گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي
|
|
|
|
|
نويسنده: سید حسن حسینی منبع: سروش اندیشه، سال چهارم، شماره 12 و 13 1. اهمیت نگاه نیچه به کانت چه با مارتین هایدگر موافق باشیم یا نه، که نیچه را «واپسین متافیزیسین» میدانست، ولی بیتردید نیچه سهمی سهمگین در شکلگیری فلسفههای معاصر داشته است. (1) تا بدانجا که برخی او را کمابیش نیای تمامی نحلههای فلسفی قرن بیستم میدانند. چارلز تایلر مدعی است که فلسفهی معاصر اروپائی چیزی نیست جز وجهی نیچه باوری جدید. استانلی روزن به صراحت میگوید: «فرید ریش نیچه، امروز پرنفوذترین فیلسوف غیر مارکسیست غرب است». و السدر مک اینتایر، فیلسوف تحلیلی انگلستان، نیز نیچه را فیلسوف اخلاق عصر جدید نامیده است. (2) نیچه، به زمان، و وضع انسان در این دوران، بسیار اندیشید، چنانکه یاسپرس مینویسد: «کار و اندیشهی نیچه، تقریباً همهی مشکلات روزگار ما را در مینوردد – مشکلاتی که با گذشت زمان، هر دهه فقط عاجلتر و مبرمتر و خشنتر و چارهناپذیر شده است. نیچه نخستین کسی بود که از این مشکلات آنقدر تکان خورد که زندگیاش، به نظر میرسد که فدای عصر ما شده است.» او بشر مدرن را گرسنه، برهنه و واماندهی معنوی میدید و ریشهی این بحران را در جهت ویرانگر آموزهی سقراطی، متافیزیک افلاطونی، صورت عامی شدهی آن، مسیحیت و صورت دنیوی شدهی آن، فلسفه جدید، قانون اخلاقی کانت و سوژه باوری یافت که به نیهیلیسم تکنولوژیک منجر میشود. بنظر نیچه، جایگاه امانوئل کانت نیز در این مسیر از اهمیت بسیاری، برخوردار است. لذا در اکثر آثار خویش به صراحت یا اشارت، یادی از کانت نموده است. نیچه هر چند به اندک، با کانت همراه و همرای میشود و او را ميستاید ولی به کثرت، بر او میتازد و از فلسفهاش میگریزد. این نوشتار بر آنست که بقدر توان یک مقاله، و به ناچار بسیار خلاصه و فهرستوار، نگاه نیچه را نسبت به کانت، باز خواند و تأکید دارد که اگر این خوانش، با تأمل و نکتهسنجی همراه گردد میتواند غالب فکری و فلسفی غرب مدرن را به چالش گیرد. 2. اندک همراهیهای نیچه با کانت عموم شارحان نیچه معتقدند که حیات فکری نیچه، در چارچوب تفکر کانتی شروع میشود ولی میتوان تحول فکری او را بدینگونه خلاصه کرد: تلاش برای تداوم، گسترش، نقد و فراتر رفتن از فلسفه انتقادی کانت. وی با شیوهی خاص خود میخواهد تا با در هم شکستن فرمالیسم خشک و انتزاعی کانت، حیطهی تجربه بشری و همچنین بنیانهای پیشینی آن را گسترش دهد. (4) نیچه، هیچگاه کانت را به عنوان یک «فیلسوف» نمیستاید ولی در جای جای نوشتارهای خود، اقرار میکند که کانت، گاهی بدانجانب رو نموده که ستودنی است. مثلاً مینویسد نوع پرسش کانت از اصل علیت، چون «هیوم» خاماندیشانه نبود که در پی حقیقی یا غیر حقیقی بودن آن باشد. بلکه او با این پرسش، به مشخص کردن محدودهای پرداخت که این مفهوم (علیت)، معنا دارد. کاری که تا به امروز هم، حتی تمام نشده است. (5) همچون نیچه بر آنست که کانت در جهت نقد سوژه باوری دکارت گام گذاشت و میخواست ثابت کند که وجود فاعل شناسایی و همچنین شناسایی را نمیتوان، با آغازیدن از خود آن اثبات کرد. ولی مسیرش به بیراهه منجر شد. (6) نکتهی دیگر توجه کانت به «خیال» هست هر چند باز هم او در این کار موفق نمیگردد. ولی این کار، دغدغهی همیشگی نسبت میان هنر و حقیقت را در فلسفه زنده میسازد (7) و میتواند ما را کمک کند تا به یونان باستان، بازگردیم و بفهمیم که بناکردن فرهنگ بر پایه معرفت و علم، ناممکن است. (8) دیگر آنکه، کانت از راه بیان کیفیت عمل اخلاقی است که حقایق متافیزیکی را باز میجوید زیرا عقل نظری را از وصول بدان عاجز میبیند. یعنی در حالی که در فلسفه متداول، اخلاق مبتنی بر متافیزیک بود (حجیت اوامر وجدان اخلاقی از قدرت و مبتنی بر عقل و منطق است) در فلسفهی کانت، متافیزیک بر اخلاق بنا میگردد. چنانکه ابتدائاً قدر و اعتبار اوامر وجدانی مسلم داشته میشود و از آن راه، باورهایی که مقتضی به اخلاق است، مورد قبول قرار میگیرد. نیچه معتقد است که کانت این امر (ابتنای فلسفه بر اخلاق) را تصریح کرده. ولی از زمان افلاطون، فلسفه زیر سلطه اخلاق بوده است.»(9) به نظر او کانت تا بدانجا پیش رفت که گفت نمیتوان عمل اخلاقی را اثبات عقلانی نمود ولی نیچه بر آن میافزاید که عمل اخلاقی، اساساً وجود ندارد. زیرا ایدهی عمل اخلاقی و عمل غیر اخلاقی از اعتقاد به نیت و عمل آزاد و اختیار برمیخیزد و اینها محرز نیستند. بنابراین نه اعمال اخلاقی و نه اعمال غیر اخلاقی، هیچکدام وجود ندارند و بایستی فراسوی اخلاق (متداول)، گام گذاشت. (10) دیگر آنکه انقلاب کپرنیکی کانت او را بدانجا رساند که بگوید که در معرفت تجربی و پسینی، ذهن ما قانونهایی را از طبیعت «کشف» میکند اما در معرفت پیشینی ذهن قوانین را بر طبیعت تحمیل و «جعل» میکند و در نتیجه، جعل بر کشف مقدم است. او نوشت: «ذهن در کارکرد تجربیاش، از طبیعت اخذ و اقتباس میکند و در کارکرد متعالیاش جعل قانون برای طبیعت میکند. اگر بگوئیم که فاهمه قوانین ما تقدم خود را از طبیعت نمیگیرد بلکه آنها را بر طبیعت، مقدم میدارد البته ابتدائاً عجیب به نظر میرسد، اما این امر از یقینی بودن آن نمیکاهد.» (11) نیچه، این سوژهباوری کانت را به نهایت رسانید تا بدانجا که صریحاً گفت که منطق (مبنای فلسفه متداول) تنها کارکرد ذهن ما را نشان میدهد و ما منطق و مقولات را برای تسلط بر جهان آفریدهایم. (12) 3. کانت و فلسفه در کشاکش توجه فلسفه جدید از وجودشناسی به معرفتشناسی، کانت اعلام کرد که: «مابعدالطبیعه» عبارتست از تدوین فهرست مرتب و منظمی از تمام آنچه بوسیلهی عقل محض دارا «هستیم». لذا بنظر او فیلسوف، بایستی پیش از هرگونه تحقیق و تفحصی، نخست معلوم بدارد که چگونه هر معرفتی حاصل میشود و تا چه اندازه متعلق خود را مییابد. چون بنظر کانت، نتیجه این تحقیق آن خواهد بود که عقل را برای وصول به کنه امور و ادارک ذوات اشیاء راهی نیست پس فیلسوف کار تحقیق خود را خاتمه پذیرفته خواهد یافت و اذعان خواهد کرد به اینکه فلسفه جز مبحث نقد معرفت یا فلسفهی انتقادی نمیتواند باشد. بنابراین فلسفهی کانت، فلسفهی فلسفه است؛ علم درجه دومی که پیرامون چند و چون فلسفه بحث میکند. نیچه با توجه به نگاهی که به فیلسوفان پیشا سقراطی بخصوص هراکلیتوس دارد، هیچگاه چنین دیدی را برنمیتابد. در نزد او، فلسفه با احساس، هنر و شهود قرابتی تام دارد تا بدانجا که میگوید آراء اصلی فیلسوفان، چیزی جز فرضی مسلم انگاشته، اندیشهای ناگهانی، الهام یا میل باطنی نیست که پالایش یافته و انتزاعی شده است و سپس برای آن دنبال دلیل و منطق گشتهاند. (13) بنظر او پس از سقراط، فلسفه از مسیر درست خویش، انحراف یافته و به جعل و تفکر منطقی فروکاست و این فروکاستن همچنان ادامه یافت تا که در کانت، به معرفتشناسی سقوط نمود. او بر آنست که شوق به شناخت، محرک بنیادی فلسفه نیست، بلکه فلسفه در اصل، هنرورزی، است؛ یعنی تداوم میل اسطورهای. او مینوشت «تفکر انتزاعی که برای بسیاری، نوعی عذاب است برای من در روزهای خوب، نوعی جشن و سرمستی است.» و مدعی بود که با خون خویش، مینویسد و اندیشههای نظری محض را نمیشناسد حال آنکه نادرستی فلسفه کانت را میتوان از آنجا دید که این فلسفه، زندگی خود او را هم تغییر نداد و تمام ایدههایش به مسئلهی «علم» خلاصه میشود. در اینصورت فلسفه در واقع چیزی نخواهد بود جز کلمه پرهیزی ترسویانه و دستور کف نفسی، فلسفهای که خداوندگاری و آفرینندگی خویش را از دست داده است. (15) او مینویسد فلسفه کانت با پدیدار دانستن این جهان، به آرمان زاهدانه پناه برد و چون جهان حقیقی و بود را از دسترسی بشر دور ساخت، به اوج بیماری «دیگر آزادی» رسید. (16) همچنین کانت، درک تاریخی نداشته و با گریز از صیروت، به جزماندیشی یا شکاکیت کلاسیک پناه برد. بدین خاطر او «دیر آمده»ای است که چیزی اصیل از خود ندارد. (17) بنظر نیچه وظیفه و کار فلسفه، ارزشگذاری است نه سنجشگری و شکآوری و جزماندیشی و تاریخگذاری، او از این جهت، کانت را نه فیلسوف که کارورز فلسفه میداند و مینویسد کارگران فلسفی با پیروی از نمونههای کانت و هگل، ارزشگذاریهای پیشین را تعریف و فرمولبندی میکنند. فیلسوفان راستین، فرماندههانند و قانونگذاران، اینان شناختشان، همان آفرینندگی ست و آفرینندگیشان، قانونگذاری و خواست حقیقتشان، خواست قدرت. (18) نیچه بر آنست که چون کارورزان فلسفی، از روح اشراقی فلسفه بیبهرهاند، گفتارشان نیز از آتش و درد، محروم است. بدینگونه سبک زمخت و زشت نگارش کانت همراه با مفهومپردازی سخت و سنگین او، از تصنعی و تکلفی بودن فلسفه او حکایت میکند. (19) 4. نقد عقل محض کانت 1-4. تناقض معرفتشناسی: نیچه بر آنست که نقد شناخت بیمعناست. زیرا ما نمیتوانیم بدانیم که شناخت چیست. چگونه یک ابزار میتواند خود را نقد کند زمانی که تنها خود را برای نقد بکار میبرد؟ او حتی نمیتواند خود را تعریف کند. (20) در جایی دیگر میافزاید خرد نمیتواند خود را نقد کند زیرا نمیتواند با گونههای دیگر هوش و خرد، مقایسه شود. (21) نیچه همچنان میگوید که کانت، نخست خود شناخت را مفروض گرفت و سپس به این پرسش برخواست که شناختهای معتبر کدامند؟ او میگوید این حرکت، بدان معناست که کانت ادعا دارد که میداند شناخت چیست. او اینگونه در زندان افسانه شناخت «گندهترین همهی افسانهها» بود. (22) و بطور گزندهای در رسالهی «در باب حقیقت و دروغ به مفهومی فرااخلاقی» آن را به تمسخر میگیرد. 2-4. جعل احکام ترکیبی پیشین: نیچه، تحلیل مغرورانه کانت از احکام ترکيبی پیشین و امر مطلق را با عبارت «ماه عسل فلسفه آلمان» به خنده میگیرد. کانت در پاسخ به پرسش اساسی خود «چگونه احکام ترکیبی پیشین ممکن است؟» به وجود «نیرویی» که چنان احکامی را میسازد متمسک میشود و میگوید ما از طریق توانایی تکوین دانایی خود، جهانی را که بر ما پدیدار میشود سامان میدهیم. نیچه این پاسخ را قانع کننده نمیداند زیرا تنها مسئلهای را مسلم میانگارد که مسلم نیست. مانند اینکه بپرسیم ویژگیهای خوابآور تریاک چیست؟ و پاسخ دهیم که «نیروی» است که خواب میآورد. بنظر نیچه باور به «گزارههای ترکیبی پیشین» نادرست است ولی باوری است که در همان زمان، برای تأیید چشمانداز انسانی ویژهای سودمند است. او این باور کانت را به عنوان یکی از افسانههای ضروری میپذیرد و میگوید اين افسانهها، جهان ساختگی را تشکیل میدهند و رد آنها به معنای نفی زندگی است. مهم آنست که متوجه باشیم کانت آنها را کشف نکرده است بلکه جعل نموده است. (23) 3-4. افسانهی نومن و فنومن: وی با توجه به نظریهی شیء فی نفسه در اندیشهی کانت، آنرا «فلسفهی گریزگاه دار» میخواند. (24) او مینویسد تمایز گذاشتن میان نومن و فنومن، تنها پس از تحصیل جایگاهی بالاتر و ناظر بر هر دو قسمت، ممکن است. و بنابراین «شناخت» ما بسیار کمتر از آنست که حتی قادر به انجام این تفکیک ساده باشیم. (25) او میافزاید که اولاً شیء فی نفسه و بود، از تضاد با «نمود و فنومن» برمیخیزد حال آنکه تنها یک واقعیت مستمر و متصل، وجود دارد و اضداد چیزی جز درجات و مراتب متفاوت یک چیز نیستند. از آنجا که درک اضداد، آسانتر است ما بدانها ایمان میآوریم و یا از مفهوم اضداد منطقی، به اضداد واقعی میرسیم و فراموش نمودهایم که منطق، تنها فرض ماست. (26) ثانیاً این تصور، از تصور فاعل در خویشتن، برخاسته است که چنین تصوری نیز افسانه و خیالی بیش نیست. نیچه در نقد شیء فی نفسه «کانت» نکته بنیانی دیگری از فلسفهاش را متذکر میگردد؛ اینکه «شیء فی نفسه» حاوی تناقض قائل شدن میان صفت و اسم است. باید از وسوسه کلمات رهيد و فراموش نکرد که عقل فریب خورده از دست زبان، در همه جا میان عالم و علم، کننده و کرده و فعل و فاعل، تفاوت میگذارد و به شکاف میان ذهن و جهان خارج دامن میزند و مشکلات بسیاری را میآفریند. (27) او چون بسیاری دیگر از منتقدان کانت میگوید نمیتواند از «نمودها» با توسل به اصل علیت، به «بودها»، رسید چنانکه کانت رفته است.» (28) زیرا بگفته کانت این اصل تنها در عالم نمود، کارآیی دارد. نیچه معتقدست که فلسفه در انحراف از مونیسم به دوءآلیسم، جهان را به دو پارهی حقیقی و نمودین تقسیم نمود و بدینگونه در عباراتی متفاوت چون مثل، جوهر، خدا، احد فلوطین، سوژه دکارت و نهایتاً شیء فی نفسه کانت، این جهان را از ارزش و معنا تهی ساخت و به افسانه تبدیل نمود. بنابراین «شیء فی نفسه» جای خدای منزه فلسفه مدرسی نشست بدون آنکه، بتواند نقش او را در معنادهی زندگی بازی کند و بدینگونه راه را برای نیهیلیسم، هموار ساخت.(29) 4-4. بیبنیادی علم: کانت بر آن بود تا با ابداع «احکام ترکیبی پیشین» بنای محکمی برای علوم بسازد ولی نیچه بر آنست که او بدین آرزوی خود نرسید. بیان خود نیچه اگر مورد تأمل قرار گیرد رساتر است: «باید اثبات شود که همهی صور تعبیر و برپا ساختن جهان، و در واقع اگر حق با کانت باشد، همهی علوم، انسان شکل و مبتنی بر قیاس به نفس بشریاند. در اینجا، بیتردید، با دوری باطل روبروئیم: اگر حق با علم باشد، پس ما بر بنیادهای مورد نظر کانت متکی نیستیم؛ اگر حق با کانت باشد، پس علوم بر خطایند.» بدینگونه وی بر آنست که نظریهی معرفت کانت، دارای اثری مخرب و تردیدانگیز بر علوم بطور کلی است. به همین دلیل در جایی دیگر از سهم «قهرمانانه» کانت در غلبه بر خوشبینی نظری سخن میگوید. (30) 5-4. طبقهبندی نامناسب مقولات: در اینجا نیز نیچه، چون بسیاری از ناقدان کانت، نوع طبقهبندی او از مقولات را تحکمانه میداند. وی با اشارهای به مقولات درپاره 348 حکمت شادان با کنایه مینویسد: «فلاسفهای وجود دارند که با تمام ملاحظات میتوان گفت چیزی جز مغزهای طبقهبندی شده نیستند: آنچه در حرفهی پدرانشان قابل بوده است برای اینان به صورت اصل و پایه درآمده است نبوغ طبقهبندی و تهیهی جداول جامع، غریزهای آشکار کننده است.» 6-4. تقابل ایمان و معرفت: کانت در دومین دیباچهی نقد عقل محض نوشت: «از این رو دریافتم که لازم است معرفت را طرد کنم تا جایی برای ایمان گشوده شود.» نیچه بر آنست که این دغدغهی کانت، میتوانست راه او را به سوی یونان باستان بگشاید. به اعتقاد او، کانت ایمان مذهبی را به عناصر سازندهاش تجزیه میکند و نارسا و ناکافی بودن ایمان مسيحی در ارضای عمیقترین نیازهای انسانها را اثبات میکند. لذا کار او نه به سود فرهنگ دینی، بلکه به سود فرهنگ هنری تمام میشود. به نظر او، دین پس از «نقد عقل ناب» بر نمیخیزد و به گونهای «فلسفه کانت تأثیری مخرب داشت. زیرا اکنون اعتقاد به متافیزیک بر باد رفته است. دیگر هیچ کس بر «شیء فی نفسه» خود، بمنزلهی اصلی که گویی میتواند بر همه چیز تسلط یابد، اتکاء نمیکند.» (31) 5. نقد عقل عملی کانت 1-5. ناپیدایی عمل بینظر: کانت تنها امر مطلق را بدین شکل بیان میکند: «فقط بر آن قاعده عمل کنید که در عین حال اراده کنید که این قاعده قانون کلی گردد.» او معتقد است که این تعریف ماتقدم محض است و مشتمل بر غایاتی مأخوذ از نتیجه نیست. (32) بنابراین فعلی، اخلاقی است که به نتیجه و فایده، نظری ندارد. حال آنکه بنظر نیچه، چنین چیزی غیر ممکن است. او با همان تندی همیشگی عباراتش مینویسد: «آدم بینظر» مردم ـ ـ خوار شمار است. زیرا خود را بزرگتر و جدا از آنان میتواند. (34) عملی فارغ از دلبستگی، وجود ندارد. ولی چون انسانهای فروتر نمیتوانند دلبستگیهای متعالی انسانهای فراتر را درک کنند، عمل آنها را فارغ از دلبستگی میبینند. (35) امر مطلق کانت، انگیزهی فعل خوب را از آدمی میگیرد. یعنی با توجه به حب ذاتی موجود در انسانها، نمیتوان از آنها افعال اختیاری انتظار داشت که تنها مستلزم نوعی ایثار (بلاجهت و غایت و فایده ) باشد. اخلاق بالمآل از مصلحتاندیشی جداشدنی نیست. 2-5. بردهواری در امر مطلق: نیچه بر آنست که اخلاق کانتی، ادامهی استیلای اخلاق بردگان است. اخلاقی که همیشه انسانها را منقاد و تسلیم میطلبد. او میگوید امر مطلق به صورت «تو باید» درک شدنی است. قهرمانان از «تو باید»، فراتر رفته به «من اراده میکنم»، میرسند. ولی خدایان یونانی گامی فراتر گذاشتهاند به ما آموزاندهاند که به جای «من اراده میکنم»، «من هستم» را باید در نظر داشت. (36) بدینگونه، اخلاق بایستی از داشتن صفات و ویژگیهایی، به نحوهی بودنی، ارتقاء بخشد. بنظر نیچه، امر «مطلق» کانت، بر خلاف فرمان طبیعت است که نه مطلق میباشد (هر کس بایستی به طریقه خویش، راه کمال را بپیماید) و نه خطاب به فرد. امر مطلق، یافت کانت بوده که صورت جدل، به خود گرفته برای بیخویشتن کردن ما ارائه شده است. این یافت از احساسات درونی کانت پرده برمیدارد، اینکه ارزش من در آن است که میتوانم فرمان ببرم و سپس به مخاطبش میگوید در مورد تو نیز نباید جز آن باشد که در مورد من است. (37) به گمان او، قاطعیت در امر اخلاق میتواند نشانهی ضعف شخصیت یا فقدان فردیت باشد. او از بودن به شیوهی خویش، ناتوان است و هراس دارد لذا دیگران را نیز چون خود میخواهد. در عین حال نیچه اذعان دارد که امر مطلق میتواند به انسانهای ناتوان – که ندای هدایتگر درونی و جوشش راهگشای باطنی ندارند – توانی بخشد که در زندگی مضطربشان، کمکی بخشد. ولی در مجموع میتوان گفت نیچه در امر مطلق، روح بردهگون را مینگرد، اینکه اعتماد به خویشتن خویش، از آدمی گرفته شده و او جهت یافتن آرامش، سرسپردگی را پیشه میکند و از خطر میپرهیزد. (38) جهت دیگر نکوهش امر مطلق، توسط نیچه آنست که به زعم او، این اخلاق، ادامهی همان اخلاق ایستای سنتی است و از پویایی در آن خبری نیست. چنین حکمی، همگان را یکسان میسازد و اخلاق گلهای را در جامعه رواج میدهد. او تعابیر تیز و ظریفی را بکار میبرد. مثلاً میگوید رشد پارلمان در اندیشه سیاسی مدرن، تبلور اخلاق «امر مطلق» است. (39) مفهوم وظیفهی کانتی، انسان را نخست ملول و سپس تبدیل به ماشین میسازد که طبق فرمانی واحد عمل میکند. نتیجه چنین چیزی رشد جامعه به اصطلاح مدنی است که انسانیت انسان را از او جدا ساخته، او را تنها ابزار چنین نظام و دولتی میسازد. به دیگر بیان تنها ماشین است که از هر نوع غایتمندی، سودنگری و میل رهیده است و طبق فرمان، در همه جا به یک صورت عمل میکند. در این نوع نگاه، انسان تنها از نقطه نظر کل و بخاطر کل است که ارزشی مییابد و تا هنگامی شایسته حرمت و صاحب کرامت است که چون کل و همگان باشد. (40) 6. نقد قوه داوری کانت کانت در سومین کتاب نقادانه مهم خود «نقد قوه داوری» زیبائی را بدینگونه تعریف میکند: «زیبا آن است که لذتی بیافریند رها از بهره و سود، بیمفهوم، و همگانی که غاییتی بیهدف باشد.» نیچه به طعنه از جدایی انداختن کانت میان زیبائی با قلمرو فایده، لذت و خوبی، با عنوان «زیبائی فی نفسه» یاد میکند و آن را کلمه توخالی میخواند و میگوید زیبائی مبتنی بر نگرش بیغرضانه «اختگی هنری» است. زیرا : «هنر، انگیزشگر بزرگ به زندگی است: چگونه میتوان آن را بیغایت و بیهدف دانست، یعنی هنر برای هنر» (41) او در «تبارشناسی اخلاق» به وجود گریزناپذیر منفعت و مفهوم در هنر اشاره میکند. وی در برابر هنر رها از بهرهی کانتی، از نویسندهای نقل میآورد که به حق استاد مسلم روانشناسی دانسته میشود. نیچه تعریف استاندال از زیبایی را چنین بیان میکند: «زیبایی وعدهی خوشبختی است.» بدون تصور خوشبختی، و فرجام، هنر بیمعناست. نیچه با همان زبان پرنیش و کنایهاش، از کانت میپرسد که آیا به راستی میتوان نسبت به امر زیبا «بینظر» بود؟ آیا زیبائی هیچ احساس روانی و اروتیکی برنمیانگیزد؟ آیا حس اروتیک ارتباطی با سود و بهره ندارد؟ نیچه از پلگمالون، مثال میآورد، او عاشق مجسمهای شد که ساخته بود، پس هنرمند نبود؟ نیچه میگوید که دیدگاه کانتی از هنر فقط متوجه مخاطب است و کاری به هنرمند ندارد. در واقع کانت به ما میگوید که به زیبائی بینظر باشیم. اما مگر زیبائی بینظر آفریده میشود؟ (42) به نظر او «آنچه در هنر اساس است همانا کمال وجودی آن، تولید کمال و سرشاری توسط آن است؛ هنر، اساساً تأئید، تبرک و به خدایی رساندن وجود است.» و نهایتاً وی دو نوع هنر را از همدیگر متمایز میسازد: هنر واکنشگر که از فقر وجودی هنرمند سرچشمه میگیرد هنر کنشگر که از غنا و خوشبختی هنرمند. (43) 7. نقد کانت و مدرنیته عموماً از منظر فلسفی میان کانت و مدرنیته، پیوندی غیر قابل انکار برقرار است. میشل فوکو در «روشنگری چیست؟» یادآور میشود که «امروزی بودن» و «امروزی زیستن» به عنوان وجهی از شعور و آگاهی، از دوران کانت به مسئلهای فلسفی بدل شد. کانت را از بنیانگذاران بزرگ مدرنیته دانستهاند که در رساله بسیار مهم «در پاسخ به پرسش روشنگری چیست؟» به صراحت چیزی را که در آثار دیگرش مضمر بوده، بیان کرده و با ابتنای بر عقل و آزادی – که اصول اساسی مدرنیته است – سخن رانده است. (44) وی رسالهاش را با این جمله مشهورش آغاز میکند که: «روشنگری، خروج آدمی است از نابالغی به تقصیر خویشتن خود. و نابالغی، ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری... دلیر باش در به کار گرفتن فهم خویش! این است شعار روشنگری.» و سپس میافزاید: «برای دستیابی به این روشنگری به هیچ چیز نیاز نیست مگر آزادی؛ تازه آن هم به کم زیانترین نوع آن، یعنی: آزادی کاربرد عقل خویش در امور همگانی به تمام و کمال...» و بالاخره نتیجه میگیرد که «صرفنظر کردن از روشنگری برای خود و بویژه نسلهای آتی، تجاوز به حقوق مقدس بشری است و لگدکوب کردن آن...» و با خوش گمانی بسیار تصریح میکند که «اگر آدمیان اگر بر عمد وادار نشوند در خام عقلی بمانند، اندکاندک خود را از آن بیرون میکشند.» (45) نیچه بنیان این نوع نگاه را سست میبیند و بر آنست که جامههای اخلاقی و واژههای خوشنمایی چون تساهل، آزادی، راستی، کنجکاوی، همدردی، علمگرایی، عمقبخشی، شور و شوق، آرمانمندی، هنر برای هنر، شناخت ناب بیخواست و.. تنها ناتوانی اندیشهی مدرن را پنهان میسازد. (46) وی ادعای کانت مبنی بر خردورزی و آزادی را ادامهی اندیشهی فلسفی سقراط و افلاطون و لذا مسیحی میداند. به اعتقاد او عقل، حتی در فلسفیدن خود عاری از احساس و غریزه نیست و خردگرایی نمیتواند جای نیروی یگانگی بخش سنت و مذهب را بگیرد و میان انگیزهها و نیتهای متضاد افراد هماهنگی ایجاد کرده وحدت انسانی را به او باز گرداند. او برخلاف مارکس، بجای نقد عقل فردی و بدینگونه امید به رهایي بشر از دل اسارت مدرن، همه پیش انگارهای اندیشه-ی روشنگری را مردود میشمارد و تنها راه نجات از اسارت مدرنیسم را در شکستن طلسم مدرنیسم و رد اساس پروژهی عقلانی کردن جامعه میدانست. او بر کانت بر میآشوبد که با آموزهی شیطنت روزانهی خود «همه حق دارند» به نفع عوام و علیه دانشمندان و دانایان، چیز مینوشت. (47) و جامعه را به سمتی هدایت میکند که توقع همگونی همگان برود و اینچنین در ادامه سیر افلاطونی، غرایز کوبیده و عقل حسابگر و طماع، حکمفرما گردد. در پی چنین وضعی تمام وجوه زندگی انسان مدرن (اعم از آموزش، اخلاق، قانون، دولت، هنر و فرهنگ) از رازها و اسطورهها تهی گردد و چنین انسانی بیاسطوره «تا ابد گرسنه، در چنبر تمامی اعصار گذشته ایستاده و زمین را برای یافتن ریشه بکاود.» او به صراحت مینوشت که «نیاز تاریخی عظیم فرهنگ ناخرسند مدرن ما، گرد آمدن پیرامون یکی از فرهنگهای بیشمار دیگر، و تمایل تحلیل برنده، به شناخت» همه از فقدان و مرگ اسطورهها و رازها حکایت میکنند. «بیائید از خود بپرسیم که آیا هیجان تبآلود و مرموز این فرهنگ، چیزی جز چنگ انداختن به خوراک انسانی گرسنه و قاپیدن آزمندانهی آن است و چه کسی رغبت میکند در فرهنگی مشارکت ورزد که صرف نظر از هر آنچه میبلعد، نمیتواند به رضایت و خرسندی رسد و پر نیروترین و سلامتی بخشترین خوردنیها در تماس با آن به «تاریخ نقد» تبدیل میگردد؟» (48). بر اساس نگاه نیچه، نقادیگری کانت، جان انسانها را به هوش فروکاسته و جوشش درونی و اشراق باطنی را از عالمان ربوده آنها را به پژوهشگرانی تبدیل ساخته است که تنها بر اثر محرکههایی از بیرون، به واکنش میپردازند و بر اساس اکتساباتی ذهنی، ذهنیتها و رفتارهای دیگر را تحلیل نموده کاری جز گردآوری و نقادی ندارند و این یعنی فروکاهش علم به استعدادی واکنشی. (49) میتوان مدرنیته و اصول اساسی آن چون خردورزی، آزادی و پیشرفت را به اصل اساسیترین تحلیل داد. که کانت در شکلگیری جدید آن نقشی بسیار داشت، اومانیسم. پروژه کانت که مبانی نو اومانیسم را پی افکند در پی ساختن شالودهای امن برای معرفت بشر بود تا نیازمند توسل به هیچ گونه اقتداری در فراسوی ابزارهای دانستن خویش نباشد. ایدئالیسم استعلایی کانت با جداکردن مطلق وسایل و اهداف، با فرقگذاری مطلق میان دنیای ابزاری طبیعت غیر عقلانی (اشیاء) و اقتدار فائقهی انسان خردورز (اشخاص)، ابطال نظری دین را تکمیل، و اقتدار غصبی آن را در ذهن و ارادهی بشر جابجا میکند. انسان در این گفتمان موجودی خردورز، عالی مقام و نامشروط است که از جمیع جهات (بجز نام) از پیدایش نوعی اومانیسم فراگیر حکایت میکند. کانت که در امر مطلق خود از ما میخواهد که به گونهای نامشروط، انسانهای دیگر را هدف بشمار آوریم نه وسیله، توجیه خود را نه از وحی مقدس و عقلی معنوی، بلکه از حاکمیت مطلق خرد دنیوی کسب میکند. انسان در این نگاه فقط در تقابل با مذهب تعریف میشود، نه در درون جهان بلکه جدا از آن، نه به عنوان بخشی از طبیعت و حتی بخشی ممتاز آن، بلکه خارج از آن. به گفتهی نیچه در حالی که قرن هفدهم از انسانیت همچون مجموعهای از تناقضات در عذاب است، قرن هجدهم (نگاه کانتی) سعی میکند آنچه را که در باب طبیعت انسان شناخته شده است فراموش کند تا او را بر ناکجاآباد خرد منطبق سازد و سارتر هم میگوید: «در خداناشناسی فلسفی قرن هجدهم، مفهوم (عقلانی) خداوند سرکوب میشود اما این فکر که جوهر مقدم بر وجود است، بر جای میماند؛ بخشی از این فکر را در همه جا میتوان مشاهده کرد، در آثار دیدرو، دالامبر و حتی کانت. انسان دارای نوع سرشت انسانی است؛ این «سرشت انسان» که مفهوم نوع بشر است در همه جا دیده میشود؛ و این بدان معنی است که هر انسانی مثال خاصی از یک مفهوم جهانی، یا مفهوم انسانی است.» (50) نیچه به عنوان پیشکسوت ضد اومانیستهای فلسفی، کانت را چون دیگر فیلسوفان تاریخ افلاطونگرایی، متهم میکند که با ذات خیالی قائل شدن برای انسان، فقدان حس تاریخنگری خود را نمایان ساخت. او انسانیت (درامانیسم) را جز نوعی صنعت بیان و استعاره مشرف به موت و بیحرکت نمیدانست که از یاوه بافی حکایت میکند. به گمان او، انسان طنابی کشیده میان حیوان و ابر انسان است و جز با چیرهشدن بر خود، نتوان انسان بودن را نمایانيد. نیچه بر آن است که آموزهی کانتی «انسان، هدف است» انسان را از رشد و تکامل باز میدارد و تلقین ایستایی و رکود میکند. (51) همچنین بنظر نیچه، علم و اخلاق روشنگری چیزی نیستند مگر نمود تسلط و قدرت؛ تسلط بر جهان بیرونی یا طبیعت و تسلط بر جهان درونی یا نفس. به تعبیر نیچه، همینکه آدمیان از اولیهترین غرایز خود کنده شده و مجبور به طرد آنها شدند مجبور بدان شدند که به آگاهی خود اتکاء کنند، یعنی به آن دستگاهی که به طبیعت بیرونی، عینیت بخشیده، و آن را در اختیار و تملک انسان قرار میدهد. در نتیجه برای چنین موجوداتی رهیده از غرایز فطری و اسیر عقل سنجشگر، چیزی باقی نمیماند جز تفکر حسابگر، استنتاج، تشخیص و تنظیم علت و معلول. نیچه، علم مدرن (که دغدغه اصیل کانت بود) را نه تنها از آرمان زاهدانه مبرا نمیداند بلکه میگوید که واپسین و اصیلترین بیان زهدورزی است. (52) از آمیزش علم و زهد (به معنای منفی، یعنی درونی و معکوس شدن جهت غرایز) (تسلط بر طبیعت بیرونی و درونی) در شکل نظام اجتماعی، تسلط انسان بر انسان نهادینه میشود. در نتیجه در پس علم و اخلاق و عقل مدرن چیزی جز سلطه، قدرت و خشونت نهفته نیست. در پرتو چنین علم و عقل و اخلاقی است که کارخانههای آدمسازی و آدمسوزی پابهپای یکدیگر به پیش میروند. در یکی میخواهند طبق تصورات پیش انگاشتهای «آدم» بسازند و در دیگری صابون. نیچه بر آنست که با مقداری تأمل و تدبر در اندیشه کانت، میتوان همه اینها را دید. بنابراین تعجب برانگیز نخواهد بود اگر بنگریم که هاینه شاعر آلمانی، کانت آرام و صبور را «روبسپیر» آلمان خواند. هر چند ما هنوز چنانکه باید معنای سخن آن شاعر را درنمییابیم. (53) 8. کانت و نيهیلیسم نیچه از جهات متعدد بر آنست که فلسفه کانت، به نیست انگاری منجر میشود. اولاً او فلسفه کانت را صورتی از «مسیحیت زیرزمینی» و مخفی شده میداند. (54) یعنی همانگونه که مسیحیت جهت تبیین آرمانهای زاهدانهی خویش، جهان را به دو سپهر حقیقی و مجازی و ارزشمند و بیارزش تبدیل ساخت تا با کوبیدن زمین و خاک، آسمان و افلاک را ارج بخشد فلسفهی کانت نیز با تقسیم هستی به دو بخش نومن و فنومن، همان راه ارزشگذاری را ادامه داد. «غیب» مسیحیت بصورت «شیء فی نفسه» و «امر مطلق» کانت در آمد بدون آنکه بتواند نقش آن را بازی کند. نیچه به صراحت میگوید که علت نیستانگاری و مرگ خدا، مسیحیت است. مسیحیت پولس در مقابل حقیقت تراژیک زندگی – آنگونه که یونانیان پیش سقراطی درک میکردند – مشتی افسانه ردیف کرد. ولی در فرجام «حس راستگویی زاییدهی خود مسیحیت، از کل برداشت مسیحی از جهان – که به دروغ آمیخته است – روی برمیتابد« و همین که آدمیان به ماهیت دنیای افسانهای و ساختگی مسیحیت پی ببرند، یگانه چیزی که بتواند باقی بماند هیچی است. بدینگونه است که او میگوید: «نیهیلیسم، محصول نهایی و منطقی همه ارزشها و آرمانهای بزرگ ماست». (55) به بیانی دیگر فلسفهی کانت، ادامهی افلاطون باوری و سوبژکتیویسم است. بنظر نیچه در تاریخ فلسفه همواره تبیین متافیزیک جهان، با خود ذهن یا سوژه، آغاز میشود و بنیانیترین مفهوم متافیزیک، یعنی مفهوم جوهر، «پیامد مفهوم سوژه است، نه بالعکس.» این خود بنیادی در دکارت، صورت جدیدی یافت. دیدیم که از نظر نیچه «من» توهمی است که ریشه در زبان و مقولات دستوری دارد. به نظر او کانت، ادامهی راه «سوژه باوری» دکارت است. دکارت، ذهنیت را بر نظریهی هستی مقدم ساخت و کانت بر آن شد که کارکرد اصلی ذهن این است که معلوم سازد چگونه میشود از مجموع بینظمیها، نظمی معرفتی بوجود آورد. نیچه بر آنست که «احکام ترکیبی پیشین» ساختهی دست خود ما و مبتنی بر پیش فرضها و شروط پیشینی است که ما خود، بدانها شکل بخشیدهایم. این شروط پیشین همان ارزشهایی هستند که در پس صور گوناگون حیات بشری نهفتهاند و هویت خاص تمدنها، جوامع یا ادوار تاریخی را شکل میبخشند. فیلسوفان و از جمله کانت، تنها با مقولاتی انسانوار سر و کار داشته، با آن جهان را کاویدهاند، یعنی یک امر مشروط را نامشروط ساختهاند ولی بعدها خود فریب خوردند و فراموش نمودند که وسیلهی سروری بر واقعیت را، معیار شناخت و حقیقت ساختهاند. او میگوید: «ادعا خواهم کرد که زیبایی و علوّی که به اشیای واقعی و خیالی عطا کردهایم، دارایی و فرآوردهی انسان است.» لذا فلسفه جز به انسانی ساختن حقیقت نپرداخته است و «آنچه فیلسوف میجوید، حقیقت نیست بلکه بیشتر استحالهی جهان بر انسانهاست.» (56) و ادامه میدهد که مقولات اندیشهی متافیزیک، از دیدگاه انسان مدارانه بکار گرفته شدهاند تا نیاز انسان را به جهانی درکپذیر، محاسبهپذیر و کنترلپذیر برآورده کنند. نیستانگاری اوضاعی را توصیف میکند که در آن بین تجربهی ما از جهان و دستگاه مفاهیم در اختیار ما – که برای تفسیر جهان آن را به ارث بردهایم – شکاف بوجود میآید. نیهیلیسم در هم شکستن نظام مستقر و قدیم معنایی است. اگر کانت، تناقضات، مابعدالطبیعهی پیش از خود را برملا نمود، خود سوبژکتیویسم را بتمامه به منصهی ظهور رسانید. اصالت را به سوژهای داد که جز فریب و توهمی بیش نیست. گذشته از آن، خود در تناقضاتی افتاد که نه راه ماندن دارد و نه راه بیرون آمدن. نیچه از جهتی دیگر نیز میگوید که از فلسفهی کانت، نیست انگاری سر بر میآورد. زیرا دیدیم که کانت، مابعدالطبیعه را بر بنیان اخلاق میگذارد. نیچه در پاره 19 «ارادهی قدرت» مینویسد: «هر نظام ارزشی صرفاً اخلاقی، به هیچ انگاری منجر میشود: در اروپا چنین انتظار میرود. آدمی هنوز به امید آن است که بدون زمینهی مذهبی با اخلاقگرایی کنار بیاید؛ اما این ضرورتاً به هیچانگاری میانجامد، آنچه در مذهب غایب است این اجبار میباشد که خودمان را همچون سرچشمهی ارزشها تلقی کنیم.» 9. پایان سخن نیچه از تناقضگویی بیمی ندارد و مخاطبش را همزمان به فراز و فرودهای لغزان میکشاند. به همین دلیل است که در عبارتی واحد (پاره 101 ارادهی قدرت) کانت را هم شکاک میخواند و هم جزماندیش. با این حال به نظر میرسد که اگر خواننده با نیچه همدمی کند میتواند در میان پیچ و خمهای بسیار او، راه ثابتی را بیابد و دریابد که او به دنبال چیست و چرا همزمان با اندیشمندی، خصومت و محبت میورزد؟ نیچه نه با مطلقگرایی جزماندیشان پیش کانتی موافق است و نه با نسبیت باوری کانتی. او این هر دو طریق را نگرشهای کودکانه میداند و به دنبال آنست که در جهان پساکانتی، از امکان سخن گفتن (و عمل کردن) بپرسد، یعنی همان پرسش از شرایط پیشین تجربه، اندیشه و کنش در اینجا و اکنون. «چنین گفت زرتشت» در همان پیش گفتار (پاره 7) مینمایاند که در این یگانه جهان مدرن نیهیلیستی سخن گفتن بسیار دشوار است. زرتشت میداند که ایجاد تفاهم و ارتباط مقابل، جزء ذاتی تجربه و حیات بشری است زیرا بگفته خودش: «با آدمیان زیستن دشوار است، زیرا خاموش ماندن بسی دشوار است». لذا میاندیشد که پیش شرطهایی که سخن گفتن (و در نتیجه، معرفت و حقیقت) را ممکن میسازند کدامند؟ او جویای شکل جدید و ما بعد نیهیلیستی از سخن گفتن است که مستلزم وجود پیش شرطها یا ارزشهایی جدید و ما بعد نیهیلیستی است. نیچه در پایان این جستجو به «حکمت شادان» خویش میرسد... او مینویسد به مخالفت و انتقاد نیز، جز به منظور آری گویی و تأسیس نمیپردازد و پس از نقد کانت و شجرهی فکری او، یادآور میشود که ما به سه چیز نیازمندیم: میباید دیدن آموخت، میباید اندیشیدن آموخت و میباید سخن گفتن و نوشتن آموخت. نباید تنها بار فکر و آموزههای فیلسوفان را کشید و تحمل نمود، هر چند آن فیلسوف کانت بزرگ و آن بار، مفهومپردازی سخت و سنگین او باشد. پینوشت: 1. ژان لاکوست هم در کتاب «فلسفه در قرن بیستم»، تقابل دو جریان مهم فلسفی معاصر را به تقابل نیچه و فرگه برمیگرداند و بگونهای بر تمام این کتاب، این نگاه حاکم است. 2. ضیمران، نیچه پس از هیدگر، دریدا و دولوز، صص 77-76 3. یاسپرس، نیچه و مسیحیت، ص 63 4. نیچه، فلسفه، معرفت و حقیقت، ص 172. 5. نیچه، حکمت شادان، پاره 357، ص 339. 6. نیچه، فراسوی نیک و بد، پارهی 54. 7. نیچه، فلسفه، معرفت و حقیقت، ص 88 8. همان، ص 95. 9. پل فولکیه، فلسفه عمومی یا مابعدالطبیعه، صص 240-239. 10. نیچه، اراده قدرت، پاره 413. میتوان گفت منظور نیچه در اینجا بیشتر روحیهی اخلاقی است. 11. همان، پارهی 786. 12. کانت، تمهیدات، ص 163. 13. نیچه، اراده قدرت، پارهای 508 تا 518. 14. نیچه، فراسوی نیک و بد، پاره 5. 15. نیچه، فلسفه، معرفت و حقیقت، ص 202 16. نیچه، فراسوی نیک و بد، پاره 5. 17. مک دانیل، فلسفهی نیچه، ص 221. 18. نیچه، اراده قدرت، پارهای 95 و 382. 19. نیچه، فراسوی نیک و بد، پارههای 210 و 211 و اراده قدرت، پارهی 972. 20. نیچه، غروب بتها، ص 94. 21. نیچه، ارادهی قدرت، پارهی 410 و 486 و بنگرید به حسینی، دوران معاصر در اندیشه نیچه و هایدگر، صص 3-62. 22. همان، پارهی 473. 23. همان، پارهای 530 و 555. 24. نیچه، فراسوی نیک و بد، پارهی 4 و 11. 25. نیچه، غروب بتها، ص 113. 26. نیچه، حکمت شادان، پارهی 354. 27. نیچه، اراده قدرت، ص 430 و 439 و حسینی دوران معاصر در اندیشه نیچه و هایدگر، صص 5-24. 28. نیچه، فراسوی نیک و بد، پارهی 16، صص 7-46 – و حسینی، دوران معاصر در... صص 1-20. 29. نیچه، اراده قدرت، ص 4-553. 30. همان، پارهی 174. 31. نیچه، فلسفه، معرفت و حقیقت، ص 99. 32. همان، صص 70، 71، 72، 76 و 82. 33. کانت، بنیاد مابعدالطبیعه اخلاق، صص 1-60. 34. پل فولکیه، فلسفه عمومی، ص 238. 35. نیچه، غروب بتها، ص 113. 36. نیچه، فراسوی نیک و بد، پارهی 220. 37. نیچه، ارادهی قدرت، پاره 940. 38. نیچه، فراسوی نیک و بد، پارههای 5 و 187 و 188. 39. نیچه، حکمت شادان، پارههای 5، 86، و 335 و ارادهی قدرت، پارهی 20. 40. نیچه، فراسوی نیک و بد، پارهی 199. 41. نیچه، اراده قدرت، پارههای 20 و 275 و 888 و غروب بتها، ص 125. 42. نیچه، فراسوی نیک و بد، پارهی 33. و غروب بتها، صص 115 و 122. 43. نیچه، تبارشناس اخلاق، صص 8-134. 44. نیچه، ارادهی قدرت، پارههای 821، 844، 846 و 847. 45. داوری اردکانی، بحران مدرنیته، در مجموعهی «سنت، مدرنیته، پست مدرن». ص 103. 46. کانت، روشنگری چیست؟ ، ص 27-67. 47. نیچه، ارادهی قدرت، پارهای 73، 80 و 81 و فراسوی نیک و بد، پاره 208. 48. نیچه، حکمت شادان، پاره 193. 49. فراسوی نیک و بد، پاره 257 و زایش تراژدی، ص 172. 50. نیچه، ارادهی قدرت، پاره 71. و حسینی، دوران معاصر در...، صص 4-181. 51. دیویس، اومانیسم، صص 167-159. 52. نیچه، ارادهی قدرت، پاره 890. 53. نیچه، تبارشناس اخلاق، صص 195 و 203. 54. دیویس، اومانیسم، ص 163. و داوری، فلسفه چیست؟ صص 17 14. 55. همان، پارهی 101. 56. همان، پارهی 28. و یاسپرس، نیچه و مسیحیت، صص 77 – 76. 57. همان، پارههای 134، 485، 488 و 584. فلسفه، معرفت و حقیقت ص 116، و همان در رسالهی فیلسوف، تأملاتی در باب جدال میان هنر و معرفت، بندهای 77، 78، 134 و 151. 58. نیچه، غروب بتها، صص 64 – 92. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
|
|
||