تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



 

متن زير كه در باره يك شخصيت مبارز- يك كارگر ساده در زمان شاه است كه ممكن است با توجه به تجربيات تاريخي ، به مذاق برخي خوش نيايد. برخي نيز مطلب زير را نادرست مي دانند و صحت تاريخي آنرا بزير سوال برده و آنرا از جمله داستانهاي قهرمان سازي احزاب و گروهها مي دانند. وارطان حتي اگر ساخته تخيل يك شاعر باشد سمبل كليه انسانهاي مبارز و مقاوم است. خود  با امثال چنين اشخاصي برخورد كرده ام  لذا بوجود "وارطان" ها  اعتقاد دارم. وارطان نه به عنوان يك شخص يا نماينده يك گروه و حزب ، بلكه بعنوان سمبل انسانهاي شرافتمند و پايدار در برابر سختيها بايد مورد احترام تمام آزاديخواهان باشد. هرگونه اهانت و بدگويي نسبت به چنين اشخاصي ، توهين به والاترين ارزشهاي انساني كه همانا شرافت است، ميباشد. بقول رومن رولان : "زيباترين پديده ها ، انسان شرافتمند است." 

و اين البته ناقض تحليل تاريخي شخصيت هاي مذكور ، بر مبناي شواهد مستند تاريخي و نقد تحليل گرانه نيست .

همانگونه كه مقاله تحقيقي "فرج سركوهي" با دوست صمد بهرنگي ، كه ادعاي كشته شدن صمد را نفي مي كرد نبايد توهين به جايگاه صمد تلقي شود . 

 پس يادشان را گرامي بداريم. (آرمان)

 

 

برگرفته از مقاله مرتضی کيوان - سايت تدبير 

  www.geocities.com/renowa1000/tadbir16.htm

 

"وارطان سالاخانيان" در ششم بهمن 1309 در تبريز چشم به جهان گشود و در سال 1321 با خانواده اش به تهران آمدند. وي به رانندگی تاکسی پرداخت تا خرج خانواده را تامين کند.

به زودی مثل بسياری از جوانان شيفته آزادی و برابری آن دوران جذب « حزب توده » شد. بعد از کودتای 28 مرداد 1332، وارطان به فعاليت خود به صورت مخفی ادامه داد. فعالين چاپخانه حزب توده، علی رغم خيانت رهبريت حزب، به انتشار نشريه مبادرت كرده و در سطح وسيعی در جامعه پخش می کردند.  

« وارطان» به همراه ديگر همرزم خود « کوچک شوشتری»،  مسئوليت پخش نشريه های حزب را بعهده داشتند.

در غروب ششم ارديبهشت سال 1333 ، مامورين  به طور اتقافی به اتومبيلی که وارطان و کوچک شوشتری در آن بودند در دروازه دولت، ايست دادند و پس از باز کردن صندوق عقب ماشين،   با انبوهي از نشريه های رزم (ارگان جوانان حزب توده) مواجه شدند .

وارطان و کوچک را به سرعت به فرمانداری نظامی انتقال دادند تا تحت بازجويی ، محل چاپخانه را کشف کنند. 6 روز بعد ( در 12 ارديبهشت ماه) ، کوچک شوشتری بدون کوچکترين اعترافی، در زير شکنجه  جان سپرد. وارطان زمانی که مطمئن شد که کوچک جان باخته به شکنجه گران گفت:

" حالا خيالم راحت شد. من محل چاپخانه را می دانم و نمی گويم. هر کاری می خواهيد بکنيد".

صحنه های شکنجه های وارطان را يکی از شکنجه گران بعدها اين طور توصيف کرد:

" انگشت سبابه ی وارطان را گرفتم و به عقب فشار دادم. وارطان گفت می شکند. من باز هم فشار دادم. لعنتی حرف نمی زد. وارطان گفت: می شکند با تمام نيرويم فشار دادم. صورت وارطان مثل سنگ بود. لب از لب باز نمی کرد. باز هم فشار دادم . وارطان گفت: می شکند. خشمگين شدم. مرا مسخره می کرد. باز هم فشار دادم . صدايی برخاست. وارطان گفت : ديدی گفتم می شکند. نگاه کردم انگشت شکسته بود. وارطان به من پوز خند می زد".

وارطان در 11 ارديبهشت ( روز جهانی کارگر ) در زندان ، روی در سلول رنگ گرفت و به شادی پرداخت و به همين علت چنان مورد شکنجه قرار گرفت که 24 ساعت بيهوش بود. .

سرانجام در روز 18 ارديبهشت 1333 ، مامورين   جمجمه  « وارطان سالاخانيان» را در حالی که اثرات سوختگی و شکنجه در تمام بدنش عريان بود با مته سوراخ کردند و به زندگی اين انسان دلير پايان دادند.

جسد وارطان را در رودخانه « جاجرود» رها کردند تا اينگونه وانمود کنند که بر اثر حادثه به درون رودخانه افتاده و غرق شده است. مادر وارطان بعد از کشف جنازه ی پسرش چنين گفت:

" جسد وارطان را هنگام دفن ديدم وارطان را از روی موهايش شناختم. اسکلتی بيش نبود. و من بعد از آن نتوانستم به خودم بقبولانم که پسری چون وارطان که چهارشانه بود، در عرض 26 روز به اسکلت تبديل شده باشد".

 

شعري از شاملو :

 

" وارطان ! بهار خنده زد و ارغوان شكفت.

در خانه ، زير پنجره گل داد ياس پير.

دست از گمان بدار!

با مرگ نحس پنجه ميفكن !

بودن به از نبود شدن ، خاصه در بهار..."

 

وارطان سخن نگفت،

                     سرافراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت.

 

"وارطان سخن بگو !

مرغ سكوت ، جوجه مرگي فجيع را

در آشيا به بيضه نشسته ست!"

 

وارطان سخن نگفت،

                  چو خورشيد

از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت

 

وارطان سخن نگفت

وارطان ستاره بود:

يك دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت.

 

وارطان سخن نگفت

وارطان بنفشه بود:

گل داد و

         مژده داد: "زمستان شكست!"

                                  و

                                 رفت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384  |