گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي
|
|
|
|
|
برگرفته از فصل پنجم کتاب "پندار خدا" اثر "ریچارد داوکینز" برگرفته از سایت فارسی www. Secularism For Iran .com
در مورد دین، حقیقت صرفاً باوری است که ماندگار شده است. (اسکار وایلد) در مورد اینکه دین از کجا آمده و چرا در همه ی فرهنگ های انسانی وجود دارد، هر کسی نظریه ی محبوب خود را دارد: دین تسلی و آرامش می بخشد. حس همبستگی گروهی را تقویت می کند. میل ما به فهم علت وجودمان را ارضا می کند. اما ابتدا می خواهم بحث را با یک پرسش بنیادی شروع کنم: پرسشی داروینی درباره ی انتخاب طبیعی. خواهیم دید که چرا این پرسش اولویت دارد. با فهم اینکه ما محصول انتخاب داروینی هستیم، باید از خود بپرسیم که چه فشار یا فشارهایی موجب شده اند تا گرایش دینی در ما پدید آید. اولویت این پرسش، از ملاحظات اقتصادی استاندارد داروینی ناشی می شود. دین، مُسرف و بسی افراط کار است؛ در حالی که رویه ی همیشگی انتخاب طبیعی، مقابله با اسراف و حذف آن است. طبیعت حسابدار چشم تنگ و بخیلی است که از دیناری نمی گذرد، و هر دقیقه و ثانیه اتلاف وقت را جزا می دهد. به قول داروین، انتخاب طبیعی، به نحوی بی وقفه و خستگی ناپذیر"هر روز و هر ساعت در مورد هر تغییری، حتی جزئی ترین تغییرات، مداقه می کند؛ تغییرات بد را طرد می کند و همه ی تغییرات خوب را نگهداری و انباشت می کند؛ و با عمل خاموش و نامحسوس خود، هرچه را که به بهبود عمل موجود ارگانیک می انجامد، هر کجا که باشد برمی گزیند." اگر یک جانور وحشی کنش بیفایده ای را بنا به عادت انجام دهد، انتخاب طبیعی رقیبانی را برمی گزیند که آن وقت و انرژی را صرف بقا و تولیدمثل خود کنند. طبیعت استطاعت شوخ طبعی های سبکسرانه را ندارد. همواره بُرد با فایده انگاری بیرحمانه است، حتی اگر این امر همیشه آشکار نباشد. از سوی دیگر، دم طاووس یک مَثَل اعلای سبکسری است. این دُم شکوهمند سودی برای بقای صاحبش ندارد اما سود آن به ژن هایی می رسد که صاحب دُم را از دیگر رقبای کمتر شکوهمند متمایز می کند. این دم یک آگهی تبلیغاتی است که در اقتصاد طبیعت جایگاه خود را با جلب مادگان حاصل می کند. همین نکته در مورد وقت و کاری که یک مرغ آلاچیق صرف تزئین آلاچیق اش می کند نیز صادق است: آلاچیق هم برای این پرنده یک جور دُم خارجی است که از علف، ترکه ها، میوه های رنگین، گل ها و، اگر گیرش آمد، مهره ها، خرت و پرت های برّاق و درب بطری ساخته می شود. یا، اگر بخواهیم مثالی بزنیم که مربوط به تبلیغات نباشد، می توانیم از عادت غریب پرندگان به "حمام مورچه" نام ببریم: برخی پرندگان مثل زاغ های کبود عادت دارند که در لانه ی مورچه ها "حمام کنند"، یا به شیوه ی دیگری مورچه ها را به پرهایشان بمالند. هیچ کس به یقین نمی داند که فایده ی "حمام مورچه" گرفتن چیست. شاید این کار خاصیتی بهداشتی داشته باشد و انگل ها را از پر و بال پرنده براند. فرضیه های گوناگون دیگری هم برای توضیح این رفتار ارائه شده، اما شواهدی قوی بر صحت هیچ کدام شان نیست. اما عدم قطعیت درباره ی جزئیات مانع نمی شود، و نباید مانع شود، که داروینست ها با اطمینان فراوان فرض کنند که حمام مورچه حتماً باید "برای" چیزی باشد. ممکن است فهم متعارفی هم با این نگرش موافق باشد، اما در منطق داروینیست ها، این نگرش دلیل ویژه ای [جدای از فهم متعارفی] دارد: اگر پرندگان چنین نمی کردند، چشم انداز احتمالاتی موفقیت ژنتیک شان آسیب می دید، حتی اگر ما اکنون دقیقاً ندانیم که علت آن آسیب چیست. این نتیجه گیری داروینیسم از این دو مقدمه حاصل می شود که: انتخاب طبیعی هدر دادن وقت و انرژی را جزا می دهد، و همواره مشاهده شده که پرندگان وقت و انرژی شان را صرف حمام مورچه گرفتن می کنند. اگر بخواهیم این اصل "گزینش گرا" را در یک جمله بیان کنیم – که البته قدری مبالغه آمیز است - می توان سخن ریچارد لِِوونتین، ژن شناس برجسته ی هاروارد، را نقل کرد که می گوید: "فکر می کنم یک نکته هست که همه ی تکامل گرایان با آن موافق اند و آن اینکه در محیط طبیعی یک ارگانیسم، تقریباً غیرممکن است بتوان بهتر از کاری که آن ارگانیسم می کند، کاری صورت داد." اگر حمام مورچه به نحوی ایجابی برای بقا و تولیدمثل پرندگان مفید نبود، انتخاب طبیعی از مدتها قبل پرندگانی را برگزیده بود که چنین نمی کردند. داروینیست وسوسه می شود همین مطلب را در مورد دین نیز بگوید، و طرح این بحث به همین خاطر لازم بود. از دید یک داروینیست، مناسک دینی (به قول دَن دِنِت) "مانند طاووسی در تلألو بیشه زار" جلوه گری می کنند. رفتارهای دینی، نسخه ی بشری حمام مورچه یا آلاچیق سازی پرندگان هستند. رفتارهای دینی زمان بَر، انرژی بَر، و اغلب به همان زرق و برق پرهای زینتی مرغان بهشتی اند. دین ممکن است جان مؤمنان را، و جان دیگران را، به خطر بیاندازد. هزاران نفر به خاطر ایمان دینی شان شکنجه شده اند، و مورد تعقیب متعصبان مؤمن به دین دیگری قرار گرفته اند، درحالی که خیلی مواقع فرق میان آن دو دین به زحمت قابل تشخیص است. دین منابع را می بلعد و گاه در مقیاسی کلان چنین می کند. ساختن یک کاتدرال قرون وسطایی به راحتی صد نفر- قرن کار می برد، در حالی که هرگز کسی در آن اقامت نمی کرد یا فایده ی مشخص دیگری نداشت. آیا این بناها نیز نوعی دم طاووس معمارانه بودند؟ اگر چنین بوده، هدف این تبلیغ چه کسانی بوده است؟ در قرون وسطا و رنسانس، ذوق هنری تا حد زیادی منحصر به موسیقی روحانی و نقاشی مذهبی شده بود. مؤمنان برای جلب رضای خدایان می کشتند و کشته می شدند، از کمرهای شلاق خورده شان خون می چکید، و زندگانی خود را وقف زهد و رهبانیت می کردند. همه ی این رفتارها در خدمت دین بود. اما این همه برای چه بود؟ فایده ی دین چیست؟ معمولاً معنایی که داروینست ها از فایده مراد می کنند، افزایش بخت بقای ژن های فرد است. نکته ی مهمی که در این معنا غایب است این است که فایده ی داروینی فقط منحصر به ژن های یک اندامه ی منفرد نیست. مقصود از فایده ممکن است سه امر متفاوت باشد. یک معنای فایده، برگفته از نظریه ی انتخاب گروهی است، که به آن خواهم پرداخت. معنای دوم منتج از نظریه ایست که من در کتاب فنوتایپ مُمتد از آن دفاع کرده ام. مطابق این نظریه، ممکن است جانداری که بررسی می کنید تحت نفوذ ژن های یک جاندار دیگر، حتی یک انگل، باشد. دَن دِنِت یادآور می شود که سرماخوردگی هم میان همه ی آدمیان شایع است، اما نمی گوییم که سودی برایمان دارد. نمونه های فراوانی را می شناسیم که رفتار یک جانور به نفع انتقال یک انگل به میزبان بعدی است. من این نکته را در "قضیه ی اصلی فنوتایپ مُمتد" چنین خلاصه کرده ام: "رفتار یک جانور معطوف به بیشینه کردن بخت بقای ژن های 'برای' آن رفتار است، چه این ژن ها متعلق به بدن خود آن جانور باشند و چه نباشند." سوم اینکه، در این "قضیه ی اصلی" می توان به جای "ژن ها"،عبارت عام تر "بازتولیدکننده ها" را گذاشت. این واقعیت که دین همه جا حاضر است محتملاً نشان می دهد که دین فایده ای برای چیزی داشته است، اما شاید آن چیز، ما یا ژن هایمان نباشد. تا آنجا که ایده های دینی به مانند ژن ها عمل می کنند، شاید فایده ی دین فقط به خود ایده های دینی برسد. در اینجا، فقط به تعبیرهای سنتی تر داروینیسم می پردازم که در آنها "فایده" به معنای فایده برای بقا و تولید مثل فرد تعبیر می شود. ظاهراً قبایل شکارچی-دانه جمع کن مانند بومیان استرالیا به شیوه ی نیاکان دور ما زندگی می کنند. کیم استرنلی، فیلسوف نیوزلندی-استرالیایی، به یک تضاد عمیق در زندگی این قبایل اشاره می کند. این بومیان از یک سو به نحو احسن با شرایطی محیطی شان انطباق یافته اند. از سوی دیگر، به قول استرنلی، هر چند که گونه ی بشر هوشمند است، اما هوشمندی ما یک هوشمندی منحط است. همین مردم که چنین معلوماتی از دنیای طبیعی شان دارند، و می دانند چگونه در شرایط سخت محیط خود جان به در برند، ذهن شان مالآمال از باورهای آشکارا کاذب است. باورهایی که "بیفایده" برایشان لقب مهربانانه ایست. خود استرنلی بومیان پاپوآ گینه ی نو را پژوهیده است. آنها در شرایط طاقت فرسایی زندگی می کنند که در آن تنها به مدد "فهم به غایت دقیقی از شرایط زیستی" غذا یافت می شود. اما آنان این فهم را با وسواس عمیق و مخربی درباره ی نجس بودن قاعدگی زنان و جادوگری ترکیب کرده اند. بسیاری از این فرهنگ های محلی به شدت از سحر و جادو در هراس اند، و از خشونت همراه با این هراس رنج می برند." استرنلی ما را به چالش می گیرد تا تبیین کنیم که "چگونه ما همزمان می توانیم چنین هوشمند و چنین احمق باشیم." اگر چه جزئیات مناسک و آداب دینی نزد مردمان جهان متفاوت است، اما هیچ فرهنگی را نمی یابیم که که قسمی شور دینی زمان بَر، هزینه تراش، خصومت زا، ضد واقعیت، و غیرسازنده نداشته نباشد. ممکن است برخی افراد تحصیل کرده دین را رها کرده باشند، اما همگی آنان در فرهنگی دینی بار آمده اند که لازم بوده آگاهانه برای ترک دین آبا و اجدادی تصمیم بگیرند. این لطیفه ی قدیمی ایرلند شمالی که می گوید: "خوب، شما بیخدا هستید، اما بیخدای پروتستانید یا بیخدای کاتولیک؟" حقیقت تلخی را بیان می کند. درست همان طور که می توانیم بگوییم که دیگر-جنس گرایی [هتروسکسوالیته] یک رفتار جهانشمول آدمی است، می توانیم بگوییم که رفتار دینی نیز یک رفتار جهانشمول نزد آدمیان است. در هر دو مورد ممکن است افرادی مستثنی باشند، اما همه ی این استثنا ها به خوبی می دانند که چه قواعدی را ترک کرده اند. و جنبه های جهانشمول یک گونه، تبیینی داروینی می طلبند. مسلماً بدون دشواری می توان تبیینی داروینی برای رفتار جنسی یافت. این رفتار معطوف به تولیدمثل است، حتی هنگامی که رفتارهایی مانند سقط جنین یا همجنس گرایی خلاف این قاعده نمایند. اما درباره ی رفتار دینی چه می توان گفت؟ چرا انسان ها روزه می گیرند، سجده می کنند، رکوع می روند، به خود زنجیر می زنند، آونگ وار سرشان را در برابر یک دیوار تکان می دهند، جهاد می کنند، یا به فرایض پرهزینه ای می پردازند که عمر گرانمایه را هدر می دهد یا، در موارد حاد، جان می ستاند؟ شواهد اندکی هست که باورهای دینی، انسان را در برابر بیماری های مربوط به استرس محافظت می کنند. این شواهد قوی نیستند، اما جای تعجب نیست اگر در برخی موارد درست از آب درآیند. کاش لازم نبود بیفزایم که این اثرات مفید به هیچ رو مؤید صحت باورهای دینی نیستند. به قول جورج برنارد شاو، " مؤمن شادتر از مردد است، درست همان طور که مست شادتر از هشیار است." تسلی و قوت قلب دادن، از جمله ی کارهایی هستند که یک پزشک می تواند برای بیمارش انجام دهد. اما لازم نیست اثر شفابخش این تسلی را منکر شویم. وقتی پزشک دستی بر سر من می کشد حقیقتاً انرژی درمانی نمی کند. اما بسیار پیش آمده که با شنیدن صدای اطمینان بخش آن چهره ی فرزانه که با گوشی اش بالای سرم ایستاده، کسالت جزئی من فوراً "شفا" یافته است. اثر دارونما به خوبی شناخته شده است و اصلاً رازآمیز نیست. قرص های کاذب، که هیچ اثر فارماکولوژیکی ندارند، به طرز آشکاری موجب بهبود تندرستی می شوند. به همین خاطر است که در آزمون های دارویی، باید یک گروه شاهد را هم در نظر گرفت و به آنها دارونما داد، تا اثر تلقینی دارونما نیز در نتیجه ی آزمایش منظور شود. آیا دین یک دارونماست که با کاهش استرس، عمر را می افزاید؟ شاید این طور باشد، گرچه این نظریه باید از پس اعتراض شکاک هم برآید. یک شکاک می تواند موقعیت های بسیاری را ذکر می کند که در آنها دین خود باعث استرس می شود نه فرونشاننده ی آن. مثلاً دشوار بتوان باور کرد که اگر یک آدم عادی با جبن بشری و هوش کمتر از متوسط ، مانند یک کاتولیک رومی، تقریباً همواره احساس کند که مرتکب گناهی عظیم شده، تندرستی اش بهبود می یابد. شاید انصاف نباشد که کاتولیک ها را انگشت نما کنیم. به قول کتی لَدمَن، کمدین آمریکایی، "همه ی دین ها مثل هم هستند: دین اساساً معصیت است، فقط روزهای تعطیل اش فرق می کند." در هر حال، فکر نمی کنم علت دینداری ما این بوده باشد که دین سطح استرس نیاکان ما را کاهش می داده است. این نظریه از پس تبیین پدیده ای به این عظمت بر نمی آید، گرچه ممکن است بتواند نقشی ثانوی ایفا کند. دین پدیده ی سترگی است که نظریه ی سترگی برای تبیین می طلبد. همگی نظریه های دیگر هم از تبیین داروینی فرو می مانند. منظورم پیشنهاده هایی از این قبیل است که "دین کنجکاوی مان را درباره ی جهان و جایگاه ما در جهان ارضا می کند"، یا "دین تسلی بخش است". شاید حقیقتی روانشناختی در این نظریه ها باشد، اما هیچ یک به خودی خود تبیینی داروینی نیستند. چنان که استیون پینکر در کتابش ذهن چگونه کار می کند به حدّت خاطر نشان کرده: " این نظریه ها تنها این پرسش را برمی انگیزند که چرا ذهن چنان تکامل یافته که با باورهایی تسلی بیابد که به سادگی می توان کذب شان را دریافت. کسی که از سرما در حال یخ زدن است هیچ تسلایی در این باور نمی یابد که گرمش است؛ کسی که با یک شیر ژیان مواجه شده هیچ آرامشی در این عقیده نمی یابد که با خرگوشی مواجه است." دست آخر، باید نظریه ی تسلی را به تعبیر داروینی برگرداند، و این کار دشوارتر از آن است که شاید فکر کنید. تبیین های روانشناختی درباره ی اینکه چرا مردم بعضی باورها را مطلوب می یابند و بعضی را نامطلوب، تبیین هایی تقریبی هستند نه غائی. داروینیست ها اغلب میان تبیین های تقریبی و تبیین های غائی تمایز می نهند. تبیین تقریبی اینکه چرا احتراق در سیلندر موتور رخ می دهد، این است که شمع جرقه می زند. اما تبیین نهایی این احتراق معطوف به هدف از طراحی این رخداد است، یعنی برای رانش پیستون در سیلندر، و گرداندن میل لنگ. شاید علت تقریبی دین بیش فعالی گره های خاصی در مغز باشد. من این ایده ی عصب شناختی را پی نمی گیرم که یک "مرکز خدایی" در مغز هست، چون در اینجا مقصودم جستجوی علل تقریبی دین نیست. این به معنی دست کم گرفتن پژوهش عصب شناسان نیست. در این زمینه، من کتاب مایکل شمر را، با عنوان چگونه ایمان می آوریم: جستجوی خدا در عصر علم، برای بحثی دقیق در این باب توصیه می کنم. در این کتاب پیشنهاده ی مایکل پِرسینگر و دیگران را می یابیم مبنی بر اینکه بینش های دینی از صرع لُبی موقتی ناشی می شوند. اما مشغله ی من در اینجا، تبیین داروینی غائی دین است. اگرعصب شناسان یک "مرکز خدایی" در مغز بیابند، دانشمندان داروینیستی مانند من هنوز می خواهیم بفهمیم که چرا فشار انتخاب طبیعی به گزینش چنین مرکزی انجامیده است. چرا آن دسته از نیاکان ما که استعداد ژنتیکی برای داشتن یک مرکز خدایی در مغزشان داشتند بیش رقیبان شان که چنین استعدادی نداشتند باقی ماندند و تولیدمثل کردند؟ پرسش غائی داروینی، نه بهترین پرسش است و نه از پرسش تقریبی عصب شناسان عمیق تر یا علمی تر است. اما همان پرسشی است که دراینجا مقصود من است. داروینیست ها با تبیین های سیاسی هم خرسند نمی شوند. تبیین هایی از این قبیل که "دین ابزاری است در دست طبقه ی حاکم برای به انقیاد درآوردن طبقه ی فرودست." مسلماً درست است که بردگان سیاهپوست در آمریکا با وعده ی بهشت تسلی می یافتند و نارضایتی شان از جهان فعلی کاسته می شد، و این به نفع اربابان شان بود. این پرسش که آیا کاهنان یا حاکمان بدسگال عمداً دین را اختراع کرده اند یا نه، پرسش جالبی است است که در حیطه ی پژوهش مورخان است. اما این پرسش، به خودی خود، پرسش غائی داروینی نیست. یک داروینیست هنوز می تواند بپرسد که چرا مردم مستعد افسون شدن توسط دین بودند و بدین سبب مورد استثمار کاهنان، سیاسیون و شاهان قرار گرفتند. شاید یک عوام فریب بدسگال بتواند شهوت جنسی را هم ابزار قدرت طلبی خود کند، اما یک داروینیست هنوز باید بپرسد که چرا این حربه کارساز است. در مورد شهوت جنسی، پاسخ ساده است: مغزهای ما چنان ساخته شده اند که از سکس لذت می برند، چرا که سکس، در حالت طبیعی، به زادآوری منجر می شود. یک سیّاس عوام فریب می تواند از شکنجه هم برای حصول مطامع خود استفاده کند. در اینجا هم داروینیست باید تبیینی برای علت تأثیر شکنجه بیابد؛ و توضیح دهد که چرا ما تقریباً هر کاری می کنیم از تحمل درد شدید نجات یابیم. در این مورد پاسخ ساده و پیش پا افتاده می نماید، اما داروینیست هنوز باید آن را تصریح کند: انتخاب طبیعی مغز ما را چنان ساخته که به درد حساس باشد، چرا که درد نشانگر آسیبی است که جان را تهدید می کند. پس مغز چنان برنامه ریزی شده که از درد اجتناب کند. افراد نادری که احساس درد ندارند یا نسبت به درد بی تفاوت اند، معمولاً در جوانی در اثر جراحات می میرند. جراحاتی که مردم عادی از آنها اجتناب می کنند. اما تبیین غائی شهوت خدا داشتن، چه عمداً توسط استثمارگران بدسگال ایجاد شده و چه سهواً پدید آمده باشد، چیست؟ برخی تبیین های غائی دین، به نظریه های "انتخاب گروهی" راه می برند – یا چنین خوانده می شوند. انتخاب گروهی ، این ایده ی مناقشه برانگیز است که انتخاب طبیعی از میان گونه ها یا گروه ها ی افراد دست به گزینش می زند. به نظر کالین رِنفرو، باستان شناس کمبریجی، مسیحیت به مدد قسمی انتخاب گروهی باقی مانده است چون مسیحیت ایده ی وفادارای درون گروهی و عشق برادرانه ی درون گروهی را تقویت می کند، و به مؤمنان کمک می کند تا به بهای زوال گروه های کمتر دیندار، پیروز شوند. دی. اس. ویلسون آمریکایی، مرجع دیگر نظریه ی انتخاب گروهی، جداگانه به ایده ی مشابهی رسیده و آن را در کتاب کاتدرال داروین به تفصیل شرح داده است. در اینجا مثالی می زنیم تا نشان دهیم که یک نظریه ی انتخاب گروهی دین چگونه می نماید: فرض کنید قبیله ای معتقد به ربّ النوع جنگجوی "خدای نبردها" باشد. این قبیله با قبایل رقیب در جنگ است. قبایل رقیب یا اصلاً خدایی ندارند یا خدایان شان حامی صلح و صفا هستند. جنگجویانی که متعصبانه معتقد باشند که اگر در نبرد کشته شوند خدایشان مستقیماً آنها را به بهشت گسیل می کند، دلیرانه می جنگند، و مشتاقانه جانفشانی می کنند. پس قبایل مؤمن به این دین در نبرد با قبایل دیگر بخت بیشتری برای پیروزی، غارت اموال و احشام قبایل شکست خورده، و به کنیزی بردن زنان قبایل مغلوب دارند. قبایل موفق، بذر اعتقاد خود را در دل مغلوبان می کارند و آنان را به کیش خویش در می آورند و آن قبایل دیگر هم به همین سیاق کیش دیگران را عوض می کنند، تا اینکه سرانجام همه ی قبایل پرستنده ی خدای قبیله ی واحدی شوند. ایده ی انتخاب گروهی دین، مانند وضع زنبورهایی است که تخم خود را در کندوهای دیگر می کارند. این ایده ی نامحتملی نیست. ناپلئون شانیونِ مردم شناس، در پژوهش مشهور خود درباره ی "مردمان شرزه"، درست همین فرآیند تلاشی دهکده ها را در میان یانوماموهای ساکن جنگل های آمریکای جنوبی نشان داده است. شانیون طرفدار نظریه ی انتخاب گروهی نیست؛ من هم نیستم. ایرادهای سهمگینی بر این نظریه وارد است. کسانی هم که نظر خوشی به انتخاب گروهی ندارند، می پذیرند که این پدیده اصولاً شدنی است. پرسش این است که آیا این پدیده یک نیروی مهم در تکامل است یا نه. شاید اگر تبین توسط انتخاب گروهی را در سطوح پایین تر ملاحظه کنیم – مانند وقتی که برای تبیین فداکاری به انتخاب گروهی متوسل می شویم –استوارتر و پذیرفتنی تر نماید. تصور کنید که در لشکر آن قبیله ی فرضی ما، که همگی شهادت طلب و شیفته ی کسب ثواب اخروی اند جنگجوی خودپسندی باشد که فقط اندکی کمتر از بقیه مشتاق پیروزی به بهای فدا کردن جان شیرین است. به طور متوسط، شهادت هر یک از رزمندگان سپاه به این جنگجوی خودپسند بیشتر فایده می رساند تا به از خود آنان، چون آنان زنده نمی مانند تا از مواهب اینجهانی شهادت خود بهرمند شوند. پس بخت تولیدمثل این جنگجوی خودپسند بیش از رزمندگان مخلص تر است، و ژن های پرهیز از شهادت او، بخت بیشتری برای انتقال به نسل بعدی دارند. بنابراین تمایل به شهادت در نسل های بعدی کاهش می یابد. این یک مثال خیلی ساده شده بود، اما یک مشکل همیشگی نظریه های انتخاب گروهی را نشان می دهد. در مورد فداکاری، نظریه های انتخاب گروهی همواره معروض براندازی از درون هستند. تولیدمثل و مرگ افراد همیشه تندتر و با بسامدی بیشتر از انقراض و تلاشی گروه ها رخ می دهد. می توان مدل هایی ریاضی طرح کرد که شرایط ویژه ای را شبیه سازی کنند که در آن انتخاب طبیعی گروهی امکان پذیر است. اما این شرایط ویژه که در آنها انتخاب گروهی می تواند از لحاظ تکاملی عاملی قوی باشد اغلب سرشتی غیرواقعگرایانه دارند. با این حال می توان احتجاج کرد که دین در میان قبایل انسانی این شرایط ویژه را که در دیگر مواقع غیرواقعگرایانه اند، فراهم می آورد. این خط جالبی برای نظریه پردازی است اما من در اینجا آن را بیشتر پی نمی گیرم و تنها به بیان این نکته بسنده می کنم که خود داروین هم، گرچه معمولاً مدافع ثابت قدم انتخاب در سطح اندامه های منفرد بود، اما در بحث از قبایل انسانی بیشتر از همیشه به ایده ی انتخاب گروهی نزدیک شد. هنگامی که دو قبیله از انسان های بدوی که در منطقه ی واحدی زندگی می کنند با هم به رقابت بپردازند اگر یکی از آن دو قبیله ( به فرض برابری سایر شرایط) تعداد بیشتری اعضای شجاع، همدل و معتقد داشته باشد که همیشه در هنگام خطر آماده ی هشدار دادن به همگنان شان و دفاع از همدیگر باشند بی شک امرش بهتر پیش می رود و بر دیگران غلبه می کند... مردمان خودخواه و مرافعه گر همبستگی ندارند، و بدون همبستگی، هیچ کاری پیش نمی رود. قبیله ای که خصال فوق را به اعلا درجه داشته باشد، کارش بهتر پیش می رود و بر دیگر قبایل فائق می آید؛ اما با نظر به کل تاریخ، می بینیم که با گذر زمان، این قبیله هم به نوبه ی خود مغلوب قبیله ی دیگری می شود که اعضایش وفاداری گروهی بیشتری دارند. اشاره ی داروین به قبایلی است که به سبب همکاری دگرخواهانه در میان اعضا، جمعیت افرادشان فزونی می یابد. مدل داروین مانند مدل افزایش شمار سنجاب های خاکستری در بریتانیا، به بهای کاهش سنجاب های قرمز است: مقصود او یک جایگزینی اکولوژیک است نه انتخاب گروهی واقعی. من از جمله ی شمار فزاینده ی زیست شناسانی هستم که دین را یک محصول فرعی از چیزی دیگرمی دانند. در حالت عام تر، به اعتقاد من هنگامی که ما درباره ی ارزش بقای داروینی می اندیشیم، باید "فرعی فکر کنیم". وقتی در مورد ارزش بقای چیزی می پرسیم، ممکن است پرسش مان بر خطا باشد. شاید لازم باشد تا پرسش را به نحو مناسب تری بازنویسی کنیم. چه بسا موضوع مورد علاقه ی ما (در اینجا، دین) فی نفسه ارزش بقای مستقیمی نداشته باشد، بلکه محصوف فرعی چیز دیگری باشد که آن چیز ارزش بقا دارد. فکر می کنم خوب است با ذکر یک مثال از حیطه ی تخصصی خودم، یعنی رفتارشناسی جانوری، این نکته را تشریح کنم. شب پره ها به سمت شعله ی شمع پرواز می کنند، و این رفتارشان تصادفی نمی نماید. آنها راه شان را کج می کنند تا در شعله ای بسوزند که انگار فرا می خواندشان. ممکن است این پدیده را "رفتار خود-ویرانگر" بخوانیم و تحت این عنوان، با شگفتی بپرسیم که انتخاب طبیعی اصلاً چرا چنین رفتاری را برگزیده است. حرف من این است که حتی پیش از آنکه بکوشیم تا پاسخ خِرَدپسندی به این پرسش ها بدهیم، باید پرسش مان را بازنویسی کنیم. این رفتار یک نوع خودکشی نیست. این خودکشی ظاهری ناشی از یک تأثیرجانبی ناخواسته، یا یک محصول فرعی چیزی دیگر است. اما محصول فرعی ... چه؟ خوب، شاید بتوان با توجه به نکته ای دیگر پاسخ را یافت. در منظره ی شبانگاهی، نور مصنوعی یک پدیده ی نورس است. تا همین اواخر، شب ها فقط نور ماه و ستارگان دیده می شد. نور این اشیاء نورانی در بینهایت اپتیکی است، یعنی پرتوهای گسیل شده از آنها به طور موازی به زمین می رسند. به همین سبب این نورها مانند قطب نما برای جهت یابی مناسب اند. معلوم شده که حشرات از نور اجرام آسمانی مانند خورشید و ماه برای جهت یابی حرکت شان در خط مستقیم استفاده می کنند، و می توانند پس از گشت و گذار، به کمک همین قطب نما، با علائم معکوس ، به خانه باز گردند. شبکه ی عصبی حشره می تواند برای جهت یابی توسط نور از یک سری قاعده ی سرانگشتی استفاده کند. گیریم این قاعده که: "در مسیری حرکت کن که پرتو نور همواره با زاویه ی 30 درجه به چشم برسد." چون حشرات چشمان مرکب دارند ( با مجراهای مستقیم برای هدایت نور که از مرکز چشم شان مانند خارهای جوجه تیغی بیرون زده) در عمل برایشان آسان است که با تعقیب نور در مسیر یک مجرا، یا اوماتیدیوم، جهت یابی کنند. این قطب نمای نوری حشرات کاملاً متکی به اجرام آسمانی است که در بینهایت نوری قرار دارند. اما اگر جرم نورانی در دوردست نباشد، پرتوهایش دیگر موازی نیستند بلکه مانند پره های چرخ واگرا می شوند. یک سیستم عصبی که قاعده ی سرانگشتی 30 درجه (یا هر مقدار حقیقی دیگر) را در مورد شمع نزدیک خود اعمال کند، و آن شمع را مانند ماه در بینهایت اپتیکی بپندارد، مانند شب پره مسیری مارپیچی را به دور شعله طی می کند. برای خودتان مسیر حرکت با زاویه ی معین، گیریم زاویه ی 30 درجه، به سوی پرتوهای واگرا از یک شمع را رسم کنید و ببینید که در یک مسیر لگاریتمی فریبنده به سوی شمع می رسید. اگرچه این قاعده ی سرانگشتی در این مورد خاص برای شب پره مرگبار است، اما به طور میانگین، قاعده ی سودمندی است چون شب پره بیشتر ماه را می بیند تا شمع را. ما متوجه صدها شب پره ای نمی شویم که در سکوت مسیرشان را با ماه یا ستارگان درخشان، یا حتی روشنایی دوردست شهرها، پیدا می کنند. ما فقط شب پره هایی را می بینیم که جذب نور چراغ هایمان می شوند، و به خطا از خود می پرسیم که: چرا همه ی شب پره ها خودکشی می کنند؟ اما پرسش درست این است که چرا شب پره ها سیستم عصبی ای دارند که آنان را با زاویه ای معین نسبت به پرتوهای نور هدایت می کند. ما فقط هنگامی متوجه این راهکار می شویم که به خطا می رود. هنگامی که پرسش را بازنویسی کنیم، راز رخت برمی بندد. اصلاً درست نیست که این رفتار را خودکشی بخوانیم. این رفتار یک محصول فرعی از عملکرد قطب نمایی است که معمولاً سودمند است. حال، این درس درباره ی محصول فرعی بودن را به رفتار دینی انسان اعمال کنیم. ما مردمان بسیاری را – در خیلی جاها، تقریباً در همه جا – مشاهده می کنیم که کاملاً معلوم است باورهایشان در تضاد تام با حقایق علمی، و نیز در تضاد با باورهای دیگر مؤمنان است. مردم نه تنها با شور و حدّت تمام باورهای دینی شان را حفظ می کنند بلکه وقت و منابع شان را هم صرف فرایض پرهزینه ی ناشی از آن باورها می کنند. برای اعتقادات شان می کشند، یا کشته می شوند. ما از این رفتارها انگشت به دهان می مانیم، همان طور که از رفتار "خود-نابودگر" شب پره حیران می شویم. شگفت زده می پرسیم چرا چنین می کنند. اما حرف من این است که چه بسا سؤال مان اشتباه باشد. چه بسا رفتار دینی تنها یک کجروی، یا محصول فرعی نامطلوب از یک گرایش روانی عمیق تر باشد که در شرایط دیگر مفید است، یا زمانی مفید بوده است. با این دیدگاه، گرایشی که در اوضاع و احوال خاصی به طور طبیعی نزد نیاکان ما انتخاب شده است، فی نفسه دین نبوده است؛ بلکه مزایای دیگری داشته، و فقط برحسب تصادف به شکل رفتار دینی بروز کرده است. ما فقط هنگامی می توانیم رفتار دینی را بشناسیم که آن را باز-نامگذاری کرده باشیم. خوب، اگر دین محصول فرعی چیزی دیگر باشد، آن چیز دیگر چیست؟ همتای بشری این عادت جهت یابی شب پره چیست؟ کدام ویژگی مفید بدوی بوده که بعدها به کجراهه رفته و دین را ایجاد کرده است؟ من فقط موردی را به عنوان مثال بیان می کنم، اما فقط برای ارائه ی نمونه ای از اینکه چه قسم اموری مورد نظرم است. مقصود اصلی ام تأکید بر این اصل عام است که پرسش درباره ی منشاء دین را باید به نحو درست مطرح کرد، و در صورت لزوم آن را بازنویسی کرد، نه اینکه بر پاسخ مشخصی پافشاری کنم. فرضیه ی خاص من درباره ی کودکان است. بقای گونه ی ما بیش از هر گونه ی دیگر متکی بر تجارب اندوخته شده ی نسل های پیشین مان است. برای بقا و بهزیستی کودک، این تجارب باید به او منتقل شوند. به لحاظ نظری، ممکن است کودک به تجربه ی شخصی دریابد که نباید خیلی به لبه ی یک پرتگاه نزدید شود، یا گیاهان سرخ رنگ ناآزموده را بخورد، یا در رودخانه ای که مأوای کروکودیل هاست شنا کند. اما مسلماً مغز کودک یک قاعده ی سرانگشتی دارد که برایش مزیتی در انتخاب طبیعی ایجاد می کند: هرچه را که بزرگترهایت گفتند باور کن. از والدین ات پیروی کن؛ حرف پیران قبیله ات را گوش کن، به ویژه وقتی با لحنی جدی و تهدیدآمیز سخن می گویند. بدون چون و چرا به بزرگ ترها اعتماد کن. اما درست مانند قاعده ی شب پره، این قاعده نیز می تواند به خطا رود. من هیچ گاه وعظ ترسناکی را که وقتی کوچک بودم در نمازخانه ی مدرسه مان شنیدم فراموش نمی کنم. حتی یادآوری اش هم ترسناک است: آن موقع، مغز کودکانه ام سخن آن واعظ را به گوش جان شنید. او برایمان داستان یک جوخه سرباز را تعریف کرد، که بر روی یک خط آهن مشغول تمرین نظامی بودند. در یک لحظه ی حساس، که قطار داشت از روبرو به جوخه می رسید، حواس سرجوخه پرت شد و دستور تغییر مسیر را نداد. سربازان آن قدر خوب تعلیم دیده بودند که هرگز بدون دستور فرمانده تغییر مسیر نمی دادند. به همین خاطر مسیرشان را عوض نکردند و به حرکت شان روی ریل ادامه دادند. البته من حالا دیگر این داستان را باور نمی کنم و امیدوارم خود واعظ هم آن را باور نکند. اما وقتی نه ساله بودم آن را باور کردم، چون آن را از زبان بزرگتری می شنیدم که بر من ارشدیت داشت. و چه خود آن وعظ این داستان را باور داشت و چه نداشت، می خواست ما کودکان را وادارد تا رفتار برده وار و تعبّد بی چون و چرای آن سربازان را، به رغم نامعقولی آن، تحسین کنیم و الگوی خود قرار دهیم. و من یکی که تحسین کردم. اکنون، در بزرگسالی، تقریباً برایم ناممکن است که درک کنم چطور آن موقع از خود پرسیدم که آیا من هم این شجاعت را خواهم داشت که بدون دستور فرمانده راهم را کج نکنم و به قیمت زیر قطار رفتن انجام وظیفه کنم. اما، جالبی قضیه اینجاست که من هنوز آن داستان را به یاد دارم. آن وعظ آشکارا اثر عمیقی بر من گذاشته است، چون آن را به خاطر می آورم و دارم برایتان نقل می کنم. اما اگر منصفانه قضاوت کنیم، فکر نمی کنم که مقصود آن واعظ، القای پیامی دینی بود. شاید پیام او بیش از دینی بودن، نظامی بود. مانند شعر " وظیفه ی جوخه ی نور" اثر تِنیسون، که آن را هم می توان در همین باب مطرح کرد: "جوخه ی نور به پیش!" آیا کسی می هراسید؟ نه، گرچه سربازان می دانستند که از کسی خطایی سر زده: اما آنان را چه رسد به پاسخدهی آنان را چه رسد به پرسشگری کارایشان نیست جز رفتن و مردن: پیش به سوی دره ی مرگ ششصد مایل به پیش از دیدگاه ستاد ارتش، اجازه به سربازان برای تخطی از فرمان ها به منزله ی دیوانگی است. ارتش هایی که پیاده نظام شان به جای پیروی از فرمان ها، به میل خود رفتار کند، در جنگ ها شکست خواهند خورد. از دیدگاه ارتش ها، این قاعده ی سرنگشتی مفیدی است، حتی اگر در موارد خاص به فاجعه منجر شود. پس سربازان را تعلیم می دهند که تا سرحد امکان مانند روبات یا کامپیوتر انجام وظیفه کنند. انتخاب طبیعی مغز کودکان را چنان ساخته که هر آنچه را که والدین و بزرگان قبیله به او بگویند باور کند: نظیر جهت یابی شب پره توسط نور ماه. اما روی دیگر این اعتماد مطیعانه، ساده لوحی برده وار است. محصول فرعی اجتناب ناپذیر زودباوری، آسیب پذیری در مقابل عفونت ویروسی ذهن است. از دیدگاه بقای داروینی، دلایلی عالی برای زودباوری کودک و اعتمادش به والدین، و بزرگ ترهای معتمد والدین هست. یک پیامد خودکار زودباوری این است که کودک به هیچ رو نمی تواند میان توصیه های خوب و بد تمایز قائل شود. کودک نمی تواند بداند که "در رودخانه ی لیمپوپو که کروکودیل ها زندگی می کنند، قایقرانی نکن" توصیه ی خوبی است اما "باید هنگامی که قرص ماه کامل است بُزی قربانی کنی، و گرنه باران می بارد"، حداکثر اتلاف وقت و بُز است. نزد کودک، هر دوی این هشدارها به یک میزان قابل اعتماد می نمایند. هر دو توصیه از منبع محترمی می آیند و با جدیتی بیان شده اند که احترام و اطاعت می طلبد. همین مطلب در مورد گزاره های مربوط به جهان، کیهان، اخلاقیات و سرشت بشر نیز صادق است. و بسیار محتمل است که وقتی کودک بزرگ شد و بچه دار شد، طبعاً با همان جدیت همه ی آموخته هایش را – چه مهمل و چه مفید – به فرزندان خود منتقل کند. در این مدل، باید انتظار داشته باشیم که در نقاط جغرافیایی مختلف، باورهای دلبخواه مختلف، که هیچ کدام پایه ای در واقعیت ندارند، به ارث برسند، و با همان قوتی مقبول نسل های پیاپی واقع شوند که حکمت های سنتی مفیدی مانند این باور که کود دادن برای کشت مفید است. همچنین باید انتظار داشته باشیم که خرافات و دیگر باورهای کاذب به طور محلی تکامل یابند – یعنی با گذر نسل ها تغییر کنند. این تغییر باورها می تواند یا به طور کتره ای و تصادفی باشد یا اینکه نظیر انتخاب داروینی باشد، یعنی با گذر نسل ها، در میان باورهای همریشه واگرایی رخ دهد درست مانند زبان هایی که نیای مشترکی دارند، و به تدریج با گذر زمان و فاصله ی جغرافیایی، از هم دورتر و دورتر می شوند. با توجه به قابل برنامه ریزی بودن مغز کودک، به نظر می رسد که همین نکته در مورد شکل گیری باورهای بی پایه و امر و نهی های دلبخواه در طی نسل ها نیز صادق باشد. زعمای دین به خوبی از این آسیب پذیری مغز کودک، و اهمیت تعلیمات دوره ی خردسالی آگاه اند. شعار نخ نمای ژزوئیت ها که می گویند "کودک را در هفت سال اول عمرش به من بسپار، تا مرد تحویل ات دهم." به هیچ رو نادرست نیست. در زمان های متأخرتر، جیمز دابسون، بنیانگذار جنبش "کانون خانواده" که امروزه بدنام شده، این اصل را می شناخت که: "کسانی که اندیشه و تجربه ی خردسالان را کنترل کنند – که کودک چه ببیند، فکر کند یا باور کند – مسیر آینده ی ملت را تعیین خواهند کرد." اما به خاطر داشته باشید که پیشنهاد خاص من درباره ی فایده ی زودباوری ذهن کودک، تنها یک مثال بود. مثالی از آن قسم اموری که در انسان می توانند نظیر جهت یابی شب پره ها توسط ماه یا ستارگان عمل کنند. رابرت هایند زیست-رفتارشناس در کتاب چرا خدایان ایستادگی می کنند، و دو مردم شناس، یعنی پاسکال بویر در کتاب تبیین دین ، و اسکات آتران در به خدا توکل می کنیم، به طور جداگانه کلیت این ایده را پیش نهاده اند که دین یک محصول فرعی از یک گرایش روانشناختی عادی است – البته باید گفت که دین ها، محصولاتی فرعی هستند، زیرا مردم شناسان همان قدر بر گونه گونی ادیان جهان تأکید دارند که بر مشترکات ادیان. یافته های مردم شناسان تنها به این خاطر برای ما عجیب می نمایند که نامألوف هستند. همه ی باورهای یک دین در نظر کسانی که در سنت آن دین پرورش نیافته اند غریب می نمایند. بویر که درباره ی قبایل فانگ کامرون تحقیق کرده، می نویسد آنان معتقد اند که ... ... جادوگران یک عضو اضافیِ حیوان مانندی در بدن خود دارند که شب ها به پرواز در می آید و به بدن دیگر انسان ها آسیب می رساند یا خون شان را مسموم می کند. همچنین می گویند که این جادوگران گاهی ضیافت هایی ترتیب می دهند و در آنجا قربانیان شان را می بلعند و برای شرارت های آتی شان تصمیم گیری می کنند. بسیاری از این مردم می گویند که دوست دوست شان شبی به چشم خود جادوگرانی را دیده که سوار بر یک برگ موز بر فراز دهکده در پرواز بوده و به سمت قربانیان اش تیرهای جادویی می انداخته است. بویر مطلب اش را با ذکر حکایتی شخصی ادامه می دهد: در یک مهمانی شام در کمبریج داشتم این حکایت و دیگر ماجراهای غریب مشابه را تعریف می کردم که یکی از مهمانان ام، که الاهیدان برجسته ای در کمبریج بود، پیش آمد و گفت: " همین چیزهاست که مردم شناسی را این قدر جالب و دشوار می کند. شما باید شرح دهید که چرا مردم می توانند به چنین مهملاتی باور داشته باشند." این نکته مرا حیران باقی گذاشت. پیش از آنکه بتوانم پاسخ مناسبی بدهم، موضوع گفتگو عوض شد. به فرض اینکه آن الاهیدان کمبریجی مانند غالب مسیحیان می اندیشیده، احتمالاً به ترکیبی از گزاره های زیر باور داشته است:
اگر یک مردم شناس عینیت گرا در طی یک پژوهش میدانی در کمبریج، تازه با این باورها مواجه شود چه باید بکند؟ از نظر روانشناسان تکاملی، درست همان طور که چشم چون اندامی برای دیدن تکامل یافته، و بال چون اندامی برای پریدن، مغز هم مجموعه ای از اندام ها (یا "ماژول ها") است که برای برآوردن یک دسته نیازهای تخصصی پردازش اطلاعات تکامل یافته است. در مغز، ماژولی برای پرداختن به خویشانودی هست، ماژولی برای پرداختن به مبادلات دوجانبه، ماژولی برای همدلی، و الی آخر. دین را هم می توان محصول فرعی یا کجروی چند تا از این ماژول ها دانست، مثلاً ماژول های نظریه پردازی درباره ی دیگر ذهن ها، ماژول های تشکیل ائتلاف، و ماژول های تبعیض قائل شدن به نفع اعضای گروه خودی و علیه بیگانگان. هر یک از این ماژول ها را می توان معادل انسانی قوه ی جهت یابی شب پره شمرد. درست همان طور که در مورد زودباوری کودکان توضیح دادم، اندام های مغزی هم مستعد کجروی هستند. پُل بلوم روانشناس، یکی دیگر از مدافعان "دین یک محصول فرعی است"، خاطر نشان می کند که کودک تمایلی طبیعی به نظریه های دوگانه انگارانه [دوآلیستی] درباره ی ذهن دارد. به نظر او، دین یک محصول فرعی از این دوآلیسم ذاتی ماست. به گفته ی او، ما انسان ها، و به ویژه کودکان، دوگانه انگاران مادرزاد هستیم. به کسی دوگانه انگار می گویند که تمایزی بنیادی میان ماده و ذهن قائل است. مخالف او، یگانه انگار [مونیست] است. یگانه انگار معتقد است که ذهن، بُروزِ ماده– ماده ی درون مغز یا چه بسا درون کامپیوتر – است. اما دوگانه انگار معتقد است که ذهن قسمی روح غیرمادی است که درون بدن مأوا دارد و لذا می تواند بدن را ترک کند و در جای دیگری به هستی خود ادامه دهد. دوگانه انگاران به سهولت می توانند یک بیمار روانی را "جنّی" بدانند، و فکر کند که ارواح خبیثه یا جن ها موقتاً در بدن آن بیمار مأوا گزیده اند، و می توان توسط "جن گیری" آنها را از بدن او بیرون کرد. دوگانه انگاران در هر موقعیتی به اشیای بیجان، تشخّص می بخشند و حتی در آبشارها و ابرها ارواح و شیاطین می یابند. هر قدر هم که وانمود کنیم که روشنفکران یگانه انگاری هستیم، این ایده که جایی در پس چشمان من یک خود هست که می تواند، دست کم در داستان، به درون سر دیگری هجرت کند، عمیقاً در من و دیگر انسان ها ریشه دوانده است. شاهد تجربی بلوم بر این ادعا، آزمون هایی است که نشان می دهند که کودکان، و به ویژه خردسالان، حتی بیش از بزرگسالان تمایل به دوگانه انگاری دارند. این بدان معناست که گرایش به دوگانه انگاری در مغز پیشساخته است، و به نظر بلوم، آمادگی برای پذیرش دین از همین جا ناشی می شود. بلوم همچنین پیشنهاد می کند که ما ذاتاً گرایش به خلقت گرایی داریم. انتخاب طبیعی "هیچ حس شهودی نمی سازد". چنان که دبورا کِلِمن در مقاله اش با عنوان "آیا کودکان خداباوران ׳شهودی׳ هستند؟" می گوید که کودکان به ویژه مستعد این هستند که به هر چیزی مقصودی نسبت دهند: ابرها "برای باریدن" هستند. سنگ های نوک تیز "برای این هستند که حیواناتی که خارششان می آید خود را با آنها بخارانند". به هر چیزی مقصودی نسبت دادن را غایت انگاری می گویند. کودکان غایت انگاران بالفطره اند، و بسیاری شان هرگز از این حالت در نمی آیند. اگر شرایط مهیا باشد، دوگانه انگاری ذاتی و غایت انگاری ذاتی ما را به دینداری سوق می دهند، درست همان طور که قطب نمای نوری شب پره او را به "خودکشی" ناخواسته سوق می دهد. دوگانه انگاری ذاتی ما را آماده ی باور به وجود "روح"ی می کند که در بدن مأوا دارد اما جزئی از بدن نیست. به راحتی می توان تصور کرد که یک روح بیجسم پس از مرگ بدن به جای دیگری نقل مکان کند. همچنین به راحتی می توانیم تصور کنیم که وجود الاهی به سان یک روح محض باشد که واجد هیچ یک از خواص پیچیده ی ماده نیست، بلکه مستقل از ماده وجود دارد. غایت انگاری کودکانه حتی سهل تر از این می تواند به دین بیانجامد: اگر هر چیز مقصودی دارد، آن مقصود چیست؟ البته، خداست. اما همتای سودمندی قطب نمای نوری شب پره در انسان چیست؟ چرا انتخاب طبیعی دوگانه انگاری و غایت انگاری را در مغز نیاکان ما و فرزندان شان نهاده است؟ تا بدینجا، رویکرد من به نظریه ی "دوگانه انگاران بالفطره" تنها فرض گرفته که انسان ها ذاتاً دوگانه انگار و غایت انگار هستند. اما مزیّت داروینی اینها چه بوده است؟ پیش بینی رفتار باشنده ها در جهان، برای بقای ما اهمیت دارد ، و می توانیم انتظار داشته باشیم که انتخاب طبیعی مغز ما را چنان شکل داده باشد که این پیش بینی ها را به طور سریع و مؤثر انجام دهد. آیا دوگانه انگاری و غایت انگاری می توانند در خدمت این هدف باشند؟ در پرتو آنچه که دانیل دنت فیلسوف ایستار راجعی می خواند بهتر می توانیم این فرضیه را بفهمیم. دِنِت درباره ی "ایستارها"یی که ما برای فهم ولذا پیش بینی رفتار باشنده ها، مانند جانوران، ماشین ها و همدیگر، پیش می گیریم، طبقه بندی سه گانه ی مفیدی ارائه داده است. ما سه نوع ایستار داریم: ایستار فیزیکی، ایستار طراحی و ایستار راجعی. در اصل، همواره می توان ایستار فیزیکی را پیش گرفت کرد، زیرا در نهایت همه چیز تابع قوانین فیزیک است. اما نگرش با ایستار فیزیکی می تواند بسیار کند باشد. اگر قرار باشد بنشینیم و همه ی برهمکنش های اجزای متحرک اشیای پیچیده را محاسبه کنیم، ممکن است واکنش مان به رفتار آنها زیادی آهسته شود. در مورد اشیایی که حقیقتاً طراحی شده هستند، مثلاً یک ماشین لباسشویی یا یک کمان زنبورکی، ایستار طراحی یک راه میانبر و اقتصادی است. در این حالت می توانیم با دور زدن فیزیک و توجه به هدف از طراحی شیء، حدس بزنیم که آن شیء طراحی شده چگونه رفتار می کند. به قول دنت: تقریباً هرکسی می تواند با بررسی سطحی و بیرونی یک ساعت زنگ دار، پیش بینی کند که آن ساعت چه موقع زنگ می زند. لازم نیست بداند یا نگران باشد که آیا آن ساعت کوکی است، با باتری کار می کند، خورشیدی است، چرخ دنده های برنجی دارد و یاتاقان های مرصع، یا اینکه از تراشه های سیلیکونی ساخته شده – فقط باید فرض کرد که آن ساعت چنان طراحی شده که سر وقت زنگ بزند. جانداران طراحی شده نیستند، اما انتخاب طبیعی داروینی روایتی از ایستار طراحی را برایشان تضمین می کند. اگر فرض کنیم که قلب برای پمپ کردن خون "طراحی شده" راه میانبُری برای درک کارکرد قلب می یابیم. کارل فون فریش به این سبب به پژوهش درباره ی رنگ-بینی زنبورها علاقمند شد که فرض کرد رنگ های درخشان گل ها برای جذب زنبورها "طراحی شده" اند. نهادن این گیومه ها برای تاراندن خلقت گرایان کذّابی است که ممکن است مدعی شوند که این جانورشناس بزرگ اتریشی هم از اردوی آنان بوده است. لازم به گفتن نیست که فون فریش به خوبی قادر بود تا ایستار طراحی را به تعبیر مناسب تر داروینی بازگرداند. یک راه میانبر دیگر، ایستار راجعی است، که از یک جهت از ایستار طراحی فراتر می رود. در ایستار راجعی نه تنها فرض می گیریم که باشنده ی مورد نظر برای هدفی طراحی شده است، بلکه فرض می کنیم که آن باشنده یک کنشگراست که مقصودی از کنش خود دارد. هنگامی که یک ببر را می بینید، بهتر است در پیش بینی رفتار احتمالی اش تأخیر نکنید. اصلاً دلمشغول فیزیک مولکول هایش نباشید، و ابداً در مورد طراحی ساختار و عملکرد پنجه ها و دندان هایش درنگ نکنید. برای پیش بینی رفتار ببر سریع ترین راه حل این است که فیزیک و فیزیولوژی را فراموش کنیم و به قصد ببر برای شکار میانبر بزنیم. توجه کنید که درست همان طور که حتی برای چیزهای فاقد طراحی حقیقی نیز می توان مانند چیزهای طراحی شده ایستار طراحی را پیش گرفت، برای چیزهای فاقد مقاصد آگاهانه و عمدی نیز می توان مانند چیزهای دارای مقصود، ایستار راجعی را پیش گرفت. به نظر من کاملاً ممکن است که ایستار راجعی به عنوان یک مکانیزم مغزی که تصمیم گیری در شرایط خطرناک را تسریع می کند دارای ارزش بقا باشد. آنچه کمتر آشکار می نماید این است که دوگانه انگاری، ملازم ضروری ایستار راجعی باشد. فکر می کنم می توان این درونمایه را بسط داد که برخی نظریه های درباره ی دیگر ذهن ها را که به راحتی می توانیم دوگانه انگارانه محسوب کنیم، پایه ی ایستار راجعی باشند – به ویژه در شرایط پیچیده ی اجتماعی، و به طور اخص هنگامی که راجعیت های بلندمرتبه تر به میدان می آیند. هِلِن فیشر مردم شناس در کتاب چرا عشق می ورزیم به زیبایی جنون عشق رمانتیک را شرح می دهد و آخرالأمر آن را با آنچه که مطلقاً ضروری می نماید مقایسه می کند. این طور به قضیه نگاه کنید که، گیریم، برای یک مرد، بعید است که معشوقه ی او صدها مرتبه دوست داشتنی تر از دیگر زنان آشنایش باشد. اما همین که این مرد "عاشق" شد، معشوقه اش را چنین توصیف می کند. اگر چه ما متعصبانه خود را وقف تک همسری می کنیم، اما ای بسا که قسمی "چندعشقی" در قیاس با تک همسری عاقلانه تر باشد. (چندعشقی بودن بدین معناست که فرد همزمان عاشق چند تن از اعضای جنس مخالف اش باشد، درست همان طور که فرد می تواند چند نوع شراب، موسیقی، کتاب، یا ورزش را همزمان دوست داشته باشد.) ما به سهولت می پذیریم که می توان بیش از یک بچه، والد، خواهر و برادر، آموزگار، دوست یا حیوان دست آموز را دوست داشت. وقتی که این طور به قضیه نگاه کنید، آیا انتظارمان درباره ی انحصاری بودن عشق تک همسرانه خارق العاده نمی نماید؟ با این حال ما چنین انتطاری داریم، و در پی عشق تک همسرانه هستیم. این باید علتی داشته باشد. هلن فیشر و دیگران نشان داده اند که عاشقی توأم با حالت مغزی ویژه ای است. از جمله در مغز عشاق یک دسته مواد شیمیایی طبیعی (در واقع مواد مخدر طبیعی) هست که کاملاً خاص و مشخصه ی این حالت اند. روانشناسان تکاملی با فیشر موافق اند که یک دل نه صد دل عاشق شدن می تواند مکانیزمی برای تضمین وفاداری به جفت باشد، تا این رابطه آن قدر دوام بیاورد که برای پروراندن بچه با کمک جفت کافی باشد. از دیدگاه داروینی بی شک انتخاب جفت مناسب به دلایل گوناگون واجد اهمیت است. فرد – حتی فرد فقیر – باید دست به انتخاب بزند، اما همین که انتخاب کرد، مهم تر آن است که شریک غم و شادی زوج اش بماند، دست کم تا وقتی که فرزندشان از آب و گل درآید. آیا ممکن است دین بی خردانه محصول فرعی آن مکانیزم بی خردی عاشقی باشد که در مغز نهاده شده است؟ مسلماً ایمان دینی وجوه مشترکی با عاشق شدن ( و نیز با نشئه ی حاصل از داروهای مخدر) دارد. جان اسمیثی دارو-روانشناس هشدار می دهد که میان این دو نوع شیدایی تفاوت های مهمی هست. با این حال، مشابهت هایی را هم میان آنها ذکر می کند: یکی از ویژگی های متعدد دین این است که دین به شخصی فراطبیعی، یعنی خدا، معطوف است و به علاوه مستلزم احترام به نشانه های آن شخص است. زندگی ما انسان ها تا حد زیادی توسط ژن های خودخواه مان و فرآیندهای پاداش و تنبیه هدایت می شود. دین پاداش های بسیاری به ما می دهد. مثلاً این احساسات گرم و آسوده ساز که ما در این جهان خطرناک مورد عشق و حمایت هستیم؛ نترسیدن از مرگ؛ اجابت دعاهایمان در شرایط دشوار در ازای انجام عبادات یومیه، و غیره. به همین ترتیب، عشق رمانتیک به شخص واقعی هم (که معمولاً از جنس دیگر است) نشانگر همان اتکای شدید به شخص دیگر و پاداش های مثبت حاصل از این رابطه است. این احساسات می توانند ناشی از نشانه های دیگر نیز باشند. نشانه هایی مثل نامه، عکس، و حتی در زمان ویکتوریا، سنجاق سر معشوق. حالت عاشقی ملازم های فیزیولوژیک فراوانی دارد، مثلاً آه کشیدن به سان یک تنور. یک نمونه آنتونی کِنی فیلسوف ذکر می کند. او به روشنی شعف نابی را شرح می دهد که در انتظار کسانی است که به استحاله ی پر رمز و راز [تبدیل نان و شراب عشای ربانی به گوشت و خون عیسی] اعتقاد پیدا می کنند. او پس از ذکر تجارب خود از زمانی که دوره ی تعلیم کشیشی کلیسای کاتولیک را می گذراند، به زیبایی شرح می دهد که تفویض قدرت برگزاری مراسم عشای ربانی چه وجد و نشئه ای برایش به ارمغان آورده بود: من که همیشه آدمی بودم که به سختی از رختخواب دل می کندم، ناگهان سحرخیز شدم، سرشار از بیداری و شور و هیجان انجام عمل خطیری بودم که قدرت آن به من تفویض شده بود... من در حال لمس تن عیسی بودم. در ردای کشیشی، قربت به عیسی را حس می کردم، حسی که بیش از هر چیز مرا مفتون می کرد. پس از بیان ذکر تبرک، با چشمان خمار به نان مقدس خیره می شدم. مانند عاشقی که به چشمان معشوقش می نگرد ... آن روزهای نخستین کشیشی همواره به عنوان ایامی سرشار از سعادت و رضامندی در خاطرم خواهند ماند؛ سعادتی گرانقدر، و نیز چنان شکننده که هیچ دوام و بقاییش نبود، مثل عشقی رمانیک که به زودی با واقعیت ازدواجی نافرجام فرو می پاشد. شاید معادل بشری قطب نمای نوری شب پره، عادت بی خردانه اما مفید عاشق شدن باشد. یعنی عاشق یک نفر، و فقط یک نفر، از جنس مخالف شدن. محصول فرعی این عادت – که معادل انحراف قطب نمای شب پره و هدایت اش به سوی شعله ی شمع می باشد – در افتادن به عشق یَهُوه (یا مریم باکره، یا نان مقدس، یا الله) و انجام کنش های نابخردانه ای است که از چنین عشقی ناشی می شوند. لوئیس وولپِرت زیست شناس در کتاب اش شش کار ناممکن پیش از صبحانه پیشنهادی مطرح می کند که می توان آن را تعمیم بی خردی سازنده شمرد. مدعای او این است که اعتقاد بی خردانه ی قوی، یک محافظ قوی در مقابل بی ثباتی ذهن است: "اگر بشر باورهایی را که جان اش را نجات داده اند حفظ نمی کرد، آن باورها در طی تکامل آغازین بشر سودی به حالش نمی داشتند. مثلاً اگر آدمی در حین ساختن ابزار یا هنگام شکار مدام نظرش را عوض کند، بسیار مضرّ است." استدلال وولپرت حاکی از این است که دست کم در برخی مواقع بهتر است که آدم به عقاید بی خردانه اش بچسبد تا اینکه دل دل کند، حتی اگر شواهد جدید یا اندیشه او را به تغییر عقیده سوق دهند. به راحتی می توان دید که "عاشق شدن" یک مورد خاص از این رویه ی عام است، و همچنین به راحتی می توان دید که "حفظ بی خردانه"ی باورها مثال دیگری از تمایلات روانشناختی مفید است. تمایلاتی که می تواند جنبه های مهمی از رفتار بی خردانه ی دینی را توضیح دهد: باز هم یک محصول جانبی دیگر. رابرت تریورز در کتابش تکامل اجتماعی در سال 1976 بحث خودفریبی را وارد نظریه ی تکاملی کرد. خودفریبی این است که: مخفی کردن حقیقت را از ذهن آگاه خود، بهتر از مخفی کردن حقیقت از دیگران است. ما در گونه ی بشر تشخیص می دهیم که چشم های دودو زن، دستان عرق کرده و صداهای لرزان ممکن است نشانه ی استرس فرد و ملازم کوشش عمدی برای فریفتن ما باشند. اما اگر یک فریبکار به طور ناخودگاه اقدام به فریفتن کند، این نشانه ها را بروز نمی دهد. چنین کسی می تواند دروغ بگوید، بی آن که مضطرب شود. لیونل تایگر مردم شناس هم در کتاب خوشبینی: زیست شناسی امید مطلب مشابهی می گوید. بی خردی سازنده ای را که ذکر کردیم می توان در این بند از گفتار تریورز درباره ی "دفاع ادراکی" یافت: گرایشی در انسان ها هست که آگاهانه چیزی را ببینند که می خواهند ببینند. آدمیان واقعاً به سختی می توانند چیزهایی را ببینند که برایشان مضمونی منفی دارند، اما چیزهای مثبت را به سهولت تمام می بینند. برای مثال، فهم واژگان اضطراب برانگیز مستلزم کوشش بیشتری است. ارتباط این مطلب با خام اندیشی دینی نیازی به شرح و بسط ندارد. نظریه ی عمومی دین به سان یک محصول فرعی تصادفی – یا کجروی در چیزی سودمند – نظریه ی مورد قبول و مورد دفاع من است. جزئیات این نظریه گوناگون، پیچیده و قابل بحث اند. برای ساده سازی مطلب، من نظریه ی "کودک ساده لوح" را نمایانگر همه ی نظریه های "محصول فرعی" می گیرم. این نظریه – که می گوید مغز کودک، به دلایل خوبی، در برابر "ویروس" های ذهنی آسیب پذیر است – در نظر برخی خوانندگان ناقص خواهد آمد. شاید بگویید که ممکن است ذهن آسیب پذیر باشد، اما چرا در برابر این ویروس و نه در برابر یکی دیگر؟ آیا برخی ویروس ها در عفونی کردن ذهن های آسیب پذیر مهارت خاصی دارند؟ چرا این "عفونت" خود را به شکل دین نشان می دهد، و نه ... یک چیز دیگر؟ بخشی از حرف من این است که مهم نیست که چه نوع مهملاتی مغز کودک را آلوده کنند. همین که مغز کودک آلوده شد، او در بزرگسالی همان مهملات را، هرچه که باشند، به نسل بعدی منتقل خواهد کرد. پژوهش های مردم شناسانه مانند کتاب فریزر به نام شاخه ی طلایی ، ما را از گونه گونی باورهای بی خردانه ی آدمی شگفت زده می کنند. همین که این باورها در فرهنگی ریشه دواندند، چنان تکامل و تنوع می یابند که یادآور تکامل زیستی شناختی است. در این مورد، فریزر چند اصل کلی را تشخیص می دهد. برای نمونه، "جادوی همیوپاتیک" که به موجب آن هجاها و وردها رابطه ای نمادین با جهان اشیای واقعی می یابند و می توانند بر جهان واقع تأثیر بگذارند. یک نمونه از این باورهای مهمل که پیامدی سوگناک داشته، این باور است که پودر شاخ کرگدن مقوی قوه ی باء است. این باور احمقانه از اینجا ناشی می شود که شاخ کرگدن شباهتی ظاهری به ذکر دارد. شیوع گسترده ی "جادوی همیوپاتیک" نشانگر آن است که مهملات آلوده کننده ی مغزهای آسیب پذیر کاملاً کتره ای و دلبخواهی نیستند. آدمی وسوسه می شود که این تمثیل زیست شناسی را تا آنجا پی گیرد که از خود بپرسد آیا پدیده ای مانند انتخاب طبیعی در مورد ایده ها هم در کار است. آیا برخی ایده ها به خاطر جذابیت، شایستگی ذاتی، یا همسازی شان با دیگر گرایش های روانی، بیش از بقیه توان گسترش دارند و آیا رویکرد ما به سرشت و ویژگی های ادیان موجود می تواند مشابه رویکردمان به انتخاب طبیعی اندامه های زنده باشد؟ باید توجه داشته باشیم که "شایستگی" در این پرسش تنها به معنای توان بقا و گسترش است. این "شایستگی به معنای مستحق ارزش-داوری مثبت بودن نیست – یعنی چیزی نیست که ما آدمیان بتوانیم به داشتن آن افتخار کنیم. حتی در یک مدل تکاملی هم وجود انتخاب طبیعی الزامی نیست. زیست شناسان معتقد اند که یک ژن می تواند به صرف خوش شانسی اش، و نه به سبب اینکه ژن خوبی است، در میان یک گونه پراکنده شود. این پدیده را پیشامد ژنتیکی می گویند. اینکه این پدیده در قیاس با انتخاب طبیعی چه اهمیتی دارد، محل بحث بوده است. اما امروزه این پدیده تحت عنوان نظریه ی خنثی ژنتیک مولکولی عموماً پذیرفته شده است. اگر ژنی جهش یابد و به نسخه ای بدل شود که اثرات مشابهی دارد، این تفاوت در انتخاب طبیعی بی اثر است. انتخاب طبیعی نمی تواند یکی از این ژن ها را بر دیگری ترجیح دهد. با این حال، به علت پدیده ای که متخصصان احتمالات آن را خطای نمونه گیری می خوانند، شکل جهش یافته ی ژن می تواند به تدریج در طی چند نسل جایگزین ژن سلف خود شود. این یک تغییر تکاملی حقیقی در سطح مولکولی است (حتی اگر هیچ تغییری در جهان قابل مشاهده ی اندامه ها مشهود نباشد). این تغییر تکاملی خنثی هیچ دخلی به مزیت انتخابی ندارد. معادل فرهنگی پیشامد ژنتیکی، گزینه ی فریبنده ای است. هنگام اندیشیدن درباره ی تکامل دین نمی توان ازاین گزینه چشم پوشید. مثلاً، زبان به شیوه ای شبه زیست شناختی تکامل می یابد. مسیرهای تکاملی زبان از پیش تعیین شده نیستند و از این جهت تکامل زبان مانند یک پیشامد ژنتیکی کتره ای است. زبان از طریق یک پدیده ی فرهنگی معادل ژنتیک، از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود و در طی قرن ها به آرامی تغییر می یابد تا اینکه سرانجام شاخه های زبانی دارای ریشه ی مشترک چنان واگرا می شوند که سخنوران شان حرف همدیگر را نمی فهمند. ممکن است بخشی از تکامل زبان مانند تکامل زیست شناختی هدایت شده باشد، اما این ایده چندان متقاعد کننده نمی نماید. مثلاً چرخش بزرگ زبانی که در طی قرون پانزدهم تا هجدهم در زبان انگلیسی رخ داد. اما برای تبیین اغلب آنچه که در زبان ها مشاهده می کنیم نیازی به چنین فرضیه های کارکردی نداریم. محتمل تر آن است که تکامل زبان عادی مانند پیشامد ژنتیکی باشد و در یک فرآیند فرهنگی تکامل یافته باشد. مثلاً در نقاط مختلف اروپا زبان لاتین به زبان های اسپانیایی، پرتغالی، ایتالیایی، فرانسوی، رمانش و دیگر لهجه های زبان های دیگر بدل شد. اصلاً معلوم نیست که این گذارهای تکاملی ناشی از مزیت های محلی یا "فشار انتخابی" بوده باشند. به گمان من دین نیز مانند زبان، به طور کاملاً کتره ای و دلبخواهی تکامل یافته، تا به گونه گونی حیرت انگیز – و گاهی خطرناک – امروزی رسیده است. با توجه به اینکه ادیان به رغم گونه گونی شان اشتراکات مهمی دارند، می توان گفت که همزمان، قسمی انتخاب طبیعی هم در کار بوده که همنوا با یکنواختی بنیادی روان انسان ها عمل کرده است. برای مثال، بسیاری از ادیان آموزه ای را تعلیم می دهند که از نظر عینی بعید اما از نظر ذهنی جذاب است. مطابق این آموزه شخصیت ما پس از مرگ بدن مان باقی خواهد ماند. خود ایده ی نامیرایی بدین سبب ماندگار شده و گسترش یافته که همنوا با خیال اندیشی انسان است. خیال اندیشی به این دلیل مهم است که روان انسان تقریباً همواره می خواهد که باورهایش را به رنگ و لعاب آمال خود در آورد. به نظر می رسد این نکته جای شک ندارد که بسیاری از ویژگی های دین کاملاً معطوف به بقای خود دین و تداوم این ویژگی ها در فرهنگ انسانی هستند. حال این پرسش مطرح می شود که آیا این ویژگی های تداوم دهنده ی دین بیشتر ناشی از "طراحی هوشمندانه" اند یا انتخاب طبیعی. پاسخ احتمالاً هر دو گزینه است. در اردوی دیندران، زعمای دین با تبحر تمام درباره ی حقه های بقای دین لفاظی می کنند. مارتین لوتر به خوبی می دانست که عقل دشمن شماره یک دین است، و به کرّات خطر عقل را گوشزد می کرد: "عقل بزرگ ترین دشمن ایمان بوده است؛ عقل هرگز به کمک امور روحانی نیامده بلکه اغلب با کلام الاهی سر ستیز داشته، و امور الاهی را خوار شمرده است." و نیز می گوید: "هر آن کس که می خواهد مسیحی باشد باید چشم از عقل بشوید." و نیز "باید عقل را در تمام مسیحیان نابود کرد." لوتر در طراحی هوشمندانه ی جنبه های غیرعقلانی دین به منظور بقای آن ید طولایی داشت. اما این ضرورتاً بدان معنا نیست که او، یا هر کس دیگر، دین را طراحی کرده اند. دین به راحتی می تواند معلول نوعی تکامل (غیرژنتیکی) توسط انتخاب طبیعی باشد. انتخابی که لوتر طراح آن نبود، بلکه ناظر زیرکی بر کارآمدی اش بود. اگرچه ممکن است آن تمایلات روانی که دین محصول جانبی شان بوده ناشی از انتخاب طبیعی عادی داروینی در سطح ژن ها بوده باشند، اما بعید است که شکل دهی جزئیات ادیان هم کار ژن ها بوده باشد. برخی از ایده های دینی، مانند برخی ژن ها، می توانند به خاطر شایستگی ذاتی خود باقی بمانند. (در اینجا باید این نکته ی به غایت مهم را تکرار کنم که در اینجا "شایستگی" تنها به معنای "توانایی بقا در انبان" است. و فراسوی این معنا، حاوی هیچ ارزشداوری نیست.) در پایین فهرست مختصری از برخی مِم های دینی را می آورم که محتملاً می توانند ارزش بقایی در انبان مِمی داشته باشند، یا به سبب "شایستگی" ذاتی و یا به سبب همسازی شان با یک مِم تافت موجود:
دو دین متفاوت را می توان دو مِم تافت رقیب تلقی کرد. شاید بتوان اسلام را به انبانی از ژن های گوشتخوارانه، و بودیسم را به انبانی از ژن های گیاهخوارانه تشبیه کرد. ایده های هیچ دینی اصلاً "بهتر" از ایده های باقی دین ها نیست، درست همان طور که ژن های گوشتخوارانه "بهتر" از ژن های گیاهخوارانه نیستند. این قبیل مِم های دینی لزوماً هیچ استعداد مطلقی برای بقا ندارند؛ با این حال، به این معنا خوب هستند که در حضور مِم های دیگر دوام می آورند. ادیان سازمان یافته را انسان ها سازمان داده اند: انسان هایی مثل اسقف ها، خاخام ها، امام ها و آیت الله ها. اما همان طور که در مورد مارتین لوتر گفتم، این بدان معنا نیست که این ادیان ساخته و پرداخته ی افراد خاصی باشند. حتی موقعی هم که دین ها به خدمت استثمارگری و حاکمیت قدرتمندان در آمده اند، این احتمال قوی همچنان باقی است که جزئیات هر دین عمدتاً به طور ناخودآگاه تکامل یابند نه توسط انتخاب طبیعی ژنتیکی. انتخاب ژنتیکی کندتر از آن است که بتواند تکامل سریع و واگرایی ادیان را ایجاد کند. نقش انتخاب طبیعی ژنتیکی در این داستان، فراهم کردن مغز، و استعدادها و تمایلات مغزی است – یعنی همان پلتفرم سخت افزارری و نرم افزار سطح پایین که پس زمینه ی انتخاب ممتیک را تشکیل می دهند. با توجه به این پس زمینه، به نظر من نوعی رویکرد انتخاب طبیعی ممتیک می تواند رویکرد مناسبی به جزئیات تکامل هر دین خاص باشد. در مراحل اولیه ی تکامل دین، پیش از آن که دین سازمان یابد، مِم های ساده به مدد جذابیت جهانشمول شان نزد روان بشر ماندگار شده اند. در اینجاست که نظریه ی مِمی دین و نظریه ی محصول فرعی بودن دین همپوشانی دارند. مراحل بعدی را که در آنها دین سازمان و تفصیل می یابد و از دیگر ادیان متمایز می شود، به خوبی می توان توسط نظریه ی مِم تافت ها – یعنی با بررسی کارتل های دوبدو همساز مم ها – تبیین کرد. این رویکرد نافی نقش متأخرتر و عمدی کشیشان و دیگران در شکل دهی دین نیست. محتملاً ادیان هم مانند مُدها و هنرها، دست کم تا حدودی، هشیارانه طراحی شده اند. یکی از ادیانی که تقریباً به طور کامل آگاهانه طراحی شده، عِلم شناسی [ساینتولوژی] است، اما من شک دارم که این فرقه هم استثنایی باشد. یک نامزد دیگر از دین های کاملاً طراحی شده مورمونیسم است. ژوزف اسمیت، بنیانگزار کذّاب و متهور این فرقه، کمر به نگاشتن یک کتاب مقدس کاملاً جدید کمر بست. کتاب مورمون که از صفر شروع به شرح یک تاریخ قلابی آمریکا می کند، به زبان انگلیسی قلابی قرن هفدهم نوشته شده است. اما مورمونیسم از زمان اختراعش در قرن نوزدهم تکامل بسیار یافته است و امروزه یکی از محترم ترین ادیان باب روز در آمریکاست – در حقیقت، مورمونیست ها مدعی اند که سریع تر از همه ی ادیان رشد داشته است ، و اکنون صحبت از پیشنهاد یک نامزد ریاست جمهوری مورمون است. یکی از نکات بسیاری که گروه مونتی پیتون در فیلم کمدی زندگی برایان کشف می کند ، سرعت فراوان رشد آئین های جدید است. این آئین ها می توانند تقریباً یک شبه ظاهر شوند و به صورت جزئی از فرهنگ درآیند، و نقش غالب و نگران کننده ای ایفا کنند. یکی از مشهورترین نمونه های واقعی ایجاد آئین های جدید، "بارپرستی" است که در جزایر ملانزی اقیانوس آرام و آر گینه ی نو پدید آمد. کل تاریخ برخی از این فرقه های بارپرست، از آغاز تا انقراض، هنوز در خاطر بعضی زنده مانده است. برخلاف آئین عیسی، که ریشه هایش به طور موثق قابل ردیابی نیست، در مورد فرقه های بارپرست کل ماجرا پیش چشمان ماست (هر چند که خواهیم دید حتی در این مورد هم برخی جزئیات مفقود شده اند). جالب اینجاست که تقریباً به یقین می توان حدس زد که آئین مسیحیت هم به شیوه ای مشابه شروع شده، و به سرعت گسترش یافته است. منبع اصلی من در مورد بارپرستی، کتاب دیوید اتِنبورو با عنوان کنکاش در بهشت است که او با مهر بسیار به من اهدا کرده است. همه ی این فرقه های بارپرست، از نخستین شان که در قرن نوزدهم شکل گرفت تا روایت مشهورتری که درست پس از جنگ دوم جهانی ایجاد شد، با الگوی یکسانی پدید آمده اند. چنین می نماید که در همه ی موارد ساکنان این جزایر مسحور ابزار و آلات شگفت انگیز مهاجران سفیدپوست مانند کارمندان اداری، سربازان و میسیونرها شدند. چه بسا آنان قربانی قانون دوم (آرتور سی.) کلارک شده باشند که در فصل 2 ذکر کردم: " هر فنآوری به قدر کافی پیشرفته از معجزه تمیزدادنی نیست." جزیره نشینان متوجه شدند که هیچ یک از این اسباب و آلات عجیب و غریب را خود سفیدپوستان مهاجر نمی سازند. وقتی دستگاهی نیاز به تعمیر پیدا می کرد، آن را از طریق بندر می فرستادند و دستگاه جدید را به صورت "بار" [کارگو] توسط کشتی، یا بعدها هواپیما، به جزیره می رسید. بومیان هیچ گاه ندیده بودند که سفیدپوستی چیزی را تعمیر کند، هرگز هم ندیده بودند که سفید پوستی کار مفیدی انجام دهد (پشت میز نشتن و کاغذبازی کردن از نظر آنان مناسک مذهبی سفیدپوستان محسوب می شد، نه کار). پس اندیشیدند که "بار" باید منشائی فراطبیعی داشته باشد. به علاوه، بعضی حرکات سفیدپوستان هم انگار مؤید آن بود که دارند فرایضی مذهبی به جا می آورند. آنان برج هایی می ساختند و سیم هایی به آن وصل می کردند؛ می نشستند و به صدای جعبه های کوچکی گوش می دادند که نورانی بود و صداهای عجیبی از آن در می آمد؛ مردم بومی را وامی داشتند که لباس های همسان بپوشند، و یک جور مرتبی قدم بزنند – و مشکل بتوان کاری بیفایده تر از این پیدا کرد. و بعد بومیان به کشف این راز نائل آمدند. این کارهای غیرقابل فهم سفیدپوستان، مناسکی بود که آنان برای رضای خدایانی که برایشان بار می فرستادند انجام می دادند. اگر بومیان هم بار می خواستند، پس باید همان کارها را می کردند. جالب اینکه آئین های بارپرستی به طور جداگانه در جزایری ایجاد شد که هم از لحاظ جغرافیایی و هم از لحاظ فرهنگی بسیار دور از هم بودند. به قول دیوید اَتِنبورو: مردم شناسان متوجه شدند که دو آئین بارپرستی در کالدونیای نو، چهار تا در جزایر سلیمان، چهار تا در فیجی، هفت تا در هبریدس نو، و بیش از پنجاه تا در گینه ی نو پدیده آمده است. اغلب این آئین ها کاملاً مستقل و غیرمرتبط با هم بوده اند. اغلب این ادیان مدعی بودند که مسیحایی در روز قیامت، بار نهایی را خواهد آورد. رشد مستقل این همه آئین مستقل اما مشابه، نشانگر ویژگی یکنواختی در کلیت روانشناختی آدمی است. یک فرقه ی مشهور بارپرست که در جزیره ی تانا واقع در هبریدس نو شکل گرفته (و از سال 1980 وانواتو نامیده می شود) هنوز باقی است. این فرقه حول یک شخصیت مسیحایی به نام جان فروم شکل گرفته است. اسناد دولتی نشان می دهد که اولین بار در حوالی سال 1940 از جان فروم نام برده شده است، اما حتی در مورد اسطوره ای به این تازگی هم به یقین معلوم نیست که چنین کسی واقعاً وجود داشته است. مطابق یکی از روایات، او مرد کوتاه قامتی بوده که صدای رسا و موهای زال داشته، و کتی با دکمه های درخشان می پوشیده است. او غیبگویی های عجیب و غریبی کرده و از خود بسیار مایه گذاشته تا مردم را علیه میسیونرها بشوراند. عاقبت جان فروم نزد نیاکان اش بازگشته، اما پیش از عزیمت وعده داده که دوباره پیروزمندانه مراجعت خواهد کرد و بارهای زیبا خواهد آورد. از جمله ی غیبگویی های او، انذار طوفان مهیبی بوده که: "پس از آن کوه ها با خاک یکسان و دره ها انباشته از لای خواهند شد؛ پیران، جوانی از سر خواهند گرفت و بیماری ناپدید خواهد شد؛ سفیدپوستان از جزیره رانده می شوند و هرگز باز نخواهند گشت؛ و باری چنان بزرگ خواهد رسید که به هر کس هر قدر بخواهد سهم می رسد. برای دولت، نگران کننده ترین پیشگویی جان فروم این بود که هنگام ظهور مجدد خود، یک نوع کنیاک جدید همراه خواهد آورد که روی برچسب بطری آن، تصویر نارگیل نقش بسته است. پس مردم باید از شر پول رایج سفیدپوستان خلاص شوند. این عقیده موجب شد تا در سال 1941 مردم دست از کار کشیدند و همه ی پول هایشان را صرف باده گساری کردند؛ اقتصاد جزیره جداً آسیب دید. اداره ی مستعمرات زعمای این فرقه را دستگیر کرد اما هیچ چیز نتوانست باعث زوال فرقه شود، و کلیساها و مدارس میسیونری متروک شدند. کمی بعد، این آموزه رواج یافت که جان فروم پادشاه آمریکاست. از قضا، سربازان آمریکایی هم در همان اوقات به حوالی هبریدنس نو رسیدند و اهالی با شگفتی تمام دیدند که سیاهپوستانی هم در میان این سربازان هستند که مانند خود جزیره نشینان فقیر نیستند. بلکه به قدر سربازان سفیدپوستِ همراهِ بار، پولدار هستند. حیرت و هیجان کل جزیره ی تانا را درنوردید. انگار هر روز، روز قیامت شده بود. همگان خود را آماده ی ظهور جان فروم کرده بودند. یکی از زعمای قوم گفت که به زودی جان فروم با هواپیما از آمریکا سر می رسد. صدها نفر مشغول پاکسازی بیشه زار وسط جزیره شدند تا باندی برای فرود هواپیمای او فراهم کنند. برج مراقبت این فرودگاه را هم از نی بامبو ساختند و کسانی را به عنوان "متصدیان برج مراقبت" گماردند. برای این مراقبان هدفون هایی چوبی قلابی ساختند و بر روی "باند" هواپیماهایی قلابی گذاشتند تا مثل تله ی پرنده گیری عمل کنند و هواپیمای جان فروم را بنشانند. دیوید اَتِنبرو جوان در دهه ی 1950 همراه با فیلمبرداری به نام جفری مالینگان با قایق راهی این جزیره شد تا در مورد بارپرستی تحقیق کند. آنان شواهد فراوانی در مورد این دین جمع آوری کردند و سرانجام با کاهن بزرگ این قوم، که مردی به نام نامباس بود آشنا شدند. نامباس مسیح موعود را به اسم کوچک جان می خواند، و مدعی بود که مرتب، توسط "رادیو" با او در تماس است. این ("رادیوی مال جان") یک پیرزن بود که یک سیم برق دور کمرش پیچیده بودند و در حالت نشئه سخنان نامفهومی زمزمه می کرد، که نامباس آنها را به عنوان سخنان جان فروم تعبیر و تفسیر می کرد. نامباس مدعی بود که از پیش می دانسته که اَتِنبورو به دیدارش خواهد آمد، چون جان فروم از طریق "رادیو" این موضوع را به او اطلاع داده است. اَتِنبورو درخواست کرد تا "رادیو" را به او نشان دهند اما (معلوم است که) این خواسته مورد قبول واقع نشد. او حرف را عوض کرد و از نامباس پرسید آیا او جان فروم را دیده است یا نه: نامباس با قوت سر تکان داد. "من خیلی خودش رو دیدن." "چه شکلیه؟" نامباس با انگشت به من زد و گفت: "اون مثل شما. اون صورتش سفیده. او بلنده قده. اون جنوب آمریکای دور زندگی کرد." این شرح با اسطوره ای که پیشتر در مورد جان فروم ذکر کردم، که آدمی است کوتاه قد، تناقض دارد. اسطوره ها این چنین تکامل می یابند. به اعتقاد بومیان، جان فروم یک روز 15 فوریه ظهور می کند، اما سال ظهورش معلوم نبود. هر ساله روز 15 فوریه مؤمنان به جان فروم برای انجام مراسم مذهبی گرد هم می آیند تا ظهور او را خوشامد گویند. او تاکنون ظهور نکرده است، اما مؤمنان ناامید نشده اند. دیوید اَتِنبرو به یکی از این مؤمنان به نام سام گفت: "اما سام، الآن نود سال از زمانی که جان گفته برمی گردد گذشته. او مرتب قول می دهد، اما نمی آید. آیا نود سال انتظار زمان درازی نیست؟" سام چشم از زمین برداشت و به من نگاه کرد. "اگر شما می تونید دو هزار سال منتظر عیسی مسیح باشید، و اون نیاد، من هم می تونم بیشتر از نود سال منتظر جان باشم." رابرت باکمن در کتاب آیا می توانیم بدون خدا نیک باشیم؟ همین پاسخ ستودنی را از قول یکی دیگر از مؤمنان جان فروم نقل می کند، که چهل سال پس از ملاقات اَتِنبورو در جواب یک روزنامه نگار کانادایی گفته بود. در سال 1974 ملکه ی انگلستان و پرنس فیلیپ به دیدن این منطقه رفتند، و در پی این دیدار، پرنس هم وارد اسطوره های یکی دیگر از فرقه های جان فروم شد ( باز می بینید که چگونه جزئیات اساطیر ادیان می توانند به سرعت تغییر کنند). پرنس اسطوره ای، مرد خوش سیمایی است که در یونیفورم نیروی دریایی و با کلاهخود مرصّع تصویر می شود، و با توجه به فرهنگ جزیره که خدایان مؤنث را برنمی تابد، شاید جای شگفتی نباشد که پرنس به این مقام عظما دست یافته و نه ملکه. من نمی خواهم آئین بارپرستی در جنوب اقیانوس آرام را زیادی بزرگ جلوه دهم. اما باید گفت که بارپرستی یک نمونه ی معاصر جالب است که سربرآوردن ادیان از هیچ را نشان می دهد. این آئین به ویژه گویای چهار درس درباره ی منشاء ادیان به طور کلی است، که در اینجا به اختصار به آنها اشاره می کنم. نخست، سرعت خیره کننده ی شکل گیری آئین هاست. دوم سرعت زوال خاطره ی منشاء شکل گیری دین است: اگر جان فروم واقعاً وجود داشت، باید در خاطر زندگان می ماند. اما حتی در مورد چنین پدیده ی تازه ای، معلوم نیست که آیا چنین شخصی حقیقتاً وجود داشته یا نه. درس سوم، برگفته از ایجاد آئین های بارپرستیِ مستقل از هم در جزیره هاست. بررسی نظام مند شباهت های این آئین ها، می تواند گویای حقایقی درباره ی روان انسان و استعداد دینداری بشر باشد. چهارم، آئین های بارپرستی نه تنها به هم شباهت دارند، بلکه شبیه دین های قدیمی تر نیز هستند. مسیحیت و دیگر ادیان باستانی که امروزه جهانگستر شده اند ابتدا آئین هایی محلی مانند فرقه ی جان فروم بوده اند. در واقع، به گفته ی محققانی مانند گزا وِرمِس، استاد مطالعات یهودی در دانشگاه آکسفورد، عیسی تنها یکی از چندین چهره ی فرهمندی بوده که در آن دوران در فلسطین می زیسته اند و در موردشان اسطوره پردازی شده است. اما آن آئین های دیگر از میان رفتند. با این نگرش، آئینی که ماندگار شد، همانی است که امروزه با آن مواجهیم. و با گذر قرون و اعصار، هر چه بیشتر صیقل خورد تا به شکل یک نظام پیچیده – یا مجموعه ی واگرایی از نظام های هم ریشه – درآمد که امروزه بر بخش های بزرگی از دنیا غلبه یافته است. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386
|
|
||