گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي
|
|
|
|
|
توضیح آرمان : 1-اکثر مقالات ارائه شده دراین وبلاگ گردآوری مقالاتی است که ضمن مطالعه ، آنرا برای دیگران و مراجعات بعدی خود مفید یافتم . 2- حتی الامکان سعی کرده ام منبع یا نویسنده مقاله را ذکر کنم و در صورتیکه که موردی به علت فراموشی ذکر نشده است عزیزان حتما با ذکر شماره مقاله و منبع اصلی آن تذکر دهند تا اضافه شود. 3-هدف اصلی ، گردآوری مطالب مفید در حوزه اندیشه ورزی است و لذا ارائه مطالب ، لزوما به معنای تائید کامل نظر نویسنده آن نیست ؛ گرچه گزینش ها مسلما براساس علاقه ها و گرایش های شخصی انتخاب شده و لذا ادعای بی طرفی ندارم. 4- تعداد مقالات ارائه شده و محتویات آن ، نشان امتیازی برای گردآورنده آن از نظر وسعت معلومات ، نخواهد بود. اکثر مطالب مواردی است که در حین مطالعه سعی کرده ام بیاموزم ؛ اینکه تا چه حد موفق بوده ام نمی دانم. 5- گرچه مجموعه فصل های ارائه شده کتاب معرفی شده "پندار خدا" ، شامل اکثر مطالب کتاب است که از سایت معرفی شده ، عینا کپی برداری شده اما در بر گیرنده محتویات کامل کتاب نیست . علاقمندان جهت ابتیاع (داون لود) متن کامل کتاب با فرمت "پی دی اف" به سایت (ممنوع شده) www. Secularism For Iran .com ( آدرس را بدون فاصله ها تایپ کنید. ) مراجعه نمایند. 6- با سپاس از زحمات مترجم ناشناس گرامی که زحمت ترجمه آن را بدون چشم داشت به انجام رسانده اند – آرمان برگرفته های فصل های قبل کتاب را در شماره مقالات زیر مطالعه کنید : برگرفته های : فصل اول 233– فصل دوم 236– فصل سوم 259– فصل چهارم 265– فصل پنجم 278– فصل ششم 305– فصل هفتم 319– فصل هشتم 328– فصل نهم 332– فصل دهم 335 برگرفته از فصل دهم و آخر کتاب "پندار خدا" اثر "ریچارد داوکینز" از این تکان دهنده تر چیست؟ اینکه که از درون یک تلسکوپ 1.5 متری به کهشکشان های دوردست خیره شویم؛ یا یک فسیل 100 میلیون ساله یا یک ابزار سنگی 500 هزارساله را به دست بگیریم؛ یا دره ی ژرفی در فضا و زمان مانند گراند کَنیون را پیش رویمان ببینیم؛ یا این که بشنویم دانشمندی در مواجهه با عظمت جهان، از حسی عمیق و قدسی به علم سرشار نشود؟ (مایکل شرمر ) اغلب گفته اند که یک خلاء خداگونه در مغز ما هست که باید پر شود: ما از لحاظ روانی به خدا – به سان دوستی مجازی، پدر، برادر بزرگ تر، اعتراف گیر، رفیق شفیق – نیاز داریم. اما آیا نمی توان گفت که خدا فقط جای خلائی را که می توانیم با چیز بهتری پر کنیم مشوش می کند؟ شاید خلاء علم؟ یا هنر؟ یا رفاقت و انسانیت؟ یا اومانیسم؟ یا عشق ورزیدن به زندگی در جهان واقعی، و وقع ننهادن به حیات پس از مرگ؟ یا عشق به طبیعت، یا آنچه که حشره شناس بزرگ، ادوارد ویلسون، زیست دوستی نامیده است؟ گفته اند که دین همزمان چهار نقش عمده در زندگی بشر دارد: تبیین، نصیحت، تسلی، و الهام. به لحاظ تاریخی، دین کوشیده است تا دلیل وجود ما و طبیعت و جهانی را که در آن زندگی می کنیم تبیین کند. امروزه علم در تبیین گری کاملاً روی دست دین بلند شده است… به نقش مهم خدا در تسلی بخشی می پردازیم؛ و چالشی که در نبود خدا پیش روی اومانیست هاست تا جایگزینی برای ایفای این نقش بیابند. بسیاری از کسانی که قبول دارند که احتمالاً خدایی در کار نیست، و قبول دارند که برای اخلاقی بودن لازم نیست معتقد به وجود خدا باشیم، همچنان برگ برنده ی دیگری رو می کنند و می گویند که ما از لحاظ روانی یا عاطفی به خدا نیاز داریم. این دسته می پرسند که اگر دین را کنار بگذارید، چه چیزی را جایگزین آن می کنید؟ چه تحفه ای برای عرضه به بیماران در آستانه ی مرگ، داغدیدگان گریان، و بیکسانی دارید که خدا تنها کس شان است؟ نخستین چیزی که در پاسخ به این دسته می توان گفت چنان روشن است که نیازی به گفتن ندارد. قدرت تسلی بخش دین دلیل صدق آن نمی شود. حتی اگر کاملاً قدرت تسلی بخش دین را اذعان کنیم؛ و حتی اگر بی هیچ بی شک و شبهه ای برایمان ثابت شود که باور به وجود خدا برای بهزیستی روانی و عاطفی آدمی مطلقاً ضروری است، و حتی اگر تمام بی خدایان، روان نژندان فسرده حالی باشند که بیم از پوچی کیهان آنان را ناگزیر به خودکشی می کشاند، هیچ یک از اینها کوچک ترین گواهی بر صدق باورهای دینی نیست. اینها تنها می توانند گواهی بر مطلوبیت این پیشنهاد باشند که حتی اگر خدایی در کار نباشد، بهتر است به خود بقبولانیم که خدایی هست. دِنِت در کتاب شکستن طلسم میان باور به خدا و باور به باور تمایز نهاده است. باور به باور به معنای میل به باور کردن است، حتی اگر خود باور کاذب باشد: "پروردگارا، من باور دارم، یاری ام کن تا بی باور نباشم (انجیل مارک 9:24). ادیان از مؤمنان می خواهند که باور خود را ابراز کنند، چه متقاعد شده باشند و چه نشده باشند. شاید اگر به قدر کافی مطلبی تکرار کنید، متقاعد شوید که به درستی آن باور دارید. فکر می کنم همه ی ما کسانی را بشناسیم که از ایده ی ایمان دینی لذت می برند، و از هجمه به آن متنفرند، اما در عین حال با اکراه می پذیرند که خودشان ایمان ندارند. من پس از خواندن تمایزی که دِنِت [میان دو نوع باور] نهاده، بارها و بارها با این نکته مواجه شده ام. اگر بگویم بیشتر بی خدایانی که می شناسم بی خدایی خود را پشت حجاب معنویت پنهان کرده اند چندان اغراق نکرده ام. آنها به هیچ موجود فراطبیعی باور ندارند، اما یک گوشه ی مبهم و تاریک برای باورهای غیرعقلانی باقی می گذارند. آنان به باور باور دارند. عجیب است که چه فراوانند کسانی که ظاهراً فرق میان "X درست است" و "خوب است مردم باور داشته باشند که X درست است" را درک نمی کنند. شاید هم این عده واقعاً دچار این خطای منطقی نمی شوند، بلکه فقط حقیقت را در قیاس با احساسات بشری، کم ارزش می شمارند. من نمی خواهم احساسات بشری را خوار بشمارم. اما بیایید در گفتگوهایمان روشن کنیم که درباره ی چه حرف می زنیم: احساسات، یا حقیقت. هر دو می توانند مهم باشند، اما هر دو یک چیز نیستند. در هر حال، اذعان فرضی من [ به تسلی بخشی منحصر به فرد دین] بسیار اغراق آمیز و خطا بود. من هیچ شاهدی نمی یابم که عموم بی خدایان متمایل به یأس و افسردگی باشند. برخی بی خدایان خوشبخت هستند؛ برخی شان هم بدبخت اند. همان طور که برخی مسیحیان، یهودیان، مسلمانان، هندوها و بودایی ها بدبخت هستند، و باقی خوشبخت. شاید رابطه ای آماری میان باور (یا بی باوری) و خوشبختی وجود داشته باشد، اما تردید دارم که این رابطه بتواند جهت گیری واضحی را، به این یا آن سو، نشان دهد. فکر می کنم شیوه ی بهتر آن است که بپرسیم آیا هیچ دلیل خوبی هست که بدون وجود خدا احساس افسردگی کنیم؟ احتجاج خواهم کرد که، درست عکس این مطلب صادق است. و به قطع می توان گفت که فرد بدون داشتن دین فراطبیعی هم می تواند زندگی شاد و سرشاری داشته باشد. نخست اما، باید به بررسی این مدعا بپردازم که دین تسلی می بخشد. "تسلی" به معنای تسکین اندوه یا ناراحتی روانی آمده است. من تسلی را به دو نوع تقسیم کنم. 1. تسلی فیزیکی مستقیم. مردمی که یک شب سرد در کوهستان گرفتار شده، می تواند از یک سگ بزرگ و گرمِ سَن برنار، و البته از قمقمه ی برَندی آویخته به گردن آن سگ تسلی یابد. یک کودکان گریان می تواند از تنگ در آغوش گرفته شدن و شنیدن کلمات اطمینان بخشی که در گوشش نجوا می شود تسلی یابد. 2. تسلی با کشف حقیقتی که پیش تر نمی دانستیم، یا کشف شیوه ی تازه ای برای نگریستن به حقایق موجود. زنی که شوهرش در جنگ کشته شده شاید با کشف اینکه از آن مرد آبستن است، با اینکه مرگ شوهرش عملی قهرمانانه محسوب می شود تسلی یابد. ما می توانیم با کشف شیوه های تازه ی اندیشیدن درباره ی یک وضعیت تسلی پیدا کنیم. یک فیلسوف می تواند خاطرنشان کند که لحظه ی مرگ یک پیرمرد هیچ ویژگی رازآلودی ندارد، چرا که کودکیِ او مدت ها پیش "مرده" است، بی آنکه خود او در کودکی مرده باشد. هر یک از هفت مرحله ی عمر که شکسپیر ذکر می کند به تدریج "می میرند" و جای خود را به مرحله ی بعدی می دهند. از این دیدگاه، لحظه ی نهایی مرگ پیرمرد فرقی با "مرگ ها"ی تدریجی مراحل پیشین ندارد. شاید کسی که از چشم انداز مرگ خود خشنود نیست از این تغییر چشم انداز تسلی بیابد. شاید هم این طور نشود. در هر حال، این نمونه ای بود از اینکه چگونه تأمل و بازنگری می تواند تسلی بخش باشد. مارک توآین به شیوه ی دیگری هراس از مرگ را از خود می راند: "من از مرگ نمی ترسم. چون میلیاردها میلیارد سال پیش از تولدم مرده بوده ام، و آن مرگ اصلاً برایم اسباب زحمت نبوده است." این شهود توآین هیچ تغییری در در حقیقت ناگزیر مرگ نمی دهد. اما چشم انداز جدیدی از مرگ را پیش رویمان می گشاید که با آن می توانیم تسلی یابیم. توماس جفرسون هم ترسی از مرگ نداشت و ظاهراً به هیچ نوع حیات اخروی هم معتقد نبود. به قول کریستوفر هیچنز [زندگی نامه نویس جفرسون]، "در واپسین روزها، چندبار به دوستان اش نوشت که به پایان عمر نزدیک می شود بی آنکه امید یا بیمی داشته باشد. همین نکته جای تردیدی باقی نمی گذارد که او مسیحی نبوده است." اذهان ژرف اندیش در سخن زیر برتراند راسل حقیقتی می یابند. سال 1925 راسل در مقاله ای با عنوان "به چه باور دارم" نوشت: من باور دارم که پس از مرگ فاسد می شوم، و هیچ چیز از جان ام باقی نمی ماند. امروزه دیگر جوان نیستم ولی هنوز به زندگی عشق می ورزم. اما وقتی در مورد وحشت از نابودی حرف می زنند می خواهم از خنده روده بر شوم. خوشبختی به این خاطر واقعی است که به پایان می رسد. اندیشه و عشق هم ابدی نیستند اما این فانی بودن شان موجب بی ارزشی آنها نمی شود. حتی اگر پنجره های باز دانش نخست ما را که به گرمای اساطیر سنتی مان خو کرده ایم بلرزاند، سرانجام هوای تازه ای که به همراه می آورد جانفزا و چشم اندازهای تازه ای که می گشاید شکوهمند هستند. ... چگونه دین می تواند در ایجاد این دو نوع تسلی با علم رقابت کند؟ نخست نگاهی کنیم به تسلی نوع اول [تسلی فیزیکی مستقیم]: کاملاً محتمل است که دست قدرت الاهی ، حتی اگر سراسر خیالی باشد، بتواند تسلی بخشد؛ همان طور که دستان حقیقی یک دوست، یا سگ سَن برنار با قمقمه ی برَندی بر گردن، می توانند تسلی بخش باشند. اما البته علم پزشکی هم می تواند آرام بخش باشد – و معمولاً آرام بخشی آن کاراتر از بِرَندی است. حال به تسلی نوع دوم [تسلی توسط نگرشی تازه به واقعیات] بپردازیم. آسان می توان باور کرد که دین از این حیث می تواند بی نهایت مؤثر باشد. مردمانی که بلای مهیبی مثل زلزله گرفتار شده اند، اغلب می گویند با اعتقاد به اینکه آن بلای طبیعی مشیت الاهی بوده و خیر و حکمتی داشته، تسلی یافته اند. اگر کسی از مرگ می هراسد، می تواند با اعتقاد صادقانه به جاودانگی روح انسان تسلی یابد – البته اگر فکر نکند که قرار است به جهنم برود. کسی که سرطان لاعلاجی دارد ممکن است از دروغ پزشکی که به او بگوید شفا خواهد یافت تسلی یابد، درست همان طور که اگر حرف پزشک درست باشد تسلی می یابد. البته باور به زندگی اخروی را دشوارتر از دروغ یک پزشک می توان وهم زدایی کرد. دروغ پزشک تا وقتی کارآیی دارد که نشانگان مرض شدت نگرفته باشند. اما باور به حیات اخروی را هرگز نمی توان به طور کامل رد کرد. طبق نظرسنجی ها، تقریباً 95 درصد مردم آمریکا به حیات پس از مرگ باور دارند. اما برای من این پرسش مطرح است که چند درصد از مردمی که مدعی این باورهستند، حقیقتاً و از صمیم قلب به آن اعتقاد دارند. اگر این افراد واقعاً صادق باشند، آیا نباید انتظار داشته باشیم که مثل شیخ راهبان آمپلفورث رفتار کنند؟ هنگامی که کاردینال بازیل هیوم به این شیخ گفت که به زودی خواهد مرد، شیخ مشعوف شد و پاسخ داد: "مبارک باشد! چه خبر خوشی. ای کاش می توانستم در این سفر همراهی تان کنم." ظاهراً شیخ صادقانه به حیات اخروی باور داشته است. اما جذابیت این روایت دقیقاً به این خاطر است که باور صادقانه به حیات اخروی چنین نادر و نامنتظر است. گیرایی این روایت چنان است که ما را به یاد کاریکاتور زنی می اندازد که لخت مادرزاد پلاکارد "جنگ نورزید، عشق بورزید" را به دست گرفته و ناظر صحنه می گوید "به این میگن صداقت!" اما چرا همه ی مسیحیان و مسلمانان وقتی یکی از دوستان شان در بستر مرگ افتاده مثل آن شیخ سخن نمی گویند؟ ... چرا مؤمنان در مواجهه با مرگ چنین ابراز وجد نمی کنند؟ آیا به این خاطر نیست که واقعاً به حیات اخروی باور ندارند و فقط تظاهر می کنند؟ یا شاید باور دارند اما از فرآیند مردن می ترسند. البته حق دارند، چون گونه ی بشر تنها گونه ایست که اجازه ندارد تا بدون رنج از زندگی نکبت بار خلاصی یابد. اما در این صورت، چرا دینداران پرسروصداترین مخالفان بهمرگی و خودکشی به کمک پزشکان هستند؟ اگر مؤمنان حقیقتاً مثل "شیخ آمپلفورث" می اندیشند ، آیا نباید انتظار داشته باشیم که مؤمنان کمتر از همه به حیات حقیر دنیوی دلبستگی نشان دهند؟ اما جالب اینجاست که اگر ببینید که کسی به شدت مخالف بهمرگی یا کمک به خودکشی بی درد دیگران است، می توانید سر مبلغ هنگفتی شرط ببندید که او آدم مؤمنی است. شاید مؤمن رسماً عنوان کند که هر قتلی گناه است. اما اگر خودتان صمیمانه باور داشته باشید که به این طریق سفرتان به بهشت را تسریع می کنید، چرا این کار را گناه بدانید؟ برخلاف این گروه، دیدگاه من درباره ی بهمرگی، برگرفته از نکته ی مارک توآین است که در بالا نقل کردم. مرده بودن فرقی با زاده نشدن ندارد – من پس از مرگ همانی می شوم که در زمان ویلیام فاتح یا دوره ی دایناسورها یا تریلوبیت ها بودم. این نگرش جای هیچ هراسی باقی نمی گذارد. اما فرآیند مردن ما کاملاً بستگی به بخت و اقبال مان دارد و می تواند دردناک و نامطبوع باشد – همان شرایطی که به مدد بیهوشی عمومی می توانیم در برابر آن ایمن شویم، درست مثل وقتی که آپاندیس مان را عمل می کنند. اگر گربه تان درد بکشد تا بمیرد، شما را شماتت می کنند که چقدر سنگدل بودید و می گویند چرا از دامپزشک نخواستید او را بیهوش کند تا بدون درد و زجر بمیرد. اما اگر خودتان در آستانه ی مرگ و در حال زجر کشیدن باشید و پزشک تان دقیقاً همین خدمت مهربانانه را به شما کند، خطر این را به جان خریده که به اتهام ارتکاب قتل مورد تعقیب قضایی قرار گیرد. من دوست دارم وقتی در بستر مرگ می افتم، جانم در شرایط بیهوشی عمومی گرفته شود تا بدون زجر بمیرم. درست همان طور که ترجیح می دهم هنگام عمل آپاندیس بیهوشم کنند تا درد نکشم. اما از بخت بد، چون عضو گونه ی هوموساپیینس هستم و نه مثلاً گونه ی سگ سانان یا گربه سانان ، نمی توانم از این موهبت برخوردار شوم. اما حداقل می توانم برای راحت مردن به سرزمین روشن بین تری مثل سوئیس، هلند یا [ایالت] اُرگون بروم، نه؟ اما چرا این سرزمین های روشن بینان این قدر اندک شمار هستند؟ این عمدتاً به خاطر نفوذ دین است. اما شاید بگویند که مگر برداشتن آپاندیس با گرفتن جان فرق نمی کند؟ واقعاً نه: اگر رو به موت باشید و دیندار مؤمن و معتقد به حیات اخروی هم نباشید، فرقی نمی کند. اگر هم به حیات اخروی معتقد باشید، مرگ در نظرتان فقط انتقال از زندگی اینجهانی به زندگی اخروی است. اگر این انتقال دردناک باشد، باید بخواهید که این انتقال بدون زجرکُش شدن و توسط بیهوشی عمومی انجام شود، درست همان طور که نمی خواهید هنگام برداشتن آپاندیس تان زجر بکشید. ظاهراً مخالفان بهمرگی یا کمک به خودکشی باید کسانی باشند که مرگ را پایان زندگی می دانند اما می دانیم که تقریباً همگی بیخدایان موافق بهمرگی هستند. نتیجه ی پژوهشی که در میان بیخدایان آمریکایی در مورد مرگ انجام گرفته چنین است: 50 درصد خواسته اند پس از مرگ برایشان مراسم یادبود برگزار شود؛ 99 درصد با کمک پزشکی به خودکشی بیماران مشرف به موت موافق بوده اند؛ و 75 درصد خواسته اند که این از این کمک برخوردار شوند؛ 100 درصد خواسته اند که در بیمارستان هیچ تماسی با متولیان مذهبی نداشته باشند. ن.ک http://nursestoner.com/myresearch.html من پرستار ارشدی را می شناسم که عمری در سراهای سالمندان از افراد مسن مراقبت کرده است. در سرای سالمندان، مرگ یک پدیده ی عادی است. به قول این پرستار، تجربه اش نشان می دهد که سالمندان مذهبی بیش از بقیه از مرگ می هراسند. تجربه ی او را باید از لحاظ آماری مورد بررسی قرار داد، اما به فرض اینکه این پدیده عمومیت داشته باشد، چگونه می توان آن را توجیه کرد؟ البته می توان نتیجه گرفت که دین نمی تواند ترس از مرگ را تخفیف دهد... آموزه ی وجود عالم برزخ سرنخی به دست می دهد که ذهن دینداران چگونه کار می کند. عالم برزخ مثل جزیره ی اِلیس می ماند. یک اتاق انتظار الاهی. ارواح مردگانی به دوزخ می رود که گناهان خیلی بزرگ نداشته اند و جهنمی نیستند اما باید کمی تنزیه و تأدیب شوند تا اذن دخول به ناحیه ی عاری از گناه را بگیرند. در قرون وسطا رسم بر این بود که کلیسا "آمرزش" می فروخت. هر چه پول بیشتری می دادید می توانستید روزهای بیشتری از اقامت تان در برزخ را بخرید. کلیسا هم با پررویی تمام برای خریداران قباله های مهر شده ای صادر می کرد که در آنها شمار روزهای بازخرید شده ی فرد ذکر شده بود. شاید اصطلاح "ثروت بادآورده" نخست در مورد این کاسبی کلیسای کاتولیک ابداع شده باشد. و این "آمرزش"فروشی کلیسا مسلماً از موفق ترین نمونه های شیادی در طی تاریخ است... حتی تا سال 1903، پاپ پایوس دهم به خود حق می داد تا قباله ی آمرزشی صادر کند و به هر کدام از درجه داران سلسله مراتب خود تخفیف خاصی در روزهای اقامت در برزخ اعطا کند: کاردینال ها دویست روز؛ اسقف های اعظم صد روز؛ و اسقف ها فقط پنجاه روز تخفیف. البته در آن موقع دیگر آمرزش در قبال پول اعطا نمی شد. در قرون وسطا هم پول تنها وسیله ی خرید آمرزش نبود. مؤمن می توانست با عبادت، چه برای خودش و چه به نیابت از خویشان مرده اش، آمرزش بخرد. همچنین اگر ثروتمند بودید می توانستید کسی را اجیر کنید که پس از مرگ تان، برای آمرزش روح شما عبادت کند. ... اما آنچه که در آموزه ی برزخ مایه ی شگفتی من است، شواهدی است که یزدان شناسان برای آن پیش نهاده اند: این شواهد چنان ضعیف هستند که حتی بیش از آنکه موجب اعتماد به صحت وجود برزخ شوند، مایه ی خنده اند. در مدخل برزخ از دائرة المعارف کاتولیک بخشی هست به نام "اثبات ها". شاهد اصلی آن بر وجود برزخ از این قرار است: اگر ارواح مردگان فقط بر اساس میزان گناهان شان در جهان فانی به بهشت یا دوزخ برود، دیگر دعا کردن برای آنان دلیلی ندارد. "زیرا اگر معتقد نباشیم که در دعا قدرتی نهفته است که به ارواح مردگان آرامش می بخشد، و آنان را در نظر الاهی تعالی می بخشد چرا دعا کنیم؟" و ما برای مردگان دعا می کنیم، نه؟ پس برزخ باید وجود داشته باشد، در غیر این صورت دعا بیهوده می شود! فهوالمطلوب. این نمونه ی بارز بلاهایی است که دینداری بر سر عقل و استدلال می آورد. یک نمونه ی بارز دیگر از مغالطه را در شیوه دیگری از استدلال تسلی بخشی دین می یابیم. طبق این استدلال، باید خدایی وجود داشته باشد، چون اگر خدایی نباشد، زندگی پوچ، بی هدف، و عبث می شود. زندگی برهوتی می شود از بی معنایی و سرگردانی. آیا لازم به ذکر است که چگونه منطق این استدلال پا در گل می ماند؟ شاید زندگی پوچ باشد. شاید دعاهای ما برای مردگان عبث باشد. اما فرض اینکه باید خدایی در کار باشد تا چنین و چنان نشود، مصادره به مطلوب است. منطق این استدلال آشکارا دوری است. شاید زندگی بدون همسر مرحوم تان بسیار غمبار و پوچ نماید، اما این وضعیت اسف بار دلیل نمی شود که فرض کنیم او زنده است. این خیلی کودکانه است که فرض کنیم باید کس دیگری ( مثل والدین برای کودکان و خدا برای بزرگسالان) مسئول معنا بخشیدن به زندگی باشد. این شیوه ی کودکانه ی اندیشیدن شاخصه ی کسانی است که تا مچ پایشان می پیچد دنبال کسی می گردند که او را متهم کنند. این دسته فکر می کنند که فرد دیگری باید مسئول بهروزی من باشد، و ناکامی شان را هم باید به گردن دیگران می اندازند. آیا در پس "نیاز" به خدا هم شبیه همین منش کودکانه را نمی یابیم؟ اما دیدگاه یک فرد واقعاً بالغ این است که زندگی ما همان قدر پرمعنا و شگفت انگیز است که خودمان بخواهیم. و می توانیم زندگی مان را سرشار از معنا و جذابیت سازیم. اگر علم بتواند یک جور تسلای غیرمادی ببخشد، این تسلا حاصل شهود و الهامی است، که موضوع سخن پایانی من است. به خاطر اینکه این بحث بیشتر بر پایه ی سلیقه ای یا داوری شخصی است، شیوه ی استدلالی که در اینجا پی می گیرم بیشتر جنبه ی بلاغی دارد تا منطقی. من پیش تر هم این شیوه را به کار گرفته ام و بسیاری دیگر هم چنین کرده اند. اگر بخواهم برخی از تازه ترین شان را نام ببرم می توانم به کارل ساگان در کتاب نقطه ی آبی کم رنگ، ادوارد ویلسون در کتاب زیست دوستی، مایکل شرمر در کتاب روح علم و پاول کورتز در کتاب تأییدات اشاره کنم. ...همان طور که بسیاری بیخدایان دیگر بسی شیواتر از من گفته اند، معرفت ما به اینکه فقط یک بار زندگی می کنیم باید زندگی را برایمان بسیار ارزشمندتر سازد. پس این دیدگاه بیخدایانه به زندگی، آری گویانه سرشارکننده است، و در عین حال گرفتار خودفریبی، توهمات یا شیون و گلایه هم نیست که انگار از چیزی از زندگی طلبکار است. امیلی دیکینسون می گوید: این که دیگر هرگز فرا نخواهد رسید همین زندگی را چنین شیرین می کند اگر مرگ خدا خلائی باقی بگذارد، مردم این خلاء را به شیوه های گوناگون پر خواهند کرد. شیوه ی من این است که پرداختن به علم، و تلاش صادقانه و نظام مند برای کشف حقایق جهان است. من تلاش آدمی برای فهم جهان را نوعی کوشش جهت مدل سازی می دانم. هر یک از ما در ذهن خود مدلی از جهان می سازیم و جایگاه خود را درون این مدل می یابیم... مغزهای ما اقبال یافتند که پیچیده تر شوند و توان این را یافته اند که مدل هایی بسازند که بسیار پیچیده تر از مدلهای معیشت محور مورد نیاز برای بقای نیاکان ما بود. هنر و علم از این اقبال تراویده اند. یکی از ناراحت کننده ترین مناظری که امروزه می توانیم در خیابان هایمان ببینیم، زنی است که از فرق سر تا نوک پا در پارچه ی سیاه رنگی قنداق شده است، و از ورای شکاف پرده ی نازکی به دنیا می نگرد. برقع فقط وسیله ی سرکوب زنان و محدود کردن آزادی و زیبایی آنان نیست؛ فقط نشانگر ستم سخت مردان و ارعاب و فرودست سازی زنان نیست. من می خواهم شکاف این پرده را نماد چیز دیگری بدانم. چشم ما جهان را از خلال شکاف تنگی در طیف الکترومغناطیسی می بیند. نور مرئی شکاف روشنی است در یک طیف گسترده ی تاریک، که از امواج رادیویی با طول موج بلند گرفته تا پرتوهای گاما با کمترین طول موج را شامل می شود. دشوار می توانیم دریابیم که شکاف بینایی ما چقدر تنگ است. ..خدمتی که علم به ما کرده گشودن این پنجره بوده است. در عرصه ای که علم بر ما گشوده، حصار جامه ی سیاه را دریده می شود تا هوای تازه و جانفزای آزادی وزیدن گیرد. ... این گستره ی اندازه ها، مسافت ها و سرعت ها، که در مخیله ی ما می گنجند تنها نوار باریکی است از یک گستره ی عظیم. یک سر آن از مقیاس های شگفت انگیز کوانتومی آغاز می شود و سر دیگر آن به مقیاس های اینشتینی کیهان می انجامد. جِی بی اس هالدِین، زیست شناس بزرگ، در مقاله ی مشهوری به نام "جهان های ممکن" می نویسد "اکنون، گمان می کنم که جهان نه تنها غریب تر از آن باشد که تصور می کنیم ،بلکه غریب تر از آنی باشد که بتوانیم تصور کنیم... گمان می کنم در آسمان و زمین چیزهایی است که نه در هیچ فلسفه ی بشری می گنجد، و نه می تواند بگنجد." موفقیت مکانیک کوانتومی، این ستیغ اثیری دستاوردهای علم قرن بیستم، در پیش بینی جهان واقعی خیره کننده است. ریچارد فاینمن دقت پیش بینی آن را با دقت پیش بینی مسافتی به اندازه ی عرض ایالت متحده با خطایی برابر ضخامت یک تار موی انسان قیاس کرده است. به نظر می رسد که این موفقیت در پیش بینی باید نشانگر نوعی صحت مکانیک کوانتومی باشد؛ این نظریه به قدر همه ی معلومات دیگر ما، و حتی به قدر پیش پا افتاده ترین معلومات فهم متعارفی، صادق می نماید. با این حال مفروضات نظریه ی کوانتومی برای انجام این پیش بینی ها چنان غریب اند که حتی خود فاینمن کبیر هم به بیان های مختلف (که به نظرم این زیباترین شان است) اظهار کرده که: "اگر فکر می کنید نظریه ی کوانتوم را می فهمید... نظریه ی کوانتوم را نمی فهمید." نظریه ی کوانتوم آن قدر غریب است که فیزیک دان ها به "تعبیر" های ناسازه واری از آن چنگ می زنند. "چنگ زدن" در اینجا واژه ی مناسبی است. دیوید دُوچ در کتاب بافتار واقعیت به تعبیر "جهان های بسیار" از نظریه ی کوانتوم متوسل می شود، که شاید بدترین نظری که می توانید درباره ی آن بدهید این باشد که به طرز مضحکی اصراف گرانه است. او فرض می کند که جهان های فراوان و سریعاً افزایش یابنده ای به موازات هم وجود دارند که متقابلاً برای هم ناشناس هستند و فقط از دریچه ی تنگ آزمایش های مکانیک کوانتومی به روی هم گشوده می شوند. در برخی از این جهان ها اکنون من مرده ام. در اقلیت کوچکی از آنها شما یک سبیل سبز دارید. و الی آخر. تعبیر آلترناتیو از نظریه ی کوانتومی که به "تعبیر کپنهاگی" معروف است هم همین قدر خنده دار است – هرچند مُصرفانه نیست، اما به طرز فجیعی ناسازه وار است. اروین شرودینگر این تعبیر را با داستان گربه اش به ریشخند می گیرد. گربه ی شرویدینگر در یک جعبه مقابل تفنگی نشسته که ماشه ی آن توسط یک رخداد کوانتومی کشیده می شود. پیش از اینکه در جعبه را باز کنیم، نمی دانیم که گربه زنده است یا مرده. فهم متعارفی مان می گوید که گربه یا باید زنده باشد و یا مرده. اما تعبیر کپنهاکی در تناقض با فهم متعارفی است: پیش از باز کردن در جعبه، تنها چیزی که در آن هست، احتمالات است. همین که در جعبه را باز کنیم، تابع موج فرو می ریزد و با رخداد یکّه ای مواجه می شویم: گربه یا زنده خواهد بود و یا مرده. تا وقتی که در جعبه را باز نکرده ایم، گربه نه زنده است و نه مرده. تعبیر "جهان های بسیار" از مثال گربه ی شرویدینگر این است که در برخی جهان ها این گربه مرده است؛ و در برخی دیگر زنده است. هیچ یک از این تعبیرها با فهم متعارفی یا شهود آدمی نمی خوانند. اما برای یک فیزیکدان سرسخت این نکته اهمیتی ندارد. آنچه مهم است این است که این نظریه ریاضیات محکمی دارد، و پیش بینی هایش با نتایج آزمایش ها می خوانند. به نظر می رسد که ما نیاز داریم آنچه را که "واقعاً" رخ می دهد به نحوی به تصویر بکشیم. در ضمن، من متوجه هستم که شرویدینگر در اصل آزمون فکری گربه ی خود را به این منظور مطرح کرد که آنچه را که به نظرش مهمل بودن تعبیر کپنهاگی بود نشان دهد. لوئیس وولپرت زیست شناس معتقد است که غرابت فیزیک جدید فقط نوک کوه یخ است. علم در حالت کلی، برخلاف فنآوری، فهم متعارفی را نقض می کند. یک نمونه ی جالب اش این است: هر بار که یک لیوان آب می خورید، می توانید بگویید که به احتمال زیاد حداقل یکی از مولکول هایی را که از مثانه ی الیور کرامول گذشته اند نوش جان کرده اید. این نکته از نظریه ی مقدماتی احتمالات نتیجه می شود. تعداد مولکول های درون یک لیوان آب از تعداد لیوان های آب موجود در جهان خیلی بیشتر است. البته کرامول یا مثانه ها هیچ ویژگی خاصی ندارند. آیا شما همین الان اتم نیتروژنی را استنشاق نکردید که دایناسور اگواندون سومی که سمت چپ آن درخت سرخس بلند ایستاده بود تنفس کرده بود؟ آیا خوشحال نیستید که در جهانی زندگی می کنید که در آن نه تنها چنین گمانه زنی هایی امکان پذیراست بلکه این مزیت را دارید که که بفهمید چرا چنین است؟ و می توانید آن را برای دیگران هم توضیح دهید؛ نه به عنوان عقیده ی خودتان، بلکه به عنوان چیزی که اگر دیگران به درستی استدلال تان را بفهمند ناگزیر آن را می پذیرند. شاید همین جنبه باشد که کارل ساگان به عنوان انگیزه ی خود از نوشتن جهان دیو زده: علم به سان شمعی در تاریکی مطرح می کند: " به نظرم شرح ندادن علم، نوعی کجروی است. وقتی عاشق باشید، می خواهید دنیا را خبر کنید. این کتاب یک روایت شخصی از عشق دیرینه ی من به علم است." تکامل پیچیدگی حیات، و اینکه هستی در جهان تابع قوانین فیزیکی است، بسیار شگفت انگیز است – حتی اگر علت اش این باشد که شگفت زدگی، عاطفه ایست که تنها می تواند در مغزهایی ایجاد شود که حاصل همان فرآیند شگفت انگیز باشند. پس به یک معنا می توان گفت که بودن ما به عنوان بشر نباید غافلگیر کننده باشد. با این حال من، به عنوان یک انسان، دوست دارم به سایر انسان ها بگویم که هستی ما به ناگزیر شگفت انگیز است. فکرش را بکنید. بر روی یک سیاره، و چه بسا فقط بر روی همین یک سیاره در تمام کیهان، مولکولهایی که معمولاً چیزی پیچیده تر از تکه سنگ ها نمی سازند، در اندامه هایی با ابعادی به اندازه ی همان تکه سنگ گرد هم می آیند؛ و اندامه هایی را می سازند که چنان پیچیده اند که می توانند بدوند، بپرند، شنا کنند، ببینند، بشنوند، بگیرند و بخورند و همه ی کارهای دیگری را انجام دهند که از تکه ماده های جاندار بر می آید. حتی در برخی موارد می توانند بیاندیشند و احساس کنند، و عاشق دیگر تکه ماده های جاندار شوند. امروزه اساساً می دانیم که کلک کار کجاست. اما این دانش را فقط از سال 1859 به این سو یافته ایم. پیش از 1859، این مسئله حقیقتاً بسیار بسیار عجیب می نمود. امروزه، به لطف داروین، فقط بسیار عجیب می نماید. داروین دریچه ی برقع را گرفت و آن را از هم گشود، و گذاشت سیلاب معلومات تازه به درون جاری شود. معلوماتی که تازگی شان خیره کننده است و جان آدمی را تعالی می بخشند، به نحوی که شاید نظیر آن را در گذشته نیابیم – مگر در فهم کپرنیک از اینکه زمین مرکز کائنات نیست. ... به تجارب دوران کودکی تان بیاندیشید. می توانید چیزهایی را به یاد بیاورید، چیزهایی را ببینید، حس کنید، و حتی ببویید. آخر واقعاً آنجا بوده اید، نه؟ در غیر این صورت چطور می توانید آنها را به خاطر بیاورید؟ حتی یکی از اتم های فعلی بدن شما در زمان آن رخدادها جزو بدن تان نبوده است... ماده از جایی به جای دیگر حرکت می کند تا در نهایت موقتاً در بدن شما جمع می شود. پس هرجا که باشید همان ماده ای نیستید که بدن تان را تشکیل می دهد. اگر خواندن این مطلب موجب نشده تا موهایتان سیخ شود، دوباره بخوانیدش، چون مهم است. نباید واژه ی "واقعاً" را همین طور سهل و ساده با اطمینان خاطر استفاده کنیم. اگر یک نوترینو مغزی داشت که حاصل تکامل نیاکان نوترینویی خود بود، می گفت که قسمت اعظم کوه ها "واقعاً" از فضای خالی ساخته شده است. مغزهای ما میراث تکامل نیاکان متوسط جثه مان است؛ نیاکانی که نمی توانستند از خلال کوه ها حرکت کنند، پس برای ما کوه ها"واقعاً" صلب هستند. برای هر جانوری، "واقعاً" همان چیزی است که مغزش، که برای کمک به بقای او تکامل یافته، به او اجازه می دهد واقعی بداند. و چون گونه های مختلف در جهان های مختلفی زندگی می کنند، "واقعاً" ها گونه گونی فراوان و برآشوبنده ای دارند. آنچه ما از جهان واقعی می بینیم، واقعیت صاف و پوست کنده نیست، بلکه مدلی از جهان واقعی است، که توسط داده های حسی دست چین و مرتب شده است – این مدل چنان برساخته شده که برای گذران امورمان در جهان واقعی مفید باشد. بسته به اینکه ما چه جانوری باشیم، سرشت این مدل فرق می کند. مدل یک جانور پرنده با مدل یک جانور چارپا، کوه پیما، یا شناگر فرق دارد. شکارچیان به مدلی متفاوت از شکارشوندگان نیاز دارند، حتی اگر جهان هایشان ناگزیر همپوشانی داشته باشد. مغز یک میمون باید مجهز به نرم افزاری باشد که بتواند یک آرایه ی سه بعدی از شاخه ها و کنده ها را شبیه سازی کند. نرم افزار یک کورموش مناسب خانه سازی در زیرزمین است. نرم افزار یک کورموش بی مو هم احتمالاً شبیه نرم افزار کورموش است. اما سنجاب، گرچه از رده ی جوندگان است، اما نرم افزارش بیشتر به نرم افزار میمون شباهت دارد. من درکتاب «ساعت ساز نابینا» و جاهای دیگر گفته ام که چه بسا خفاش ها بتوانند با گوش هایشان رنگ ها را "ببینند". مدلی از جهان که خفاش برای جهت یابی در جهان سه بعدی و شکار حشرات نیاز دارد، مسلماً باید شباهتی به مدل مورد استفاده ی پرستو داشته باشد. وجه اشتراک این دو جانور این است که خفاش ها برای روزآمد کردن متغیرهای مدل ادارکی شان از پژواک صوت بهره می برند و پرستوها از انعکاس نور. به گمانم خفاش ها در درون خود پژواک های دریافتی شان را با برچسب هایی مشابه "سرخ" و "آبی" مشخص می کنند تا بتوانند درباره ی بافت آکوستیک اشیاء اطلاعات مفیدی کسب کنند درست همان طور که پرستوها با تمییز طول موج های کوتاه و بلند نور، سایه روشن های مختلف را ادراک می کنند. نکته در اینجاست که سرشت مدل را چگونگی کاربرد آن تعیین می کند و نه مودالیته ی حسی جانور. درسی که از بررسی خفاش ها می گیریم این است: یک مدل ذهنی همان قدر با شیوه ی زندگی جانور انطباق دارد، که برخورداری از بال، پا یا دُم. جِی. بی. اس. هالدین، در مقاله ی "جهان های ممکن" شبیه همین مطلب را در مورد جانورانی می گوید که بوها در جهان شان نقش عمده ای دارد. او سگ ها را مثال می زند که چگونه می توانند بوهای متصاعد از دو اسید چرب بسیار مشابه – اسید کاپریلیک و اسید کاپرولیک – با غلظت یک در میلیون را از هم تشخیص دهند. تنها تفاوت این دو نوع اسید این است که زنجیره ی اصلی مولکول اسید کاپریلیک دو اتم کربن بیش از زنجیره ی اصلی مولکول اسید کاپرولیک دارد. به گمان هالدین، سگ ها می توانند اسید ها را "به ترتیب وزن اتمی بوهایشان تقسیم بندی کنند همان طور که آدمیان می توانند طول سیم های پیانو را بر پایه ی نت ها مشخص کنند." یک نوع اسید دیگر به نام اسید کاپریک هم هست که درست مانند دو اسید مذکور است با این تفاوت که باز هم دو اتم کربن بیشتر در زنجیره ی اصلی اش دارد. سگی که هرگز بوی اسید کاپریک را استشمام نکرده، شاید بتواند بدون هیچ مشکلی بوی آن را تصور کند درست همان طور که ما می توانیم صدای یک نُت بالاتر از ترومپتی که صدایش را شنیده ایم را تصور کنیم. به گمانم کاملاً معقول است که بگوییم یک سگ، یا یک کرگدن، می تواند ترکیب بوها را مانند همنوایی اصوات ادراک کنند. شاید ناهمسازی هایی میان بوها تشخیص دهد. ... قدرت محاسبه ی احتمال وقوع پدیده های نامحتمل، به جای رد کردن ناامیدانه و یکباره ی آنها، نمونه ی دیگری است از مزایای رهایی بخشی که علم به خرد آدمی ارزانی داشته است. ... علم دریچه ی تنگی را که ما عادتاً از خلال آن به طیف احتمالات می نگریسته ایم گشوده است. علم ما را توانا ساخته تا با محاسبه و استدلال به حیطه هایی از احتمالات سرک بکشیم که پیش تر دسترسی ناپذیر می نمود یا کنام دیوان محسوب می شد. آیا ما با آموختن و تمرین نمی توانیم از قید و بند جهان میانه برهیم؛ برقع سیاه خود را پاره کنیم، و به نوعی فهم نوعی شهودی – علاوه بر ریاضیات محض – از پدیده های خیلی ریز یا خیلی بزرگ یا خیلی سریع برسیم؟ من واقعاً پاسخ را نمی دانم، اما شادمانم از اینکه در زمانه ای زندگی می کنم که بشر مرزهای فهم را پس می راند. و بادا که سرانجام دریابیم مرزی در میان نیست. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
|
|
||