گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي
|
|
|
|
|
برگرفته از فصل هشتم کتاب "پندار خدا" اثر "ریچارد داوکینز" همکارانی دارم که قبول دارند خدایی نیست، و قبول دارند برای اخلاقی بودن نیازی به خدا نداریم، و نیز قبول دارند که می توان ریشه های دین و اخلاقیات را بر پایه ی امور غیردینی توضیح داد، و با این حال از رویکرد من متعجب می شوند. می گویند چرا این قدر دشمنی می کنی؟ واقعاً اشکال دین چیست؟ آیا دین این قدر مصیبت بار است که باید فعالانه با آن جدال کنیم؟ چرا زندگی ات را نمی کنی، و نمی گذاری بقیه هم زندگی شان را بکنند؟ مگر دین با باورهایی مثل اخترگویی، فال قهوه و انرژی درمانی چه فرقی دارد؟ مگر همه ی اینها مهملات بی ضرری نیستند؟ در پاسخ باید بگویم که این به اصطلاح ستیزه جویی که گاهی به من یا به دیگر بیخدایان نسبت می دهند، محدود به کلام است. قرار نیست من به صرف اختلاف نظر در مورد الاهیات، جایی بمب بگذارم، سر کسی را ببرم، کسی را سنگسار کنم، یا بر هیمه ی هیزم به صلیب بکشم و بسوزانم، یا هواپیمایی را به آسمان خراش ها بکوبم. ... بنیادگرایان می پندارند که برحق هستند، چون حقیقت را در کتاب مقدسی خوانده اند، و از پیش می دانند که هیچ چیز نمی تواند شالوه ی باورهایشان را سست کند. برای آنها، حقیقت کتاب مقدس، یک اصل خدشه ناپذیر است، و نه حاصل یک فرآیند استدلال. کتاب مقدس شان عین حق است و اگر شواهد خلاف آن نمایند، شواهد را به دور می افکنند نه کتاب را. برعکس آنان، آنچه را که من به عنوان یک دانشمند باور دارم (مثلاً تکامل)، از خواندن یک کتاب مقدس نیاموخته ام بلکه این باورها را به این خاطر صحیح می دانم که شواهد صحت آنها را بررسی کرده ام. این دو رویکرد کاملاً با هم تفاوت دارند. باور ما به کتاب های مربوط به تکامل، به خاطر قداست این کتاب ها نیست. بلکه بدان سبب است که شواهد فراوان و قاطع و بی ابهام امروزی، ما را به صحت این باورها سوق می دهند. در اصل، هر خواننده ای می تواند برود و این شواهد را وارسی کند. هنگامی که خطایی در یک کتاب علمی باشد، عاقبت کسی پیدا می شود و آن خطا را کشف می کند. سپس این خطا در کتاب بعدی تصحیح می شود. آشکار است که این امر هیچ گاه در مورد کتاب های مقدس رخ نمی دهد. فیلسوفان، و به ویژه آماتورهایی که اندکی فلسفه آموخته اند، و به خصوص آنهایی که آلوده ی "نسبیت گرایی فرهنگی" شده اند ممکن است بانگ اعتراض بردارند که: باور یک دانشمند به شواهد نیز خود نوعی ایمان بنیادگرایانه است. همه ی ما، فارغ از این که با ژست فیلسوفانه چه اظهاراتی کنیم، در زندگی مان به شواهد باور داریم، اگر مرا به قتل متهم کنند، و دادستان لجوجانه از من بپرسد که آیا درست است که شب جنایت در شیکاگو بوده ام یا نه، نمی توانم با این طفره ی فلسفی از چنگ سؤال اش فرار کنم و بگویم: "بستگی دارد منظورتان از "درست" چه باشد. و نیز نمی توانم به نسبیت گرایی مردم شناختی متوسل شوم و بگویم: "من فقط به معنای علم غربی شما "در" شیکاگو بوده ام. مردم بونگولی مفهوم کاملاً متفاوتی از "در" دارند که مطابق آن فقط هنگامی می توان گفت که شخصی "در" جایی بوده که شیخ مسنی باشد که در آنجا بیضه ی خشک شده ی بزی را انفیه کرده باشد." شاید دانشمندان هنگامی که می کوشند تعریفی انتزاعی از "حقیقت" ارائه می دهند بنیادگرا باشند. اما همه مان همین طور هستند. وقتی من می گویم تکامل درست است، بنیادگرایی ام بیش از این نیست که بگویم نیوزلند در نیمکره ی جنوبی قرار دارد. ما به این دلیل تکامل را درست می دانیم که شواهدمان مؤید آن است، و اگر ببینیم که شواهد جدیدی خلاف تکامل یافت شوند، فوراً این نظریه را دور می اندازیم. هیچ بنیادگرای واقعی چنین کاری نمی کند. ... داستان یک استادمان در دوره ی کارشناسی : او جانورشناس برجسته و محترمی در آکسفورد بود و سالهای سال اعتقاد راسخ داشت که جهاز گولجی (یک ویژگی میکروسکوپی درون سلول ها) واقعی نیست، بلکه یک مفهوم تصنعی و غیرحقیقی است. رسم دانشکده ی جانورشناسی این بود که دوشنبه ی هر هفته کل اعضا جمع می شدند و به حاصل پژوهش یک پژوهشگر میهمان گوش می دادند. یکی از دوشنبه ها، پژوهشگر میهمان یک زیست شناس سلولی آمریکایی بود که شواهد کاملاً متقاعدکننده ای بر وجود جهاز گولجی ارائه داد. در پایان سخنرانی او، استاد مسن ما برخواست و با گام های بلند به جلوی تالار رفت؛ دست پژوهشگر آمریکایی را فشرد؛ و با هیجان گفت "همکار عزیزم، از شما سپاسگزارم. من این پانزده سال اخیر در اشتباه بودم." ما هم آن قدر کف زدیم که کف دستان مان سرخ شد. هیچ بنیادگرایی چنین حرفی نمی زند. در عمل، همه ی دانشمندان هم چنین حرفی نمی زنند. اما همه ی دانشمندان دست کم در حرف این رویکرد را ایده آل می دانند ... به عنوان یک دانشمند، ستیزه ی من با بنیادگرایی دینی به این خاطر است که فعالانه مانع علم ورزی می شود. بنیادگرایی به ما می آموزد که تغییر عقیده ندهیم، و به آموختن چیزهای جالبی که می توانیم بدانیم، نپردازیم. بنیادگرایی علم را موقوف می کند و شیره ی عقل را می کشد. اسفبار ترین نمونه ای که می توانم در این مورد ذکر کنم، حکایت زیست شناس آمریکایی، کِرت وایز است، که امروزه مدیر مرکز پژوهش های منشاء انواع در کالج برایان در دایتون تِنِسی است. نام کالج برایان برگرفته از نام ویلیام جنینگز برایان است. برایان در سال 1925، یک معلم علوم به نام جان اسکوپ را به اتهام تدریس تکامل به دادگاه مشهور "محکمه ی میمون" فراخواند. وایز می توانست آرزوهای دوران کودکی اش را تحقق بخشد و در یک دانشگاه واقعی استاد زمین شناسی شود؛ دانشگاهی که شعار آن می توانست این باشد که "انتقادی بیاندیش"، نه شعار متناقضی که امروزه بر وبسایت کالج برایان می بینیم: "انتقادی و انجیلی بیاندیش". در واقع جناب وایز یک مدرک زیست شناسی از دانشگاه شیکاگو دارد، به علاوه ی دو مدرک دیگر در زیست شناسی و گیاه شناسی از هاروارد، که در آنجا زیر نظر کسی مثل استفن جی. گولد تحصیل کرده است. وایز دانشمند جوان، خبره و آینده داری بود، که می توانست رؤیای خود را تحقق بخشد و به پژوهش و تدریس در یک دانشگاه معتبر بپردازد. سپس تراژدی رخ داد، و او نه از بیرون، بلکه از درون خود گرفتار بنیادگرایی دینی شد. این بنیادگرایی او را واداشت تا باور کند که زمین – موضوع تحصیل اش در شیکاگو و هاروارد – کمتر از ده هزار سال عمر دارد. او آن قدر هوشمند بود که تصادم شاخ به شاخ میان دین اش و علم را تشخیص دهد، و این تعارض مایه ی ناآرامی فزاینده ی او شد. یک روز، که دیگر نمی توانست این تنش ها را تاب بیاورد، یک قیچی برداشت و سروقت انجیل رفت و شروع کرد به بریدن هر آیه ای که با جهان بینی علمی نمی خواند. در پایان این عمل بسیار صادقانه و پرزحمت، دید که چندان چیزی از انجیل اش باقی نمانده است: هر قدر سعی کردم، و حتی با حفظ حاشیه ی برگ های کتاب مقدس، دیدم که دیگر نمی شود بدون گسیختن شیرازه ی کتاب مقدس آن را از روی میز بردارم. مجبور بودم میان تکامل و کتاب مقدس دست به انتخاب بزنم. دیدم یا کتاب مقدس درست است و تکامل نادرست؛ یا اینکه کتاب مقدس نادرست است و باید انجیل را دور بیاندازم... آن شب بود که کلام خدا را پذیرفتم و هر چیزی را که خلاف آن باشد، از جمله تکامل را، به دور انداختم. به این ترتیب، همه ی امید و آرزوهای علمی ام را، با کمال اندوه، به آتش افکندم. من این داستان را بسیار غم انگیز می یابم؛ در حالی که داستان جهاز گولجی مرا سرشار از تحسین و شعف می سازد، داستان کِرت وایز بسیار رقت بار و تأمل برانگیز است. زخمی که به آینده و شادکامی زندگی او زده شد، کار خودش بود؛ بسیار غیرضروری بود، و به راحتی می شد از آن اجتناب کرد. تنها کاری که باید می کرد این بود که انجیل را دور می انداخت. یا اینکه مانند برخی متألهان آن را به بیانی نمادین، یا مجازی تعبیر می کرد. اما او در عوض، کار بنیادگرایانه را انجام داد و علم، شواهد، و عقل را همراه آمال و آرزوهایش به دور افکند. حاصل کلام او را بشنویم: اگرچه دلایلی علمی مبنی بر کوتاهی عمر زمین هست، اما من بنا به این دلایل خلقت گرا نشده ام. حتی اگر همه ی شواهد عالم هم خلاف خلقت گرایی باشند ، همان طور که سال های پیش استادانم می گفتند و من هم قبول داشتم، من همچنان به خلقت گرایی خود پافشاری می کنم چرا که کلام خدا چنین است. من باید در این مورد استوار باشم. ... می توان گفت ایمان دینی نوعی شکنجه ی روانی است. ستیزه ی من با دین به خاطر بلایی است که بر سر کِرت وایز آورد. و اگر دین می تواند یک زمین شناس فرهیخته ی هاروارد را به چنین روزی بیاندازد، فکر کنید با کسانی کمتر فرهیخته و هوشمند چه می تواند بکند. سخت کیشی دین بنیادگرا، جوانان معصوم و مشتاق بی شماری را از آموختن علم بازداشته است. دین غیربنیادگرا و "ظریف" چنین کاری نمی کند. اما این نوع دین هم به کودکان خردسال می آموزاند که ایمان و تعبد بی چون و چرا یک فضیلت است، و به این ترتیب دنیا را مهیای رشد بنیادگرایی می سازد. یکی از شدیدترین مجازات هایی که در عهد عتیق پیش بینی شده، مجازات کفرگویی است. این مجازات هنوز در برخی کشورها اجرا می شود. بخش 259-c از قانون جزایی پاکستان مجازات مرگ را برای این "جرم" در نظر گرفته است. در 18 اوت 2001، پزشک و استاد دانشگاهی به نام دکتر یونس شیخ به خاطر کفرگویی به مرگ محکوم شد. جرم مشخص او این بود که به دانشجویان اش گفته بود که محمد پیش از ابراز دعوت اش در چهل سالگی مسلمان نبود. یازده نفر از دانشجویان او این "کفر" را به مراجع قانونی گزارش دادند. البته قانون ضدکفرگویی پاکستان بیشتر در مورد مسیحیان اجرا می شود. کسانی مثل آگوستین عاشق "کینگیری"مسیح که به سال 2000 در فیصل آباد به این خاطر به مرگ محکوم شد. مسیح که مسیحی بود حق نداشت با معشوق مسلمان اش ازدواج کند زیرا قانونه اسلامی پاکستان اجازه نمی دهد یک زن مسلمان با مرد نامسلمان ازدواج کند. پس آقای مسیح کوشید تا به اسلام بگرود و به همین خاطر محکوم به ریاکاری شد. در گزارشی که من خواندم مشخص نشده بود که آیا خود این عمل هم مجازات مرگ در پی دارد، یا اینکه او حرفی علیه محمد زده بود. در هر حال، مسلم است که در هر کشوری که قوانین اش عاری از تعصب باشند، مجازات چنین کاری مرگ نیست. در سال 2006 فردی به نام عبدالرحمان در افغانستان به خاطر گروش به مسیحیت به مرگ محکوم شد. آیا او کسی را کشته بود، آسیبی به کسی یا چیزی رسانده بود؟ نه. تنها عقیده ی درونی و خصوصی اش را تغییر داده بود. او به برخی اندیشه ها رسیده بود که باب میل زمامداران کشورش نبود. و به خاطر داشته باشید، که کشور او دیگر افغانستان دوره ی طالبان نبود، بلکه افغانستان "آزاد شده" ی دوران حمید کرزای بود که ائتلاف به رهبری آمریکا برپا کرده اند. آقای عبدالرحمان عاقبت از اعدام گریخت، اما به مدد گواهی عدم سلامت روانی، و پس از فشارهای شدید بین المللی. او اکنون در ایتالیا پناه جسته، تا از کشته شدن توسط غیورمردانی که در پی انجام تکلیف شرعی شان هستند در امان باشد. هنوز هم مطابق یکی از مواد قانون اساسی افغانستان "آزادشده"، مجازات ارتداد مرگ است. به خاطر داشته باشید که ارتداد، به معنای آسیب رساندن به اشخاص یا اموال نیست، بلکه، به قول جورج اورول در 1984 یک جرم فکریاست، که مجازات رسمی آن در شریعت اسلام، مرگ است. یک مثال هم از مواردی بیاوریم که این مجازات اجرا شده است. در 3 سپتامبر 1992، صادق عبدالکریم مال الله در عربستان سعود یه جرم ارتداد و کفرگویی در ملاءعام گردن زده شد. اما جهان مسحیت هم بری از ایراد نیست. در همین اواخر، یعنی سال 1992 در بریتانیا، جان ویلیام گات به خاطر کفرگویی محکوم نه ماه کار با اعمال شاقه شد. جرم او این بود که عیسی را با دلقک ها مقایسه کرده بود. باورش دشوار است، اما هنوز جرم ارتداد در قوانین بریتانیا هست . در سال های اخیر اصطلاح "طالبان آمریکایی" رایج شده است. "ما باید به کشورهایشان حمله کنیم، رهبران شان را بکشیم و مردم شان را به مسیحیت بگروانیم." فرمایش دیگر، سخن ژنرال ویلیام جی بوکین است که گفته: "جرج بوش با اکثریت آرای آمریکاییان انتخاب نشد، جرج بوش را خدا انتخاب کرد" و یک اظهار فضل قدیمی تر، از بیانات مشهور وزیر کشور رونالد ریگان است که در مورد سیاست محیط زیستی ود گفته: "نیازی نیست از محیط زیست حمایت کنیم چون بازگشت مسیح نزدیک است." طالبان افغانی و طالبان آمریکایی نمونه های روشنی هستند از اینکه وقتی مردم بخواند متون مقدس شان را به طور تحت اللفظی تعبیر کنند چه پیش می آید. این نمونه ها نشان می دهند که اجرای دینسالاری عهد عتیق در دنیای مدرن را به چه نتایج مهیبی منجر می شود. ... می توان از مسیحیان "منجذب" نام برد که نفوذ فراوان شان در سیاست خاورمیانه ای آمریکا، برگرفته از این اعتقاد انجیلی است که اسرائیل حق خداداده ای بر سراسر سرزمین فلسطین دارد. برخی از این مسیحیان منجذب از این هم فراتر می روند و واقعاً خواهان جنگ اتمی هستند، زیرا چنین جنگی را همان "آرماگدون" [نبرد نهایی خیر و شر] می دانند، که بنا بر تعبیر غریب اما بسیار رایج آنان از کتاب مکاشفات یوحنا [بخش آخر انجیل عهد جدید]، موجب ظهور دوباره ی مسیح می شود. در این باره، من سخنی بهتر از نقل سخن سام هریس، در کتاب نامه ای به ملت مسیحی نمی یابم: پس گزاف نیست اگر بگوییم که در صورتی که شهر نیویورک یک پارچه آتش شود، بخش چشمگیری از جمعیت آمریکا در قارچ حاصل از این آتش سوزی، طلیعه ای نقره فام می یابند، چرا که به نظر آنان در این صورت، بهترین امر دنیا، یعنی بازگشت مسیح، در حال رخ دادن است. چشم بسته می توان فهمید که این قبیل باورها چندان کمکی به ایجاد آینده ای باثبات – از حیث اجتماعی ،اقتصادی، زیست محیطی، یا ژئوپولتیک - نمی کنند. تصور کنید چه می شود اگر بخش چشمگیری از کارگزاران دولت آمریکا اعتقاد داشته باشند که پایان جهان نزدیک و شکوهمند است. این واقعیت را که قریب نیمی از جمعیت آمریکا چنین اعتقاداتی دارند، و این اعتقادات مبتنی بر جزمیات دینی هستند، را باید یک زنگ خطر اخلاقی و فکری تلقی کنیم. این دسته، نشانگر چیزی هستند که من وجه تاریک مطلق گرایی دینی می خوانم؛ کسانی که غالباً افراط گرا خواننده می شوند. اما نکته ی مورد نظر من این است که حتی دین ملایم و میانه رو هم محیط مساعدی برای رشد طبیعی افراط گرایی فراهم می کند. در ژوئیه ی 2005، لندن قربانی حمله ی انتحاری بمب گذاران بود: سه بمب در ایستگاه های مترو و یک بمب در یک اتوبوس منفجر شد. این واقعه به قدر حمله ی سال 2001 به مرکز تجارت جهانی مهلک نبود، مسلماً آن قدر نامنتظر هم نبود...این چهار شهروند بریتانیا ، کریکت-دوست، و خوش رفتار بودند. از همان جوانانی که می توان از مصاحبت شان لذت برد. چرا این کریکت دوستان جوان این کار را کردند؟ این بمب های انسانی، برخلاف همتایان فلسطینی شان، یا همتایان کامیکازه شان در ژاپن، یا همتایان ببر تامیل شان در سری لانکا، انتظار نداشتند که از خانواده های داغدیده شان تجلیل شود، یا اینکه خانواده هاشان به عنوان خانواده ی شهید مورد حمایت مادی قرار گیرند. برعکس، در برخی موارد خانواده هایشان به محاق رفتند. یکی از این مردان، جسورانه زن باردارش را بیوه کرد و طفلش را یتیم گذاشت. عمل این چهار مرد، نه تنها برای خودشان، قربانیان شان، و خانواده هایشان، بلکه برای کل جامعه ی مسلمانان بریتانیا فاجعه بار بود. هنوز مسلمانان بریتانیا با پیامدهای این عمل دست و پنجه نرم می کنند. تنها ایمان دینی می تواند آن قدر قوی باشد که چنین دیوانگی تمام عیاری را در افراد ظاهراً سالم دامن بزند. در اینجا باز سخن صریح و داهیانه ی سام هریس را می یابیم که آنها را با رهبر القاعده، اسامه بن لادن مقایسه کرده است. چرا کسی باید بخواهد مرکز تجارت جهانی را با تمام آدم هایی که در آن کار می کنند منفجر کند؟ اگر به گفتن اینکه بن لادن "شریر" است اکتفا کنیم، از مسئولیت پاسخگویی به چنین پرسش مهمی شانه خالی کرده ایم. پاسخ این پرسش، روشن است – خود بن لادن به کرات این مطلب را تصریح کرده است. پاسخ این است که کسانی مثل بن لادن واقعاً به حرف هایشان اعتقاد دارند. آنان نصّ قرآن را بی کم و کاست باور دارند. چرا باید نوزده مرد تحصیل کرده از طبقه ی متوسط جان خود را فدا کنند تا جان هزاران نفر دیگر را بستانند؟ چون آنان معتقدند که با این کار مستقیماً به بهشت می روند. دشوار بتوان رفتار آدمی را چنین شسته رفته تبیین کرد. اما چرا ما این قدر از پذیرش این تبیین طفره می رویم؟ سیاستمداران غربی ما از ذکر واژه ی R (Religion) خود داری می کنند، و به جای آن نبرد را به عنوان جنگ علیه "ترور" مطرح می کنند، انگار که ترور شبح یا قوه ایست که از خود ذهن و اراده دارد. گاهی هم تروریست ها را کسانی می دانند که انگیزه شان "شرارت" ناب است. اما انگیزاننده ی تروریست ها، شرارت نیست. هر قدر هم تروریست ها را منحرف بدانیم، مانند انگیزه های مسیحیانی که پزشکان سقط جنین کننده را می کشند، انگیزه های تروریست ها هم اموری است که خودشان بر حق می دانند، چون فکر می کنند که امر دین شان است. آنها روانی نیستند؛ ایده آلیست هایی مذهبی هستند که از نظر خودشان، کاملاً عقلانی عمل می کنند. تصور می کنند به کار خیر مشغول اند، نه به این سبب که ویژگی های شخصیتی نابهنجاری دارند، یا اینکه شیطان در وجودشان لانه کرده، بلکه به این سبب که از گهواره چنین بار آمده اند که مطلقاً و بی چون و چرا مؤمن باشند. سام هریس از یک بمب گذار انحاری ناکام نقل می کند که می خواسته یک خودروی پر از مواد منفجره را به اسرائیلی ها بزند چون "عاشق شهادت بودم... نمی خواستم از کسی انتقام بگیرم. فقط می خواستم شهید شوم." در 19 نوامبر 2001 ، نصرا حسن از نیویورکر مصاحبه ای داشت با یک بمب گذار انتحاری ناکام دیگر، که فلسطینی جوان بیست و هفت ساله و مؤدبی است که "سین" نامیده می شد. این شخص مانند رهبران و مبلغان دینی میانه رو چنان بلیغ و شاعرانه به توصیف فریبندگی بهشت می پردازد که به نظرم می ارزد بخشی از آن را در اینجا نقل کنیم: [نصرا حسن می گوید] از او پرسیدم: "جاذبه ی شهادت در چیست؟ سین گفت: "قدرت روح ما را به عرش می برد، اما قدرت امور مادی ما را به حضیض می کشاند. کسی که طالب شهادت شد، از جاذبه های مادی رها می شود. طراح عملیات ما گفت: اگر عملیات شکست خورد چه؟ به او جواب دادیم: "در هر حال، انشاءالله ما با رسول الله و اصحابش محشور می شویم." "ما در احساس دخول به عرش اعلی غوطه می خوردیم و هیچ تردیدی نداشتیم. در حضور الله به قرآن قسم خورده بودیم که کار را تمام کنیم. این جهاد ما را به بیت الرضوان یا همان باغ بهشت واصل می کند، که مختص پیامبر و شهداست. می دانم راه های دیگری هم برای جهاد هست. اما این یکی شیرین است – شیرین ترین است. اگر عملیات استشهادی فی سبیل الله انجام شوند، به قدر نیش پشه ای درد ندارند. سین ویدیویی را به من نشان داد که از برنامه ریزی نهایی عملیات گرفته بودند. در این فیلم برفکی، او و دو مرد دیگر را می دیدم که در حال انجام گفتگویی آئینی درباره ی شکوه شهادت بودند... بعد مردان جوان و طراح عملیات زانو زدند و دست راست شان را روی قرآن گذاشتند. برنامه ریز گفت: "آماده اید؟ شما فردا در بهشت خواهید بود." اگر من به جای "سین" بودم، وسوسه می شدم از طراح عملیات بپرسم "خب، در این صورت، چرا خودتان به جای حرف زدن عمل نمی کنید؟ چرا خود شما این عملیات انتحاری را انجام نمی دهید تا به این فوض عظما نائل شوید؟" اما آنچه فهمش برای ما مشکل است، تکرار می کنم چون این نکته واجد نهایت اهمیت است، این است که این افراد باور می کنند چون بهشان گفته اند که باور کنند. لُب کلام این است که باید خود دین را سرزنش کنیم نه افراط گرایی دینی را – چنان که انگار افراط گرایی یک انحراف خطرناک از دین واقعی و سلیم است. ولتر مدت ها قبل این نکته را دریافته بود: "کسانی که می توانند شما را به قبول مهملات وادارند، می توانند شما را به ارتکاب جنایت هم وادارند." همین طور برتراند راسل گفته: "خیلی ها پیش از فکر کردن می میرند. از بی فکری می میرند." اگر این اصل را قبول داشته باشیم که باید به ایمان دینی احترام بگذاریم، چون ایمان دینی است، دشوار بتوانیم از احترام به ایمان اسامه بن لادن و بمب گذاران انتحاری خودداری کنیم. آلترناتیو بدیهی این نگرش آن است که اصل احترام نهادن بی چون چرا به ایمان دینی را کنار بگذاریم. این یکی از دلایلی است که من هر چه در توان دارم به کار می گیرم تا مردم را از خطر خود دین آگاه کنم، نه فقط از خطر دین به اصطلاح "افراطی". آموزه های دین "میانه رو" نیز، گرچه به خودی خود افراطی نیست، اما دعوت صریحی است به افراط گرایی. شاید بگویند که این وضع مختص ایمان دینی نیست. عشق میهن پرستانه یا قوم پرستانه نیز می تواند به روایت های دیگری از افراط گرایی بینجامد. مگر نه؟ بله می تواند، مانند کامیکازه های ژاپنی و ببرهای تامیل سریلانکایی. اما توان بالقوه ی ایمان دینی در خفه کردن صدای محاسبه ی عقلانی چنان است که گوی سبقت را همه ی اسباب دیگر افراط گرایی ربوده است. به گمانم، بخشی از این قدرت مهیب دین ناشی از این وعده ی فریبنده است که مرگ پایان کار نیست، و بهشتی که برای شهدا تدارک دیده شده تلألو خیره کننده ای دارد. بخش دیگر هم ناشی از آن است که ایمان دین بنا به سرشت خود پرسشگری را منکوب می کند. مسیحیت هم درست مانند اسلام به کودکان تعلیم می دهد که ایمان بی چون و چرا یک فضیلت است. لازم نیست برای چیزی که به آن ایمان دارید دلیل و مدرک بیاورید. اگر کسی اعلام کند که به فلان چیز ایمان دارد بقیه ی جماعت، چه همکیش خود او باشند، چه مؤمن به دین دیگری و چه بی دین، بنا به یک سنت پابرجا مجبورند که بی گفتگو به فلان چیز "احترام بگذارند": احترام بگذارید تا روزی که آن ایمان خود را در هیبت کشتار مهیبی مانند ویران کردن مرکز تجارت جهانی یا بمب گذاری های لندن و مادرید نشان دهد. بعدش یک معرکه ی سلب مسئولیت برپا می شود و "رهبران جماعات" (راستی چه کسی آنها را به رهبری برگزیده؟) صف می کشند تا توضیح دهند که این افراط کاری انحراف از دین "راستین" است. اما ، در حالی که ایمان دینی بنا به سرشت خود فاقد هرگونه توجیه عینی است، و هیچ استاندارد مشخصی برای تشخیص انحراف ندارد چگونه می توان گفت انحرافی در دین رخ داده؟ ده سال پیش، ابن ورّاق در کتاب شیوای خود به نام چرا مسمان نیستمهمین نکته را از منظر یک عالم محیط بر اسلام بیان کرد. تاکنون اغلب مسلمانان جهان امروز بدون توسل به خشونت زندگی شان را گذرانده اند، چون قرآن به کشکولی می ماند که همه چیز در آن می توان یافت. اگر صلح می خواهید، آیات صلح آمیز می یابید. اگر هم جنگ می خواهید آیات حرب می یابید. سوکدیو در این مقاله شرح می دهد که چگونه علمای اسلام، به منظور غلبه بر تناقض های بسیاری که در قرآن یافت می شود، اصل نسخ را مطرح کرده اند، که مطابق آن آیات جدیدتر قرآن آیات پیشین را نسخ می کنند [آیات ناسخ و منسوخ]. متأسفانه، اغلب آیات صلح جویانه ی قرآن از قدیمی ترین آیات هستند که مربوط به دوره ی اعلام پیامبری محمد در مکه بوده اند. پس از هجرت او به مدینه، به تدریج آیات جنگجویانه فزونی یافته اند. نتیجه این است که: ورد "اسلام دین صلح است" قریب 1400 سال است که منسوخ شده. تنها 13 سال اول اسلام فقط دین صلح بود... در نظر مسلمین رادیکال امروزی – درست مانند فقهای قرون وسطایی شان که اسلام کلاسیک را بنا کردند – درست تر است اگر بگوییم "اسلام دین حرب است". یکی از رادیکال ترین گروه های مسلمین بریتانیا به نام الغرباء، پس از دو بمب گذاری لندن اعلام کرد: "هر مسلمانی که منکر شود که ترور جزئی از اسلام است، کافر است." کافر به معنای بی اعتقاد (یعنی غیرمسلمان) است که توهین درشتی محسوب می شود... به بیان عام تر می توان گفت (و این نکته در مورد مسیحیت هم درست مانند اسلام صادق است) که آنچه حقیقتاً مهلک است این است که به کودکان تعلیم می دهند که ایمان به خودی خود یک فضیلت است. ایمان دقیقاً به این دلیل شر است که مستلزم هیچ توجیهی نیست و زیر بار هیچ استدلالی نمی رود. حقنه ی این مطلب به کودکان که ایمان بی و چون و چرا فضیلت عظمایی است– به همراه مؤلفه های دیگری که به راحتی فراهم می آیند – سلاح بالقوه مرگباری به کودکان می دهد که می توانند در جهادها یا جنگ های صلیبی آتی به کارش گیرند. مؤمنان راستین که با وعده ی بهشت در برابر ترس ایمن شده اند، شایسته ی مکان رفیعی در تاریخ جنگ افزارها هستند؛ جنگ افزار کارآمدی که در درازنای تاریخ همتای تیر و کمان و تانک و بمب خوشه ای بوده است. اگر کودکان پرسشگری بیاموزند و عادت کنند که با مغز خود بیاندیشند، و ایمان بی چون و چرا را فضیلت ندانند، می توان امید داشت که دیگر بمب گذاری انتحاری در کار نباشد. بمب گذاران انتحاری به این خاطر چنین می کنند که واقعاً آنچه را در مدارس دینی به آنها آموخته اند باور دارند: اینکه وظیفه در قبال خدا از همه ی اولویت ها والاتر است، و اینکه باغ بهشت نصیب شهیدان راه خدا می شود. و استشهادیون این آموزه ها را الزاماً از افراطیون متعصب نیاموخته اند، بلکه از معلمان دینی محترم، موثق و مهربان آموخته اند، که بچه ها را به ردیف در مدرسه ها می نشانند و وا می دارند تا سرشان را آونگ وار عقب و جلو ببرند و مغز های کوچک معصوم شان را مثل طوطیان دیوانه اندک اندک از آیات کتاب مقدس پر کنند. دین می تواند بسیار بسیار خطرناک باشد، و کاشتن عمدی آن در ذهن آسیب پذیر کودکان معصوم خطای سترگی است. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386
|
|
||