تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



       

گردآوری و تنظیم : آرمان

تقدیم به  آنان كه به جاي شعر ، زندگي سرودند و جدا نبود شعرشان از زندگي شان و قافيه ديگر نداشت جز انسان.

 

 

چندی پیش در وبلاگی ( به نام  روزهای مسکو( خواندم :

 بر سر گوری در  گورستان مشاهير مسکو  ، مجسمه دختری با قامت افراشته به چشم می خورد.   زويا کاسمودميانسکايا. بر اساس سنگ گور ، او متولد 1923 و در سال 1941 از دنيا رفته است ، فقط 18 سال! او عنوان قهرمان ملی دارد … زويا به همراه برادر و مادرش در خانه ی کوچکی بسر می بردند. دختر زيبا و پر نشاطی  که توانسته بود دوره پرستاری را تمام کند…  
 روز 22ژوئن 1941 شعله جنگ با آلمان نازی شوروی را در خود کشيد ... مردان به جبهه ها اعزام شدند و زنان در پشت جبهه فعاليت و نيازهای رزمندگان را تامين می کردند. زويا هم در تلاشی شبانه روزی   به همراه مادرش برای سربازان لباس می دوخت و با برادرش در کارخانه تراشکاری کار می کرد.
سربازان دشمن که با آمادگی قبلی حمله کرده بودند ، با سرعت، يعنی ظرف 7 ماه خود را به حومه مسکو رساندند. در اين زمان جوانان ، گروه های پارتيزانی درست کرده بودند و در عملياتی پراکنده به تخريب امکانات قوای دشمن می پرداختند.
زويا در اوقاتی که از کارها فراغت می يافت به حمل مواد لازم برای يکی از اين گروه ها  می پرداخت . گروهی که زويا در آن فعاليت داشت توانسته بود در يک فرصت مناسب خود را به پشت نيروهای دشمن برساند و دست به عمليات تخريب بزند. ... يکی از شب ها زويا شبانه خود را به دهکده پتريشچف رساند. در اين دهکده واحد بزرگی از ارتش آلمان مستقر بود. صبح روز بعد ، گروه خبردار شدند که يکی از انبارهای بزرگ دشمن طعمه حريق و سيم های تلفن آنها در اين آتش سوزی بکلی نابود شده است. شب بعد  زويا مجددا به دهکده رفت. اين بار می خواست کار را تمام و امکانات دشمن را به کلی نابود کند اما آلمان ها که از حادثه شب قبل صدمه ای اساسی ديده بودند ، نگهبان ها را افزايش داده و بيشتر از قبل مراقب اوضاع بودند. زويا توسط يک سرباز آلمانی در زمانی دستگير شد که کبريت افروخته ای در دست داشت و تصميم داشت يکی از انبارها را آتش بزند.

قهرمانی زويای 18 ساله از اينجا آغاز شد. دشمن می خواست از گروه پارتيزانی خبر به دست آورد. او را به باد کتک گرفت ، ساعت ها در سرمای جانسوز روسيه او را با پاهای برهنه بر روی برف و سنگ و يخ دواندند ، چند جای بدنش را با آتش سوزاندند ، اره به پشتش کشيدند ... باور کردنی نبود. او حتی اسمش را به دشمن نگفت او تنها به يک سوال پاسخ داد :
- هدف شما از اين کار چه بود ؟
- نابود کردن همه شماها.
يکی از آلمان ها که در جلسه های بازجويی شرکت داشت و بعداً به اسارت روس ها درآمد در مورد زويا گفت:
« از فرط سرما کبود شده بود ، از زخمهايش خون می چکيد اما حرفی نزد.»

شکنجه گرها هرچند ساعت يک بار عوض می شدند و شکنجه يک شبانه روز بطور مداوم توسط افراد مختلف انجام شد اما نتيجه ای نداشت و بالاخره آلمان ها تصميم گرفتند که او را اعدام کنند.
از مراسم بردن زويا به سکوی اعدام و همچنين اعدام او 5 قطعه عکس باقی ماند. يک افسر آلمانی که آنها را گرفته بود ، در درگيری ديگری به قتل رسيد و اين عکس ها که مراسم اعدام زويا را به زبانی گويا شرح می دهد در ميان وسايل او یافت شد :
او در ميان چندين سرباز آلمانی به طرف سکوی اعدام برده می شود. به گردنش تابلويی با عنوان « آتش افروز » انداخته اند.  زويا با صورتی آرام ، مشت های گره کرده به سختی قدم برمی داشت ، در چهره اش اثری از وحشت نبود.
بيش از صد سرباز آلمانی در محل حاضر بودند ، زير طناب دار دو جعبه چوبی قرار داشت. طناب دار را به گردنش انداختند. او رو به مردم کرد و گفت : چرا اندوهگين مرا نگاه می کنيد ، دلير باشيد و با دشمن بجنگيد آنها را بکشيد. مرگ برای من وحشت آور نيست. کسی که در راه ملتش بميرد ...
سرباز آلمانی لگدی به جعبه ها کوفت ، جعبه به کناری افتاد و بدن دختر جوان را در هوا آويخت...
                                                                                                                 

شاملو در قطعنامه در باره چنین افرادی سرود :

شعر  زندگي هر انسان

كه در قافيه سرخ يك خون بپذيرد پايان

مسيح چار ميخ ابديت يك تاريخ است 

...                                                 

تو نمي داني غريو يك عظمت

وقتي كه در شكنجه يك شكست نمي نالد

                                  چه كوهي است !

تو نمي داني نگاه بي مژه محكوم يك اطمينان

وقتي كه در چشم حاكم يك هراس خيره مي شود

                                  چه دريايي است !

تو نمي داني مردن

وقتي كه انسان مرگ را شكست داده است

                               چه زندگي است !

***

 من بايد

سنگ هاي زندانم را به دوش كشم

بسان فرزند مريم كه صليبش را

و نه بسان شما

كه دسته شلاق دژخيم تان را مي تراشيد

از استخوان برادرتان

و رشته تازيانه جلادتان را مي بافيد

از گيسوان خواهرتان

و نگين به دسته شلاق خود كامگان مي نشانيد

از دندان هاي شكسته پدرتان !

***

چنينم من !

تصويرم را در قابش محبوس كرده ام

و نامم را در شعرم

و پايم را در زنجير زنم

و فردايم را در خويشتن فرزندم

و دلم را در چنگ شما ...

در چنگ همتلاشي با شما

كه خون گرم تان را

به سربازان جوخه اعدام

مي نوشانيد

 

علی‌محمد طباطبايی در مقاله ای در  سايت ايران امروز در باره  چنین می نویسد :

آيا ما انسانهاي قرن بيست و يكم ديگر نياز به قهرمان نداريم؟ حتي اگر بپذيريم (كه مي پذيريم) كه شيوه هاي قهرآميز و انقلابي به جهاني بهتر، آباد تر و انساني تر نمي انجامد ، باز هم دليلي براي طرد شخصيت هاي والا و استثنايي نخواهيم داشت. اگر ما نقش اخلاق در اجتماع را مي پذيريم بايد بدانيم كه يكي از راه هاي ساخته شدن شخصيتي اخلاقي و انساني كه در شان دنياي جديد باشد ، قياس فردي با شخصيت هاي والا است.

... انسانهاي معمولي (چه بسا اغلب روشنفكران نيز همچنين) جز از طريق مقايسه ي رفتار خود با انساني برتر و آرماني تر نمي توانند خود را محك بزنند. هر خطكشي از يك صفر به ظاهر بي قابليت آغاز مي شود. اما اگر همين صفر نبود سنجشي هم در كار نمي بود.  ما براي سنجش شخصيت خود از چه صفري بايد كمك بگيريم و با چه نمونه ي استانداردي خود را كاليبره كنيم؟ جهاني كه در آن قهرماني در كار نباشد و از بالا تا پايين را انسانهاي متوسط دمدمي مزاج و فرصت طلب پركنند يكي از بدترين دنياهاي ممكن خواهد بود. ما همه ناقصيم و به دفعات مبناهاي فكري خود را زير پا مي گذاريم. بسياري از ما در حاليكه به كار غير اصولي و صددرصد غلط خود آگاهيم به خاطر منافع خود و نزديكان براي لحظاتي هم كه شده كار مقايسه با ابرانسانها را كنار مي گذاريم. اما همينكه به منافع خود رسيديم پشيمان مي شويم زيرا آگاه بوديم و آگاه هستيم كه اگر يك انسان والا در جاي ما قرار داشت به شكل ديگري عمل مي كرد. با اين وجود لحظات بسياري هم پيش مي آيد كه هركدام از ما انسانهاي معمولي در حد و قواره ي يك قهرمان يا انساني والاتر از خودمان ظاهر شوند. نمونه هاي آنرا شايد هر روز در روزنامه ها بخوانيم و يا از ديگران بشنويم. اگر شخصيت قهرمان يا همان انسان والاي مورد نظر مرا مورد انكار قرار دهيم بايد بدانيم كه خود و ديگران را به طور غير مستقيم به زير پا گذاردن اصول آن هم هر كجا كه منافع آني اقتضا مي كند ترغيب و تشويق كرده ايم.
زندگي در جهاني كه در آن ياد و خاطره ي انسان هاي والا و از جان گذشته مورد بي توجهي قرار گيرد يقيناً جهاني بسيار سرد و كسالت بار خواهد بود.

 

به قول اوریانا فالاچی در کتاب "نامه به کودکی که هرگز متولد نشد :

  تنها دو چيز از تو خواهم خواست : اول اينكه از معجزه ي زاده شدن حداكثر بهره را ببري و ديگر آنكه هرگز تن به پستي ندهي. پستي جانور خونخواري است كه هميشه در كمين ماست چنگال هايش را هر روز به بهانه ي مصلحت و احتياط و گاهي عقل و كمال در بدن همه ي انسان ها فرو مي كند و كمتر كسي در مقابلش تاب مقاومت دارد. آدم ها وقتي در معرض خطري قرار ميگيرند ، پست مي شوند و وقتي خطر گذشت آدم مي شوند. هرگز نبايد در مقابل خطر خودت را گم کنی...                     

 

 

به قول گلسرخی :

شب كه  مي آيد  و مي كوبد  پشت در را

به خودم مي گويم

من همين فردا

كاري خواهم كرد

كاري كارستان

و به انبار كتان فقر كبريتي  خواهم زد

تا همه نارفيقان من و تو بگويند

فلاني سايه ش سنگينه

پولش از پارو بالا ميره

و در آن  لحظه من مرد پيروزي  خواهم  بود

و همه مردم ،‌ با فداكاري  يك  بوتيمار

 كار و نان خود  را در دريا مي ريزند

تا كه  جشن شفق  سرخ  گستاخ  مرا

با لاله  خون  صادقشان

بر فراز شهر آذين  بندند

و به دور نامم مشعل ها بفروزند

و بگويند

خسرو  از خود ماست

پيروزي او دربست بهروزي ماست

و در اين هنگام است

و در اين هنگام است

كه به مادر خواهم گفت

غير از آن  يخچال  و مبل و ماشين

چه نشستي  دل غافل  ، مادر

خوشبختي ،  خوشحالي  اين است

 كه من و تو

 ميان  قلب پر مهر مردم باشيم

 و به دنيا  نوري ديگر بخشيم

شب كه مي آيد و مي كوبد

  پشت در را

 به خودم  مي گويم

 من همين فردا

 به شب سنگين  و مزمن

 كه به روي  پلك همسفرم  خوابيده ست

 از پشت خنجر خواهم زد

 و درون زخمش

 صدها  بمب خواهم  ريخت

 تا اگر  خواست بيازارد  پلك  او را

 منفجر گردد ،  نابود شود

من همين فردا

 به رفيقانم  كه همه از عرياني مي گريند

 خواهم گفت

گريه كار ابر است

 من  وتو  با انگشتي  چون شمشير

 من  و تو  با حرفي چون  باروت

به عرياني  پايان بخشيم

و بگوييم  به دنيا ، به  فرياد بلند

عاقبت ديديد  ما صاحب خورشيد شديم

و در اين هنگام است

و در اين هنگام است

كه همان  بوسه ي  تو خواهم  بود

كز سر مهر به خورشيد دهي

و منم  شاد از اين پيروزي

به حميده  روسري  خواهم داد

تا كه  از باد جدايي نهراسد

و نگويد هواي  سردي است

حيف شد  مويم  كوتاه كردم

شب كه مي آيد و مي كوبد  پشت  در را

به خودم مي گويم

اگر از خواب شب يلدا  ما برخيزيم

اگر از خواب بلند يلدا ،  برخيزيم

ما همين فردا

كاري خواهيم كرد

كاري  كارستان

 

  پيمان وهاب زاده _ فوق دكتراي علوم سياسي در كانادا در باره مبارزان چپ قبل از انقلاب معتقد است :

فدائيان بي ترديد آغازگر مبارزه اي حماسي در ايران بوده اند...

جنبش چريكي خودبخود وارث يك سنت مبارزاتي تاريخي و فرهنگي ريشه دار شد.

تئوريهاي چريكي آمريكاي لاتين و نقش چريك به عنوان پيشتاز رهايي خلق بلافاصله در ذهنيت انقلابي هاي ايران به عنصرهاي فرهنگي آشنا ترجمه شدند...

جنبش چريكي آمريكاي لاتين اينچنين به "فدايي" بودن و شهادت تاكيد نمي كرد كه چريك هاي ما مي كردند . مفهوم فدائي ريشه در مفهوم شيعي شهادت و آرماني كردن آن دارد. تاكيد فدائيان بر افتخار و لزوم شهادت به درجه اي رسيده بود كه جزني در نوشته هايش (در زندان ) به اين گرايش انتقاد كرد ...

رابطه جنسي در ميان انقلابيون آمريكاي لاتين امري حل شده و رايج بود ، در حاليكه براي چريك هاي ماركسيست ما تا حدي تابو بود كه رفيق "عبدالله پنجه شاهي " را به خاطر عشق به هم رزمش "ادنا ثابت" كشتند..

باور كنيم نويسندگان و چريك ها و كوشش گران آن نسل افرادي بي همتا نبودند ، بل افرادي بودند صادق و شرافتمند كه گام  در راه ويژه اي گذاشتند ، آن موقع مي توانيم ببينيم كه همين افراد معمولي توانستند تقريبا" يك دهه از زندگي اجتماعي يا سياسي ايران را تعريف كنند . لازم نيست قهرمانان حماسي و شگفت انگيز باشيم تا كاري كارستان كنيم . در بسياري موارد كار كارستان انجام مي شود و ما حتي نقش خود را هم د ر آن بدرستي نمي دانيم ...

حماسه پديده اي است بس متين و فروتن و هرگز حماسي بودن خود را جار نمي زند.

دستاورد جنبش چريكي براي امروز ما روحيه چريكي است ، روحيه اي سخت كوش و رزمنده و شورشي ، روحي كه تسليم نمي شود و مبارزه را در هر كجا و به هر شكل ممكن همچنان ادامه مي دهد. چريك براندازنده نظم موجود است و از نظر من اين نظم تنها نظمي سياسي نيست. چريك بر اندازنده هنجارها و نظم هاي سياسي و اجتماعي و ايدئولوژيك و فرهنگي و ادبي و جنسي است. دشمن قراردادهاست. چريك فردي است كه خويش را به افق هاي آينده  در همين دوران فعلي مي دهد اما مي داند كه امروز بدهكار فردا نيست. كردار چريك نماد آزادي است.

 

و اینک از  نامه دختر فدائي بهمن افشاريان :

پدرم، محبوبم:

 

من ، بي تو از خود نشاني نبينم

تنهاتر از هر چه تنها

همداستاني نمي بينم

(م.اميد)

 

يك ماه است كه بار سفر بسته اي و فكر نكردي كه طاقت اين دل كوچك من براي اين سفر بي بازگشت و براي اين تنهائي غريب ، بسيار دردناك است.

فكر نكردي كه نبودن آن چشم هاي قشنگ و پر از حرف هاي نگفته ات ، برايم عذاب آور است !

فكر نكردي كه بي تو چگونه راه خانه ، زندگي ، عشق ورزيدن به انسان ها و ... را پيدا خواهم كرد ؟

فكر نكردي كه بي تو زندگي بي معني ، ثانيه ها تلخ و نفس كشيدن دردناك خواهد بود !

سعي كرده ام و خواهم كرد تا در برابر اين غم بي پايان از خود مقاومت نشان دهم چرا كه تو ، هميشه براي من و براي همه ما ( هما ، توماج ، مارال ) اسطوره مقاومت و شجاعت بودي و خواهي بود.

آنقدر بزرگي ! آنقدر پاك و زيبائي كه قلم از توصيفت عاجز است.

مهربانم ، هميشه عاشقت بوده و خواهم بود . از راهي كه مي دانم بسيار دور است.

مي بوسمت و عاجزانه مي خواهم كه همچنان راهنما و رفيق من در ساعات جهالت و تنهائي ام باشي.

پرنده كوچك خوشبختي تو ، لاچين

 

جمشید طاهری پور در مقاله ای مورخ  5 اسفند 79  با نام "ضرورت یک نوزایی" در سایت ایران امروز می نویسد :

به نسل ما می اندیشم،  نسلی از انقلابیون چپ ایران که شعله ور بودیم از ایمان به رهایی خلق. مرگ را تحقیر می کردیم زیرا پیکار همه زندگی و نیز معنای زندگی مان بود... اما ما فدائیان چه بوده ایم و نمی دانسته ایم ؟ انقلاب ذات ما را عریان کرد . ما را واداشت به دیدن و دریافتن اینکه چه بوده ایم و نمی دانستیم... تا آنجا که نبرد سنت و مدرنیته بر می گردد ، ما سنت گرا بوده ایم و نمی دانستیم!

... مدرنیسم شاه، بدون تدارک زیر ساخت های فرهنگی و سیاسی انجام گرفت و متکی بر ظرفیت ها و نیاز های نیرو های بالنده اجتماعی جامعه نبود. به علت تعرض شاه به ساخت و بافت سنتی جامعه ، نیرو های اجتماعی گسترده ای را دستخوش بحران هویت کرد. ما متاثر و حامل هویتی بودیم که مدرنیسم شاه آنرا پدید آورده بود.

بن مایه همه جدال هایی که در جنبش فدائیان جریان داشته ، بحران هویت و یافتن پاسخی برای مساله و مشکل هویت بوده است !

... "راه احمد زاده"  "مشی جزنی"  و "سیاست لنینی" هر سه این گرایش صورت هایی از یک  پدیده هستند. تجربه بر ناکامی و شکست هر سه گرایش گواهی داد. می گویند شکست هنوز به معنای بطلان یک "مشی" نیست. چنانچه پیروان احمد زاده ، جزنی ، لنین هنوز بر این باورند. اما نا کامی، به هر دلیل ناکامی است و قطعا موجباتی دار د.هرکس به پاسخی ، مختار است و پاسخ من این است که یک چیز مشترک در این سه گرایش وجود داشت که موجبات شکست و بطلان را فراهم آورد و آن ایدئولوژیک کردن واقعیت بود.

ایئولوژیک کردن واقعیت این توهم را بر می انگیزد که حقیقت را در انحصار خود بدانیم. کسی که حقیقت را در انحصار خود بداند ، برای هر آن چه در باور او نگنجد ، نه چشمی برای دیدن ، نه گوشی برای شنیدن و نه قلبی برای تپیدن خواهد داشت. چنین جانی کم فروغ است و شیفته خود و از یک سو نگری ، انجماد و شریعت بافی گریزش نیست.

توهم انحصار حقیقت با آزادی پژوهش های عملی ناسازگار است و مالا با آزادی آفرینش های ادبی و هنری نیز سر موافقت نخواهد داشت. به این ترتیب ایدئولوژیک کردن واقعیت با شکوفایی شخصیت انسان و شکفتگی استعداد های او بیگانه و در تعارض است و ناگفته پیداست که در حیات سیاسی ،دیکتاتوری و اختناق می پرورد.

... جان کلام اینست که راهبرد ما در  مبتنی بر انگیختگی بوده است نه تعقل.

ملازم بر انگیختگی ، یقین و انحصار حقیقت است و ملازم تعقل ، شک اسلوبی و جستجوی نا تمام حقیقت. بر انگیختگی ، سیاست را بر بنیاد ناشکیبایی - عدم مدارا و شورش گری استوار می کند و تعقل رهنمون سیاست به اصلاح امور بر پایه مصالح و امکاناتی است که جامعه در اختیار دارد و یا توان آن را دارد در اختیار بگذارد.

هر اندازه که یک اندیشه سیاسی بر محور ایمان استوار باشد ، به همان اندازه از دنیای اندیشگی مدرنیته  فاصله می گیرد و به جهان اندیشگی سنت تعلق می یابد. منطق اندیشگی مدرنیته شک و منطق اندیشگی سنت یقین است.

روح اندیشگی مدرنیته عقل نقاد است و روح اندیشگی سنت ، تقلید و اقتدا است و از این جاست که اندیشه های سیاسی دنیای مدرنیته معطوف به اختیار و حق انتخاب شهروندان ، یعنی مبتنی بر دموکراسی اند در حالیکه اندیشه های سیاسی جهان سنت ، مردم را صاحب تکلیف می شناسد و تنها از آنها طاعت و پیروی را طلب می کند یعنی مبتنی بر استبدادند.

... [برخلاف لنین] مارکس یک پدیدار مدرنیته و از پیشگامان نقد مدرنیته است... ارزش نقد مارکس از مدرنیته در این است که مدرنیته بیشتر را طلب می کرد و این مطالبه را از رهگذر دموکراتیسم سیاسی بیشتر و شکوفان کردن شخصیت انسان دست یاب می دانست. اکنون مارکس تنها یک میراث در جهان اندیشگی مدرنیته است . صد ها و هزاران متفکر و اندیشه پرداز متعلق به جهان اندیشگی مدرنیته ، جنبش نقد مارکسی را به پیش رانده اند... با حفظ سمت گیری "چپ" با باقی ماندن بر سر انتخاب سوسیالیستی - سوسیالیسم به مثابه آرمان انسانی و دموکراتیک ما - زیرا نمی توان بدون داشتن یک آرمان انسانی و دموکراتیک قله های بلند تمدن را فتح کرد... "چپ ایران" پس از 70 سال گذر و گذار در کجراهه لنینیسم ، دوباره خود را در مسیر اصلی جنبش نقد مارکسی از مدرنیته باز خواهد یافت...

... اگر خود را در مدرنیته باز می شناسیم ، اگر طالب حیات بالنده ایم ، اگر آینده گرا هستیم نه گذشته نگر ، اگر دموکرات و عدالت خواه و طالب پیشرفت هستیم و مطالبه ما دموکراسی و پیشرفت و عدالت شخصیت انسان ایرانی و شکفتگی هر چه بیشتر شخصیت آدمی است و آینده را در پیشرفت توام با هر چه عادلانه تر و انسانی تر کردن روابط اجتماعی می جوییم و اگر می خواهیم ادامه دهندگان راستین آرزوها و امید های نجیب ، شریفانه و مردمی یی باشیم که در جنبش چپ ایران ، پشتوانه  پیکار های فدا کارانه بوده است... باید به نوزایی سلام بگوییم. این نوزایی گذر از اندیشه مدرنیته است ، گذر از نقد اندیشه به اندیشه نقد است ، گذر از فرهنگ سیاسی سنتی به فرهنگ سیاسی مدنی است. این نوزایی گذر از سوسیال - اتوپی به سوسیال- دموکراسی است.

جنبش فدائیان خلق گذشته ما و سوسیال دموکراسی آینده ماست. دوست می دارم این سخن یادمان 30 سال زندگی در جنبش ، یادمان 30 سال تجربه اندوزی در نهضت چپ ایران به حساب آورده شود.

***

 

من آن موجم كه آ رامش ندارم______به آساني سر سازش ندارم

هميشه در گريز و در گذارم_______نمي مانم به يكجا ، بي قرارم

سفر يعني من و گستاخي من______هميشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل و ناديده ديدن_______به پرسشهاي بي پاسخ رسيدن

...

 

______من از تبار دريام، از نسل چشمه سارم

 ساحل حصار من نيست________پايان كار من نيست

همدرد و يار من نيست_________كسي كه ياد من نيست

___________ در انتظار من نيست

...

به هنگامي كه دنيا، ذكر ما نيست______براي مرگ هم در خانه جا نيست

اگر خاموش بنشينم ، روا نيست_______دل از دريا بريدن، كار ما نيست

 

ناصر کاخساز  در باره دنیای مدرن چنین نگاشت :

مدرن این نیست که من فقط من باشم و "فرد" بودن خودم را بشناسم. من در صورتی "فرد" هستم که به عنوان جزیی در این دنیای مدرن ، فرد های دیگر را نیز به رسمیت بشناسم. باید بگذاریم فرد خودش را تعریف کند نه اینکه ما تعریفش کنیم. ما همیشه افراد را "خودمان" تعریف می کنیم و اجازه نمی دهیم که خودشان تعریف کنند. این یک بنیاد اخلاقی و روانشناسی دمکراسی است که در ایران به آن نیاز داریم...

واکنش نسبت به بی عدالتی و واکنش نسبت به کشتن آزادی در جوهر آزادی بخش انسان است و نمی توان از آن فاصله گرفت. مگر می شود از آن جدا بود ؟ مگر ما فقط  زندگی می کنیم که بخوریم و بیاشامیم و زاد و ولد بکنیم؟...

ما اولین کشوری در منطقه خواهیم بود که اولین و بزرگترین دموکراسی را بوجود خواهد آورد زیرا ما ملت توانایی هستیم. ما تاریخ توانایی داریم. ادبیات توانایی داریم. ما در منطقه قوی ترین و با فرهنگ ترین کشوریم. اما برای ورود به دموکراسی باید وارد مدرنیته شد. از ساختار سنتی که افکار و اندیشه ها و احزاب و سازمان ها و محافل آن را تشکیل می دهند باید جدا شد. برای جدا شدن از اینها یک کار مهمی باید انجام داد و آن هم کنار گذاشتن تئوری ضدیت است. ما نباید "ضد" هیچ چیز باشیم. ما باید "مخالف" چیز ها باشیم. ضد چیز ها اگر باشیم ترم مستقلی را به کار نمی گیریم. منطقمان را از دست می دهیم و با اینها نمی توان به مدرنیته نزدیک و به طرف دموکراسی حرکت کرد... مدرنیته یعنی اختلاف. یعنی به رسمیت شناختن اختلاف. یعنی روایت های گوناگون از تجربه واحد و احساس امنیت به هنگام برخورد مخالف کردن... ما در ایران به چند چیز در درون خودمان احتیاج داریم برای اینکه اول به خودمان ثابت کنیم و ببینیم که می توانیم وارد مدرنیته بشویم یا نه ... به عنوان یک آدم چپ باید بلاشرط از آزادی سلطنت طلب در ایران دفاع کنی و مخالفتت را با آن به طور قاطع تکرار کنی. راه دیگری برای استقرار دموکراسی سیاسی در ایران وجود ندارد.   

 

به قول معروف :

وقتي بچه بودم دلم ميخواست دنيا را عوض كنم.

بزرگتر كه شدم گفتم دنيا بزرگ است كشورم را تغيير مي دهم.

در نوجواني گفتم كشور خيلي بزرگ است ، بهتر است شهرم را دگرگون سازم.

جوان كه شدم گفتم شهر خيلي بزرگ است محله خود را تغيير مي دهم.

به ميانسالي كه رسيدم گفتم از خانواده ام شروع مي كنم.

در اين لحظه آخر عمر مي بينيم كه بايد از خودم شروع مي كردم .

اگر تغيير را از خودم آغاز كرده بودم ،

خانواده ام ، محله ام ، شهرم ، كشورم و جهان را ( به قدر توانم ) تغيير مي دادم .

 

ايرج ارجمند راد در سايت ايران خبر چنین اظهار نظر کرد :    

اکنون پس از شکست مارکسيسم روسی در تحقق دادگزاری اجتماعی، می توان دوباره به سرچشمه پرسش در سرانديشه داد بازگشته و آن را از سر و ديگر گونه عبارت بندی کرد. با همين استدلال نيز می توان همواره به سر انديشه حق حاکميت آرای مردم باز گشت و آن را ااز نو، عبارت بندی حقوقی کرد. اما خطا ست اگر شکست تجربه مارکسيسم روسی يا اين و آن تجربه دموکراسی را با شکست سر انديشه داد گزاری اجتماعی يا دموکراسی برابر گرفت.

از اين رو بر خلاف تصور گاه رايج کسانی که برای يک  انديشه تاريخ مصرف می گذارند، و اينان غالبا خود توانايی انديشيدن مستقل ندارند، بازگشت به سر چشمه پرسش، باز گشت به كهن ترين تجربيات و سر انديشه های انسانی نظير داد، راستی، بهمنشی، خرد ورزی، مهر، همواره ممکن و حتی ضروری است. انسان انديشمند می تواند همواره  از سقراط و زرتشت و فردوسی و خيام و مارکس و حتی محمد بياموزد.

و با همين منطق، بر خلاف تصور ساده گرايانی که اسطوره ها و سرانديشه های باز تابيده در آن ها را کهنه شده می دانند و يا مربوط به دنيای گذشته، همواره می توان به يک ايده و تصوير اسطوره ای، به يک سرانديشه، به يک تجربه مايه ای و اوليه باز گشت و آن را از نو عبارت بندی فلسفی، سياسی يا حقوقی کرد. ايده رندی در غزلهاي حافظ را که همان برتري زندگی و اولويت آن به تمام حقيقت هاي ابزاري است، می توان بار ها و بار ها بر بنيان تجربيات نسل های مختلف و در دوره های زمانی مختلف عبارت بندی فلسفی و اجتماعی وسياسی  کرد.

با همين منطق است که با پاسداری از ايده حاکميت آرای مردم می توان بار ها و بارها، اشکال گوناگونی از کاربست حاکميت آرا مردم را از سر و از نو، عبارت بندی حقوقی کرد. از غناي تصاوير اسطوره اي و ايده هاي گوناگون می توان همواره، واقعيت زندگي را از نو سامان داد.

 

***

 

دوباره مي سازمت وطن____________اگرچه با خشت جان خويش

ستون به سقف تو مي زنم___________اگرچه با استخوان خويش

دوباره مي بويم از تو گل____________به ميل نسل جوان تو

دوباره مي شويم از تو خون__________به سيل اشك روان خويش

 

اگرچه صد سال مرده ام*___________به گور خود خواهم ايستاد

كه بر كنم قلب اهرمن______________به نعره آنچنان خويش

اگرچه پيرم ولي هنوز______________مجال تعليم اگر بود

جواني آغاز مي كنم_______________كنار نوباوگان خويش

 

*  اشاره شاعر "سيمين بهبهاني" ،  به انقلاب مشروطيت در يكصد سال پيش است.

 

و یادی هم از صمد –وی در  مقدمه ای بر کتاب "کچل کفتر باز" چنین نوشت :

بچه ها بي شك آينده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست. شما خواه ناخواه بزرگ ميشويد و همپاي زمان پيش مي رويد. پشت سر پدران و بزرگهايتان مي آييد و جاي آنها را مي گيريد و همه چيز را به دست مي آوريد. زندگي اجتماعي را با همه ي خوب و بدش صاحب مي شويد. فقر..ظلم..زور..عدالت..شادي و اندوه ..بيكسي...كتك ..كار و بيكاري..زندان و آزادي..مرض و بي دوايي.گرسنگي و پا برهنگي و صدها خوشي و ناخوشي اجتماعي ديگر مال شما مي شود
مي دانيم كه براي درمان ناخوشيها اول بايد علت آن را پيدا كرد. مثلا دكترها براي معالجه ي مريض هاشان اول دنبال ميكرب آن مرض مي گردند و بعد دواي ضد آن ميكرب را به مريضهاشان ميدهند . براي از بين بردن ناخوشي هاي  اجتماعي هم بايد همين كار را كرد. مي دانيم كه در بدن سالم هيچوقت مرض نيست. در اجتماع سالم هم نبايد نشاني از ناخوشي باشد . ورشكستگي ...زور گفتن...دروغ..دزدي و جنگ هم ناخوشي هايي هستند كه فقط در اجتماع ناسالم ديده مي شوند. براي درمان اين همه ناخوشي بايد علت آنها را پيدا كنيم. هميشه از خودتان بپرسيد چرا رفيق همكلاسم را به كارخانه ي قاليبافي فرستادند؟چرا بعضي ها دزدي مي كنند؟ چرا اينجا و آنجا جنگ و خونريزي و جود دارد؟بعد از مردن چه ميشوم؟پيش از زندگي چه بوده ام؟ دنيا آخرش چه ميشود؟جنگ و فقر و گرسنگي چه روزي تمام خواهد شد؟
و هزاران هزار سوال ديگر بايد بكنيد تا اجتماع و دردهايش را بشناسيد. اين راهم بدانيد كه اجتماع چهار ديواري خانه تان نيست. اجتماع هر آن نقطه اي است كه هموطنان ما زندگي ميكنند. از روستاهاي دوردست تا شهرهاي بزرگ و كوچك. با همه ي كوچه هاي پر از پهن و لجن روستا تا خيابان هاي تر و تميز شهر. با كلبه هاي تنگ و تاريك و پر از مگس روستاييان فقير تا قصرهاي شيك و درخشان شهري هاي دولتمند. بابچه هاي كشاورزو قاليباف مزدور و ژنده پوش تا بچه هايي كه كمترين غذايشان چلو مرغ و بوقلمون و موز و پرتقال است. اينها همه اجتماعي است كه شما از پدرانتان به ارث خواهيد برد. شما نبايد ميراث پدرانتان را دست نخورده به فرزندان خود برسانيد. شمابايد از بديها كم كنيد يا آنها را نابود كنيد. بر خوبيها بيفزاييد و دواي ناخوشيها را پيدا كنيد يا آنها را نابود كنيد. اجتماع امانتي نيست كه عينا حفظ مي شود.
براي شناختن اجتماع و جواب يافتن به پرسشها چند راه وجود دارد. يكي از اين راه ها اين است كه به روستاها و شهرها سفر كنيد و با مردم مختلف نشست و برخاست داشته باشيد. راه ديگرش كتاب خواندن است. البته نه هر كتابي. بعضي ها   مي گويند هر كتابي به يك بار خواندش مي ارزد. اين حرف چرند است . در دنيا آنقدر كتاب خوب داريم كه عمر ما براي خواندن نصف نصف آنها هم كافي نيست. از ميان كتاب ها بايد خوب ها را انتخاب كنيم. كتابهايي را انتخاب كنيم كه به پرسش هاي جوراجور ما جواب هاي درست مي دهند. ما را با اجتماع خودمان و ملت هاي ديگر آشنا مي كنند و ناخوشي هاي اجتماعي را به ما مي شناسانند. كتاب هايي كه ما را فقط سرگرم ميكنند يا فريب مي دهند به درد پاره كردن و سوختن مي خورند.
بچه ها قصه و داستان را با ميل مي خوانند. قصه هاي با ارزش مي توانند شما را با مردم و اجتماع و زندگي آشنا كنندو علت ها را شرح دهند. قصه خواندن تنها براي سرگرمي نيست. بدين جهت من هم ميل ندارم كه بچه هاي فهميده قصه هاي مرا تنها براي سرگرمي بخوانند.

 

با شعری از شاملو با نام   خطابه تدفين  سخن را تمام می کنیم گرچه گفتنیها زیاد است :

 

غافلان

همسازند،

تنها توفان

کودکان ناهمگون مي زايد.             

 

همساز

سايه سانانند،

محتاط

در مرزهای آفتاب

در هيات زندگان

مردگانند.                        

                                   

وينان

دل به دريا افکنانند،

به پای دارنده آتش ها –

زندگانی

                                                                                                                                                                                                                                                                        دوشادوش مرگ                                       

پيشاپيش مرگ                             

                                   

هماره زنده از ان سپس که با مرگ

و همواره بدان نام

که زيسته بودند،              

که تباهي

از درگاه بلند خاطره شان

شرمسار و سرافکنده مي گذرد.                   

 

کاشفان چشمه

کاشفان فروتن شوکران

جويندگان شادی

در مجری آتشفشان ها                   

شعبده بازان لبخند

در شبکلاه درد                             

با جا پايي ژرف تر از شادی

در گذرگاه پرندگان.

 

در برابر تندر مي ایستند

خانه را روشن مي کنند،

و مي ميرند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386  |