سوی پیچیدگی، نه ناشی از گرایش ذاتی به پیچیدگی فزاینده است، و نه ناشی از میل به جهش. بلکه در اثر انتخاب طبیعی است: تا آنجا که ما می دانیم، انتخاب طبیعی نهایتاً تنها فرایندی است که می تواند از سادگی، پیچیدگی بیآفریند. نظریه ی انتخاب طبیعی به نحو نبوغ آسایی ساده است. منشاء آن هم به همین سادگی است. از سوی دیگر، این نظریه اموری را تبیین می کند پیچیدگی شان به وصف در نمی آید: اموری پیچیده تر از هر آنچه که در تصورمان بگنجد، البته سوای خدایی توانا به آفرینش این پیچیدگی ها. گفتم "فرضاً"، بخشاً به این خاطر که ما نمی دانیم صور بیگانه ی حیات چگونه می توانند باشند، و بخشاً به این خاطر که ممکن است که اگر هر بار فقط پیامد حاصل از تغییر یک ثابت را ملاحظه کنیم، ممکن است دچار اشتباه شویم. آیا ممکن نیست که ترکیب های دیگری از مقادیر این شش ثابت، مساعد حیات از آب درآیند، چنان که اگر تغییرات آنها را یکی یکی بررسی کنیم نتوانیم آن امکان های مساعد را کشف کنیم در هر حال من مجبورم در ادامه برای سهولت فرض کنم که توضیح تنظیمات ظریف ظاهری ثوابت بنیادی برای ما مسئله ی واقعاً دشواری است. پاسخ منتقدان در بحث ها من متألهان را با این ایراد به چالش گرفتم که خدایی که قادر به آفرینش جهان، یا هرچیز دیگر است باید پیچیده و به لحاظ احتمالاتی محال باشد. قوی ترین پاسخی که شنیدم این بود که من بیرحمانه معرفت شناسی علمی را به یک الاهیات بی میل قالب می کنممتألهان همیشه خدا را بسیط تعریف کرده اند. حالا منِ دانشمند، کی هستم که به متألهان تحکّم کنم که خدا باید پیچیده باشد؟ استدلال های علمی، مانند آنهایی که من در حیطه ی مطالعاتی خودم بدان ها خو کرده ام مناسب مقام الاهیات نیستند، چرا که متألهان همواره بر آن بوده اند که خدا فراسوی علم قرار می گیرد. برداشت من این نبود که متألهانی که این دفاع گریزپایانه را در پیش گرفته بوند دغلکار اند. فکر می کنم آدم های صادقی باشند. متألهانی که در آن همایش کمبریج با آنان گفتگو داشتم خود را در یک ناحیه ی امن معرفت شناختی تعریف کرده بودند که استدلال عقلانی به آن راه نمی برد زیرا به امتناع عقل در این ناحیه فتوا داده بودند. مرا چه رسد به اینکه بگویم استدلال عقلانی تنها طریق پذیرفتن یک استدلال است؟ برای کسب معرفت راه های دیگری جز علم هم هست، و شناخت خدا هم باید توسط یکی از این راه های دیگر انجام گیرد. از مهم ترین این راه های دیگر شناخت خدا، طریق شخصی از آب در می آید که همان شناخت خدا از طریق تجربه ی سوبژکتیو خدا می باشد. در آن همایش چندین نفر از آن همسخنان من مدعی شدند که خدا با آنان سخن گفته است، و آنان به همان روشنی که سخن انسانی دیگر را می شنوند، کلام خدا را هم شنیده اند. نخست اینکه اگر خدا حقیقتاً با انسان ها سخن بگوید، این سخن نباید خارج از حیطه ی علم باشد. قلمرو متعالی خدا هر طور که باشد، او باید برای سخن گفتن با بشر از آن مأوای فراطبیعی خود به جهان طبیعی بجهد تا بتواند پیام اش را به مغز بشر منتقل کند پس چطور این پدیده به علم مربوط نیست؟ دوم اینکه، خدایی که بتواند همزمان برای میلیون ها نفر سیگنال های هوشمندانه بفرستد، و همزمان از آنها سیگنال دریافت کند، هر طور که باشد بسیط نیست. عجب پهنای باندی دارد این خدا! ممکن است خدا مغزی نورونی، یا پردازنده ی مرکزی سیلیکونی نداشته باشد، اما اگر واجد همان قدرتی باشد که به او نسبت می دهند باید واجد چیزی باشد که از بزرگ ترین مغزها یا کامپیوترهایی که ما می شناسیم بسیار پیچیده تر و طرحمند تر است. دوستان الاهیدانم کراراً و مراراً بر این نکته اصرار می کردند که بودن باشنده ها، در حالی که می توانستند نباشند، باید علتی داشته باشد. باید علت اولایی برای همه چیز باشد، که می توانیم نام آن را خدا بگذاریم. من پاسخ می دادم، بله، اما آن علت اولی باید چیز بسیطی بوده باشد و لذا، هر نامی که بخواهیم بر آن بگذاریم، "خدا" نام مناسبی نیست (مگر اینکه صراحتاً تمام تلمیحات واژه ی "خدا" در ذهن اغلب مؤمنان را به دور بریزیم.) علت اولایی که ما می جوییم باید پایه ی بسیطی برای یک جراثقال خود-راه اندار بوده باشد که تدریجاً جهانی را که می شناسیم برکشیده و به پیچیدگی کنونی اش رسانده است. این مدعا که محرّک اولی چنان پیچیده است که توانسته دست به خلقت هوشمندانه بزند، و همزمان می تواند محتوای ذهن میلیون ها نفر را بداند، قمار جانانه ای است. به جهان زنده ی اطراف خود بنگرید: جنگل های گرمسیری آمازون با پیچک های درهم تنیده ، با بروملیادها، ریشه های معلق، لشکر مورچگان، جاگوارها، خوکچه ها و گرازها، قورباغه های درختی و طوطی ها. آنچه بدان می نگرید از لحاظ احتمالاتی معادل این است که یک دسته ورق را بر بزنید و از میان شان یک دست ایده آل بیرون بکشید. فرق این ماجرا با آرایش ایده آل و تصادفی یک دسته ورق برخورده این است که ما می دانیم ترکیب های نظام مند طبیعی چگونه ایجاد شده اند: اینها حاصل تدریجی عمل جراثقال انتخاب طبیعی هستند. ادعای پذیرش ایجاد خلق الساعه ی این نظام های طبیعی فقط دانشمندان را برآشفته نمی کند؛ فهم متعارفی ما هم پذیرای این مطلب نیست. این مدعا که یک علت اولای ناشناخته بوده که بودن باشندگان مدیون اوست و قادر به خلق جهان و مراوده ی همزمان با میلیون ها انسان است؛ سلب مسئولیت کلی از یافتن تبیین است؛ از خود راضی بودن و ترهات بافیِ مانع تفکر است. من مدافع نوعی تنگ نظری علمی نیستم . اما دست کم معتقدم که در حقیقت جویی صادقانه، برای اینکه بتوانیم از پس برکشیدن بار تبیین پدیده هایی که نامحتملی تکوین شان دیوآساست برآییم پدیده هایی مانند جنگل های گرمسیری، یا صخره های مرجانی، یا خود جهان باید به یک جرثقال متوسل شویم نه به یک قلاب سماوی. لازم نیست جراثقال مان حتماً انتخاب طبیعی باشد. درست است که تاکنون هیچ کس راه حل بهتری ارائه نداده ، اما شاید راه حل های بهتری هم در راه باشند. شاید "تورم"ی که فیزیکدانان حدس می زنند که در کسری از نخستین یوکتوثانیه ی جهان رخ داده، اگر بهتر شناخته شود، بتواند همان جراثقال کیهانشناختی باشد که همراه با جراثقال زیست شناختی داروین بتواند از پس کشیدن بار تبیین هستی برآید. شاید آن جراثقال گریزپایی که کیهان شناسان می جویند روایتی از ایده ی خود داروین از آب درآید، یعنی ایجاد کیهان بر پایه ی مدل اسمولین یا مدلی شبیه آن باشد. شاید هم مدل درست، همان چنجهان به علاوه ی اصل آنتروپیک باشد که مارتین رییز و دیگران مطرح کرده اند. حتی ممکن است تکوین جهان کار یک آفریننده ی فراانسانی باشد، اما در این صورت، آن آفریننده مسلماً آفریننده ای نیست که یک باره در عالم ظاهر شده باشد، یا همواره موجود بوده باشد. اگر جهان ما آفریده ی خالقی باشد، و مؤکداً بتوان گفت که آن خالق بر مافی ضمیر ما علم کامل دارد، می بخشد و جزا می دهد ( که من یک لحظه هم باور نمی کنم) خود او باید محصول نهایی قسمی جراثقال یا فرآیند انباشتی باشد. شاید محصول روایت دیگری از داروینیسم در عالمی دیگر باشد. آخرین تیر ترکش ناقدان من در همایش کمبریج این بود که برای دفاع از خود حمله را پیش گرفتند. کل جهانبینی مرا محکوم به "قرن نوزدهمی" بودن کردند. این دفاع چنان بد است که من تقریباً از ذکر آن صرف نظر کردم. اما شوربختانه مکرراً با آن مواجه شده ام. لازم نیست ذکر کنم که قرن نوزدهمی خواندن یک استدلال به معنای نشان دادن اشکال آن نیست. برخی از ایده های قرن نوزدهمی ، از جمله ایده ی خطرناک خود داروین، خیلی هم ایده های درخشانی بوده اند. در هر صورت، "قرن نوزدهمی"، کنایه از قدیمی بودن است؛ و غالباً همراه با تمسخر "بیخدای روستا" می آید. و همراه با این متلک که: "برخلاف آنچه شما فکر می کنید، ها ها ها، ما دیگر به آن پیرمردی که ریش سفید بلندی دارد اعتقاد نداریم. ها ها ها." هر سه ی این جوک ها نشانه ی چیز دیگری هستند. همان طور در اواخر دهه ی 1960 ، وقتی در آمریکا بودم، "نظم و قانون" پلیس نشانه ی تبعیض های پلیس علیه سیاه پوستان بود. اما اینکه در میانه ی یک بحث بر سر دین بگویند "شما خیلی قرن نوزدهمی فکر می کنید" نشانه ی چیست؟ این سخن نشانه ی این است که: " شما خیلی خام و نامتعادل هستید. چگونه می توانید این قدر بی عاطفه و ناشی باشید که رو کنید به من و رک و سرراست بپرسید 'آیا شما به معجزه اعتقاد دارید؟' یا 'آیا معتقدید که عیسی از یک باکره زاده شد؟' آیا نمی دانید که ما در یک جامعه ی مؤدب، چنین سؤال هایی نمی کنیم؟ این قبیل پرسش ها متعلق به روستاهای قرن نوزدهم است." اما فکر کنید که چرا پرسیدن این سؤال های سرراست درباره ی امور واقع خلاف ادب محسوب می شوند؟ زیرا خجالت آور اند! پاسخگویی به این سؤالات خجالت آوراست، اگر بخواهید جواب مثبت بدهید. حالا معلوم شد که این لقب قرن نوزدهمی از کجا آب می خورد. قرن نوزدهم آخرین دورانی بود که یک آدم تحصیل کرده هنوز می توانست بدون خجالت تأیید کند که به معجزاتی مانند زاده شدن مسیح از باکره معتقد است. اگر از مسیحیان امروزی هم بپرسیم، اغلب شان وفادارانه اموری مانند زاده شدن مسیح از باکره یا رستاخیز او را تأیید می کنند. اما این تأیید مایه ی خجالت شان می شود چرا که ذهن عقلانی شان می داند که این امور یاوه اند، پس ترجیح می دهند که این سؤالات از آنها پرسیده نشود. پس اگر کسی مثل من با اصرار این سئوالات را بپرسد، متهم به "قرن نوزدهمی" بودن می شد. وقتی فکر کنید می بینید که خیلی مضحک است. خلاصه: این فصل حاوی برهان اصلی من در این کتاب است، و لذا، با پذیرش ریسک مکررگویی، باید این برهان را در شش نکته ی پیاپی خلاصه کنم. یکی از بزرگ ترین چالش های عقل بشر در طی تاریخ، توضیح این بوده که طرحوارگی های پیچیده و نامحتمل موجودات چگونه در عالم ایجاد شده اند. این وسوسه که ظهور طرحوارگی را ناشی از وجود طراح بدانیم، وسوسه ای طبیعی است. چون طرحوارگی دست ساخته های بشری، مانند ساعت، واقعاً محصول طراحی یک مهندس هوشمند هستند، وسوسه می شویم که همین منطق را در مورد چشم ، بال، پروانه و انسان نیز اعمال کنیم. این وسوسه ای کاذب است، چرا که خود فرضیه ی آفرینش هم فوراً به این مسئله ی بزرگتر منجر می شود که خود آفریننده چگونه آفریده شده است. کل این مسئله از بحث تبیین استبعاد احتمالاتی شروع شد. مسلماً اگر راه حلی برای یک مسئله پیشنهاد شود که استبعاد آن بیشتر از خود صورت مسئله باشد، ره به جایی نمی برد. ما برای پاسخ گویی مسئله ی استبعاد به یک "جراثقال" نیاز داریم نه یک "قلاب سماوی"، چرا که تنها یک جراثقال تبیینی می تواند تدریجاً جهان را از حالت های ساده تر به چنان پیچیدگی ای برساند که ایجادش یکباره اش محال است. مبتکرانه ترین و توانمندترین جراثقالی که تاکنون کشف شده تکامل داروینی توسط انتخاب طبیعی است. داروین و دنباله روان او نشان داده اند که چگونه موجودات زنده، با تمام استبعاد احتمالاتی شگفت انگیز و طرحوارگی شان، طی مراتب آهسته و تدریجی از صور آغازین حیات تکامل یافته اند. امروزه ما با اطمینان می توانیم بگوییم که خیال آفرینش موجودات زنده، صرفاً یک خیال باطل است. ما هنوز در فیزیک جراثقال معادلی نداریم. برخی از نظریه های چنجهانی می توانند به لحاظ نظری همان نقش تبیینی را برای فیزیک داشته باشند که داروینیسم برای زیست شناسی دارد. با نظر سطحی چنین می نماید که این قسم تبیین ها کمتر از روایت زیست شناختی داروینسیم مجاب کننده باشند، چرا که نقش بزرگ تری برای شانس قائل می شوند. اما اصل آنتروپیک ما را ملزم می دارد تا بیش از آنچه که در قالب محدود و معتاد انسانی مان می گنجد برای بخت و اقبال جا باز کنیم. نباید از یافتن جراثقال بهتری برای فیزیک ناامید شویم. جراثقالی که به همان توانمندی داروینیسم برای زیست شناسی باشد برای فیزیک نیز قابل حصول است. اما حتی در غیاب جراثقال فیزیکی مجاب کننده ای قابل قیاس با جراثقال زیست شناسی، جراثقال های نسبتاً ضعیفی که اکنون داریم، با معاونت اصل آنتروپیک، مسلماً بهتر از فرضیه ی متزلزل آفریدگار هوشمند هستند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386
|
|
||