تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



 

متن زير، منتخبي از مقاله اي است كه در جلد اول "كارنامه" (خبرنامه داخلي موسسه تحقيقات و توسع علوم انساني) ،   توسط زنده ياد "دكتر مهرداد بهار" فرزند شاعر معروف دوران مشروطيت "ملك الشعراي بهار" ، ارائه شده است.

مطابق پانويس مقاله ، اين   مقاله پيش از اين در نشريه آينده ،ارديبهشت و خرداد 1363 و در كتاب "از اسطوره تا تاريخ"  نيز توسط نشر چشمه ، منتشر شده است. محمد تقي بهار (1265-1330) علاوه بر ديوان شعر مولف كتاب سبك شناسي يا تاريخ تحول نثر فارسي (در سه جلد) ميباشد . 

 

(1) 

شبي در محفلي انتخاباتي كه مملو از جمعيت بود، پدر سخنراني مي كرد. در باره اخلاق بود و اينكه امپراطوري روم براثر تباهي اخلاق از ميان رفت و گفت كه دروغ و دزدي بدترين دشمنان سعادت يك كشور است و ما بايد دولت و مجلسي داشته باشيم كه مشوق و مظهر اعتلاي اخلاقي ما باشد. وقتي سخنراني تمام شد ، كف زدن ها آغاز گشت و مدتي به طول انجاميد. مي ديدم كه پدرم چقدر از تاثير گفتار خود بر مردم راضي بود. آن غروري كه از ارضاي خاطر دست مي دهد، در چهره اش نمايان بود. اما وقتي از مجلس خارج شديم، به اتاق رختكن رفتيم تا پالتو و چترش را بردارد و برويم ديديم كه نشاني از هيچيك در ميان نبود ، آنها را شنوندگان دزديده بودند! همه آن رضاي خاطر در چهره اش فرو مرد و گفت : "اين ملت درست شدني نيست". هنوز انعكاس اين سخن كه از دل او برخاسته بود از خاطرم نرفته است.

(2) 

پدر در امور تربيتي ما جدي بود. البته هيچ وقت خبري از درس و مشق ما نداشت و ما بر پاي خود رشد مي كرديم. اما محيط چنان نبود كه به بيراه برويم. به ياد دارم كه در كلاس چهارم تجديد شده بودم. اين زمان پدرم وزير معارف بود. شكايت به او بردم و گمان مي كردم با سفارشي كارم درست خواهد شد. پدر بازرسي به دبيرستان فرستاد. پس از گزارش بازرس كه به زيان من بود ، نه تنها سفارشي به عمل نيامد  بلكه پدر پوستي از كله من تنبل كند تا ديگر از اين غلط ها نكنم. ما هرگز عادت نكرديم تا از موقيتي سو استفاده كنيم. به ما اين امكان داده نمي شد !

(3)

بعد از بازگشت به تهران ، با وجود عقد قراردادي براي تدريس در دانشسراي عالي و آغاز به تاليف و تصحيح كتاب نيز وضع ما چندان بهتر نشد و پيوسته مخازن فزون تر از درآمد بود . به قول فرنگي ها "تم اصلي" زندگي ما دعوا ي مادر و پدر بر سر امور مالي باقي ماند كه ماند.بيچاره پدر چقدر رنج مي برد و بيچاره مادر كه چقدر محق بود و بي گناه.

تا ما بچه بوديم ، پدر حوصله ما را نداشت. ما حتي جرات نداشتيم در اطراف اطاق كار او بازي و سر و صدا كنيم. حتي به هنگام نوروز كه پيش او مي رفتيم ، به لبخندي محبت آميز و بوسيدني بي اشتياق اكتفا مي كرد و ما اندكي بعد اتاق وي را ترك مي كرديم. لمس كردن عيد در پيش او چندان آسان نبود !

اما اين از بي دل و دماغي بود ، نه از بي محبتي ، من روي ديگر اين سكه را هم ديده ام. يكبار در كودكي ، در دوره دبستان ، بيمار شدم و شبي از شب ها در سينه خود درد عجيبي احساس كردم ، به طوري كه گاه نفسم بند مي آمد. خوب به ياد دارم ، پدرم تازه به خانه آمده بود و چون حال مرا چنان ديد ، چنان  پريشان خاطر شد كه شتابان به سوي تلفن رفت و با صدايي ملتمس از دكتر خانواده خواست كه فورا به خانه ما بيايد. به ياد دارم كه از ديدن اين همه احساس و پريشاني او ، آرامشي عجيب به من دست داد. شايد حالم اندكي بهتر شد. شايد ما بچه ها نيازمند  محبت بيشتري از سوي پدر و مادر دلخسته مان بوديم . بيماريهاي ما شايد با اين عوامل رواني مربوط بود. من آن شب احساس امنيت عجيبي در خود كردم.

(4)

در تبعيد به اصفهان و تنها در دوره اين تبعيد ، پدر ديگر آن ملك الشعراي ميدان سياست و مجلس شورا نبود. او از آسمان فرود آمده بود و از جمله ، براي من كه در آن هنگام 4 ساله بودم، قصه مي گفت. كاري كه از او عجيب بود. هرچند اين قصه ها در باره ديوي به نام سياه خان ستمگر بود ،هيچ نشاطي ، شوري و شوقي در من بر نمي انگيخت. او مي خواست تا در پرده ، به نام سياه خان ، رضا شاه را در چشم من چون عفريتي جلوه دهد و نمي دانست كه من در تلخي آن ايام به فرشته اي نياز داشتم!

(5)

عشق و ولع او به دانستن ، به شناختن و آشنايي با هر چيز نو به ارث به ما بچه ها هم رسيده است. او با عقايد داروين در جواني آشنا شده بود و اين عقايد عميقا بر انديشه وي اثر گذاشته بود.او جزو معدود استاداني بود كه در نزد هرتسلفد به تحصيل زبان فارسي ميانه پرداخته بودند. او ترجمه هاي شادروان پور داوود را از اوستا كاملا خوانده بود و گاه با متن اوستايي پهلويش نيز مقايسه كرده بود. او حتي وقتي ديد كه من با آثار مكتبي چپ آشنا شدم با همه بيماري كه داشت بسياري از آثار اين مكتب را كه در دسترس من بود، گرفت و خواند. دانستن و شناخت و نه الزاما باور كردن و مومن بودن در سرشت او بود.

(6)

روزي با افراد خانواده -البته بدون پدر- به تفريح به دركه رفته بوديم. من بچه اي هشت ساله بودم. مستخدم پيري داشتيم ، دست مرا گرفت تا در آن حدود به گردش برد. مردي بر سر سنگي نشسته بود و تار مي زد. مستخدم به او سلامي كرد و گفت : "اين پسر ملك است" . پدر مرا همه با اين نام مي شناختند. مرد در حاليكه به تار زدن ادامه مي داد

، از من پرسيد: "شعر مي گويي؟"  گفتم : "نه"   گفت: "خاك بر سرت!" و به تار زدن ادامه داد.

شايد پسر هنرمند يا دانشمند بزرگي بودن هميشه با اين تحقير ها و انتظارات بجا و نابجا توام باشد و هر هنر و دانشي كه از فرزند ببينند ، گويند كه " اين استعداد از فلاني به او به ارث رسيده است" و هر عيب و بي دانشي كه در او در يابند ، به رخش كشند و گويند : "حيف از آن پدر!" و من هر دوي اين برخوردها و بيشتر برخورد دوم را لمس كرده ام. از هر دو بدم آمده و رنج برده ام. هميشه احساس كرده ام كه از استقلال شخصيت محروم داشته شده ام.

 (7)

پدر حافظه اي شگفت انگيز داشت.ميگفت در نوجواني حافظه ام ضعيف بود. ولي با حفظ كردن شعر و تداوم در اين امر حافظه ام را تقويت كردم. فراموش نميكنم ، دو سه روزي به در گذشتش مانده بود. اوايل شب بود و به حال اغما رفته بود. دكتر آمد ، تزريقاتي چند كرد و پدر اندك اندك به حال آمد.پيش او و نگران حالتش نشسته بودم. چشمي گشود، سرخ بود و خسته. مدتي را نگاه كرد، نمي دانم چرا پرسيد: "آيا قصيده اي از انوري به ياد داري؟" گفتم: "نه"، گويي منتظر بود ، خود شروع كرد به خواندن قصيد ه اي بلند از انوري ، و خواند و خواند و خواند و اندوه مرا از اينكه اينهمه هوش و حافظه مي رفت تا از ميان رود ، مي افزود و مي افزود.در خانه ما كمال انسان در شاعري بود.من اين امر را آن شب حس كردم و اين كمبود مرا پيوسته رنج داده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384  |