گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي
|
|
|
|
|
برگرفته از فصل نهم کتاب "پندار خدا" اثر "ریچارد داوکینز" برگرفته از سایت فارسی www. Secularism For Iran .com ژیل میتون با ترس از دوزخ بار آمد، در بزرگسالی از مسیحیت رها شد، و اکنون به کسانی کمک می کند که مانند خودش در کودکی دچار این عارضه شده اند: "وقتی به کودکی ام فکر می کنم، می بینم که آکنده از ترس بوده است. ترس از گناه امروزی و لعنت و عذاب ابدی. برای یک کودک، تصور آتش جهنم و دندان قرچه ی گناهکاران خیلی واقعی به نظر می رسد. این صحنه ها برای بچه اصلاً بار استعاری ندارند. او در ادامه برایم از یک گروه حمایتی گفت که برای کمک به رها شدگان از دین تشکیل داده است. کسانی که کودکی شان مانند خود او بوده است. او توضیح داد که رهایی از این افسون برای برخی افراد چقدر دشوار است: "فرآیند ترک دین به طرز غیرمعمولی دشوار است. اوه، شما باید یک شبکه ی اجتماعی کامل را ترک کنید. سیستم کاملی را که با آن بار آمده اید کنار بگذارید، و یک نظام عقیدتی فراگیر را که سالها داشته اید کنار بگذارید. خیلی اوقات باید خانواده و دوستان تان را هم ترک کنید… چون در حقیقت دیگر برایشان وجود ندارید." با یادآوری نامه هایی که از خوانندگان آمریکایی ام دریافت کرده بودم و نوشته بودند که در پی خواندن کتاب من ، دین را ترک کرده اند، می توانستم وضعیتی را که می گفت تصور کنم. بسیاری از آنان هم با پریشانی نوشته بودند که جرأت ندارند این موضوع را با خانواده هایشان در میان بگذارند، یا به خانواده هایشان گفته اند و نتایج بدی گرفته اند. به عنوان نمونه در اینجا بخشی از نامه ای را نقل می کنم که یک دانشجوی پزشکی آمریکایی برایم نوشته است: وادار شدم براتان ایمیل بزنم چون با دیدگاه تان درباره ی دین موافق ام. همان طور که حتماً مطلع هستید، این دیدگاه در آمریکا بسیار محجور است. من در یک خانواده ی مسیحی بزرگ شده ام و گرچه دین هیچ وقت برایم کاملاً قابل قبول نبود، اما تنها همین اواخر جرأت کردم که این مطلب را به کسی بگویم. آن شخص، دوست دخترم بود که ... وحشت زده شد. می دانم که اظهار بی خدایی می تواند مردم را شوکه کند اما امروز می بینم که انگار او دیگر مرا آدم دیگری می بیند. دیگر به من اعتماد ندارد، چون معتقد است اخلاقیات من از خدا سرچشمه نمی گیرد. نمی دانم می توانم این شوک را از سر بگذارنم یا نه، و واقعاً دیگر نمی خواهم باورهایم را با نزدیکانم مطرح کنم، چون می ترسم با واکنش های مشابهی روبرو شوم... من انتظار پاسخ دهی تان را ندارم. فقط به این خاطر برایتان می نویسم که با من همدردی کنید و از ناکامی ام آگاه شوید. تصور کنید که به خاطر دین، کسی را که دوست داشته اید و دوست تان داشته از دست بدهید. گذشته از اینکه حالا به نظر او لامذهب کافری هستم، ما خیلی به هم می خوریم. این نکته مرا به یاد سخنان شما می اندازد که گفته بودید مردم به خاطر ایمان دینی دست به چه کارهای دیوانه واری می زنند. متشکرم که حرفم را شنیدید. من در جواب این جوان بیچاره، به این نکته اشاره کردم که هرچند اکنون دوست دخترش چیزی در مورد او دانسته، اما خود او هم چیزی در مورد دوست دخترش دانسته است. آیا آن دختر واقعاً به او می خورد؟ من تردید دارم. جولیا سووینی با سرسختی و یکدندگی طنزآمیزی می کوشید تا جنبه های مطلوبی در دین بیابد و خدای دوران کودکی اش را از شکیات فزاینده برهاند. عاقبت پرسمان اش شادمانانه به پایان رسید و اکنون یک چهره ی محبوب و معروف بی خدایان جوان شده است. شاید گیراترین صحنه ی نمایش او به نام مرخص کردن خدا صحنه ی پایانی آن باشد. در آنجا که او همه ی راه ها را آزموده و عاقبت... ... همین طور که به سمت دفتر کارم در حیات پشتی می رفتم، متوجه زمزمه ی خفیفی درون سرم شدم. مطمئن نیستم که این صدا چقدر ادامه یافت، اما ناگهان یک پرده بالاتر رفت. این صدا می گفت، "خدا وجود ندارد." سعی کردم این صدا را نادیده بگیرم، اما یک کمی بلندتر شد. "خدا وجود ندارد. خدا وجود ندارد. اوه خدای من، خدا وجود ندارد... یک دفعه خشکم زد. احساس کردم که دارم از پشت بام می افتم. بعد، با خودم فکر کردم "اما نمی توانم. نمی دانم چرا نمی توانم خدا را باور کنم. من به خدا نیاز دارم. منظورم این است که من یک داستانی را باور دارم"... "اما نمی دانم چطور به خدا معتقد نباشم. نمی دانم شما چطور می توانید. شما چطور می توانید بدون خدا بیدار شوید و روزتان را شب کنید؟" احساس کردم تعادلم را از دست داده ام... فکر کردم، "خب، آرام باش. بگذار یک لحظه عینک بی خدایی را هم امتحان کنیم، فقط یک لحظه. فقط عینک بی خدایی را بزن و یک نگاهی به دور و برت بنداز و بعد فوراً درش بیاور." پس عینک را زدم و اطرافم را نگاه کردم. شرمنده ام بگویم که اولش گیج شدم. راستش با خودم گفتم "خب، چطور زمین توی آسمان ایستاده است؟ یعنی ما همین طوری توی فضا آویزان هستیم؟ این که خیلی خطرناک است!" خواستم بروم و زمین را که دارد در فضا سقوط می کند نگه دارم. بعد یادم آمد که "آها، جاذبه و اندازه حرکت زاویه ای باعث می شوند که ما تا خیلی خیلی وقت دیگر دور خورشید بچرخیم." وقتی نمایش مرخص کردن خدا را در یک تئاتر لوس آنجلس دیدم، از دیدن آن عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفتم، به ویژه آنجایی که جولیا تعریف می کرد که وقتی والدین اش خبر روزنامه درباره ی بیخدا شدن او را خوانده اند چه واکنشی نشان داده اند. اولین حرف مادرم، بیش از یک جیغ بود. "بیخد؟ بیخدا؟!؟!" پدرم هم فرمود: "تو به خانواده ات خیانت کردی؛ به مدرسه ات خیانت کردی؛ به شهرت خیانت کردی." انگار که من اسرار دولتی را به روس ها فروخته باشم. هر دویشان گفتند که دیگر با من حرف نمی زنند. پدرم گفت " دیگرحتی نمی خواهم در مراسم تدفین ام شرکت کنی." بعد من رفتم خودم را دار بزنم. با خودم گفتم "فقط سعی کنید نجات ام بدهید." بخشی از هنر جولیا سووینی این است که همزمان شما را به خنده و گریه وا می دارد: فکر می کنم وقتی به والدین ام گفتم که دیگر به خدا اعتقاد ندارم، کمی ناامید شدند، اما بی خدا شدن اصلاً چیز دیگری بود. کتاب دان بارکر با عنوان "از بی ایمانی به ایمان" : از واعظ مبرز به بی خدا روایت دگردیسی تدریجی او را از یک کشیش بنیادگرا و متعصب به یک واعظ سیار و مطمئن بی خدایی بیان می کند. جالب اینجاست که بارکر تا مدتی پس از آن که بی خدا شد هم به سفرهای تبلیغی مسیحی اش ادامه می داد، زیرا این تنها حرفه ای بود که می شناخت و خود را در قید محظورات اجتماعی می دید. امروزه او می داند که بسیاری از روحانیون آمریکایی هم در همان موقعیت سابق او هستند اما تنها کاری که می کنند این است که کتاب های او را در خفا می خوانند. آنها جرئت نمی کنند بی خدایی شان را حتی نزد خانواده شان اظهار کنند، چون از واکنش دیگران هراس دارند. داستان خود بارکر پایان خوش تری دارد. البته والدین او نخست شوکه شدند. اما به استدلال هایش گوش فرا دادند، و عاقبت خودشان هم بی خدا شدند. دو استاد از یک دانشگاه آمریکایی به طور جداگانه برای من نامه نوشتند و از والدین شان گفتند. یکی شان نوشته بود که مادرش دچار ماتم دائمی شده، چون نگران عذاب روح فرزندش است. دیگری نوشته بود که پدرش آرزو می کند که کاش این پسر هرگز زاده نشده بود، چون عقیده ی راسخ دارد که پسرش گرفتار عذاب ابدی می شود. این دو نفر استادان کاملاً عاقل و بالغ وفرهیخته ای هستند، که حتماً در تمام زمینه های عقلی، و نه فقط در مورد دین، والدین شان را پشت سر گذاشته اند. حال تصور کنید که حال و روز مردمان کمتر فرهیخته چگونه خواهد بود و این افراد کم اقبال تر چگونه خواهند توانست با خانواده ی مؤمن و متعصب خود مواجه شوند. من سپاس گزار والدین ام هستم چرا که آنان معتقد بودند که باید بیشتر به کودک آموخت که چگونه بیاندیشد نه اینکه چه بیاندیشد. اگر شواهد علمی به طور مناسب و منصفانه ای به کودکان عرضه شود، و وقتی بزرگ شدند تصمیم بگیرند که انجیل تمام و کمال صحت دارد، یا گردش ستارگان در زندگی شان تأثیر می گذارد، مختار هستند. نکته ی مهم این است که باید به کودک فرصت داد تا به اختیار خود تصمیم بگیرد که چگونه بیاندیشد، نه در انقیاد والدین باشد تا آنان عقاید خود را به زور به او تحمیل کنند. یک بچه، نه بچه مسیحی است نه بچه مسلمان است، بلکه بچه ی والدین مسیحی است، یا بچه ی والدین مسلمان است. در ضمن، این تسمیه ی اخیر برای خود بچه ها هم یک آگاهی فزای عالی است. کودکی که به او بگویند که "بچه ی والدین مسلمان" است، فوراً می فهمد که انتخاب دین – یا رد دین – موضوعی است که به خودش بستگی دارد تا هنگامی که به قدر کافی بزرگ شد در مورد آن تصمیم گیری کند. در حقیقت می توان مزایای بسیاری برای تعلیم دین شناسی مقایسه ای قائل شد. به اطمینان می توانم بگویم که نخستین تردیدهای من درباره ی دین از سن نُه سالگی و با دانستن این نکته آغاز شد که دین مسیحیت که در سنت آن بار آمده بودم تنها یکی از نظام های متعارض عقیدتی است (البته این نکته را از والدین ام آموختم نه در مدرسه). عذرتراشان مذهبی به خوبی به این نکته واقف اند و اغلب از آن هراسان دارند… بگذارید خود کودکان درباره ی ادیان مختلف بیاموزند، بگذارید ناسازگاری های میان ادیان را دریابند، و بگذارید خودشان درباره ی نتایج این ناسازگاری ها نتیجه گیری کنند. در این مورد هم که کدام یک "معتبر" هستند، بگذارید خودشان وقتی به قدر کافی بزرگ شدند تصمیم گیری کنند. یک نظرسنجی مؤسسه ی گالوپ را نقل می کند که به سال 1954 در ایالات متحده ی آمریکا انجام گرفته و نتایج آن به این قرار است. سه چهارم کاتولیک ها و پروتستان ها نمی توانستند حتی یکی از پیامبران عهدعتیق را نام ببرند. بیش از دو سوم مردم نمی دانستند چه کسی خطابه ی سر کوه را خوانده است. عده ی زیادی فکر می کردند که موسی یکی از دوازده حواری عیسی بوده است. تکرار می کنم که این نتایج در ایالات متحده به دست آمده، که یکی از دیندارترین بخش های جهان توسعه یافته است. یک جهانبینی بی خدایانه هیچ توجیهی برای حذف انجیل و دیگر کتب مقدس، از نظام آموزشی فراهم نمی آورد. و البته ما می توانیم همچنان به سنت های ادبی و فرهنگی ادیان، مثلاً یهودیت، مذهب انگلیکن، یا اسلام وفادار بمانیم و حتی در مراسم سنتی مانند ازدواج یا مراسم تدفین دینی شرکت کنیم.، بی آنکه باورهای فراطبیعی مندرج در این سنت ها را پذیرا باشیم. می توانیم باور به خدا را دور اندازیم و در عین حال گنجینه های سنتی را حفظ کنیم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386
|
|
||