گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي
|
|
|
|
|
از مقاله هادي عابدي در روزنامه شرق – 8 شهريور 83 آدولف هيتلر سومين فرزند از سومين ازدواج يك گمركچي دون پايه 54 ساله اتريشي به نام "آلويي هيتلر" بود. در 20 آوريل 1889 در يك شهر مرزي اتريش به دنيا آمد. نامش را "آدولف" به معناي "گرگ نجيب" گذاشتند. پدر مردي تندخو ، لجباز ، خشن و دائم الخمر و مستبد بود. مادر "كلارا پولتسل" كه قبل از ازدواج به شغل پيشخدمتي مشغول بود زني مهربان بود كه 23 سال از شوهرش كوچكتر بود و دائما با او نزاع ي كرد. آدولف تا سن 11 سالگي پسري متدين بود و خود را براي شغل كشيشي آماده مي كرد و در يك صومعه دروس ديني مي خواند و رئيس دسته سرود مذهبي بود. وي از كودكي فردي ماجرا جو بود و در مدرسه نقش رئيس قبيله را بازي مي كرد و بچه ها را بدور خود جمع مي كرد و آنها را عليه گروهي ديگر از بچه ها بر مي انگيخت و وادارشان مي كرد با يكديگر بجگند. پدرش سعي مي كرد كه از چنين كودك ماجرا جويي يك كارمند مطيع و سر به راه دولت بسازد. يك روز هنگاميكه پدر از او سوال كرد كه در آينده چه شغلي را انتخاب مي كند در كمال حيرت شنيد : " مي خواهم نقاش شوم" . اين امر با مخالفت پدر روبرو شد. آدولف در سن 13 سالگي پدرش را از دست داد. در مدرسه در درسها (به غير از چند درس معدود كه تاريخ از جمله آن بود ) ضعيف بود. يكي از معلمان در باره او نوشت : " بي ترديد در بعضي مسائل قريحه اي آشكار داشت ، ليكن نمي توانست بر خويشتن مسلط شود. به سهولت مي شد او را موجودي مجادله جو ، خود راي ، ترشرو و خيره سر بر شمرد كه قادر نيست خود را با انضباط محيط مدرسه منطبق سازد. علاوه بر آن هرگز در تحصيل كوشا نبود ، به گونه اي كه هيچ وقت نتايجي را كه مي توانست از استعداد طبيعي خود بگيرد ، به دست نمي آورد. " اما عقيده آدولف هيتلر در باره معلمينش چنين بود : " معلمين ما ستمگراني مطلق العنان بودند. به جوانان كمترين محبت و علاقه اي نداشتند. تنها هدف آنان اين بود كه مغز هاي ما را از مطالب چرند و مزخرف پر سازند . اگر دانش آموزي كمترين نشانه اي از ذوق و ابتكار نشان مي داد بي رحمانه زجرش مي دادند." وي فقط شيفته معلم تاريخ خود دكتر "لئوپولد پوشي" بود و تا دم مرگ از او به نيكي ياد مي كرد. هيتلر در كتاب خود در باره اين معلم مي نويسد : "هنر مطالعه كردن مانند هنر آموختن در اين نهفته است كه انسان آنچه را كه اساسي و اصل است حفظ كند و آنچه را كه غير ضروري و زائد است از ياد ببرد. ممكن است اين خوشبختي من بوده كه اقبال ، معلم تاريخي نصيبم كرد كه اصل فوق را در تعليم مورد توجه قرار دهد و اين امر در سنوات بعدي عمرم اثر بگذارد." هيتلر به قدر ي شيفته اين استاد بود كه پس از تصرف اتريش ، به ملاقاتش شتافت و به طرز تحسين آميزي از اين استاد قدر داني كرد. در سن 16 سالگي در اثر بيماري ريوي شديد از رفتن به مدرسه معاف شد . او از اين مطلب به قدري خوشحال شد كه براي اولين بار در آن روز نوشابه الكلي نوشيد ولي در اثر افراط در ميخواري به حدي حالش بد شد كه سوگند ياد كرد ديگر هرگز نوشابه الكلي ننوشد. او تا آخر عمر به سوگند خود وفادار ماند. در سن 18 سالگي به فكر افتاد به آرمان زندگي خود جامه عمل پوشد و هنرمند شود . به اين منظور به وين رفت تا در كنكور آكادمي هنر هاي زيباي اين شهر شركت كند. در امتحان رد شد و مجبور شد نزد خواهر ناتني و مادرش بازگردد. در 19 سالگي مادر "عزيز و مهربانش" را كه به سرطان سينه مبتلا شده بود از دست داد . او در باره مادرش مي نويسد : " من به پدر احترام مي گذاشتم ولي مادرم را مي پرستيدم ، مرگ او تمام نقشه هاي دور و دراز مرا نقش بر آب كرد.فقر اين واقعيت تلخ زندگي ، وادارم كرد فورا تصميم بگيرم. من با اين مسئله رو به رو شده بود كه بايد به نحوي از انحا روزي خود را به دست آورم." آدلف به منظور يافتن كار به وين رفت و به شغل هايي چون پارو كردن برف ، باربري در ايستگاه راه آهن و عملگي دست زد.سپس به نقاشي آگهي و پوستر پرداخت و براي آنكه ساعات ملالت آور تنهايي را به شكلي پر سازد مرتب به كتابخانه ملي وين سر مي زد و كتاب هاي گوناگوني در موضوعات از قبيل تاريخ خصوصا تاريخ آلمان ، هيپنوتيزم ، جادوگري ، رياضت كشي ، ستاره شناسي و غيره مطالعه مي كرد. در سن 24 سالگي وين را به قصد مونيخ ترك كرد و همچنان منزوي بود و با زن ها معاشرت نمي كرد و اغلب شبها روي نيمكت پارك ها مي خوابيد اما با شور و حرارات در كافه ها روزنامه مي خواند و در مباحث سياسي هم بحث مي كرد. يكسال بعد جنگ جهاني اول آغاز شد و او فورا در ارتش آلمان داوطلب شد. يكي از همقطارانش در باره او گفت : "طرز سلوكش عجيب و غريب بود ، او در گوشه اي در حاليكه سرش را در دو دستش گرفته بود ، مي نشست و غرق تفكر مي شد. سپس ناگهان از جاي بر مي خاست و در حاليكه اين سو آنسو مي دويد با هيجان فرياد مي زد : به رغم تفنگ هاي بزرگي كه داريم آلمان را از پيروزي محروم خواهند كرد زيرا خطر دشمنان نامريي آلمان بزرگ تر از خطر بزرگ ترين توپ هاي دشمن است . او به يهودي ها ، كاپيتاليست ها و كمونيست ها حمله مي كرد و سپس مجددا در گوشه اي مي نشست و سر در گريبان فرو مي برد و غرق در تفكر مي شد." هيتلر در جنگ شجاعت و قهرماني بسياري از خود نشان داد و يك بار به تنهايي 15 نفر را اسير كرد. او دو بار توانست در جنگ مدال دريافت كند. در اكتبر 1918 در اثر گازي كه قواي انگليسي رها كرده بوند ، صدمه ديد و مجددا در بيمارستان بستري شد.روز پانزدهم نوامبر هنگاميكه در بيمارستان بستري بود در كمال حيرت خبر تسليم آلمان را شنيد. اين خبر به قدري برايش ناگوار بود كه به گريه افتاد و به گفته خودش تا انروز فقط براي مرگ مادر گريه كرده بود و اينبار براي ميهن گريه مي كرد. هيتلر در ميادن جنگ با ديگر همقطارانش فرق داشت.او هرگز از سختي ها و خستگي هاي جنگ شكايت نمي كرد ، به فكر رفتن مرخصي هم نبود و به زن هم علاقه اي نشان نمي داد.( وی رژیم گیاهخواری را نیز رعایت می کرد ! – آرمان) يكي از همقطارانش در كتابي كه راجع به او نوشته است مي نويسد : " ما همه به او ناسزا مي گفتيم و او را غير قابل تحمل مي يافتيم زيرا او يك كلاغ سفيد در بين ما بود ، چرا كه موقعي كه همه جنگ را محكوم مي كرديم ، وي با ما هم آواز نمي شد ." هيتلر وقوع جنگ جهاني اول را موهبتي از سوي خداوند براي خود مي دانست و برخلاف ديگر سربازان آلماني كه معتقد بودند دولت آلمان جنگ را بر مردم تحميل كرده است ، معتقد بود اين خود مردم بودند كه خواهان جنگ بودند. او در مورد حالات خود در هنگام آغاز جنگ مي نويسد : " براي من اين ساعات وسيله اي بود براي نجات از پريشاني و اضطرابي كه در طول ايام جواني بر من مستولي شده بود. من امروز شرمگين نيستم از اينكه بگويم ، موقعي كه جنگ آغاز شد از شدت شعف از خود بي خود شدم و به زانو افتادم و از صميم قلب از پروردگارم تشكر كردم كه لطف و عنايتش شامل حال من شده بود و به من اجازه داده است كه در چنين ايام فرخنده اي زندگي كنم." پس از جنگ وارد حزب كارگران آلمان شد كه توسط يك قفلساز به نام دركسلر بوجود آمده بود. وي هفتمين عضو اين گروه شد. ورود هيتلر به حزب مزبور باعث شد كه تغييراتي در روش كار و تبليغات حزب پديد آيد. آگهي هايي در روزنامه به چاپ رسيد و تالار بزرگ تري براي برگزاري جلسات و ايراد نطق فراهم شد. طولي نكشيد كه هيتلر در اثر استعدادي كه از خود در تبليغات نشان داد به عنوان متصدي تبليغات حزب انتخاب شد . او توانست با مدد جويي از تبليغات ، دو هزار نفر را در تالار سخنراني حزب گرد آورد. او بتدريح بر قدرت حزب افزود و در 1921 خود رئيس حزب شده و از آن پس نام حزب را به "حزب ناسيونال سوسياليست هاي آلمان" تغيير داد. در 1923 به جرم قصد انجام كودتا به پنج سال زندان محكوم شدند كه البته زودتر آزاد شد. در زندان وي كتاب خود با عنوان "چهار سال و نيم مبارزه با دروغ ها ، بلاهت و جبن " را به منشي خود "رودلف هس" ديكته كرد . ناشر آثار حزب نازي هنگام چاپ نام آنرا به "نبرد من " تغيير داد. از اين كتاب تا 1940 شش ميليون نسخه به زبان آلماني به فروش رفت . تا آنزمان در آلمان بعد از انجيل هيچ كتابي به اندازه اين كتاب فروش نداشت. اين كتاب علاوه بر شرح حال هيتلر حاوي جهان بيني او در موضوعات مختلف است.وي فرانسوي ها يهودي ها و ماركسيست ها را به عنوان بدترين دشمنان آلمان معرفي كرده بود و در قسمتي ديگر از كتاب نوشته است : " تنها يك فضاي وسيع كافي بر روي زمين مي تواند آزادي حياتي ملتي را تضمين كند " مطالعه اين كتاب نشان مي دهد كه هيتلر آنرا با شور و هيجان نوشته است و به هر كلمه آن ايمان داشته است. همچنين معلوم مي ود كه وي تحت تاثير شديد افكار مرداني مانند " فيخته ، نيچه ، ترايشستكه ، هگل ، شوپنهاور و واگنر و مخصوصا گوبينو و هوستون استوارت چمبرلن" بوده است. وي پس از آزادي از زندان متوجه شد كه تاكتيك او در مبارزه اشتباه بوده است و مي بايست به جاي توسل به زور و ايجاد كودتا ، از طريق قانوني صدر اعظم آلمان بشود. بتدريج قدرت بيان او موجب شد بر پيروان او افزوده شود تا جايي كه تا سال 1932 توانست وضع حزب خود را در پارلمان بعدي آلمان مستحكم كند و در 1933 به عنوان نامزد رياست جمهوري به ملاقات رئيس جمهور وقت يعني "فيلد مارشال هيندنبرگ" شتافت. سرانجام در همان سال هيتلر به عنوان صدر اعظم انتخاب شد و نخستين اقدام او قلع و قمع مخالفان بود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386
|
|
||