گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي
|
|
|
|
|
سیاست صد صد می کشد و دین هزار هزار سین اوکازی
متون مقدس به دو شیوه مبنای اخلاق و قواعد زندگی قرار می گیرند. یکی آموزه های مستقیم شان است، مثلاً از طریق ده فرمان، و شیوه ی دیگر، سرمشق گیری است. یعنی خدا یا شخصیت مقدس دیگری می تواند به تعبیر امروزی، الگو قرار گیرد. هر دوی این شیوه ها اگر متعصبانه پی گرفته شوند به نظام هایی اخلاقی می انجامند که نزد هر آدم مدرن متمدنی، چه مذهبی باشد و چه غیرمذهبی ، به بیان مؤدبانه، زننده است. به دیده ی انصاف باید گفت که بیشتر مطالب انجیل به طور نظام مندی شریرانه نیستند، بلکه صرفاً عجیب و غریب هستند، همانطور که می توان از یک جُنگ سرهم بندی شده حاوی متون ناهمخوان انتظار داشت. متونی که توسط صدها مؤلف، مصحح و مستنسخ ناشناس، که نه ما می شناسیم شان و نه بیشتر خودشان همدیگر را می شناخته اند در خلال نُه قرن ترکیب، تصحیح، ترجمه و پیچانده شده اند و به شکل امروزی "بهبود" یافته اند. توجه به این نکته می تواند قدری از غرابت انجیل را توضیح دهد. اما شوربختانه مؤمنان سلحشور همین مجلّد عجیب و غریب را منبع لایزال قواعد و اخلاقیات زندگی ما می شمارند. به قول اسقف جان شبلی اسپانج، کسانی که می خواهند اخلاقیات خود را کاملاً بر پایه ی انجیل بنا کنند یا آن را نخوانده اند، یا خوانده اند و نفهمیده اند. … اگر ما، اخلاقیات خود را بر پایه ی کتب مقدس بنا نکنیم، حتی اگر مذهبی باشیم و هر قدر هم که شایق به تصور این امر باشیم. پس، چگونه تصمیم می گیریم که چه چیزی خوب است و چه چیزی بد است ؟ فارغ از اینکه چگونه به این پرسش پاسخ دهیم، در مورد اموری که خوب و بد می شماریم توافق داریم: میزان گستردگی این اتفاق نظر اخلاقی غافلگیرکننده است در حالی که این توافق هیچ رابطه ی روشنی با دین ندارد. دامنه ی آن مؤمن ترین دینداران را هم در بر می گیرد، چه بیاندیشند که اخلاقیات شان برگرفته از دین است و چه چنین نیاندیشند. اگر از امثال طالبان افغانی و همتاهای مسیحی آمریکایی شان بگذریم، اغلب مردم توافق اخلاقی گسترده ای بر سر اصول اخلاقی دارند. اکثریت ما موجب رنج غیرضروری نمی شویم؛ به آزادی بیان و صیانت از آن معتقدایم حتی هنگامی که با نظر گوینده موافق نباشیم ؛ مالیات هایمان را می پردازیم؛ تقلب نمی کنیم؛ آدم نمی کشیم؛ زنای با محارم نمی کنیم؛ با دیگران کاری نمی کنیم که نمی خواهیم با خودمان بکنند. برخی از این اصول نیکو را می توان در کتب مقدس نیز یافت، اما در میان مطالبی مدفون شده اند که هیچ آدم شایسته ای را خوش نمی آید و البته کتب مقدس هیچ قاعده ای برای تمییز اصول خوب از اصول بدشان ندارند. ... بشر از دوران اناجیل تاکنون تغییرات شگرفی کرده است. برده داری که در انجیل و بسی بعد از آن تا قرن نوزدهم عادی تلقی می شد، در کشورهای متمدن ملغی شده است. امروزه همه ی ملل متدین حق رأی زنان و حق آنان برای تصدی مقام قضاوت را پذیرفته اند، درحالی که تا دهه ی 1920 این حق به رسمیت شناخته شده نبود. در جوامع آزاداندیش امروزی (مقوله ای که مسلماً شامل کشورهایی مانند عربستان سعودی نمی شود) دیگر زنان مانند دوران انجیلی مِلک مردان محسوب نمی شوند. هر نظام حقوقی مدرن می تواند ابراهیم را به جرم کودک آزاری تحت تعقیب قانونی قرار دهد. و اگر او نقشه اش برای قربانی کردن اسماعیل را اجرا کند، قانون مدرن او را به قتل درجه ی اول متهم می کند. اما طبق رسوم زمان ابراهیم، این فرزندکشی کاملاً مستحسن و پیروی از فرمان خدا محسوب می شد. مذهبی باشیم یا نباشیم، نگرش همگی ما نسبت به خوب و بد اساساً تغییر کرده است. سرشت این تغییر و سبب آن چیست؟ درهر جامعه ای و در هر دورانی یک نوعی توافق نظر عمومی و رازآمیز وجود دارد که با گذر سالیان تغییر می کند. فضل فروشانه نیست اگر این مفهوم را "روح زمانه" (به نام آلمانی اش «زایتگایست» ) بخوانیم. یادآور شدم که حق رأی زنان اکنون در جهان دموکراتیک کاملاً پذیرفته شده است، اما این رفورم به طرز حیرت آوری جدید است. در اینجا برخی از اولین تاریخ های اعطای حق رأی به زنان را ذکر می کنم: نیوزلند 1893 استرالیا 1902 فنلاند 1906 نروژ 1913 ایالات متحده 1920 بریتانیا 1928 فرانسه 1945 بلژیک 1946 سوئیس 1971 کویت 2006 پراکندگی این تاریخ ها در طی قرن بیستم، شمایی از سمت و سوی تغییر “روح زمانه” را به دست می دهد. نمونه ی دیگر تغییر “روح زمانه”، نگرش ما به موضوع نژاد است. در ابتدای قرن بیستم، تقریباً همه ی بریتانیایی ها (و بسیاری از مردمان دیگر کشورها) با استانداردهای امروزی نژادپرست بودند. اغلب سفیدپوستان باور داشتند که سیاهان (اعم از همه ی آفریقایی ها و نیز گروه هایی که هیچ ارتباطی با آفریقایی ها نداشتند، مانند هندیان، استرالیایی ها و ملانزی ها) از جمیع جهات پست تر از سفید پوستان هستند.... توماس هانری هاکسلی با استانداردهای زمانه اش آدمی روشبین و لیبرالی پیشرو بود. اما زمانه ی او با زمانه ی ما توفیر دارد. او در سال 1871 چنین نوشت: هیچ آدم عاقلی که از حقیقت امور مطلع باشد باور ندارد که یک سیاهپوست معمولی با سفیدپوستان برابر باشد، تا چه رسد به اینکه از سفیدها سرتر باشد. اگر این مطلب صادق باشد، اصلاً باورکردنی نیست که یک سیاه ستبر آرواره در یک رقابت برابر و منصفانه، جایی که رقابت اندیشه ها در میان باشد نه آرواره ها، بتواند بر رقیب بزرگ-مغزتر و کوچک-آرواره تر خود چیره شود. رفیع ترین جایگاه در سلسله مراتب تمدن مسلماً متعلق به عموزاده های سبزه روی ما نیست. این نکته معروف است که یک مورخ خوب بر پایه ی ملاک های امروزی درباره ی اظهارات پیشینیان داوری نمی کند. آبراهام لینکلن هم مانند هاکسلی پیشرو دوران خود بود، با این حال دیدگاه های نژادی اش امروزه در نظر ما نژادپرستانه و عقب مانده ای می نماید. او در سال 1858 در بحثی با استفن ای داگلاس چنین گفته: « من هرگز نگفته ام و نخواهم گفت که مدافع برابری سیاسی نژادهای سفید و سیاه هستم؛ من نه خواهان اعطای حق رأی و قضاوت به سیاهان هستم؛ نه خواهان احراز صلاحیت آنان برای کسب مقام های کشوری و نه مدافع ازدواج آنان با سفیدپوستان؛ به علاوه، یک تفاوت فیزیکی میان سیاه و سفید وجود دارد که به نظر من تا ابد مانع می شود که این دو نژاد بتوانند در شرایط اجتماعی و سیاسی برابر زندگی کنند. و از آنجا که زندگی برابر میان این دو نژاد ناممکن است، و در عین حال در کنار هم زندگی می کنند، باید رابطه ی فرادستی و فرودستی میان شان برقرار باشد، و من هم مثل همگان قبول دارم که موقعیت فرداستی باید به سفیدپوستان اعطا شود. » اگر هاکسلی و لینکلن در زمانه ی ما متولد شده و تحصیل کرده بودند، نخستین کسانی می شدند که از این احساسات ویکتوریایی و لحن متفرعنانه بیزاری می جستند. من تنها به این سبب از آنها نقل قول کردم تا نشان دهم که چگونه “روح زمانه” به پیش می رود. اگر کسانی چون هاکسلی که بزرگ ترین متفکر لیبرال زمانه اش بود، و یا لینکلن که بردگان را آزاد کرد، توانسته اند چنین حرف هایی بزنند، تصور کنید که یک آدم عامی دوره ی ویکتوریا چگونه می اندیشیده است. اگر به قرن هجدهم هم برگردیم، به خوبی می بینیم که واشینگتن، جفرسون و دیگر مردان عصر روشنگری خود برده دار بوده اند. “روح زمانه” به پیش می رود، چنان پرشتاب، که گاهی ما اصلاً متوجه نمی شویم و فراموش می کنیم که خود این تغییر، یک پدیده ی واقعی است. نمونه های دیگر تغییر “روح زمانه” فراوان اند. هنگامی که ملوانان نخستین بار به ساحل موریتانی رسیدند، و دودوهای کند و آرام و را دیدند، اولین کاری که کردند این بود که برای تفریح با چماق شروع به کشتن آنها کردند. ملوانان حتی آنها را نمی خوردند (می گفتند بدمزه هستند). به نظر ما، چماق کشی برای کشتن پرندگان بی دفاع و آرام کار ناپسندی است. امروزه چنین کاری غیرقابل تصور است، و منقرض کردن نسل جانور کمیابی مانند دودو، حتی اگر تصادفی باشد، یک تراژدی محسوب می شود، تا چه رسد به اینکه عمداً توسط انسان انجام شود. با استانداردهای فرهنگی امروزی، یک تراژدی اخیر از این نوع، انقراض نسل تیلاسینوس، یا گرگ تاسمانی بود. داستان حزن انگیز این جانور بسیار مشهور است. تا همین سال 1909 از جمجه های آن مناره می ساختند. در رمان های عصر ویکتوریا درباره ی آفریقا، کشتن"فیل"، "شیر" و "غزال آنتیلوپ" به عنوان "بازی" محسوب می شدند. بازی چنین بود که بدون یک لحظه تأمل به سویشان شلیک می کردند؛ البته نه برای تغذیه، و نه برای حفاظت از خود. بلکه برای "ورزش". اما امروزه “روح زمانه” تغییر کرده است. درست است که هنوز هم "ورزشکاران" ثروتمند و کم تحرک می توانند از داخل لندرورهای امن و امان شان حیوانات آفریقایی را شکار کنند و کله های خشک شده شان را به خانه ببرند. اما مجبورند برای این تفریح، حسابی سر کیسه را شل کنند و طعن و نفرت سایرین را به جان بخرند. حفظ حیات وحش و حفظ محیط زیست امروزه به صورت ارزشهایی پذیرفته درآمده اند که جایگاه اخلاقی شان با حرمت یوم سَبَت و پرهیز از تصویرگری در قدیم برابری می کند. هجوم آمریکا به عراق به خاطر تلفات غیرنظامیان عراقی، وسیعاً محکوم شد، اما شمار این تلفات در قیاس با شمار تلفات جنگ جهانی دوم اصلاً به حساب نمی آید. به نظر می رسد استانداردهای اخلاقی پیوسته در حال تغییر باشند. دونالد رامسفلد که امروزه چنین سنگدل و منفور می نماید، اگر همین سخنان را در زمان جنگ جهانی دوم گفته بود، لیبرال رقیق القلبی می نمود. در طی این چند دهه چیزی تغییر کرده است. این تغییر در همه ی ما رخ داده است، و هیچ ربطی به دین ندارد. این تغییر مغایر دین بوده، نه به سبب آن. تغییر “روح زمانه” همواره سویه ی یکسانی داشته که اغلب ما آن را بهبود ارزیابی می کنیم. حتی آدولف هیتلر، که به نظر بسیاری شرارت را تا مرزهای ناشناخته ای پیش راند، در زمان کالیگولا و چنگیزخان نمی توانست عرض اندام کند. مسلماً هیتلر بیش از چنگیز آدم کشت، اما او فنآوری قرن بیستمی را در اختیار داشت. آیا بزرگ ترین لذت هیتلر هم مانند چنگیز این بود که خان و مان قربانیان اش را غرقه در خون ببیند؟ ما میزان سبعیت هیتلر را با استانداردهای امروزی مقایسه می کنیم، چرا که “روح زمانه” اخلاقی نیز مانند فنآوری از زمان کالیگولا تاکنون بسیار پیشرفت کرده است. فقط با استاندارهای شفقت آمیزتر امروزی مان است که هیتلر را شریرتر از کالیگولا می یابیم. اگر چهار دهه ی دیگر به عقب بازگردیم، تغییر استانداردها نظرگیرتر هم می شوند. از نوشته ی آرمانشهری اچ جی ولز به نام جمهور نوین ذکر کنم چون به روشنی خیره کننده ای نشانگر مطلب مورد نظرم است. «و جمهور نوین با نژادهای پست چه خواهد کرد؟ چگونه با سیاهان رفتار خواهد کرد؟ ... و زردپوستان؟ ... یا یهودیان... آن توده های سیاه، و قهوه ای و سفید چرکابی، و زرد، که نظام کارآمد نوین آنان را برنمی تابد؟ خوب، دنیا دنیاست، نه یک مؤسسه ی خیریه، و به نظر من اینها باید بروند... و نظام اخلاقی این جمهور نوین، نظامی که بر حکومت جهانی حکم خواهد راند، در خدمت زادآوری بشریتی است که ظریف و کارآ و زیبا باشد – بدن های زیبا و قوی، روشن و با ذهن نیرومند... و شیوه ای که تاکنون طبیعت در شکل دهی جهان پیش گرفته، یعنی ضعفا را از پراکندن ضعف باز داشته ... مرگ است... مردان جمهور جدید ایده آلی دارند که می ارزد به خاطرش دست به کشتار بزنند.» این نوشته مورخ 1902 است، و ولز در زمانه ی خود پیشرو محسوب می شد. در سال 1902 گرچه این ایده ها مقبول عام نبود، اما می توانست محور یک گفتگوی سر میز شام باشد. شنودگان امروزی در مقابل شنیدن این سخنان واقعاً وحشت می کنند. باید توجه کنیم که هیتلر، هر چند که خوفناک بود، اما چندان که از نظرگاه امروزی ما می نماید به دور از “روح زمانه” زمانه ی خود نبود. “روح زمانه” چقدر شتابناک تغییر می کند – تغییری که در جهان متمدن، به طور موازی تا دوردست ها گسترش می یابد. اما این تغییرات انضمامی و پیوسته در آگاهی اجتماعی از کجا ناشی می شوند؟ مسئولیت پاسخگویی این پرسش بر عهده ی من نیست. برای مقصود من همین کفایت می کند که این تغییرات ناشی از دین نیستند. ... برخی از ما عقب تر از امواج پیشرونده ی تغییرات “روح زمانه” اخلاقی سیر می کنیم و برخی مان اندکی جلوتر از آن هستیم. اما بیشتر ما مردمان قرن بیست و یکم نزدیک به هم و بسیار جلوتر از دوران ابراهیم، یا حتی مردم همین اواخر یعنی حوالی 1920 هستیم. کلیت موج به پیش می رود، و حتی آوانگاردهای قرون ماضی (که توماس هاکسلی نمونه ی بارزشان است) خود را پشت سر عقب مانده های قرون بعدی می یابند. البته پیشرفت همواره خطی نیست، بلکه بیشتر به منحنی دندانه اره ای پر پیچ و خمی می ماند. پسرفت های موقتی و محلی نیز، مانند دولتی که ایالات متحده از سال 2000 تاکنون بدان دچار شده همواره وجود دارد. اما در مقیاس زمانی طولانی تر، روند پیشرونده قابل اغماض نیست و تداوم می یابد. چه چیزی این تغییرات را در راستای یکنواختی می راند؟ نباید از نقش پیشران رهبرانی غافل شویم که جلوتراز زمانه شان حرکت می کنند، به پا می خیزند و باقی ما را به دنبال خود می کشند. در آمریکا، ایده های برابری نژادی توسط رهبران سیاسی در حد و اندازه ی مارتین لوترکینگ تحکیم شد، و کمدین ها، ورزشکاران و دیگر چهره های مردمی و نقش آفرینان عرصه ی اجتماعی، کسانی مانند پاول رابینسون، سیدنی پوتیه، جِس اوانز و جَکی رابینسون به این جنبش یاری رساندند. رهایی بردگان و زنان هم دین بسیاری به گردن رهبران فرهمند دارد. برخی از این رهبران مذهبی بودند، و برخی هم غیرمذهبی بودند. برخی از آنهایی که مذهبی بودند کارهای خوب شان را به خاطر دین شان می کردند. در باقی موارد، دینداری این رهبران امری فرعی بود. اگرچه مارتین لوترکینگ مسیحی بود، اما فلسفه ی عدم خشونت خود را مستقیماً از جنبش نافرمانی مدنی گاندیِ اخذ کرده بود. و گاندی البته مسیحی نبود. عامل دیگر، بهبود وضع آموزش، و به ویژه افزایش فهم این مطلب است که هر یک از ما در انسانیت با نژادهای دیگر و با جنس دیگر اشتراک داریم – که هر دوی این آموزه ها عمیقاً غیرانجیلی و برگرفته از علوم زیستی و به ویژه تکامل هستند. یک دلیل اینکه در آلمان نازی با سیاهان، زنان و کولی ها بدرفتاری می کردند این بود که آنان را انسان کامل نمی شمردند. پیتر سینگر فیلسوف در کتاب رهایی جانوارن به شیواترین بیان این دیدگاه را بیان می کند که ما باید به شرایط پسا-گونه مدار برسیم یعنی شیوه ی رفتار با گونه ی بشر را به دیگر گونه های جانوری دارای قوای مغزی نیز تسری دهیم. شاید این ایده نشانگر جهت آتی “روح زمانه” اخلاقی در آینده باشد چرا که امتداد رفوم های پیشین مانند لغو برده داری و رهایی زنان است. توضیح بیشتر اینکه چرا “روح زمانه” اخلاقی جامعه با چنین سرعتی دستخوش تغییر می شود، از حوزه ی معلومات آماتوری من درباره ی روانشناسی و جامعه شناسی خارج است. برای مقصود من، همین قدر کافی است که بگوییم به وضوح مشاهده می شود که این “روح زمانه” پیش می رود و دین یا متون مقدس سبب پیشرفت آن نیستند. ... علت پدیده ی پیشرفت آشکار “روح زمانه” اخلاقی هرچه که باشد، کاملاً برای زدن زیرآب این ادعا کفایت می کند که ما برای خوب بودن، یا برای تصمیم در مورد اینکه چه چیزی خوب است، نیازمند خدا هستیم. پیش تر خاطرنشان کردم که معلوم نیست ایده ها و مقاصد هیتلر شیطانی تر از کالیگولا بوده باشد – یا حتی شیطانی تر از برخی سلاطین عثمانی، که شرارت های تکان دهنده شان در کتاب نوئل باربر به نام خدایگان شاخ طلائی توصیف شده است. هیتلر تسلیحات و فناوری های ارتباطی قرن بیستم را در اختیار داشت. با این حال، باید پذیرفت که هیتلر و استالین با هر معیاری مردان فوق العاده شروری بودند. "هیتلر و استالین بیخدا بودند. در این باره چه می گویید؟" این پرسش بعد از هر سخنرانی عمومی که درباره ی دین داشته ام، و نیز در اغلب مصاحبه های رادیویی ام مطرح شده است. این پرسش که با لحن بیرحمانه ای مطرح می شود، خشمگینانه برپایه ی این دو فرض بنا شده است: نه تنها (1) هیتلر و استالین بیخدا بودند بلکه (2) آنها اعمال وحشیانه شان را به سبب بیخدایی شان انجام داده اند. فرض (1) در مورد استالین درست و در مورد هیتلر مشکوک است. اما در هر حال فرض (1) بی ربط است چرا که فرض (2) کاذب است. کاملاً غیرمنطقی است که فکر کنیم فرض (2) از فرض (1) نتیجه می شود. حتی اگر بپذیریم که هیتلرو استالین هر دو بیخدا بوده اند، باید بگوییم که هر دو سبیلو هم بوده اند، همین طور صدام حسین. خوب که چی؟ پرسش اصلی این نیست که آیا این یا آن آدم بد (یا خوب) مذهبی بوده یا بیخدا. قرار نیست که آدم های بد را سرشماری کنیم تا نتیجه ی سرشماری مشخص کند شرارت از کدام مسلک ناشی می شود. این واقعیت که روی سگک کمربندهای نازی ها حک شده بود "Gott mit uns" [خدا با ماست] هیچ چیز را ثابت نمی کند؛ دست کم بدون بحث بیشتر نمی توان از آن نتیجه ای گرفت. مسئله ی مهم این نیست که آیا هیتلر و استالین بیخدا بودند یا نه، بلکه این است که آیا بیخدایی به طور نظام مندی مردم را به بدکاری سوق می دهد یا نه. هیچ شاهدی بر صدق این مدعا نیست. به نظر می رسد هیچ شکی در این نباشد که استالین بیخدا بود. او در یک مدرسه ی دینی ارتدوکس تحصیل کرد. مادر استالین هرگز از نومیدی اینکه چرا فرزندش به خواست مادر عمل نکرده و کشیش نشده رهایی نیافت. شاید به خاطر تعلیمات دینی بود که استالین در بزرگسالی همواره از کلیسای ارتودوکس روسی و مسیحیت و کلاً دین متنفر بود. اما هیچ شاهدی در دست نیست که بیخدایی موجب سبعیت او شده باشد. شاید تعلیمات دینی سابق اش را هم نتوان مقصر شمرد، مگر اینکه تأثیر این تعلیمات را در اعتقاد به ایمان مطلق گرا، مرجعیت مقتدر و باور به اینکه هدف وسیله را توجیه می کند بدانیم. این اسطوره که هیتلر بیخدا بوده چنان ماهرانه ساخته و پرداخته شده است که اغلب مردم بی گفت و گو آن را می پذیرند، و متکلمان و واعظان دینی بی محابا نشخوارش می کنند. اما حقیقت امر به هیچ وجه آشکار نیست. هیتلر در خانواده ای کاتولیک زاده شد، و در کودکی به مدرسه و کلیسای کاتولیک می رفت. مسلماً از این نکات چندان نتیجه ای عاید نمی شود: کاملاً ممکن است که او دین را رها کرده باشد، همان طور که استالین پس از ترک مدرسه ی الاهیات تفلیس چنین کرد. اما هیتلر هیچ گاه رسماً کاتولیک بودن خود را منکر نشد. و نکاتی هست که نشان می دهد که او در سراسر عمر مذهبی باقی ماند. شاید نتوان او را کاتولیک خواند، ولی به نظر می رسد که او در سراسر عمر به قسمی مشیت الاهی باور داشت. برای مثال، در کتاب نبرد من، شرح می دهد که هنگامی که خبر اعلان جنگ جهانی اول را شنید، "به زانو افتادم و از ژرفای قلبم پروردگار را سپاس گفتم که اجازه داده در چنین دورانی زیست کنم.". اما این شکرگزاری در سال 1914 بود که او فقط 25 سال داشت. شاید بعدها تغییر عقیده داده باشد؟ در سال 1920، هنگامی که هیتلر سی و یک سال داشت، دستیار نزدیک اش رودولف هِس، که بعدها قائم مقام پیشوا شد، در نامه ای به نخست وزیر باواریا نوشت: "من آقای هیتلر را شخصاً خیلی خوب می شناسم، و کاملاً به او نزدیک هستم. ایشان شخصی بسیار محترم، سرشار از مهر، مذهبی، و یک کاتولیک خوب است." البته، می توان گفت همان طور که "شخصی بسیار محترم" و "سرشاز از مهر" بودن هیتلر کاذب است، شاید "کاتولیک خوب" بودن او هم کاذب باشد! به سختی بتوان هیتلر را در هیچ موردی "خوب" شمرد. این نکته مرا به یاد مضحک ترین استدلالی می اندازد که در دفاع از بیخدا بودن هیتلر شنیده ام. کسی می گفت هیتلر آدم بدی بود، در حالی که مسیحیت خوبی را تعلیم می دهد، پس هیتلر نمی توانسته مسیحی باشد! گورینگ درباره ی هیتلر می گفت: "تنها یک کاتولیک می تواند آلمان را متحد کند". به نظر من مقصود از این سخن می تواند کسی باشد که فقط کاتولیک بار آمده، نه کسی که حتماً کاتولیک معتقدی باشد. هیتلر در یک سخنرانی به سال 1933 گفت: "ما دریافته ایم که مردم به این ایمان نیاز دارند. پس با جنبش بیخدایان نبرد می کنیم، و این نبرد منحصر به یک رشته اعلامیه های نظری نیست: ما بیخدایی را موقوف می کنیم." این سخن البته می تواند صرفاً نشانگر این باشد که او "معتقد به اعتقاد" بوده است. اما به سال 1941 او به آجودان خود، ژنرال گرهارد اِنگِل گفت "من تا ابد کاتولیک خواهم ماند." حتی اگر هیتلر مسیحی کاملاً معتقدی نبوده باشد، اما هرگز بی تأثیر نبود از این سنت مسیحی که یهودیان را به خاطر کشتن عیسی لعن می کردند. هیتلر در یک سخنرانی به سال 1923 در مونیخ، گفت "نخستین کارمان باید این باشد که آلمان را از یهودیانی که میهن مان را ویران کرده اند نجات دهیم... می خواهیم میهن مان را از مصیبت نجات دهیم، به همان طریقی که آنها کردند: مرگ بر سر صلیب." جان تولَند در کتاب آدولف هیتلر: زندگی نامه ی قطعی درباره ی موضع مذهبی هیتلر در زمان "راه حل نهایی" می نویسد: او که هنوز عضو لایقی برای کلیسای رم بود، به رغم نفرت اش از سلسله مراتب کلیسایی، این آموزه ی کلیسا را همواره به خاطر داشت که یهودیان قاتلان خدا هستند؛ پس امحای آنها بدون ذره ای عذاب وجدان ممکن است چرا که عامل این عمل همانا دست انتقام جوی الاهی است – به شرطی که این امحا بدون ترحم ورزی، و بدون تبعیض انجام گیرد. نفرت مسیحیت از یهودیان مختص سنت کاتولیکی نیست. مارتین لوتر هم یک سامی-ستیز دوآتشه بود. او در عادت کرم ها، می گوید: "همه ی یهودیان باید از آلمان اخراج شوند." و کتابی نوشت با عنوان در باب یهودیان و دروغ هایشان که چه بسا بر هیتلر تأثیرگذار بوده باشد. لوتر یهودیان را "جوجه افعی ها" خواند، همین عبارت در سخنرانی مشهور هیتلر به سال 1922 نیز تکرار شد، که در آن هیتلر چندین بار خود را مسیحی خواند: «من به عنوان یک مسیحی ارادت عمیقی به پروردگارم و رزمندگی منجی دارم. ارادت من معطوف به مردی است که در تنهایی، در جمع یاران اندک اش، ماهیت این یهودیان را تشخیص داد و مردان اش را به نبرد با آنها فراخواند. کسی که سوگند به پروردگار، بزرگ ترین رنجبر نبود، بلکه بزرگترین رزمنده بود. من به عنوان یک انسان و یک مسیحی در کمال عشق این آیات را تلاوت می کنم که می فرماید چگونه خدا عاقبت بر می خیزد، تازیانه را برمی دارد و جوجه افعی ها و مارها را از معبد خود بیرون می راند. نبرد او برای پاکسازی جهان از یهودیان چه مهیب بود. امروزه، پس از دو هزار سال، هنوز از ژرفای وجود خود احساس می کنم که او به همین خاطر خون خویش را نثار صلیب کرده است. من به عنوان یک مسیحی وظیفه دارم نگذارم فریبم دهند، و وظیفه دارم در راه حق و عدالت پیکار کنم... و اثبات ما برای صحت عمل مان، همین نارضایتی است که هر روز فزونی می یابد. من هم در قبال مسیح و هم در قبال مردم ام وظیفه دارم. » دشوار بتوان دانست که آیا هیتلر عبارت "جوجه افعی ها" را از لوتر اقتباس کرده یا مانند خود لوتر مستقیماً از انجیل متی 3:7 اقتباس کرده است. به نظر این دو نفر، تعقیب یهودیان، اعمال اراده ی الاهی بود. هیتلر در کتاب نبرد من در این باره نوشت: " پس من امروزه معتقدم که مطابق اراده پروردگار متعال عمل می کنم: با دفاع از خود در برابر یهودیان، مطابق خواست پروردگار نبرد می کنم." این نوشته مورخ 1925 است. او به سال 1938 هم در سخنرانی اش در رایشتاگ، همین سخن را گفت، و نیز در سراسر عمرش مطالب مشابهی به خواهرش اظهار کرده بود. نقل قول های فوق را باید در مقابل آنهایی قرار داد که در کتاب سخنان سر میز توسط منشی اش ثبت شده اند و در آنها هیتلر دیدگاه های ضدمسیحی دوآتشه ای اظهار داشته است. این نقل قول ها مورخ 1941 هستند: بزرگ ترین توفانی که تاکنون بشریت را درنوردیده پیدایش مسیحیت بوده است. بلشویسم فرزند مشروع مسیحیت است. هر دو هجمه ی یهودی ها بوده اند. مسیحیت بود که عمداً دروغ دینی را وارد جهان کرد... دلیل اینکه جهان باستان این قدر ناب، روشن و آسوده بود این است که هیچ چیز از این دو مصیبت عظما نمی دانست: آبله و مسیحیت. بالآخره، ما دلیلی نداریم که آرزو کنیم که ایتالیایی ها و اسپانیایی ها خود را از چنگ مخدر مسیحیت رها کنند. بگذار ما تنها مردمی باشیم که خود را علیه این مرض ایمن کرده ایم. کتاب سخنان سر میز هیتلر حاوی تعداد بیشتری از این قسم اظهارات است، که در آنها اغلب مسیحیت را معادل بلشویسم می خواند، گاهی تناظری بین مارکس و پولس قدیس می یابد و هرگز هم فراموش نمی کند که هر دو یهودی بوده اند (گرچه هیتلر به طرز غریبی از پذیرفتن اینکه خود مسیح هم یهودی بود اکراه داشت.) ممکن است هیتلر از سال 1941 یک نوع رویگردانی از مسیحیت را تجربه کرده باشد. شاید هم این تناقضات بدان سبب باشد که او دروغگوی فرصت طلبی بود که نمی توان به هیچ یک از سخنان اش اعتماد کرد؟ می توان احتجاج کرد که به رغم سخنان خود هیتلر و نزدیکان اش، هیتلر واقعاً مذهبی نبود بلکه از تظاهر به دینداری در سخنرانی هایش بهره می جست. شاید او با این سخن ناپلئون موافق می بود که گفته است "دین بهترین چیزی است که می تواند توده ی مردم را ساکت نگه دارد" یا با سخن سِنِکای جوان که گفته: "مردم عادی دین را حق می دانند، عاقلان باطل اش می شمرند، و حاکمان نافع." هیچ کس نمی تواند منکر شود که هیتلر قادر به این بی صداقتی بود. حتی اگر این نگرش منفعت جویانه انگیزه ی هیتلر از تظاهر به دینداری بوده باشد، باید همچنین به خاطر داشت که هیتلر جنایات خود را دست تنها انجام نداد. وحشی گری نازی ها به دست سربازان و افسران او انجام گرفت، که اغلب شان مسلماً مسیحیان واقعی بودند. در حقیقت، مسیحیت آلمانی ها زیرآب فرضیه ی مورد بحث ما را می زند – فرضیه ای که برای توضیح بی صداقتی فرضی هیتلر در تظاهر به دین پیش نهادیم. شاید هیتلر می اندیشیده که باید نوعی همدلی با مسیحیت ابراز کند، وگرنه رژیم اش نمی تواند حمایت کلیسا را جلب کند. این حمایت به انحای مختلفی ابراز شد. از جمله، پاپ پیوس دوازدهم از موضع گیری در قبال رژیم نازی اجتناب کرد – موضوعی که مایه ی شرمساری کلیسای مدرن است. اظهار ارادت هیتلر به مسیحیت یا صادقانه بوده و یا جعلی بوده تا بتواند حمایت و همکاری مسیحیان آلمان و کلیسای کاتولیک را جلب کند. در هر دو حالت، شرارت های رژیم او را دشور بتوان ناشی از بیخدایی انگاشت. او حتی موقعی هم که به مسیحیت می تاخت، هرگز مشیت الاهی را منکر نمی شد: او همواره باور داشت که عامل مرموزی به او مأموریتی الاهی بخشیده تا آلمان را رهبری کند. گاهی آن را مشیت الاهی می خواند و گاهی خدا. پس از آنشلوس، هنگامی که هیتلر در سال 1938 پیروزمندانه به وین بازگشت، در سخنرانی شادمانانه اش از خدا و مشیت الاهی ذکری به میان می آورد: "به باور من، خواست خدا بود که پسری را از اینجا به رایش فرستاد، و او را پیشوای ملت ساخت تا بتواند سرزمین مادری اش را به رایش بازگرداند." هنگامی که در نوامبر 1939 به سختی از یک سوءقصد جان به در برد، نجات خود را مدیون مشیت الاهی دانست که موجب شده تغییر برنامه ی جلسه ی او شده است: "من اکنون بسیار مسرورم. این واقعیت که من زودتر از موعد بیرگربراوکلر را ترک کردم ثابت می کند که مشیت الاهی بر آن است که من به هدف ام برسم." پس از این سوءقصد نافرجام، اسقف اعظم مونیخ، کاردینال میشل فالهابر دستور داد که به پاس این موهبت در کلیسای جامع مونیخ نماز شکر به جا آورند تا "دخالت مشیت الاهی در قلمرو اسقفی و نجات مسرت بخش پیشوا" را شکر گویند. برخی پیروان هیتلر، با حمایت گوبلز، بدون هیچ خجالتی می خواستند نازیسم را به صورت یک دین درآورند. گوبلز که رئیس اتحادیه های تجاری متحد بود، علاقه ای به مناجات داشت، و حتی ریتم سرود روحانی پروردگار ما عیسی را برای این کیش انتخاب کرده بود: آدولف هیتلر، ما تنها با تو متحد می شویم! می خواهیم در این ساعت سوگند خود را بازگوییم: ما در این دنیا فقط به آدولف هیتلر اعتقاد داریم. ما معتقدیم ناسیونال سوسیالیسم تنها طریق رستگاری مردم است. ما معتقدیم که خداوندگار آسمان ما را آفریده، و رهبری می کند، و ما را به کسی می سپارد که خوشبختی ما در کف اوست. ما معتقدیم که این خداوندگار آدولف هیتلر را برای ما فرستاده است تا آلمان همواره استوار باشد. استالین بیخدا بود و هیتلر محتملاً چنین نبود؛ اما حتی اگر بیخدا هم بوده باشد، آخر بحث بیخدایی استالین/هیتلر بسیار ساده است. ممکن است یک فرد بیخدا مرتکب شرارت شود، اما شرارت او به نام بیخدایی اش نیست. استالین و هیتلر نهایت شرارت را مرتکب شدند؛ اولی بر پایه ی مارکسیم دگماتیک و دین مآب و دومی بر پایه ی یک نظریه ی بهنژادی غیرعقلانی و غیرعلمی که ته مایه ای هم از جنون واگنری داشت. اما جنگ های مذهبی واقعاً به نام دین در می گیرند، و در تاریخ به طرز وحشتناکی فراوان بوده اند. من هیچ جنگی را نمی یابم که به نام بیخدایی درگرفته باشد. چرا باید چنین جنگی رخ دهد؟ انگیزه ی جنگ می تواند حرص و آز اقتصادی، یا جاه طلبی سیاسی، یا تعصبات نژادی، یا انتقام جویی، یا باورهای میهن پرستانه درباره ی سرنوشت یک ملت باشد. یک انگیزه ی قاطع تر برای جنگ این است که دین ما تنها دین حق است، و کتاب مقدس مان همه ی کافران و پیروان ادیان رقیب را مذمت کرده یا مستحق مرگ شمرده و به سربازان جبهه ی خدا وعده ی دخول مستقیم به بهشت داده است. سام هریس، در کتاب پایان ایمان درست به هدف می زند و می گوید: خطر ایمان دینی این است که آدمیان عادی را وا می دارد که میوه های جنون را بچینند و آنها را مقدس تلقی کنند. تمدن هنوز در محاصره ی لشکریان حماقت است چون به کودکان هر نسل جدیدی می آموزانند که گزاره های دینی محتاج توجیهی مانند گزاره های دیگر نیستند. حتی امروزه، ما همدیگر را بر پایه ی ادبیات باستانی می کشیم. چه کسی اندیشیده که چنین پوچی تراژیکی رخ دادنی باشد؟ برعکس بیاندیشید که چرا کسی باید به خاطر غیاب یک باور بجنگد؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386
|
|
||