تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



 

 

برگرفته از سخنرانی حسين علوی   ،   شماره 5 نشريه پيام فردا   

 

اگر اين حقيقتي است كه هنرمندان بزرگ حتي با يك اثر ماندگار وارد گردونه تاريخ مي شوند ، بدين اعتبار كسرايي اگر سراينده تنها آرش كمانگير نيز باشد به عنوان يكي از برجسته ترين شاعران معاصر ما مطرح است ...

  زندگي و آفرينش هنري كسرايي پيوندي تنگاتنگ با فعاليت و مبارزه سياسي – اجتماعي او داشت و در اين رهگذر از همان زمان كه بانگ برداشت: « سگ رامي شده ايم ، گرگ هاري بايد ! » ، همواره از دو سو مورد هجوم بود: از يك سو برج عاج نشينان « هنر براي هنر » كه كمترين رايحه سياست مشام هنريشان را به شدت مي آزارد ، و از سوي ديگر يكه تازان و مطلق گرايان عرصه قدرت كه هنر را جز در خدمت سكه رايج بازار سياست نمي پسندند و ادبياتي در توجيه مصالح و منافع و در مدح تبه كاري هاي سياسي خود مي خواهند....
  هنوز هم در جامعه هنري و روشنفكري ما آثار فرانتس كافكا و پيروان دبستان فلسفي او به عنوان ترويج نيهيليسم و هنر فارغ از تعهد اجتماعي ارزيابي مي شود. و يا در نمونه وطني ، سهراب سپهري به عنوان غير سياسي ترين شاعر معاصر مطرح مي گردد. در حالي كه اين هر دو برداشت سوء تفاهمي بيش نيست. اگر كافكا در رمان هايش اميد واهي به خواننده نمي دهد ، نه به معناي پوچ انگاري هستي انسان و بي تفاوتي در برابر نظم موجود ، كه نشانه عصيان عليه آن و براي ساختن جهاني ديگر بر ويرانه هاي اين نظم است. خود او به صراحت در اين باره مي گويد: « اگر در هر زمينه با شكست روبرو مي شوم به علت نبودن زمين و هوا و قانون است و وظيفه من ايجاد اينهاست ».  

 وقتي سهراب سپهري مي سرايد: «...... و قطاري ديدم كه سياست مي برد ، و چه خالي مي رفت ! » ، در حقيقت به هجو تلقي موجود از سياست بر مي خيزد و سياست بي اخلاق و بي ريشه و پيوند با كرامت انساني را مورد حمله قرار مي دهد. اما هموست كه ما را به نگرشي ژرف تر در زندگي اجتماعي فرا مي خواند: «....... آب را گل نكنيم ، شايد اين آب روان مي رود پاي سپيداري ، تا فرو شويد اندوه دلي . ».
و بدين تعبير است كه آرمان گرايي انساني به عنوان عنصري پايدار و اگر چه با مضامين مختلف در هنر معاصر ما به تجلي در مي آيد. و كسرايي از زمره شاعراني است كه در شعر خود تا به آخر به اين آرمان گرايي وفادار مي ماند. او اين توصيه تولستوي را مد نظر دارد كه: « هنرمند بايد بر رفيع ترين جهان بيني عصر خويش جاي داشته باشد اما هنر او هرگز نبايد تا سطح شعار برهنه سياسي تنزل كند »  ....
از نظر كسرايي اگر بايد زندگي را انساني تر كرد پس بايد قبل از آن سياست را انساني تر كرد. رها كردن سياست آنرا از زندگي حذف نمي كند بلكه آنرا خشن تر و غير انساني تر مي سازد. و هنر در اين رابطه فارغ از مسئوليت نيست. سياستي كه با فلسفه ، دانش ، اخلاق ، هنر ، و همه مضامين انساني زندگي بي پيوند باشد البته سياستي ملال آور و سرانجام ضد انساني از كار در خواهد آمد. و شعر كسرايي نه عليه سياست ، كه عليه چنين سياستي است.
او در شعر « به سبز جاودان من » برخوردي صريح با شيفتگي آرماني خود و تاواني كه به خاطر آن مي پردازد دارد:
..... در آن ميان كه جز خطر نبود
 مرا به تخته پاره ها نظر نبود
نبودم از كسان كه رنگ و آب دل ربودشان
.........
اگر تو پوششي پليد يافتي
ستايش من از پليد پيرهن نبود
ستايش من از تو بود
نه جامه ، جان انقلاب را ستوده ام
كنون اگر ز خنجري ميان كتف خسته ام
اگر كه ايستاده ام و يا زپا فتاده ام
براي تو ، به راه تو شكسته ام.......
و اما در جانب ديگر كسرايي با درك مطلق گرايانه از آرمان و نيز از تعهد هنر و هنرمند در ستيز است. منظومه مهره سرخ آخرين سروده بلند او تبلور شناخت و باور اين دوره از حيات هنري شاعر و متكي بر نقد تجربي خود اوست. اگر آرش كمانگير منظومه اي است كه در آن آرمان گرايي نه تنها بر اساطير و افسانه ها كه بر مضامين اسطوره اي نيز استوار است ، كه اين البته خود به مطلق گرايي در آرمان انجاميده است ، اما در منظومه مهره سرخ كسرايي با وفاداري به آرمان از مطلق گرايي رها مي شود و در عين حال با اين تلقي از آرمان نيز كه آرماني بودن را عين مطلق پرستي مي داند ، مرزبندي مي كند. درون مايه انتقادي اين منظومه نسبت به نگرش گذشته به آرمان ، از متن زندگي انسان مشخص و از گرماگرم عرصه كار و پيكار سرچشمه مي گيرد. پشتوانه پيام او در مهره سرخ آرزوها و اميدهاي برباد رفته ، جان هاي سوخته ، خون هاي ريخته ، و فداكاري ها و قهرماني هاي در نيمه راه مانده است. تكيه گاه كسرايي در اين منظومه هم تجربه تراژيك چند نسل معاصر وي و هم تجربه شخصي خود اوست. كسرايي خود در برآمدي بر مهره سرخ در اين باره مي گويد:
« آرش و سهراب گردانندگان اين دو منظومه اگر از يك خون بوده باشند اما هر يك را وظيفه اي ديگر است. آرش با بر جا نهادن گرد تن از سد مرگ بر مي جهد و نه جان خود كه جان هاي بي شمار ديگري را مي رهاند. اما سهراب نوخاسته ، خير خواهي است خطر كرده و خطا رفته با خنجري در پهلو ، كه دادخواهانه نگران سرانجام داوري بر كار خويشتن است. در جهان واقعيت آرش ها اندكند و سهراب ها بي شمار. در مهره سرخ سخن از خطاهاي خطير نيك خواهاني است كه شيفتگي را به جاي شناخت در كار مي گيرند و اينك تاوان هاي سنگيني كه مي بايدشان پرداخت. »
در اينجا شاعر بين آگاهي و آرمان گرايي با بي دانشي و مطلق پرستي مرزي صريح و روشن دارد.
... سهراب تجلي انبوه انسان هاي آرمان گرا اما حقيقي در زمانه ما و با همه ضعف ها و قوت ها و تشويش ها و دل واپسي هاي آنهاست. او در هر گام و هر مرحله از سرنوشت خويش با پديده هاي ناشناخته و سئوال هاي بيشمار روبروست. او و يا آفريننده او (شاعر) تصميم نمي گيرند تا مطلق ها را درهم شكنند ، بلكه سير واقعي و چاره ناپذير زندگي و مرگ او خود شكست مطلق هاست. در مهره سرخ رابطه خير و شر رابطه اي ساده نيست و عطش كنترل ناپذير انسان به تشخيص و داوري به سادگي سيراب نمي شود. در زندگي قهرمان مهره سرخ جهان بيني ها پا به پاي تغيير جهان تغيير مي كنند اما آرمان هاي انساني تا زندگي هست باقي مي مانند....

                      

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386  |