گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي
|
|
|
|
|
جمعه، 28 آذر، 1382 نوشته آرمان اندیشمند متن زير در باره يك شخصيت مبارز- يك كارگر ساده در زمان شاه به نام وارطان است که از مقاله « مرتضی کيوان» در سایتی با نام تدبیر برداشت شده است . البته ممکن است برخي از دوستان از جمله افشین زند از وبلاگ «اعتراض» ، آنرا از جمله داستانهاي قهرمان سازي احزاب و گروهها بدانند. شخصا در صحت تاريخي مطالب زير ادعايي ندارم زیرا با وارطان و يا دوستان و اقوام او برخوردي نداشته ام . شاملو در مجموعه «كاشفان فروتن شوكران»در باره او چنین سروده است. "وارطان ! بهار خنده زد و ارغوان شكفت. در خانه ، زير پنجره گل داد ياس پير. دست از گمان بدار! با مرگ نحس پنجه ميفكن ! بودن به از نبود شدن ، خاصه در بهار..." وارطان سخن نگفت، سرافراز دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت. "وارطان سخن بگو ! مرغ سكوت ، جوجه مرگي فجيع را در آشيا به بيضه نشسته ست!" وارطان سخن نگفت، چو خورشيد از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت وارطان سخن نگفت وارطان ستاره بود: يك دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت. وارطان سخن نگفت وارطان بنفشه بود: گل داد و مژده داد: "زمستان شكست!" و رفت... حتي اگر مورد ذكر شده يك داستان محض باشد ، چندان مهم نيست. وارطان حتي اگر ساخته تخيل يك شاعر باشد سمبل كليه انسانهاي مبارز و مقاوم است. خود با امثال چنين اشخاصي برخورد كرده ام لذا بوجود "وارطان" ها اعتقاد دارم. در نظرم "وارطان" نه به عنوان يك شخص يا نماينده يك گروه و حزب ، بلكه بعنوان سمبل انسانهاي شرافتمند و پايدار در برابر سختيها بايد مورد احترام تمام آزاديخواهان باشند زيرا هرگونه اهانت و بدگويي نسبت به اشخاصي كه سمبل فضايل شناخته مي شوند ، توهين به والاترين ارزشهاي انساني كه همانا "شرافت" است، ميباشد. و اين البته ناقض تحليل تاريخي شخصيت هاي مذكور ، بر مبناي شواهد مستند تاريخي و نقد تحليل گرانه نيست. همانگونه كه مقاله تحقيقي "فرج سركوهي" با دوست صمد بهرنگي ، كه ادعاي كشته شدن صمد را نفي مي كرد نبايد توهين به جايگاه صمد تلقي شود . لذا از دوستاني كه اطلاعات بيشتري در زمينه اين شخصيت تاريخي دارند ، ميخواهم كه مطالب خود را برايم ارسال كنند تا در متن همين وبلاگ منعكس كنم. "وارطان سالاخانيان" در ششم بهمن 1309 در تبريز چشم به جهان گشود و در سال 1321 با خانواده اش به تهران آمدند. وي به رانندگی تاکسی پرداخت تا خرج خانواده را تامين کند. به زودی مثل بسياری از جوانان شيفته آزادی و برابری آن دوران جذب « حزب توده » شد. بعد از کودتای 28 مرداد 1332، وارطان به فعاليت خود به صورت مخفی ادامه داد. فعالين چاپخانه حزب توده، علی رغم خيانت رهبريت حزب، به انتشار نشريه مبادرت كرده و در سطح وسيعی در جامعه پخش می کردند. « وارطان» به همراه ديگر همرزم خود « کوچک شوشتری»، مسئوليت پخش نشريه های حزب را بعهده داشتند. در غروب ششم ارديبهشت سال 1333 ، مامورين به طور اتقافی به اتومبيلی که وارطان و کوچک شوشتری در آن بودند در دروازه دولت، ايست دادند و پس از باز کردن صندوق عقب ماشين، با انبوهي از نشريه های رزم (ارگان جوانان حزب توده) مواجه شدند . وارطان و کوچک را به سرعت به فرمانداری نظامی انتقال دادند تا تحت بازجويی ، محل چاپخانه را کشف کنند. 6 روز بعد ( در 12 ارديبهشت ماه) ، کوچک شوشتری بدون کوچکترين اعترافی، در زير شکنجه جان سپرد. وارطان زمانی که مطمئن شد که کوچک جان باخته به شکنجه گران گفت: " حالا خيالم راحت شد. من محل چاپخانه را می دانم و نمی گويم. هر کاری می خواهيد بکنيد". صحنه های شکنجه های وارطان را يکی از شکنجه گران بعدها اين طور توصيف کرد: " انگشت سبابه ی وارطان را گرفتم و به عقب فشار دادم. وارطان گفت می شکند. من باز هم فشار دادم. لعنتی حرف نمی زد. وارطان گفت: می شکند با تمام نيرويم فشار دادم. صورت وارطان مثل سنگ بود. لب از لب باز نمی کرد. باز هم فشار دادم . وارطان گفت: می شکند. خشمگين شدم. مرا مسخره می کرد. باز هم فشار دادم . صدايی برخاست. وارطان گفت : ديدی گفتم می شکند. نگاه کردم انگشت شکسته بود. وارطان به من پوز خند می زد". وارطان در 11 ارديبهشت ( روز جهانی کارگر ) در زندان ، روی در سلول رنگ گرفت و به شادی پرداخت و به همين علت چنان مورد شکنجه قرار گرفت که 24 ساعت بيهوش بود. . سرانجام در روز 18 ارديبهشت 1333 ، مامورين جمجمه « وارطان سالاخانيان» را در حالی که اثرات سوختگی و شکنجه در تمام بدنش عريان بود با مته سوراخ کردند و به زندگی اين انسان دلير پايان دادند. جسد وارطان را در رودخانه « جاجرود» رها کردند تا اينگونه وانمود کنند که بر اثر حادثه به درون رودخانه افتاده و غرق شده است. مادر وارطان بعد از کشف جنازه ی پسرش چنين گفت: " جسد وارطان را هنگام دفن ديدم وارطان را از روی موهايش شناختم. اسکلتی بيش نبود. و من بعد از آن نتوانستم به خودم بقبولانم که پسری چون وارطان که چهارشانه بود، در عرض 26 روز به اسکلت تبديل شده باشد". افشین زند : آرمان عزيز! ابتدا می نويسيد "در صحت مطالب زير ادعايي ندارم " و سپس به خواننده امر می کنيد که "هرگونه اهانت و بدگويي نسبت به چنين اشخاصي ، توهين به والاترين ارزشهاي انساني كه همانا شرافت است، ميباشد."! نمی توانم پنهان کنم که از چنين تناقضی حيرت کردم! البته اگر چنين برخوردی را جای ديگری می ديدم شايد وضع فرق می کرد، اما در خانه ی آرمان توقع من هميشه دوری از صدور حکم های کلی و قطعی، و پايبندی به پلوراليسم بوده و هست. اگر شما آرمان عزيز وارطان را تنها بر مبنای شعر شاملو می شناسيد، من هم وارطان را و هم خانواده و همقطاران سياسی وی را می شناسم، هم سابقه باصطلاح مبارزاتی وی را می دانم، هم دليل نزديکی و تمرکز شاملو بر او را، و هم علّت نقض غرض شاملو را که خود جای بحث بسيار دارد و البته همه گاه در فضای شاملو پرستی داخل مرز خفه شده است و هم آن آقای ... نويسنده وبلاگ تدبير را که بر حسب سوء شهرت نيازی به معرفی من ندارند و شما مطلب خود را از وی وام گرفته ايد! اگر به من اجازه اظهار نظر داديد، دلايلم را برای تو دوست خوبم مطرح خواهم کرد. آرمان : افشين جان . آنچه را كه گفتي در نظرم بيش از آنكه "تناقض" باشد "ابهام" در گفتار بود كه سعي كردم با باز نويسي مجدد مقدمه آنرا تكميل وتعديل کنم. اما انتظار نداشته باش كه در ابتداي همه جملاتي كه ذكر مي كنم كلمه "در نظرم" را اضافه كنم زيرا همه آنچه را كه نوشته ام نظرات شخص من است . لطفا پس از خواندن مقاله جديدم "يکسال گذشت"( كه در آن توضيحات اضافي در باره شيوه نگرش خود به موضوعات اينچنينيآورده ام ) اطلاعاتی را که گفتی برايم ارسال کن تا در متن اصلی وبلاگ قرار دهم . از تکميل اطلاعات خود در اين زمينه اگر که مستند نيز باشد ، خوشحال خواهم شد. -آرمان عزيز اطلاعات تکميلی را اگر فرصتی دست داد خواهم نوشت. اما اکنون بد نيست نگاهی به مقاله ام بياندازی. در آنجا اشاراتی به همين موضوع و نظايرش کرده ام . آرمان : افشين جان ، اين مطلب را خواندم. همانطور كه گفتي در آنجا فقط "اشاره" شده است. دوست من... ميتوان با اشاره به "تعريف و تمجيد" از كسي پرداخت و گاه مي توان در گله كردن از كسي به اشارات بسنده كرد. اما در انتقاد از شخصي كه (درست يا نادرست- مهم نيست)مورد احترام جمعي از فرهيختگان ميباشد ، نه تنها اشاره كافي نيست بلكه در نظرم اشتباه نيز مي باشد. در اينجا يا اصلا نبايد اشاره كرد و يا بر اساس دلايل قانع كننده به بررسي شخص و يا طرز رفتار و يا طرز فكر او پرداخت. در غير اينصورت ، اشارات فقط نوعي عداوت يا تهمت محسوب خواهد شد كه شايسته ما نيست. بطور مثال ايجاد شبه نسبت به نويسنده وبلاگي كه مطلب را از آن آورده ام صحيح نيست ، زيرا اولا نويسنده مقاله شخص ايشان نبوده اند و ثانيا"بنگر چه گفت ، ننگر كه گفت" ثالثا : پس از دريافت اطلاعاتي كه وعده آنرا داده ايد ضمن ارائه آن به ساير افراد ، از جمله نويسنده آن ، نظر خود يا سايرين را در مقاله اي عنوان خواهم كرد. همينقدر بگويم كه با تفكيك "واقعيت" از "افسانه" و "اسطوره"نبايد كاركرد مثبت بسياري از آنها را در رشد و تعالي اخلاقي بشريت ناديده گرفت. حال اين اسطوره ها مذهبي باشند و يا غير مذهبي ، فرقي نمي كند. با بررسي تاريخي آن ، مسلما از ايجاد تعصبات نادرست و بت سازي جلوگيري مي كنيم ولي ،افسانه بودن افسانه از ارزش آن كه بر اساس نياز هاي متعالي بشر گسترش يافتهچنداننمي كاهد و با آن به شيوه استدلالي نمي توان مبارزه كرد . با "خيال" فقط با "خيال" مبارزه مي كنندو مبارزه با يك افسانه ، پس از تحليل عقلي كاركردهاي منفي آن ، فقطبا جايگزيني افسانه هاي ديگر ميتوان مبارزه كرد و بس. نگوئيد كه قاطعانه حكم صادر مي كنم ....البته كه ، اين نظر من است! متن زير را از ليلا را بخوانيد... -يادمه وارطان يکی از اولين شعرهای دوران بچگی بود که حفظ کردم.يه جوری اين شعر و اين شخصيت با بچگي هام گره خورده.هيچوقت زندگيشو نمی دونستم ولی وقتی شعر رو می خوندم همه ميگفتن اينقدر با هيجان می خونی انگار خودت گفتی. آرمان عزيز! نمی دانم "دختر زمان" نوشته ی ژوزفين تی را خوانده ای يا نه. اين کتاب با اين تم پليسی دارد، اما به خاطر اينکه سه بت تاريخی را می شکند، با مخالفت هائی روبرو شد. نخست ثابت کرد که کشتار معروف بُستن ماساچوست، از پايه زاده ی تخليّات است! در اين حادثه مجموعه ی مصدومين تنها ۴ نفر بوده است، نه چهار هزار نفر! در واقعه ی تنی پندی در ولز - که چيزی شبيه به جمعه سياه خودمان است - تنها دو نفر زخمی شده بودند! و دو زنی که در اسکاتلند به شهدای عيسی معروفند، در واقع بخاطر مزدوری هلندی های مهاجم، محاکمه شده بودند! شايد اصل اين داستانها را ندانی، اما در تاريخ معاصر ما کم از اين قهرمانی های تخيلی نداريم. فقط کافی ست که کسی مثلن با قهرمانی اين دو خواهر اسکاتلندی، يا صمد بهرنگی مخالفت کند و بگويد اين آقا بخاطر اينکه يکپايش می شليده، از صخره سر می خورد و در رودخانه خفه می شود، آنوقت می خواهند شيردان طرف را در بياورند! کافی ست که کسی تنها نمونه ای از قهرمانی های صمد بهرنگی را بخواهد، آنوقت او را به مزدوری (مزدوری که، بماند!) متهم می کنند! يا بگويد که به اعتراف يکی از همپالگی های خود اين فرد بنام فرج سرکوهی، داستان شهادت صمد به دست ساواک را جلال آل احمد ساخت و توسط حضرت غلامحسين ساعدی در بوق ها دميد، باز کسی دوست ندارد باور کند. می دانی چرا؟ برای اينکه ملتی که شک فلسفی نداشته باشد، دلبستگی اش به اسطوره ها حالتی حياتی پيدا می کند؛ ايمان می شود. مثلن می شنوی خسرو گل سرخی قهرمان خلق بود، اما وقتی می فهمی جرم اين آدم، آدم ربائی مسلحانه، آنهم نقشه گروگان گيری پسر شخص اول مملکت بوده، حيران می شوی! صفر قهرمانيان علم می شود، کسی که اصلن هيچکس نمی شناخته، و می شود قهرمان خلق، اما بعد تحقيق می کنی می بينی اين حضرت نوچه و بزن بهادر حضرت پيشه وری بوده و خودش به قتل اعتراف کرده است! اين است تاريخ ما دوست من. تو می گوئی در اسطوره ها رگه هائی از اخلاقيات هست. قبول. اما نه ديگر تمام تاريخ ما بجای واقع گرائی بشود اساطيری و ما هم زير علم اش سينه بزنيم! منِ جوان ايرانی چرا بايد برای يکمشت چوب کش و هفت کش مثل غائله راه اندازان سياهکل و پنجاه و سه نفر و جزنی و اين افرادی که نام بردم دل بسوزانم و از اينهم بيشتر، آنها را قهرمان بدانم؟! آقای وارطان شده قهرمان خيالی شعر شاملو، خوب به من چه ربطی دارد؟ اين آقا از اعضای حزب توده بوده و در زندان بر اثر بيماری می ميرد. چرا بايد او را قهرمان دانست؛ برای اينکه در تئاتر ويرانی ايران نقش داشته است؟! سکوت سنگين شاملو در دوران جمهوری اسلامی و ناسزاهای سخيف اش به فردوسی و هويت ملی ما را چه بايد نام نهاد؟ قهرمانی؟! ...چون شاعر خوبی بوده، پس همه چيزش خوب بوده است؟! چون خيلی ها دوستش دارند پس بر حق است؟! پس لابد پنج برابر جمعيت ايران که در هند ادرار ماده گاو را بعنوان تبرک می نوشند هم حق دارند؟ چرا ما مردم بی وقفه جواز حماقت صادر می کنيم و برای جهالت آذين می بنديم؟ اسم و رسم و وجاهت افراد نشانه ی چيست؟ ... تنها اينها را گفتم، برای اينکه از وارطان پرسيده بودی و گفته بودی که نبايد به او بی احترامی کرد. من به او بی احترامی نمی کنم، اما تصوری را که از وی در ذهنها هست، از پايه قبول ندارم. در ۵۶ سال حکومت دو پهلوی، مجموعن صد نفر اعدام نشده اند، آنوقت چنان دروغهای شاخداری اين انقلابيون و از جمله شرکای وارطان - که باعث ويرانی ايران شده اند - بافته اند و در سر جوانان فرو کرده اند که هيچکس را يارای مخالفت با آنها نيست! تا خاکستر چپ گرائی واپسگرايانه و اين رمانتيسم خردسوز و نهيليسم منحط بر آن مملکت پاشيده است و پاشيده می شود، رنگ دموکراسی را نخواهيم ديد. بدون پالايش تاريخ و شجاعت اخلاقی و کنکاش در تاريخ ِ رخدادها، ره به جائی نخواهيم برد. نبايد مورد احترام بودن شخصی، يا از آن بالاتر قهرمان بودنش، جلوی کنکاش ما را بگيرد. ... تمامی شخصيت های تاريخی تاريخ معاصر را بايستی به سنجشگری خرد سپارد. شاد می خواهمت. افشين جان. داستاني را كه نام بردي نخواندم.اما منظورت گويا بود. در باره بت سازي با تو موافقم. اما در صورتيكه يك تحليل تاريخي ، بر مبناي شواهد و اسناد و بدون بكار بردن كلمات احساسي انجام شود مسلما مورد پذيرش و يا نقد محترمانه ساير انديشمندان قرار مي گيرد . در غير اينصورت ، يعني اكتفا به شواهد مجهول و نتيجه گيري سريع و واكنش احساسي نسبت به آن ، نه تنها توجه انديشمندان را جلب نمي كند بلكه موجب پاسخ متقابل احساسي معتقدان نيز قرار مي گيرد. ( مثل همان جريان شاملو و فردوسي ) شخصا" به تاثير ناخودآگاه احساس در تحليل خرد گرايانه معتقدم .به عبارات ديگر، چندان اعتقادي به نقد خالص خرد گرايانه ندارم . نقش احساسات را در نوشته هاي خود رد نمي كنم. اما دوست من ، نوشته هاي توئي كه معتقد به نقد مطلق خرد گرايانه هستي ، مشحون از واكنش هاي احساسي است. ميتوانم در اكثر مقالاتت نشاني از آنها را بيابم. البته آنرا مي توان از فحواي كلام تو احساس كرد. توجه كن... اين مطلبي است كه از طرف يك دوست عنوان مي شود و در آن هيچ قصد و غرضي ( و مرضي ) نيست. بطور مثال اگر در مطالب مربوط به صمد به جاي كلمه "مي لنگيد " از كلمه "مي شليد" و بجاي كلمه "همقطاران" از كلمه "همپالكي ها" (پالك : دو صندوق چوبي روباز كه بدو پهلوي اسب يا قاطر مي بستند و دو نفر در آن مي نشستند ) استفاده مي كني ، نمي تواني از متعصبان هم انتظار داشته باشي شيردان طرف را در نياورند! در اينگونه مواقع افراد حتي ديگر به جنبه هاي منطقي گفته هاي شخص مقابل نيز گوش نخواهند كرد. اين امر در مورد مسائل مذهبي نيز صادق است. در صورتيكه نقد مذهب ، با تحقير ضمني بنيان گزاران آن همراه باشد حتي جنبه هاي منطقي آن نيز تاثير چنداني نخواهد داشت . بايد به خرد شخص مقابل احترام گذاشت . حقايق را بدون نتيجه گيري بيان كرد تا خواننده ، حتي الامكان با تفكر خود به نتيجه مورد نظر نزديك شود . ببين... اين سخن را نه از يك ديندار و نه از يك دشمن و بدخواه ميشنوي .اين سخن دوست توست . ( گرچه از بسياري جهات با تو موافق نيستم.) هر نوع دفاع بد از عقايدمان ، موجب دور شدن ديگران از آن خواهد شد. رفتار ما و طرز برخورد ما بيش از استدلالمان شخص را جلب مي كند. رمز موفقيت اديان نيز در همين است. به همين ترتيب اگر بدون بر شمردن مزاياي شخص مورد انتقاد ( با سياه و سفيد كردن ) فقط به انتقاد محض بپردازيم بي طرفي خويش را بنحو آشكاري نقض كرده ايم. مثلا در مورد قهرماني صمد پرسيده اي. من نمي دانم منظورت از قهرماني چيست . اگر منظورت نشان دادن زور و يا فداكاري به سبك فيلمهاي هاليوودي است كه مسلما او يك قهرمان نبود. اما همانطور كه در مقاله صمد نشان دادم رفتار و گفتارش در طي زمان كوتاه زندگي او ، نشان از صداقت و شجاعت و مهر او به محرومان بود و رفتارش در جهت روشني بخشيدن به نقطه ضعفها و غلبه بر آنها بود . حال گروهي نام آنرا قهرماني مي گذارند و گروهي از جمله من ، بدون نامگذاري به ستايش زيبائيهاي او مي پردازند. البته بايد با نقد ، قسمتهاي تاريخي را از قسمت اسطوره اي جدا كرد ولي همان اسطوره ها را نيز تا يافتن جايگزيني بهتر، پاس داشت. من بيش از تاريخ به تحليل مسائل از ديد روانشناسي و فلسفي پديده ها علاقه مندم و از اين جهت بيشتر به انگيزه ها توجه مي كنم . گرچه ممكن است پس از تحليل تاريخي ، تصميم گيريهاي نابهنگام بسياري از گروههايي را كه نام بردي اشتباه بدانم ولي براي وفاداري به آرمانهاي بشري ارزش قائلم و از اين جهت آناني كه "هفتير كش" نام بردي را دوست دارم ، شايد اگر جاي آنها و در زمان آنها بودم خودم نيز همان كاري را مي كردم كه آنها انجام دادند. من وارطان شعر شاملو را دوست دارم اما اگر تو دوست نداري مي تواني بجاي ان نام "نازلي " را انتخاب كني . همان نامي كه شاملو براي آنكه بتواند شعرش را در زمان ديكتاتوري زمان شاه چاپ كند انتخاب كرد. اما شعر را طرد نكن . دوست من بجز "خرد" ما به اشعار تعالي بخش و عاشقانه هم نيازمنديم. اشعار شاملوها نه تنها براي من و تو بلكه به تمام جوانان مرز و بوم كه نمي خواهند در مرحله خوردن و خوابيدن و توليد مثل بمانند و يا نمي خواهند فقط به تحليل و بحث بدون عمل بپردازند لازم است . به من مربوط است چون همان نازلي افسانه اي شاملو ، برايم نماد اوج وفاداري به خويش در اوج درد جسماني است. زيرا جانشيني بهتر و عظيم تر برايش نيافتم . زيرا كه از آن زيباتر نيافتم زيرا... اميدوارم مرا متهم به تعصب نكني چون من تحليل تاريخي را جدا از تحليل روانشناسي شخصيت افراد مي دانم. ممكن است رفتار و نتيجه گيري كسي را قبول نداشته باشيم اما با اينحال براي پايداري و وفاداري او به آرمانها و ارزشهاي بشري احترام فائل شويم . از تو دعوت مي كنم كمي هم با اين زاويه به اشخاص نگاه كني. زيرا هدف اصلي تو را بسيار متعالي و قابل ستايش است . در نقد ها نيز بهتر است علتها و معلول ها را با هم اشتباه نكنيم . همانطور كه مبارزان زمان شاه را نقد مي كنيم به بررسي كاستي هاي حكومتي كه با رفتار استبداد آميز خود ، زمينه پرورش مخالفان مسلح را فراهم كرد توجه كنيم و من در نوشته هايت نقدي بر ديكتاتوري زمان شاه و نتايج منفي آن نمي بينم. همانطور كه خودت گفتي نبايد احترام به شخصي ( و يا دوراني ) جلوي كنكاش ما را بگيرد. بايد ساختار حكومت و مخالفاني را كه ايجاد كرد در يك كنش و واكش متقابل بررسي كرد و از بررسي يك جانبه و ديدن فقط معلولها خودداري كرد. و البته تمامي شخصيت هاي تاريخي را بايد هم از جنبه خرد گرايانه و هم شخصيتي مورد نقد همه جانبه قرار داد. البته كه نمي توان گفت شاملو چون شاعر خوبي بود ، همه چيزش خوب است. اين همان سياه و سفيد كردن است. من نيز چنين ادعايي نكردم. شاملو نيز كاستي هايي داشت كه خود نيز به برخي از آنها اذعان كرده است. چون خيلي ها دوستش دارند برحق نيست. من نيز هيچگاه چنين فكر نكردم اما معتقدم شايسته است به او به عنوان يك فرد فرهيخته و اديب برجسته نظر كنيم و تخيلش را در جهت ايجاد تصور از انسانهاي فداكار بستائيم. و بين ستايش از اشعار يك "شاعر" تواناي انسانگرا ، با احترام با "ادرار ماده گاو" فرق گذاشته و حتي بهتر است كه از اين قياس نابجا استفاده نكنيم !!! اما بعد از تمام اينها در باره در باره وقايع تاريخي مستند وارطان كه وعده داده بودي و انتظار آنرا داشتم ، سخني نگفتي و فقط به اين اكتفا كردي كه "تصوري را كه از وي در ذهنها هست ، از پايه قبول ندارم"! مشكلي نيست ...اما چرا من بايد آنچه را كه در باره وارطان با نقل فقط چند جمله بيان كردي بپذيرم ؟ دوست من مخالفت كن . تا ميتواني مخالفت كن . اين لازمه يك روشنفكر و انديشمند است. اما آنجا كه نمي خواهيم فقط نظر و احساس خود را بيان كنيم و آنجا كه نمي خواهيم با ذكر چند مثال به يك نتيجه گيري كلي برسيم و قصد داريم فقط از حقايق صحبت كنيم، لازم است بحث ما مبتني بر توضيحات دقيق و با استناد به مدارك قابل قبول باشد . در اينصورت حتي لازم نيست براي خوانندگان نتيجه گيري خود را اعلام كنيم . نتيجه براي خواننده ، حاصل خواهد شد. در باره شيوه انتقاد سخن بسيار است كه سعي مي كنم در فرصتي مناسب و با ذكر مثال به بررسي كاركرد و ارزش آنها بپردازم. اما همچنان منتظر بررسي تاريخي سرگذشت وارطان هستم. تو نيز زنده و شادمان باشي. دوستت آرمان آرمان عزيز! من استفاده نابجا از "می شليد" بجای "می لنگيد" را قبول دارم و از تو و علاقمندان صمد از اين بابت عذر می خواهم. راجع به زمان پهلوی، اين کم لطفی ست که شما هيچگونه انتقادی در نوشته های من نديده ايد! من وقتی بارها گفته ام عمليات مسلحانه و چريکی را نه در حوزه مبارزات، بلکه بايستی در حوزه "معضلات سياسی-اجتماعی" بررسی و تحليل کرد، به اين منظور است که حتمن فضای جامعه سالم نبوده که چنين پديده ای رشد کرده است. تو خودت که اطلاعات خوبی در زمينه روانشناسی و جامعه شناسی داری بايد اين موضوع را بهتر درک کنی. من فضای دوران پهلوی را از لحاظ سياسی بسته ارزيابی می کنم اما از لحاظ فرهنگی و اجتماعی باز. آندوران را نيز کمتر نقد می کنم، برای اينکه آندوران ديگر وجود ندارد! آنچه که از دوران پهلوی می نويسم، نقش شخصيت های تاريخی است و همه کسانی که در آندوران نقشی در سياست و اجتماع داشته اند - از رضا شاه و پسرش تا شاملو و وارطان و جزنی - همه شخصيت هائی تاريخی محسوب می شوند و در حوزه پژوهش های تاريخی جای دارند. اين را قبول دارم که خود من نيز گاهی درگير احساسات می شوم - و اين وظيفه شما دوستان است که گوشزدم کنيد و مرا سپاسگزار خود گردانيد - اما نتيجه گيری من از مدتها مطالعه و تفکر در تاريخ معاصر اين بوده است که اصولن ما تاريخی مجعول و سراسر وارونه داريم. برای نشان دادن اين وارونه گی بايستی به ستون ها زد؛ ستونهائی که به قول تو سخت مورد احترام مردم هستند، در صورتی که در واقع در هاله ای از ابهام و رويا پيچيده شده اند! کار ما نشان دادن اين کاستی هاست دوست من. من شعر را می خوانم و از آن لذت می برم، اما شعر برای من آرمان نيست؛ راه و روش و کارکردهای اجتماعی سياسی ما را جو زمان مشخص می کند نه آرمانهای از پيش تعيين شده فلان ايدئولوژی يا شاعر. راستی اگر اين بحث ها را بصورت گفتاری وبلاگی می آوردی، خوشحال می شدم که با هم گفتمانی به راه می انداختيم. به نظرم اين گفتمان برای دوستانمان نيز مفيد باشد. ...راجع به وارطان، به همين بسنده می کنم که اين شخص در بيمارستان زندان بر اثر بيماری مرد، نه در اطاق بازجوئی زير شکنجه و بخاطر مته ای که در سرش فرو کرده بودند(همان دروغی که در آن مقاله نوشته بود!) در واقع اين افراد هستند که بايستی سند مورد قبول رو کنند نه من وامثال من! اين را نيز اضافه کنم که کل اعداميان ۵۷ سال دوران پهلوی کمتر از صد نفر بوده است. مقايسه اين رقم با دروغهای شاخدار انقلابيون خود به بی مايگی شان ره می برد. کل کشته شدگان بعد از بيست و هشت مرداد تا ۲۲ بهمن ۵۷ در سراسر خاک ايران بر اثر تصادف و درگيری های مرزی و داخل و خودکشی و غيره روی هم ۳۱۰۰ نفر بوده است(به اعتراف عماد الدين باقی) اکنون مقايسه اش کن به صد و هفتاد هزار کشته ای که فقط در انقلاب اسلامی ادعا شد، يا هزاران هزار اعدامی و شهيدی که ادعا کردند در دوران شاه اعدام شده اند! اگر تصور می کنی قصد من اعاده حيثيت برای شاه است، در اشتباهی، زيرا همانطور که گفتم فعل و انفعالات اين رژيم را من بصورت تاريخی و آماری بررسی می کنم و نه احساسی. آنچه که مهم است، دانستن واقعيت، برای آموختن و اجتناب از اشتباهات احتمالی آينده است. ... راستی تو گفتی که من گاهی جای علت و معلول را اشتباه می گيرم خوشحال می شوم که موردی را نشانم بدهی. تصور من اينست که در واقع اين کار را انقلابيون سابق در همه ی اين سالها انجام داده اند. شاد می خواهمت. افشين. ضمنن منظورم از کل کشته شده، مرگ طبيعی يا مرگ بر اثر حوادث طبيعی مثل زلزله نبوده است. دوست عزيز ، بخاطر پاسخ همراه با متانتت از تو متشكرم . شايد آنچه را كه در مورد زمان گذشته بعنوان "معضلات اجتماعي و سياسي" نام بردي ، چندان نظرم را جلب نكرد زيرا در نهايت حال و هواي مقالاتت را در جهت، محكوميت مبارزان آن زمان يافتم. كه اين امر يا به اين علت بود كه چندان به شكافتن آن موضوع نپرداختي و يا البته از كم توجهي من بود. به هر حال... در ادامه نوشته اي : "من فضای دوران پهلوی را از لحاظ سياسی بسته ارزيابی می کنم اما از لحاظ فرهنگی و اجتماعی باز." از نظر فضاي اجتماعي چندان اعتراضي ندارم .در آن زمانها مثلا اشخاص ، بخاطر دوستي با جنس مخالف ، و يا بخاطر انجام دادن و يا ندادن فرائض مذهبي ،مورد باز خواست قرار نمي گرفتند. در اين حوزه البته فضاي فرهنگي نيز باز بود . اما حوزه فرهنگ را نمي توان بطور كامل از حوزه سياست جدا دانست . بسياري از اشعار و داستانها و نقد ها كه به بررسي معضلات اجتماع مي پردازند در نهايت با تصميم گيريهاي سياسي نيز برخورد پيدا مي كنند. بسته بودن فضاي سياسي به محدوديت بيان در برخي حوزه هاي فرهنگي نيز منتهي مي شود . بطور مثال در دوران گذشته در مقاطعي اشخاص را بجرم داشتن چند نشريه و يا كتابهايي از نويسندگان روس مانند ماكسيم گوركي بازداشت و مورد مواخذه قرار مي گرفتند. داستانهايي مانند "افعي در مشت" و يا بسياري از كتابهاي داستان صمد نيز از آنجمله بودند. بسياري از اين كتابها مستقيما به سياست نمي پرداختند بلكه به اشاعه فرهنگي مي پرداختند كه البته تبعات سياسي هم داشت.لذا من به محدوديت فعاليتهاي فرهنگي در زمان شاه معتقدم . بسياري از آنان كه به مبارزات مسلحانه اقدام كردند بدين دليل بود كه فضاي جامعه را براي بيان اعتقادات خود بسته مي يافتند. برخي از آنها گاه بجرم چند اطلاعيه و نشريه و كتاب به زندان مي افتادند. برخي از آنان پس از رهايي به مبارزات مسلحانه كه جو حاكم بر جنبش هاي آزاديخواهانه جهان بود مي پيوستند.توجه كن كه قصدم دفاع از آن روش نيست بلكه پي گيري علت ها است . اگر فضاي آندوران را ناسالم ميداني ، علت آنرا چگونه ارزيابي مي كني . آن فضا به چه دليل ايجاد شد و ايا همان فضا عامل ايجاد مقاومتهاي آزاديخواهان و در نهايت انقلاب نشد ؟ آيا خود رژيم گذشته با اعمال فشارهاي مداوم گوناگون عامل نزديك شدن خير خواهان اين مملكت به گرو ههاي مخالف نشد و آيا همان ديكتاتوري عامل رشد افراد چاپلوس و فرصت طلب بر اركان آن مملكت نگرديد . بطوريكه حتي دستگاه امنيتي شاه نيز براي جلب رضايت ملوكانه از ارائه گزارشهاي واقعي در باره اوضاع مملكت به شاه خودداري مي كرد ؟ آيا در تحليل نهايي مي توان شاه و اطرافيان او را در ايجاد زمينه براي انقلاب بي تقصير دانست. آنچه را كه من جابجا كردن علت و معلولها دانستم در همين جا است. يعني ... حكومتي براساس نوعي بينش فرد پرستي ، محدوديت هايي را در بيان عقايد اعمال مي كند و در نتيجه مجبور به باز داشت مخالفاني مي گردد كه چون سخن خود را نمي توانند از طريق قانوني منعكس كنند به مخفي كاري پناه مي برند . نشريه و اعلاميه منتشر مي كنند . باز داشت اين گروه ، مخالفان را كه حتي از بيان عقايد خود بطور مخفيانه باز داشته شده اند بسوي بكار گيري زور و اسلحه سوق مي دهد . همين امر حكومت را مجبور با ايجاد جو خفقان آورتر و بگير و ببند هاي بيشتر و گاهي اعدام مي كند . از اعدام مبارزان ، شهدا علم مي شوند و جنبش نيز به خشونت بيشتري كشيده مي شود . يعني يك دور باطل خشونت و درگيري كه به در 28 مرداد مي انجامد و پس از سر كوب ظاهري آتش آن سالها بعد دامنگير حكومتگران مي شود. مي خواهم بگويم علت اين انقلاب را نبايد بسادگي به نافرماني عده اي آرمانگراي رومانتيك كه به چاقو كشي و اسلحه روي آوردند خلاصه كرد بلكه تمام آنها همزمان و در نتيجه كنش و واكنش هايي دانست كه از هر دو طرف درگير انجام شده است.در يك طرف حكامي بودند كه قصد حفظ وضع موجود را داشتند و در طرف ديگر جواناني كه محروميت خود و اقوام و خويشان و ظلمهاي وارد بر انها را درك كرده و راه قانوني نيز جهت بيان مشكلات خود نمي يافتند. دانشجويان اين روزگار با عبرت از مبارزات دوران گذشته قصد دارند با شيوه جديد بيان ، اين دور باطل را گسسته و "آگاهي" را جانشين مبارزات خشونت آميز كنند و در اين راه از وسايل جديد ارتباطي از جمله ماهواره و اينترنت كمك مي گيرند و اين در حالي است كه سياست جهاني پشتيباني از حكومت هاي ديكتاتوري جهت مقابله با پيشروي بلوك شرق پايان يافته و عصر گفتگو و دموكراسي آغاز گشته است. نوشته اي كه آندوران را بدليل اينكه گذشته است كمتر نقد مي كني. اين درست . اما در عوض هر از چند گاهي به انتقاد از كساني مي پردازي كه مستقيم يا غير مستقيم در ايجاد انقلاب نقش داشته اند . محكوميت از عاملين انقلاب بايستي با تجزيه و تحليل عميق تر عاملان اصلي وقوع چنين پديده اي همراه باشد و در نتيجه از نقد كاستي هاي آندوران و علل پيدايش مخالفان نيز سخن بميان آيد. ... ( متاسفانه افشین زند اکنون به نوشتن وبلاگ نمی پردازد وبلاگ خود را پس از حذف مطالب آن تعطیل کرد. دیگر اطلاعی از ایشان ندارم. امیدوارم در هر کجا است شادمان و موفق باشد . ) آرمان : در باره تعطیلی سایتهایت و بدتر از همه پاک کردن تمام آرشیو مطالبت جز اظهار تاسف چه می توانم بگویم ؟ این تصمیمی است که بنا به دلایل شخصی گرفتی و برای بسیاری از جمله من که با روحیه پیگیر و پشتکارت آشنا بودیم بسیار غیر منتظره و البته ناراحت کننده بود. البته من چندان خواننده تحلیلهای سیاسی تو نبودم و در این زمینه نیز موافقم که محیط خارج از کشور و دوری از یکی از موضوعات مهم این تحقیق که همان روحیه مردم آنسامان است ، تحلیل شرایط داخل را با دشواری و گاه خطا همراه می کند بطور مثال جهت جلوگیری از تکرار فاجعه هایی که بعلت پیروی از مکاتب و ایدئولوژیها در گذشته اتفاق افتاده ، مقدار زیادی از انرژی خود را صرف بر شمردن نتایج شوم پیروی از ایدوئولوژی ها از جمله کمونیسم می کردی . در حالیکه بغیر از پس مانده برخی تعصبات مذهبی بجای مانده ، نسل جدید امروز و به تبع آن نسل قدیمی پیروی از ایدئولوژیها را بکناری نهاده اند. دیگر حتی احتمال بازگشت اندیشه های کمونیستی بخصوص در شکل لنینیستی آن در کشور وجود ندارد . کمونیسم ( و نه البته اندیشه های مارکسیستی) حداقل در ایران به تاریخ پیوسته است . من با سرنوشت بسیاری از آنان و خانواده انان ، حداقل از دور آشنا بوده ام. بسیاری راه انکار را پیش گرفته و بسیاری نیز ترجیح داده اند که مابقی زندگی خود را صرف انباشتن پول و رسیدگی به زن و بچه خویش نمایند. باز ماندگان کشته شدگان نیز ترجیح داده اند بدور از هیاهوهای سیاسی به زندگی خود بپردازند. بچه های بازمانده نیز اگر پدران خود را سرزنش نکنند با نوعی تنفر از سیاست می گریزند و به هنر و گاه عرفان روی آورده اند. اما دوست من ... محدوده اندیشه ورزی محدود به تحلیل سیاسی نیست . می توان در بسیاری از حوزه ها از جمله فرهنگ به فعالیت و اندیشه پرداخت که مسلما بطور غیر مستقیم در سیاست بی تاثیر نیست. توئی که با فرهنگ کشور کانادا و شیوه نگرش مردم آن و نهاد های خصوصی و دولتی و دیدگاههای اجتماعی آن آشنا هستی می توانی برای روشنگری به بیان آنها برای هموطنان خود بپردازی تا بتوانی با مقایسه شرایط داخل و خارج به ریشه های اصلی عقب ماندگی خویش دقیق تر بنگریم و از تجربیات یکدیگر استفاده نمائیم . می توانی به تحلیل و نقد دین و نقش آن در جامعه چه در غرب و چه در ایران بپردازی و سیر تحول تغییر روحیات ایرانیان را براساس نظرات جمع آوری شده از خود آنان بررسی کنی. و اما در آخر در وضعیت کنونی احساس می کنم که یکی دیگر از اهل اندیشه از کنارمان رفت تا به زندگی روزمره خویش برسد .امیدوارم که ترک نوشتن تو ، همراه با تعطیلی خوی اندیشورزی و افسردگی و یا پشیمانی همراه نباشد . یکی از دوستان بتو درستی نوشت که : "نوشتن روشنفکرانه در مرحله اول بکار گرفتن خرد و عقل میباشد و مربوط به ملیت نمیباشد، بهترین نوشته ها در آلمان در باره ایران را آلمانی ها می نویسند که نه در ایران بودند و نه قصد سفر به آنجا را دارند و این نشان دهنده علمی و منطقی فکر کردن این افراد میباشد و بطور قطع این نوشته ها نیز خواننده زیادی نیز ندارند ....نوشتن خردمندانه نشان دهنده قدرت روشنفکری نویسنده میباشد و آیا اینکه کسی آنرا بخواند و یا نه امری دیگری است و بطور قطع هستند افرادی که این نوشته را می خوانند و از آن لذت میبرند و نویسنده از آن ها خبری ندارد." و در اینجا اضافه کنم که در نظرم آنچه نویسنده را به نوشتن وا می دارد نباید فقط احساس مسئولیت به جامعه بلکه احساس مسئولیت نسبت به شکوفایی استعدادهای خود باشد زیرا با اولی به محض برخورد با مخالفتهای کسانی که در برابر آنها احساس مسئولیت می کردیم موجبات نا امیدی و افسردگی را فراهم می کند و مسئولیت دوم علی رغم مخالفتها و تف و لعن ها ، آدمی را تشویق به ادامه مسیری می کند که به خود رضائی و شکوفایی استعدادها در برابر مقاومتها می انجامد . بگذار سخنم را با گفتاری از نیچه به پایان ببرم : ... روزی تنهایی تو را به ستوه خواهد آورد . روزی غرورت پشت خم خواهد کرد و دلیریت دندان بر هم خواهد سود. روزی فریاد خواهی کرد : " من تنهایم!" روزی دیگر بلندی خویش را نبینی و پستی خود را پیش چشم بینی ؛ روزی رفعتت چون شبحی تو را به هراس افکند. روزی فریاد خواهی کرد که "همه چیز دروغ است !" احساسهایی هستند که قصد کشتن عزلت گزیده را دارند ؛ حال اگر کامروا نشوند خود باید بمیرند ! اما تو را توان جنایتکار بودن هست ؟... ... بر عزلت گزیده بیداد روا می دارند و بر او لای و لجن پرتاب می کنند. اما برادر ، اگر ستاره می خواهی بود ، بدین سبب نباید کمتر بر ایشان بتابی ! ..... ( چنین گفت زرتشت – در باره راه آفریننده ) ضمنا مطالبی را که در رابطه با وارطان به یکدیگر نوشتیم تنظیم کرده ام و سعی می کنم پس از باز بینی آن توسط خودت در متن وبلاگ قرار دهم. مسئله این نیست که کدامیک از ما درست می گوید بلکه این نوشته می تواند نمونه خوبی از یک گفتگوی دوستانه و توجه به نقطه نظرات طرف مقابل باشد. امیدوارم که تو را مجددا ، حتی در شکلی جدید و شیوه ای نوین در میان وبلاگ نویسان ببینم . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386
|
|
||