تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



 

تنها هستم اما احساس تنهايي نمي كنم. (قهرمان فيلم مخمصه)

 

براستي، در چنين با هم بودني انسان تنهاتر است از تنها بودن. ( چنين گفت زرتشت، نيچه )

 

1

از مصاحبه با یک محمد نجفی مقیم آلمان  - گزارشي از روزنامه شرق

 

مهم نيست كه چه طور پايش به روزنامه باز شد آن هم در آخرين روزى كه ايران بود. حتى مى گويد كه اهميتى ندارد فوق ليسانسش در رياضيات و فارغ التحصيلى اش در نساجى و طراحى فضاى سبز است. آنچه اهميت دارد اين است كه به آرامش رسيده، «من آرامش دارم و از زندگى ام راضى ام.»


- آرامش يعنى چه؟
- آزادى اينكه وابسته نباشى.


آلمان ها مردم منظمى هستند مثل ماشين بنز دقيق كار مى كنند، اما محمد نجفى كه از ۱۷ سالگى برپاى خودش ايستاده قبل از سى و اندى سال پيش كه به اين ديار برود هم منظم بوده است. ۵۴ ساله است اما چهره اش ۱۰ سالى جوان تر به نظر مى رسد، گرچه آفتاب خوردگى و سفر هاى هميشگى اش او را به همه ملل دنيا شبيه كرده است.
- «ياد گرفته ام كه مثل تك درختى در كوير زندگى كنم.»براى رسيدن به آرامش بايد چه مى كرده، اولين كار ، رها كردن تعلقاتى بوده كه پاگيرش مى كرده، مى خواسته كه هيچ چيز مانع اين بريدن نشود، در قلب دنياى مدرن از تكنولوژى مى برد.«من با همه مظاهر تكنولوژيك مخالف نيستم، با آن قسمتى كه آزادى را مى گيرد و مرا به روز مرگى دچار مى كند مخالفم» از همين رو است كه خانه اش در آلمان از تلويزيون و مبل خالى است، شب هاى زمستان شوفاژ را هم روشن نمى كند، پنجره ها باز است و هواى ۲۳ درجه زير صفر خانه را پر مى كند، كيسه خوابش را برمى دارد و آرام مى خوابد، در حضر هم مثل سفر است.«اگر اين كار را نكنم و خودم را به اين سختى ها عادت ندهم، ديگر نمى توانم اين سفر هاى طول و دراز را بروم.»گياهخواريش از ۱۸ سال پيش شروع شد. مى گويد كه گياهخوارى آدم را نيرومند مى كند و بدن انسان نياز به اين پروتئين حاضر و آماده گوشت ندارد. خرجى هم ندارد كه نيازى داشته باشد وام بگيرد و قسط بدهد، نه ماشين دارد و نه هيچ چيز ديگر جز كتاب. از تفريحات هم  فقط سينما را مى پسندد و تنها يك دست لباس و يك جفت كفش دارد كه پايش است و يك دوچرخه. در «زندگى ام قرض و وام نگرفته ام، لباس هم هر وقت كه نياز داشته باشم و ديگر نتوان پوشيد تهيه مى كنم و پس انداز اندكى دارم كه گذاشته ام براى گرفتن بليت براى سفر ها».ايران را و همه سرزمين مادرى را در همان روز هاى جوانى ركاب زده و دويده است، از آذربايجان و شمال سبز گرفته تا خوزستان گرم.«كمتر جايى در دنيا است كه اين چنين تنوع آب و هوايى داشته باشد و اين همه منطقه بكر و متفاوت»اروپا ديگر برايش ديدن ندارد همه جايش را ركاب زده است. يك سال گذشته را هم آمريكاى جنوبى بوده است، برزيل، بوليوى، شيلى، پرو، آرژانتين.


- مطمئناً زن ندارى؟
- نه، زن و همسر، آدم را يكجا نشين مى كند، دچار روزمرگى مى شوم، از اين گذشته بدم مى آيد نسبت به كسى حس تملك داشته باشم.


- نظرت نسبت به زن چيه؟
زن موجود دوست داشتنى است. من هميشه از اينكه مى بينم به زن ها ظلم مى شود، ناراحتم.


-  تا حالا عاشق شدى؟
بله، اما بايد در سفر بود. من دنبال يار مى گردم، در آرژانتين عاشق يك دختر روستايى آرژانتينى شدم بهش گفتم كه من اينجا نمى مانم و اگر من را مى خواهد بايد دنبالم بيايد، اما اين طور نشد.


- ۵۳ سال از عمرت رفته، فكر نمى كنى كه از يار خبرى نيست؟
هنوز اميدوارم، اميدم اين است كه يارى پيدا كنم، اين اميد تا آخر عمر هست.


- احساس تنهايى هم مى كنى، اين كه بايد كسى كنارت باشد.
در آلمان كتابى مى خواندم كه عنوانش همين بود، هنر تنها زيستن. من احساس تنهايى نمى كنم چون به آرامش رسيدم، احساس مى كنم آزادم.جنگل هاى انبوه آمازون جايى كه درخت هاى استوايى عظيم آفتاب را از زمين دريغ مى كنند، هنوز بكر است جايى است كه آدم ها را با زندگى مدرن شان به خود راه نداده، اين جنگل ها در گوشه اى از پرو، جايى بوده كه ۲۰ روز را تك و تنها سپرى كرده است.«تا كيلومتر ها هيچ تمدن و انسانى نبود، درخت هاى عنبه و موز و كاكائوى وحشى آنقدر بود كه گرسنه نمانى، هر روز زير آبشار دوش مى گرفتم، من در آن تنهايى، خودم را بهتر شناختم. بايد از خودم مواظبت مى كردم، حيوانات وحشى و گزنده هم زياد بودند اما مريض نشدم و هيچ حيوانى هم صدمه اى به من نزد، فقط دچار آفتاب سوختگى شدم كه با آب بابونه علاج شدم.»به دكتر ها اعتقاد ندارد، مى گويد كه به پزشك مراجعه نمى كند و دليلش هم اين است كه مريض نمى شود.


- فكر مى كنى روش زندگى ات درست است، اين روش را به ديگران هم توصيه مى كنى؟
من با اين گونه زندگى كردن به آرامش رسيدم، اما توصيه نمى كنم، ممكن است كه براى به آرامش رسيدن راه هاى ديگرى باشد، اگر شما هم بگوئيد كه به آرامش رسيده ايد، من قبول مى كنم و سعى مى كنم تا روش شما را بفهمم و بدانم. سعى مى كنم به عقايد ديگران احترام بگذارم و آزادى ديگران را تا جايى كه به من آزارى نرساند، بپذيرم.


- تا حالا گريه كردى؟
گريه خيلى خوبه، من گريه مى كنم، اين همه دشمن كه بين آدم ها است رنجم مى دهد، همين چند هفته پيش قبل از اينكه ايران بيايم گريه كردم.آرزويش اين است كه هنوز ركاب بزند و يك روزى از همين روز ها سركلاس فلسفه در دانشكده اى بنشيند «فلسفه را بايد در سن هاى بالا خواند وقتى كه تجربه زندگى را پشت سر دارى.»اما هنوز مانده است كه به آزادى درونى برسد، هنوز حسادت كردن به ديگران هست.«به كسانى كه از من بيشتر مى دانند حسادت مى كنم، بايد كارى كنم كه اين حسد از درون ام برود.»

 

محمد نجفى يا هرچه كه اسمش بگذاريم روز بعد، از ايران رفت. اين مهم نيست. حتى عكس هايى كه از كاكتوس هاى پانصد ساله گرفته بود، اهميتى ندارد مهم اين است كه هنوز اميد دارد، هرجا كه باشد.

 

 

2

 

مصاحبه با از زهرا پروين- نمايشگاه نقاشي در ارديبهشت 1382-گالري پويا در رشت

 

وقتي مي انديشي از زمين آغاز شده اي و انجامت با زمين ادامه مي يابد ، در جستجوي آن بر مي آيي كه در كجاي آن ايستاده اي و زمان ، حاصل عمر كدام يك از شماست ، تو يا زمين!؟

...

به درختان نگاه كن ! آسمان را عاشقند. به زمين نگاه كن ! دل در گرو درختان نهاده است.

به آب! كه جاري زندگي را در پاي زمين معنا مي بخشد.

به من ، به تو نگاه كن ! چگونه در زلال هستي به سياهكاري خويش دلخوشيم بي آنكه بدانيم زمين و زمان فرياد بر مي آورند :

زندگي تغييري دايمي است ، فرصت زيستن و نگريستن اندك است و انسان آگاه امروز نيازمند اين حركت و تغيير است...

و اين گونه است كه از نشانه هاي حيات برانگيخته مي شوم، از آهنگ خطوط ابرها تا دانه هاي مورب باران ، از بوي خاك تا موسيقي باد در حجم سبز جنگل.

آشفتگي هايم با رنگ و فرم و يا فوران واژه هايي از درون ، به نظم در مي آيند و بي قراري ام را در برابر جهان هستي به صبوري آهنگيني دعوت مي كنند. شور زيستن را در درك پديده هاي هستي يافته ام و اين چنين رهايي ام شكل مي گيرد از لحظه ها...

 

 

3

 

رنچ کشیدن اولین درس زندگی بشری است. 

 

رنج مي گويد: «بشكن، خون خويش را بريز، اي دل! اي پا، بگَرد! اي پر، بپر! اي درد، برخيز، برشو! »

 

آفريدن : اينست نجات بزرگ از رنج و مايه ي آسايش زندگي. اما رنج و دگرگوني بسيار بايد تا آفريننده اي در ميان آيد.  ( فردریک نیچه )

 

از گفتگو با  "پاکو دلوسیا"ی اسپانیایی،  نوازنده برجسته گیتار فلامینگو-

 ترجمه: نازلى حقانى پرست – شرق    

 

... ۲۱ دسامبر ۱۹۴۷ بود كه به دنيا آمدم. مادرم  زنی سختكوش و خانه دارى نمونه بود. پدرم هم آنتونيو سانچز، استثنايى بود. آن روزها مثل همه كارگرهاى سابق دوره جنگ هاى داخلى اسپانيا، براى ساختن زندگى اش لباس مى فروخت و گيتار مى زد... ذاتاً دوست داشت كسانى را كه عاشق موسيقى بودند حمايت كند. دلش مى خواست به پسرانش نوازندگى گيتار ياد بدهد كه آن روزها البته كارى بى معنى و بى فايده بود... از ۶ سالگى چسبيدم به يادگيرى گيتار. يك جورهايى گيتار شد رابط كلامى من و پدر. من همه چيز را به پدرم مديونم. وقتى بچه بودم مجبورم مى كرد ساز بزنم. درست وقتى كه ظرفيت و گنجايش تصميم گيرى براى آينده ات را ندارى، وقتى كه نمى دانى در زندگى مى خواهى چى كار كنى، اين زمانى است كه كسى بايد تو را هل بدهد، راه را به تو نشان دهد. اين همان كارى است كه پدرم كرد. آن روزها نمى توانست من را مدرسه بفرستد چون در خانه پولى نبود. مجبور بودم كار كنم و پول دربياورم. چون به مدرسه نرفته ام مشكلاتى هم دارم اما خب، عادت كرده ام. فرصت هايى پيش مى آيد و من متاسفم چرا فرهيخته نيستم، چرا فصاحت ندارم، به روز نيستم. اما وقتى سن و سالى از تو مى گذرد، عادت مى كنى. آره به بودن و پذيرفتن آنچه كه هستى. وقتى جوانى مى خواهى به نوعى سوپرمن باشى و البته اين حس منجر به بروز مشكلات و ترس ها و ياس هايى هم مى شود.
اما گرسنگى هميشه انگيزه اى قوى براى بارور كردن كمال است. من اين را به تجربه ياد گرفته ام. بسيارى از هنرمندان اغراق مى كنند كه گرسنه، هنرمند نيست و نخواهد بود. اما من معتقدم آدم زمانى كه چيزهايى به دست مى آورد بايد از گرسنگى سپاسگزار باشد. چون اگر با يك شكم پر به دنيا بيايى، انگيزه هاى كمترى دارى!

اولين بار كه به روى صحنه رفتم، ۱۳ سالم بود.

...

براى بعضى آدم ها موسيقى پيچيده ترين راه براى بيان ساده ترين چيزهاست. براى بقيه هم راه بسيار ساده اى است براى بيان چيزهاى پيچيده! خيلى وقت ها اما تخيل حرف اول را مى زند.عقل سليم تا زمانى كه وابسته به ظرفيت روشنفكرى شماست، محدود است. تخيل اما هيچ محدوديتى ندارد. گاهى تخيل با اين عقل سليم در تضاد است. بعضى وقت ها افسوس مى خورم كه چرا موسيقى را نمى فهمم. درست مثل درك نكردن علوم عقلى و رياضيات است. با اين همه، نفهميدن تو را وامى دارد تا بالاتر پرواز كنى يا دست كم به پرواز درت مى آورد و در جايى كه عقل نمى تواند سيطره اى داشته باشد، اين تخيل است كه تو را سرپا نگه مى دارد...

 

... هنرمند آرزو دارد فهميده شود، ارتباط برقرار كند و ثابت كند كه حقيقت را دوست دارد... به هر حال يك هنرمند بايد به خودش وفادار باشد. بايد خودش را دوست داشته باشد، باور كند. چون ناخودآگاه، خود درونش را منعكس مى كند. مردم هم همين «خود» را مى بينند و مى شناسند. مردم مى گويند به جاى اينكه جهانى باشى اول بايد بومى باشى. من به اين معتقدم.

اگر فقط به اين فكر كنى كه ديگران چه مى خواهند بگويند، ديوانه مى شوى. گم مى شوى.عملاً انتقادها بى حاصل اند چون تو، خودت منتقد خودت هستى...


زندگى درون يك جامعه و درون يك سيستم مثل بازى مى ماند. در اين سيستم ، پول مى گويد كه تو برده اى. هر كس پول به دست مى آورد تا كارى را كه دوست دارد، بكند. در مقام يك هنرمند، پول تنها به تو اعتبار كارى مى دهد. فقط همين ... پول كه به هنرمند حس نمى دهد. آدم بايد بفهمد چه طورى به پول ارزش ببخشد وگرنه خيلى راحت به دام زياده خواهى و پول دوستى مى افتد. خيلى خطرناك است كه آدم به اينجا برسد.


... فرق نمى كند كه چه كار بكنيم. يك دوچرخه سوار شايد يك هنرمند باشد و يك خواننده فلامنكو شايد روحيه يك پهلوان را داشته باشد. ... من به اين اعتقاد ندارم كه هنرمندى شغل است. برچسب ها را دوست ندارم... هنر در نوع بشر ذاتى است. آدم مى تواند هنر را به هر نحوى توصيف كند. با نقاشى، نوشتن يا نواختن. خيلى از آدم ها به اسم هنرمند مشغول به كارند و هرگز هم هنرمند نخواهند شد.  

 

... من هيچ وقت نخواستم نفر اول باشم و هرگز هم تلاش نكردم تا جلوتر از ديگران بدوم. به سادگى در اين راه قدم زدم و حتى سوار ماشين هاى لوكس هم نشدم!!
زمان از آدم جلوتر مى رود. تو پيرتر مى شوى، انرژى ات را از دست مى دهى، تخيل و شعورت از پا درمى آيد و فراتر اينكه، انگيزه هايت كمتر مى شوند. در حال حاضر فقط براى حفظ پرستيژى كه دارم كار مى كنم. تنها انگيزه ام هم ديدن يكى تو دنياست كه بگويد از وقتى كارهاى من را شنيده، زندگى اش عوض شده...

 

 

 

 4

 

 ترجمه : پيمان اسماعيلي

 

پل بنجامين استر نویسنده  ۵۷ ساله آمريكايي، متولد نيوجرسي ساكن بروكلين. فارغ التحصيل دوره فوق ليسانس زبان انگليسي و ادبيات تطبيقي با زمينه مطالعاتي ادبيات رنسانس از دانشگاه كلمبيا. مترجم فرانسه به انگليسي نويسندگاني مانند سارتر، مالارمه و ژوبر. فيلمساز با موسيقي شانس، دود ، غم بر چهره و لولو بر روي پل. منتقد، با كتاب هاي هنر گرسنگي و دفترچه سرخ.  شاعر با كار «زميني» و «ناپيدايي ها» و در نهايت رمان نويس.

 

•شما را به عنوان يك نويسنده پست مدرن مي شناسند. نظر خودتان در اين باره چيست؟

راستش را بخواهيد من اصلاً از اين عبارت سر در نمي آورم [مي خندد]. من هرگز به اين چيزها فكر نمي كنم. اينها فقط برچسب هايي هستند كه ديگران به من چسبانده اند. اگر مردم دوست دارند كه به كتاب هاي من چنين برچسب هايي بچسبانند من هم اعتراضي ندارم اما شخصاً هيچ علاقه اي به اين گونه دسته بندي ها ندارم. من فقط سعي مي كنم داستاني را كه مي خواهم بنويسم، به بهترين شكل ممكن بيان كنم و اصلاً به اينكه چگونه كارهايم را دسته بندي مي كنند، فكر نمي كنم.....

....من نهايت سعي خودم را مي كنم تا با زباني روشن و فصيح بنويسم. گاهي روزهاي متمادي به داستاني كه مي خواهم بنويسم فكر مي كنم، به اينكه با چه زباني صحبت كنم تا خواننده فراموش كند كه در حال خواندن كلمات است به طوري كه زبان محو شود. نوعي حركت از لايه هاي رويي داستان به لايه هاي زيرين آن. مي دانم كه غيرممكن است اما اين مسئله چيزي است كه من هميشه به آن فكر مي كنم.

 

•رمان هاي شما با وجود اينكه كاملاً مستقل هستند اما وجود امكانات قدرتمند فلسفي را در آنها نمي توان ناديده گرفت. جايگاه فلسفه در ذهن و ديدگاه شما كجاست؟

بله... من فيلسوف نيستم. ولي مطالعات زيادي درباره فلسفه دارم. من به جهان پيرامونم و آنچه كه انجام مي دهم فكر مي كنم و به سئوال بسيار بزرگي به نام زندگي علاقه بسيار زيادي دارم. اينكه ما چرا اينجا هستيم، اينجا چه مي كنيم؟ آيا خدايي هست يا نه؟ اصلاً اعتقاد يعني چه؟ آيا اختياري در زندگي خود داريم يا نه ؟ اينها از جمله سئوالاتي هستند كه من مدام از خودم مي پرسم. و البته آنها را سئوالاتي فلسفي مي دانم. و همچنين سئوالاتي درباره معنويت. من تلاش مي كنم تا كتابي درباره اساس بشريت بنويسم نه فقط لايه هاي سطحي تعامل هاي اجتماعي، چيزي عميق تر از آن. هستي چيست؟ تنهايي چيست؟ جامعه چيست؟

 

•رابطه شما با داستان هايتان بعد از انتشار آنها چگونه است؟

خب... من مدت ها قبل از نوشتن داستان ها به آنها فكر مي كنم. مدت زمان زيادي طول مي كشد تا اين داستان ها در من ته نشين شوند. بعد از آن مي نشينم و داستان ها را مي نويسم و به همين دليل شخصيت هاي داستان و در نتيجه موضوع قصه به اندازه جهان واقعي براي من حقيقي مي شوند. به شكلي كه در هنگام نوشتن احساس خستگي مفرط، نشاط روحي و درد و لذت و يا هر نوع احساس ديگري كه قهرمان هاي داستان با آن روبه رو مي شوند همراه با شرايط داستان به من دست مي دهد. اما بعد از چاپ آنها ديگر به شما تعلق ندارند و به تمام كساني تعلق دارند كه آنها را مي خوانند. من به كتاب هاي قبلي ام فكر مي كنم، آنها را به ياد مي آورم اما به آنها احساس تعلق نمي كنم ، تعلق به همان شكلي كه موقع نوشتنشان داشتم... همان موقع كه عمل نوشتن اتفاق مي افتاد. چيزي در اين ميان تغيير مي كند... وقتي كه شما كتابتان را به بقيه عرضه مي كنيد.


•شما چگونه مي نويسيد، چه حسي نسبت به آن داريد؟


خب... راستش براي گذراندن زندگي حرفه نامانوسي است. تمام روز را با خودت تنها بنشيني و كلمات را كنار هم قرار بدهي. اما واقعيت اين است كه نويسنده ها اين حرفه را انتخاب نمي كنند بلكه انتخاب مي شوند. يعني نوعي نيروي دروني شما را به اين سمت هدايت مي كند. بر اساس يك نياز و انگيزه آني، چيزي كه حس مي كني بدون آن نمي تواني زندگي كني. وقتي هم كه نمي نويسم كمي احساس شوريدگي دارم. از طرفي پيش خودت فكر مي كني با اين همه اتفاقاتي كه توي دنيا مي افتد اينكه تو يك گوشه بنشيني و چيزي بنويسي كار احمقانه اي است. در عين حال فكر اينكه نوشته هاي تو مي تواند روي آدم ها تاثير بگذارد به تو مي گويد كه كارت بيهوده نيست. من هميشه بين اين دو احساس در رفت و برگشت هستم. توجيهي كه براي خودم دارم اين است كه نهايت سعي ام را بكنم تا چيزي را كه به نظر خودم حقيقت است بيان كنم. گاهي وقت ها اين حس، چيز رنج آوري مي شود. روزهايي هم هست كه همين طور مي نويسم و مي نويسم بدون اينكه چيز كاملي از آنها در بيايد. به همان شكلي كه براي خيلي از نويسنده ها اتفاق مي افتد از پشت ميزم بلند مي شوم، كاغذها را پاره مي كنم و دور مي ريزم. بعد با خودم مي گويم: خب... تو همه سعي ات را كردي تا آن چيزي را كه فكر مي كني بر زبان بياوري، پس اين كار نمي تواند هدر دادن زندگي باشد. و همين مسئله تسكينم مي دهد.

•ايده هاي شما از كجا مي آيند؟ آنها را چگونه خلق مي كنيد؟

اين مسئله براي خودم هم يك معماست. فكر نمي كنم همه آنها از ضمير خودم آمده باشند. نمي دانم  ايده ها و وسواس ها از كجا آمده اند يا داستان ها چه طور متولد شده اند. هرگز قادر نبودم شاهد چگونگي پا گرفتن يك قصه در ذهن خودم باشم. در يك لحظه هيچ چيز نيست و در لحظه بعد  ايده خود به خود شكل گرفته و تمام. من واقعاً نمي دانم كه چه اتفاقي افتاده است. اين موضوع كاملاً به شكل يك معماست. نگارش غيرداستاني كاملاً متفاوت است. من مقالات و زندگي نامه هاي زيادي نوشتم كه در آنها فقط حقيقت تمركز دارد. در آنجا بايد تا حد ممكن و مفصل به مطلب بپردازي اما نگارش داستان معماي بزرگي براي من است. من واقعاً نمي دانم كه كتاب هايم چه معني يا منظوري دارند. آنها ممكن است به معني هرچيزي باشند. من هم مانند هر كس ديگري فقط يك ناظر هستم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386  |