گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي
|
|
|
|
|
نوشته : آلبرت اينشتين - از كتاب: دنيايي كه من مي بينم : ترجمه فريدون سالكي هر كه مي خواهد جنبش هاي فكري و نتايج آنها را دريابد بايد بخاطر داشته باشد كه تمام كوششها و تفكرات نژاد بشري بخاطر ارضاي احتياجات و تسكين دردهاي زندگي بوده است. عشق و آرزو دو نيروي شگرف ، محرك تمام كوششهاي بشري و غرض اصلي مبارزات و آفرينش اوست ، گرچه ممكن است پا از اين فراتر گذاشته مقاصد مختلفي براي زندگي بشر ذكر كرد ولي از اين دو بهر صورت خارج نخواهد بود. پس آن چه احساس و احتياجي است كه بشر را به مذهب ، و احساس مذهبي به معني وسيع كلمه ، راهبري نموده است ؟ با كمي دقت معلوم مي گردد كه هيجانات و احساسات موجد مذهب بسيار مختلف و متفاوتند. براي يك انسان ابتدائي ، ترس . ترس از مرگ_ ترس از گرسنگي ترس از جانوران وحشي _ ترس از مرض ، ايجاد كننده زمينه مذهبي است. فكر محدود و عدم رشد عقلي انسان بدوي ، براي خود موجودات كمابيش مشابه اي ميسازد ، كه اين موجودات را بدست و فكر خود ميسازد ، و بعد از اين آفريدن به اين فكر مي افتد كه چگونه از خشم آنها جلوگيري كرده و چطور بر سر لطفشان آورد. اين مسئله هم با انجام اعمالي مخصوص و گذراندن قرباني ها و تقديم هدايائي حل مي شود . اين رسوم از نسلي به نسل ديگر مي رسد ، بر وفق شرايط زمان و مكان تغييراتي مي يابد ، و گاهي تعديل مي شود تا بيشتر با زندگي بشر فاني توافق داشته باشد. بحث من اكنون راجع به مذهب ترس است. اين مذهب گر چه ساخته دست بشر نيست ، ولي توسط گروه كاهنان فرقه مخصوصي ، با اهميت زيادي پا بر جا است آنها ميان خود و موجوداتي كه از آنها مي ترسند ، شفيعي دارند و بر اين پايه رسالتي هم بنا كرده اند. در اغلب موارد رهبر يا پيشواي مذهبي كه در جاي خود مقامش به عوامل ديگر و طبقه مخصوصي بستگي دارد ، اصول معنوي و مقررات مادي و مالي آنرا طوري با هم مي اميزد كه دومي هر چه بيشتر ، از گزند كسري و نقصان باشد ، به عبارت ديگر پيشوايان مذهبي و رهبران سياسي با هم براي آن سبب عمومي درست ميكنند. خصيصه اجتماعي بشر نيز يكي از تبلورات مذهب است . يك فرد مي بيند ، پدر و مادر ، خويشان و رهبران و بزرگان مي ميرند ، يك يك اطراف او را خالي مي گذارند ، پس آرزوي هدايت شدن ، دوست داشتن ، محبوب بودن و اتكاء واميد داشتن به كسي ، زمينه قبول عقيده به خدا را در او ايجاد ميكند. اين خدا بخشنده و مهربان است ، حفظ مي كند . كائنات را بر سر پاي مي دارد ، پاداش و جزا به مخلوقات خود ميدهد . خدائي است كه نسبت به وسعت ديد معتقدينش دوست ميدارد ، زندگي و قبيله و نژاد را حفظ مي كند ، تسلي دهنده در آرزوهاي سر خورده و خواهشهاي اقناع نشده است ، خدايي است كه ارواح مردگان را ز فساد و تباهي در امان مي گيرد. اين زمينه عقيده اجتماعي يا اخلاقي خدا است . كتاب مذهبي يهوديان ، تكامل از مذهب ترس به مذهب اخلاقي را به عالي ترين صورت تصوير مي كند ، و همچنين آن تصوير و تشريح در انجيل عهد جديد ، ادامه مي يابد. ولي مذاهب ملل متمدن بخصوص مذاهب ملل شرق ، اصل معنوي و متكي به اصول اخلاقي است ، تكامل ازمذهب ترس به مذهب اخلاق قدم بزرگي در زندگي ملل است . حال گو كه مذهب بر ترس و يا مطلقا به اصول اخلاقي تكيه داشته باشد ، همه تسليحي عليه ان چيزهائي است كه ما در مقابل آنها بايد خود را حفظ كنيم. يعني مذهب اخلاق و معني سپر نجات روح بشر از فساد و انحطاط است. حقيقت اينست كه همه اينها حد متوسط نشانه اي هستند از اين واقعيت ، كه اصول اخلاقي و مذهب اخلاق و معني ، بر عاليترين سطح زندگي اجتماعي تسلط و حكم فرمائي دارد . عموميتي كه در بين انواع مختلف مذهب موجود است ، عقيده به اين است كه خدا شكل دارد ، يعني بشكل مخصوصي تظاهر كرده ، يا ميكند. ولي فراموش نشود كه در اين بين عده قليلي از افراد و اجتماعات يافت مي شوند كه يك معني از وجود خدا را ، وراي اين اوهام دريافته اند ، كه واقعا داراي خصايص و مشخصات بسيار عالي و تفكرات عميق و معقول بوده ، به هيچ وجه قابل قياس با آن عقيده عمومي نيستند ، اما يك عقيده و مذهب ثالث بدون استثنا در بين همه وجود دارد. گرچه باشكل خالص و يك دست ، در هيچكدام يافت نمي شود ، من آنرا احساس مذهبي آفرينش يا وجود مي دانم ، بسيار مشكل است كه اين احساس را براي كسي كه كاملا فاقد آن است توضيح دهم ، بخصوص كه در اينجا ديگر بحثي از ان خدا كه به اشكال مختلف تظاهر مي كند نيست. در اين مذهب فرد به كوچكي آمال و هدفهاي بشر و عظمت و جلالي كه در ماوراي امر و پديده ها در طبيعت و افكار تظاهر مي نمايد حس مي كند . او وجود خود را يك نوع زندان مي پندارد چنانكه مي خواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستي را يكباره به عنوان يك حقيقت واحد دريابد. ابتداي اين مذهب ، و آثار شروع آن به اوايل شروع تمدن مي رسد. مثلا در مزامير داود ، گفته هاي بعضي از انبيا ، و نيز از قراريكه از نوشته هاي بزرگ شوپنهاور بر مي آيد ، بودائيسم نيز حاوي جوهر اين مذهب است. نوابغ مذهبي اعصار گذشته ، بوسيله اين نوع احساس مذهبي كه نه اصول دين مي شناسد و نه خدائي كه به تصور آدميان در آيد ، مشخص شده اند ، بطوريكه اكنون هيچ كليسائي وجود ندارد كه اصول آموزش آن متكي بر اين عقيده باشد. به اين معني كه فقط در بين بدعت گذاران قرون ، ميتوان بطور صريح اشخاصي را يافت كه مملو از عاليترين احساسات اين مذهب بوده و در احوال مختلف مورد احترام معاصرين خويش قرار گرفته اند ، بي دينان و گاهي بعضي از مقدسان ، مرداني نظير دمكريتوس ، فرانسيس آسيسي و اسپي نوزا كه تقريبا همه شبيه به يكديگرند ، از اين راه گذاشته اند. حال اگر اين مذهب تصور صحيحي از خدا و علم لاهوت بدست نمي دهد . چگونه و به چه وسيله به ديگران تبليغ مي شود ؟ به نظر من اين مهمترين وظيفه هنر و علم است كه اين حس را برانگيزد و آنرا در وجود انها كه صلاحيت دارند ، زنده نگاهدارد. بنابراين قياس بحث ما به همبستگي علم به مذهب ، كه ظاهرا بسيار اختلاف دارند كشيده مي شود. وقتيكه كسي به حوادث از نظر تاريخي مي نگرد ، علم و مذهب را به يك دليل بسيار روشن ، دو خصم آشتي ناپذير تصور مي كند ، زيرا كسي كه به گردش جهان از نظر قانون عليت معتقد است براي يك آن هم نمي تواند در مغز خود چنين تصوري را راه دهد كه ممكن است موجودي در بستر حوادث سد و مانعي ايجاد كند ، و همين است علت آنكه قانون عليت را آنقدر جدي و مهم تلقي مي كند. اينچنين شخصي با اين طرز تفكر و عقيده ، نه به درد مذهب ترس مي خورد ، و نه براي مذاهب اجتماعي و اخلاقي استفاده اي دارد. خدائيكه پاداش و جزاء ميدهد ، اصولا به فهم او راه نمي يابد ، زيرا او به سادگي تمام ، باور دارد كه اعمال بشر منبعث از الزامات و تاثرات خارجي و داخلي است. بنابراين موجبي نيست تا در برابر خدا مسئول واقع شود . اگر يك تكه سنگ و يا يك ذره ، با آن همه جنبش و حركات غير اراديش مسئول است ، او هم مورد باز پرسي قرار خواهد گرفت . اينست گناه عظيم علم ... علم متهم است كه در زير اصول و اركان اخلاقي نقب ميزند ، ولي اين تهمت ظالمانه ايست . سلوك و رفتار اخلاقي فرد يا مردم بايد آگاهانه و بطور موثري متكي به همدردي ، فرهنگ و قيود اجتماعي باشد و ماخذ و مدرك مذهبي لازم ندارد. وانگهي رفتار انساني كه به اميد پاداش يا بيم از عقاب ، پس از مرگ در تكاپوست ، محل اعتباري نمي تواند باشد و نمي شود گفت و خود بالذات ، منشا اثري است . بنا بر آنچه گذشت مطالعه و فهم اينكه چرا كليسا هميشه با علوم جنگيده و پارسايان آنرا در عذاب و شكنجه نابود كرده است ، بسيار آسان خواهد بود . از طرف ديگر من تائيد مي كنم كه اين مذهب وجود ، يا مذهب عالم هستي ، قوي ترين و عالي ترين محرك تحقيقات و مطالعات علمي است. فقط آنها كه معني كوشش خارج از حد متعارف و باور نكردني دانشمندان و مهمتر از همه فداكاري و كوشش طلايه ها و پيش قراولان علمي يعني كار خرد كننده تئوري سازان را مي شناسد ، ميدانند و مي توانند نيروي عظيم هيجاناتي را كه مصدر اينهمه ابداعات عجيب و كاشف واقعي پديده هاي زندگي است در يابند . آيا چه الزام و اعتقادي از نظم جهان هستي و چه اشتياق عجيبي كپلر و نيوتن را نيرو و توان مي بخشد كه سالها در تنهائي و سكوت محض ، براي توضيح دادن و از پيچيدگي در آوردن نيروي جاذبه ، و نظام فلكي رنج برده اند ، ولي جهان چه بهره كمي از خزاين پر گوهر مغز آنها برد ؟ آنها كه آشنائيشان با تحقيقات علمي محصول نتايج عملي علوم است ، بزودي و آساني تحت تاثير افكار كاذب راهنمايان مشكوك بشري ، كه در سراسر جهان ، و در طول قرون متمادي ، پخش بوده و هستند قرار مي گيرند. ولي تنها كسي مي تواند يك تصور روشن از چيزي كه به راهنمايان واقعي بشري الهام داده و بآ نان نيرو بخشيده است داشته باشد ، كه خود در چنين راهي گام برداشته و سالها عمر خويش را در اينراه صرف كرده باشد . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384
|
|
||