تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



 

برگرفته از : تاريخ تمدن  ويل دورانت – جلد دوم : يونان باستان – كتاب اول -  فصل چهارم

Spartans

 

اسپارت   به معنای "پراکنده"  شهری در یونان بود  که توسط قوانین موسوم به لوکورگوس به صورت یک شهر نظامی در آمده بود  و بر "پیرامون نشینان "   ، مسلط بود .

لوكورگوس، يا واضعان قوانيني كه بدو منسوبند، نظام اجتماعي را كه بر پايه خويشاوندي استوار بود مردود دانست و نظامي جديد براساس تقسيمات جغرافيايي برقرار كرد، و بدين وسيله قدرت خاندانهاي قديم را در هم شكست و اشرافيتي دامنه دارتر به وجود آورد. لوكورگوس، به قصد جلوگيري از پيشرفت طبقه سوداگر، كه در آتن تدريجا بر اشراف زميندار چيره ميشدند، كارهاي صنعتي و بازرگاني و مخصوصا وارد كردن و به كار بردن طلا و نقره را ممنوع كرد و فرمان داد كه سكه رايج را فقط با آهن بسازند. لوكورگوس مصمم بود اسپارتيان (يعني شارمندان زميندار) را براي حكومت و جنگ آزاد بگذارد.

شاهنشاهي اسپارت در واقع نوعي ((دوشاهي)) بود،چه بسا اين سازمان عجيب نوعي سازش ميان دو خاندان همتبار و بنابراين رقيب بود؛ يا وسيله اي براي استفاده از جنبه‌هاي رواني حكومت سلطنتي ، تا با آن بدون استبداد، نظم اجتماعي و اعتبار ملي حفظ شود. پادشاهان دوگانه اسپارت داراي قدرت مطلق نبودند و فقط در اجراي مراسم قرباني و سرپرستي قوه قضايي و قيادت سپاه در زمان جنگ همت ميگماردند. در همه كارها از مجلس سنا متابعت ميكردند.

 

عناصر اشرافي، كه در قانون اساسي موقعيت غالب را داشتند، در سنا سكنا ميگزيدند، اينان به معناي واقع كلمه مرداني سالخورده بودند؛ شارمندان زير شصت سال براي بحثهاي سنا نابالغ به حساب ميآمدند.

پلوتارك تعداد اعضاي اين مجلس را بيست و هشت تن ميشمارد و داستان عجيبي درباره نحوه انتخاب شدن آنان ميگويد: هر گاه كه يكي از كرسيهاي اين مجلس خالي ميشد، داوطلبان اشغال آن كرسي بنوبت و ساكت از برابر مجمع عمومي ميگذشتند. كسي كه بلندترين و طولانيترين هلهله مجلس را به خود اختصاص ميداد، به عضويت مجلس سنا نايل ميآمد. محتملا اين عمل را نوعي صرفه جويي واقعبينانه در يك روش دموكراتيك كاملتر ميپنداشتند. مجلس سنا دادگاه عالي رسيدگي به جرايم سنگين به شمار ميرفت و سياست عمومي دولت را تعيين، و قانون وضع ميكرد.

عنصر دموكراتيك نظام اسپارتي مجمع عمومي يا آپلا بود. ظاهرا همه شارمندان پس از سي سالگي ميتوانستند به اين مجمع راه يابند.   اين مجمع براي رسيدگي به مهمترين مسائل جامعه، هر ماه، در روز بدر جلسه اي تشكيل ميداد. تمام مسائل مهم جامعه به اين مجمع ارجاع ميشد و هيچ قانوني بدون تصويب مجمع عمومي اعتبار نداشت. بندرت قانوني به قوانين لوكورگوس افزوده ميشد؛ مجمع ميتوانست قوانين را رد يا قبول كند، ولي نميتوانست جرح و تعديل كند.

 

اسپارتيان اجراي احكام ديواني را به عهده سپاهيان يا پاسبانان نهادند. رسم بود كه برخي از جوانان اسپارتي را مسلح كنند و به صورت پاسبان مخفي درآورند. اينان در ميان مردم به جاسوسي ميپرداختند و حق داشتند، به صلاحديد خود، اسيران  را بكشند. از اين سازمان در مواقع بحراني و براي سركوب اسيران استفاده ميشد. اسيران با آنكه در جنگها خدمات بزرگي به سروران اسپارتي خود ميكردند، باز همواره مورد بدگماني آنان بودند و خطرناك به شمار ميرفتند. توسيديد مينويسد:

هشت سال پس از جنگهاي پلوپونزي، اسپارتيان از اسيران خواستند كه، از ميان خود، آناني را كه در جنگ با دشمنان برتري نشان داده اند، برگزينند تا بدانان آزادي اعطا شود. اما منظور واقعي اسپارتيان شناختن افرادي بود كه بيش از ديگران به آزادي رغبت داشتند و از اين جهت زودتر تن به شورش ميدادند. اسيران دو هزار تن را از ميان خود انتخاب كردند، و اينان، به شكرانه دستيابي بر آزادي، تاج بر سر نهادند و به طواف معابد پرداختند. ولي اسپارتيان، به شيوهاي كه برما معلوم نيست، خيلي زود خود را از شر آنان آسوده كردند.

در اسپارت، قدرت، همانند افتخار، اساسا از آن سپاه بود، زيرا اسپارت فقط در سايه شجاعت و انضباط و مهارت نظامي به امنيت و عظمت خود رسيد. هر يك از اسپارتيان از بيست سالگي تا شصت سالگي به تمرينات جنگي ميپرداختند و خود را براي خدمات لشكري آماده نگاه ميداشتند. در نتيجه اين تعليمات سخت، اسپارت توانست پياده نظامي فراهم آورد كه با افراد سنگين اسلحه و نيزه افكن خود، در صفوف فشرده، همه يونانيان حتي آتنيان را به وحشت اندازد و ديرگاهي به صورت نيرويي شكست ناپذير دوام آورد. به دور محور اين ارتش، اسپارتيان شئونات اخلاقي خود را شكل دادند:

فضيلت، داشتن قوت و شجاعت .  مرگ در ميدان نبرد، بزرگترين شرف و بالاترين سعادت بود؛ ادامه زندگي بعد از شكست ننگي بود كه حتي مادر هم چنين گناهي را بر فرزند خود نمي بخشود.

مادران هنگامي كه پسران خود را به ميدان جنگ ميفرستادند، چنين ميگفتند: ((بازگرد با سپرت يا روي سپرت.)) سپر اسپارتي سنگين بود، فرار با سپر سنگين امكان نداشت.

 

لازمه آماده كردن مردان براي هدفي چنين ناسازگار با جسم انسان، اين بود كه آنان را از كودكي از خانواده جدا كنند و با انضباطي سخت پرورش دهند. اولين قدم نوعي اصلاح نژاد بيرحمانه بود: گذشته از حق پدر در كشتن نوزاد خود، تمام كودكان را نزد شوراي بازرسان دولتي ميبردند، و هر كودكي را كه به نظر ناقص ميآمد از بالاي صخره‌ ای  به زير ميافكندند. براي زدودن كودكان ناقص از عرصه جامعه، وسيله اي ديگر نيز به كار ميبردند؛ بدين معني كه، بنابر سنن ديرين، آنان را در معرض حوادث ناملايم و پر خطر قرار ميدادند.

حكومت به پسران و دختران توصيه ميكرد كه به هنگام انتخاب همسر، سلامت و شخصيت او را منظور دارند. شاه آرخيداموس، كه زني لاغر را به همسري برگزيده بود، از طرف حكومت به پرداخت غرامت محكوم شد. حكومت شوهران را تشويق ميكرد كه زنان خويش را به مرداني فوق العاده نيرومند به عاريه بدهند تا كودكان نيرومند فزوني گيرند. همچنين حكومت از شوهران فرسوده و بيمار انتظار داشت كه خود جوانان را فرا خوانند و، در پديد آوردن خانواده‌هاي نيرومند، از ايشان ياري خواهند. پلوتارك متذكر ميشود كه لوكورگوس موضوع انحصار زن به شوهر و حسادت شوهر را در مورد زن به سخره ميگرفت و ميگفت: ((بي معني است كه مردم تا اين حد مشتاق سگان و اسبان خود باشند و حتي براي توليد نسل بهتر به پرداخت پول راضي شوند، اما همسران خود را محبوس كنند و خود، كه ممكن است ابله يا عليل يا بيمار باشند، منحصرا كار توليد فرزند را عهده دار شوند.)) قدما نوشته اند كه مردان اسپارت از ساير مردان يونان خوشروتر و نيرومندتر بودند، و زنان اسپارت نيز از لحاظ تندرستي و زيبايي بر همه زنان يونان تفوق داشتند.

محتملا بايد مزاياي مردان و زنان اسپارتي را بيشتر مرهون تربيت، و كمتر مديون پرورش نژاد دانست.

كودكان اسپارتي را در هفت سالگي از خانواده جدا ميكردند، و دولت عهده دار پرورش آنها ميشد. كودكان وارد آموزشگاه‌هايي ميشدند كه در عين حال هم نظامي بود و هم آموزشي. تواناترين و دليرترين كودك به عنوان رهبر برگزيده ميشد. همه افراد گروه ميبايست از رهبر فرمان برند و، اگر درباره آنان كيفري مقرر ميداشت، به حكم او گردن نهند و سعي كنند تا در انضباط و پيشرفت با رهبر برابر شوند و از او سبقت بگيرند. هدف مدارس نظامي اسپارت، برخلاف مدارس آتن، پرورش بدني زيبا و ورزيده نبود؛ مدارس اسپارت صرفا ميكوشيدند كه افرادي شجاع و جنگي به بار آورند. كودكان، در برابر بزرگتران و دوستاران زن و مرد خود، برهنه سرگرم بازي ميشدند. بزرگسالان تعمدا مناقشاتي بين گروه‌ها و افراد به وجود ميآوردند تا نيرو و تهور آنان امتحان شود و پرورش يابد. اگر كودكي لحظه اي به ترس ميافتاد، زماني دراز مورد خفت قرار ميگرفت. از همه خواسته ميشد تا، ساكت، درد و سختي و پيشامدهاي ناگوار را تحمل كنند، همه ساله، در معبد آرتميس، بعضي جوانان منتخب را چندان تازيانه ميزدند تا خونشان روي سنگها بچكد. كودكي كه به دوازده سالگي ميرسيد، از پوشيدن جامه زيرين ممنوع بود و تمام سال را با يك جامه مي گذرانيد.

نوجوان اسپارتي، برخلاف نوجوان آتني، از استحمام طرفي نمي بست، زيرا به نظر اسپارتيان، بدن، بر اثر شستشو و تدهين، به نرمي وسستي ميگرايد، در صورتي كه هواي سرد و خاك پاكيزه بدن را تقويت ميكند.

نوجوان اسپارتي، زمستان و تابستان، در فضاي باز ميخوابيد، و بسترش از شاخه‌هاي درختاني كه در ساحل رود مي روييد ساخته ميشد. جوان اسپارتي تا سي سالگي با همسالان خود در لشكرگاه به سر ميبرد و از آسايش خانگي بركنار بود.

خردسالان خواندن و نوشتن را، به اندازهاي كه از شمار بيسوادان خارج شوند، مي آموختند; در اسپارت خريداران و ناشران كتاب بسيار اندك بودند. به تصريح پلوتارك، لوكورگوس دوست ميداشت كه كودكان قوانين جامعه را نه از روي نوشته، بلكه با تعليمات شفاهي و به وسيله تمرينهايي كه زير نظر راهنمايان صورت ميگرفت و سرمشق هايي كه عملا از رفتار راهنمايان فراهم مي آمد، بياموزند. وي معتقد بود كه جوانان را بايد بي آنكه خود متوجه باشند، عملا به اخلاق نيك عادت داد، و كسب عادات اخلاقي در عمل، بهتر از بحث و استدلال از عهده تهذيب نفس برمي آيد. به گفته او، حكومت خوب زاده تربيت خوب است، ولي چنين تربيتي بايد اخلاقي باشد، نه عقلي؛ شخصيت از دانايي مهمتر است. جوان اسپارتي ميبايست در نوشيدن شراب ميانه روي پيش گيرد. راهنمايان جوانان گاهي چند تن از اسيران را باده مي نوشاندند و به مستي مي كشاندند تا جوانان اسپارتي حماقتهايي را كه گريبانگير مستان ميشود با ديدگان خود ببينند. همچنين، به منظور آماده كردن جوانان براي دشواريهاي جنگ، گاهي آنان را به دشتهايي ميفرستادند تا با دست خالي براي خود خوراك بيابند يا گرسنگي بكشند؛ در اين گونه موارد، دزدي براي جوانان مجاز بود، ولي اگر جواني در حين دزدي دستگير ميشد، با تازيانه كيفرش ميدادند. به جوانان شايسته اجازه داده ميشد كه در اجتماع عمومي مردم حضور يابند و با مشكلات جامعه آشنا گردند و هنر سخنوري را بياموزند. جوان اسپارتي پس از طي دشواريهاي دوره جواني و رسيدن به سي سالگي، ميتوانست با بزرگتران همسفره شود.

 

دختران، هر چند كه در خانه پدر و مادر خود به بار ميآمدند، تابع قوانين دولت بودند. دختران در پارهاي از بازيهاي خشن، مانند دو و كشتي و گرده پراني و تيراندازي، شركت مي جستند، پيكرهاي خود را سالم و نيرومند ميكردند و براي مادري شايستگي مييافتند. حكومت، براي جلب توجه دختران به بهداشت و تندرستي، آنان را موظف كرده بود كه در مجالس رقص و برخي ديگر از اجتماعات عمومي و در حضور جوانان برهنه حاضر شوند تا اگر نقصي در تن دارند، هويدا شود و آنان را به رفع نقص برانگيزد. پلوتارك، كه سخت دلبسته اخلاق است، ميگويد: ((برهنه شدن دختران كاري شرم آور نبود، زيرا پرهيزكاري شعار آنان بود و از بدكاري سخت به دور بودند.)) دختران در حال رقص سرودهايي در ستايش جنگجويان دلاور ميخواندند و بزدلان را نفرين ميكردند. اهالي اسپارت تربيت فكري دختران را به چيزي نميگرفتند.

جوان اسپارتي در عشق آزاد بود و ميتوانست هر پسر يا دختري را كه ميخواست، به دوستي برگزيند.

تقريبا همه كودكان اسپارتي در ميان مردان معشوقي داشتند. از اين معشوق انتظار ميرفت تا معلومات جوان را افزايش دهد، و جوان نيز به پاس آن، در برابر او دوستي و فرمانبري ميكرد. اين پيوند، در بسا موارد، عواطف دوستانه نيرومندي ميان جوانان و مردان پديد ميآرود و آنان را به دليري در جنگ سوق ميداد.

مردان پيش از ازدواج از آزادي فراواني بهره مند بودند; از اين رو، فحشا و زناكاري رواجي نداشت.

اسپارتيان براي الاهه عشق، آفروديته، جز يك معبد برپا نكردند. در اين معبد آفروديته با هيئتي پرمعني نمودار ميشود: نقابي بر چهره و شمشيري در دست و زنجيري برپاي دارد، و گويا نمودار بي ارزشي وصلتهاي عاشقانه و ناتواني عشق در برابر جنگ و تسلط جامعه بر ازدواج است.

از لحاظ حكومت، مناسبترين سن ازدواج براي مردان سي سالگي، و براي زنان بيست سالگي بود. مجرد زيستن جرم شناخته ميشد، تا آنجا كه مجردان از حق شركت در انتخابات و حق شركت در اجتماعات و جشنهاي عمومي، كه در آن زنان و مردان جوان برهنه مي رقصيدند، محروم بودند. پلوتارك ميگويد: كساني را كه از ازدواج ميگريختند، وا ميداشتند كه، حتي در زمستان، با بدني عريان در ميان مردم بخرامند و سرودي را تكرار كنند با اين مضمون: ((اين كيفر سرپيچي از قوانين اين ديار است.)) كساني كه در حفظ تجرد پافشاري ميكردند، هر لحظه در معرض حمله و آزار جماعات زنان نيز قرار داشتند. فقط همسر نگرفتن ننگين نبود، فرزند نداشتن نيز خود ننگي به شمار ميرفت، و مردان بي فرزند از احتراماتي كه جوانان اسپارتي بر مردان مسن تر از خويش مي نهادند، بي نصيب مي ماندند.

پدر و مادر مسئول تدارك ازدواج فرزند خود بودند. داماد براي تصاحب عروس پولي نمي پرداخت، بلكه مي بايست عروس را به زور از خانه اش بيرون كشد، و عروس هم موظف بود كه در مقابل او ايستادگي ورزد. از اين رو نزد اسپارتيان، واژه ((زناشويي)) به معني ((ربودن)) بود. در مواردي، گروهي از جوانان بي همسر و گروهي از دختران مجرد، كه از لحاظ شمار مساوي بودند، در اطاقي تاريك گرد ميآمدند، و هريك از جوانان در تاريكي از ميان دختران، يكي را به عنوان شريك زندگي خود برمي گزيد. مردم اسپارت معتقد بودند كه چنين انتخابي كوركورانه تر از ازدواجهاي عاشقانه نيست.

مطابق آيين ديرين اسپارت، عروس و داماد، پس از انتخاب يكديگر، چند گاهي جدا از هم در خانه‌هاي پدران خود به زندگي ادامه ميدادند، و فقط گاه به گاه داماد به ديدن عروس ميرفت. چنانكه پلوتارك ميگويد، در مواردي، مدتي دراز بر اين منوال مي گذشت، و بسا شوهران پيش از آنكه چهره همسران خود را در روشنايي ببينند، از آن داراي فرزنداني ميشدند. داماد و عروس معمولا هنگامي كه تولد فرزند را نزديك ميديدند، در صدد يافتن خانه اي مستقل بر ميآمدند. عشق بعد از ازدواج به وجود ميآمد نه قبل از آن، و چنين به نظر ميرسد كه اسپارتيان كمتر از اقوام ديگر از عشق زن و شوهري بهره نداشتند. اسپارتيان به خود مي باليدند كه به زناكاري آلوده نيستند؛ چه بسا كه در اين مدعا صادق بودند، زيرا پيش از ازدواج از آزادي جنسي برخوردارند، و پس از ازدواج اكثرا همسران خود را به ديگران، بويژه به برادران خويش، وامي گذارند. طلاق بندرت روي ميداد. لوساندروس، سردار اسپارتي، كه به قصد ازدواج با زني زيبا از همسر خود جدا شده بود، كيفر ديد.

به طور كلي، موقعيت زن اسپارتي از زنان ساير اجتماعات يونان بهتر بود و بر پايگاه ارجمندي كه هومر به زن يوناني قديم نسبت داده بود، قرار داشت و از مزاياي زنان جوامع اوليه مادرسالاري برخوردار مي شد.

به قول پلوتارك، اين زنان از جسارتي مردانه بهره مي بردند، در هر موضوع مهمي بي پروا سخن مي گفتند و مي خواستند بر شوهران خود برتري يابند. از لحاظ قانون، از ديگران ارث مي بردند و براي ديگران ارثيه مي گذاشتند. با گذشت زمان، در پرتو نفوذ شديدي كه در مردان خويش داشتند، صاحب نيمي از ثروت اسپارت شدند. در همان هنگام كه مردان با خطرهاي فراوان رو به رو بودند يا بر سر سفره عمومي با دوستان خود غذايي ساده مي خوردند، زنان اسپارتي با كمال آسايش و آزادي در خانه‌هاي خود به سر مي بردند.

بنابر قانون اسپارت، مردان، از سي سالگي تا شصت سالگي، ميبايست غذاي نيمروز را در سفره خانه‌هاي عمومي تناول كنند. خوراكي كه در اين سفره خانه‌هاي عمومي به مردان داده ميشد، بسيار ساده و كمتر از خوراك لازم براي يك فرد متعارف بود. زيرا، به گفته پلوتارك، هدف قانونگذاران اسپارت آن بود كه بدين وسيله مردان را براي تحمل محروميتهايي كه در حين جنگ رخ مينمايد آماده كنند و از سستي و انحطاط روزگاران صلح دور دارند.

به مردان اجازه نميدادند كه ((زندگي خود را، در خانه‌ها، روي نيمكتهاي گرانقيمت و ميزهاي مجلل، و با خوردن خوراكهاي لذتبخش سپري كنند؛ خود را به دست كاسبكاران و آشپزان بسپارند؛ در گوشه خانه‌ها مانند حيوانات به توليد فرزند بپردازند و بتدريج نيروي بدني و عقلاني خود را بر اثر اين گونه تن آساني ها از دست بدهند؛ به خواب دراز و استحمام با آب گرم و بيكاري خو گيرند، و خلاصه، مانند بيماري كه دچار مرضي مزمن است، به مراقبت و پرستاري نياز يابند.))  هر فرد منظما مقداري گندم و مواد غذايي ديگر به سفره خانه محل خود تسليم ميكرد، و فرد متخلف از حقوق اجتماعي محروم ميشد.

در اولين قرون بعد از وضع قوانين، معمولا زندگي ساده و زاهدانه اي كه جوانان را با آن پرورش ميدادند، تا سنين بالا ادامه مييافت. در اسپارت مردان فربه نادر بودند. البته قانوني براي محدود كردن حجم شكم وجود نداشت. ولي حكومت گاهي كسي را كه داراي شكمي بزرگ و نامتناسب بود، مورد سرزنش علني قرار ميداد و گاهي او را تبعيد ميكرد. مستي ها و خوشگذراني هاي مردم آتن در اسپارت بندرت به چشم ميخورد. از لحاظ ثروت، ميان توانگران و بينوايان تفاوت زيادي وجود داشت، ولي اين تفاوت علني نبود.

هر دو طبقه لباسي بسيار ساده، يعني پيراهني از پشم، ميپوشيدند. لباس را وسيله تفاخر و تزيين نميدانستند. نگاهداري دارايي منقول از دشوارترين كارها بود، زيرا سكه‌هاي آهنين و درشت اسپارت سنگين و جاگير بود . با اين حال، طمع بي پايان آدمي راه خود را گشود و در دستگاه ديواني رخنه كرد. اعضاي مجلس سنا، سرپرستان، سفيران، سرداران، و شاهان، با مبلغي فراخور شان آنان، قابل خريد ميشدند. هنگامي كه سفير جزيره ساموس در اسپارت سيني هاي طلاي خود را در معرض تماشا گذارد،  شاه اسپارت، اخراج او را از سرزمين خود خواستار شد تا مبادا اهالي اسپارت از او سرمشق بگيرند.

 

حكومت اسپارت، از بيم سرايت ثروت دوستي از بيگانگان به اسپارتيان، به طوري بيسابقه با بيگانگان سختگيري مي كرد، و كمتر بيگانهاي اجازه ورود به آن سرزمين مييافت. بيگانگاني هم كه موفق به ورود به اسپارت مي شدند، مي دانستند كه اقامت آنان نميتواند به درازا كشد، و در صورتي كه بيش از مدتي محدود اقامت ميكردند، پاسبانان آنان را تا مرز كشور بدرقه ميكردند. اهالي اسپارت نميتوانستند بدون اجازه حكومت از ديار خويش خارج شوند;؛ براي اينكه حس كنجكاوي آنان را از بين ببرند، به آنان تعليم ميدادند تا متكبرانه خود را منزوي سازند و حتي تصور نكنند كه مردمان ديگر مي توانند چيزي به آنان بياموزند.  زيرا همواره ممكن بود كه نسيمي از دنياي ديگر، از دنياي آزادي و آسايش، از دنياي ادبيات و هنرها، از دنيايي كه اسپارتيان حق ارتباط با آن را نداشتند، بدان جانب وزيدن گيرد و تشكيلات ساختگي شگفت آور ملتي كه دو ثلث آن برده بودند و بقيه نيز آزادي نداشتند، فرو ريزد.

 

نظام اسپارتي چگونه مرداني به وجود آورد، و چه نوع تمدني پرورد نتيجه اين نظام، در وهله اول، مردمي سختكوش و پرمقاومت بود. در اسپارت، سلامت بدن از بالاترين فضيلتها، و بيماري جرم به شمار ميرفت. بدون ترديد، افلاطون از كشف اينكه اسپارت از دارو و دموكراسي فارغ است، سخت محظوظ شد. اسپارتي شجاع بود و در دلاوري و پيروزي طلبي، جز روميان، هيچ قدرتي به گرد او نمي رسيد. معروف بود كه اسپارتيان تا آخرين نفر مي جنگند و حتي سربازان معمولي اسپارتي خودكشي را بر فرار از دشمن ترجيح مي دهند.  اسپارتيان در لئوكترا شكست خوردند و با اين شكست از صحنه تاريخ بيرون رفتند.

اسپارتيان در ميانه روي و اعتدال و خودداري بي نظير بودند، حال آنكه آتنيان، گرچه درباره آن فضايل داد سخن ميدادند، عملا چندان بهره اي از آنها نداشتند. اگر پيروي از قانون را فضيلت بدانيم، قوم اسپارتي از ديگر اقوام بافضيلت تر بود. اسپارت دست كم مدت دويست سال در سايه قوانين لوكورگوس از اقتداري روزافزون بهره ور بود. البته از عهده فتح آرگوس و آركاديا برنيامد. اما همه نواحي پلوپونز، جز آرگوس و آخايا، رهبري آن را در اتحاديه اي كه تقريبا دو قرن تمام (560 - 380 ق‌م) صلح را حفظ كرد، پذيرفتند.

 

يونان حكومت و لشكر اسپارت را با چشمي پر از اعجاب مينگريست و در واژگون ساختن بساط بيدادگران از آن ياري مي جست. گزنوفون ميگويد: ((هنگامي كه براي نخستين بار اسپارت را، با داشتن سكنه اندك، در ميان همه دول يونان داراي مقامي ارجمند و نيروي قومي بسيار ديدم، دچار شگفتي شدم. حيرت من هنگامي به پايان رسيد كه قوانين شگفت آور اسپارت را مورد مطالعه قرار دادم.)) گزنوفون و همچنين پلوتارك و افلاطون از ستودن روش زندگي مردم اسپارت باز نمي ايستادند. نيازي به گفتن ندارد كه افلاطون طرح مدينه فاضله يا جمهورسالاري خود را از اسپارت گرفت، و فقط نظريه مثل را بر آن افزود و سپس به روي كاغذ آورد. بسياري از متفكران يونان پس از آنكه از ابتذال و آشفتگي نظام دموكراسي ملول و بيمناك شدند، به قوانين و تشكيلات اسپارت پناه بردند.

براستي اينان از آن روي اسپارت را مي ستودند كه خود از ساكنان آن سرزمين نبودند، و در نتيجه، از خودخواهيها و سرديها و دلسختي هاي مردم آن سامان خبري نداشتند و نميتوانستند از طريق شخصيتهاي معدود اسپارتي و قهرماناني كه از دور مورد ستايش قرار ميدادند، دريابند كه قوانين اسپارت تنها لشكرياني دلاور پرورش ميدهد و تقريبا تمام نيروهاي عقلاني مردم را نابود ميكند و نيروهاي جسماني آنان را در فعاليتهايي خشن مصروف ميدارد. در اسپارت، پس از استقرار كامل اين قوانين، هنرها و صنايع، كه پيش از آن كمابيش مي درخشيدند، نابود گشتند، و پس از سال 550 ق‌م هيچ شاعر يا مجسمه ساز يا معماري در اسپارت به وجود نيامد. از ميان هنرها، تنها رقص جمعي و موسيقي بر جاي مانده بود؛ اينها هم هنرهايي بودند كه با قانون اسپارت و استهلاك فرد اسپارتي در جامعه توافق داشتند. محروميت مردم اسپارت از سير و سفر و روابط بازرگاني با جهان خارج، و بي نصيبي ايشان از علوم و ادبيات و فلسفه پيشتاز يونان، باعث شد كه ملت اسپارت به صورت نيروي پياده نظامي با سلاحهاي سنگين درآيد و طرز فكر يك سرباز پياده نظام دايمي را پيدا كند. مردم ساير شهرهاي يونان چون به اسپارت سفر ميكردند، از زندگي بسيار ساده و بي آلايش، از محدوديت آزادي، از اصرار جامعه براي حفظ سنن، و نيز از دلاوري و انضباط عالي مردم، كه براي مقاصدي ناهنجار به كار ميرفت و نتيجه مثبتي به بار نمي آورد، سخت به شگفت مي افتادند.

 آتن در نزديكي اسپارت قرار داشت، و اسب سوار ميتوانست يكروزه خود را از آنجا به اسپارت برساند. اما اين دو شهر، با وجود نزديكي، به هيچ روي به يكديگر نميمانستند. آتن در ميان هزاران اشتباه و اجحاف دست و پا ميزد و در عين حال تمدني ژرف و گسترده مي آفريد تمدني كه براي پذيرفتن افكار نو و ايجاد ارتباط با ديگر تمدنها آماده بود و از مدارا و تنوع و تجمل و يونان را ملون كرد و خصيصه بارز آن شد.

تنگي افق فكري اسپارت سرانجام روحيه مستحكم آن را در هم شكست و نابود كرد. اسپارت اندك اندك، براي رسيدن به هدفهاي جنگي خود، از هيچ وسيله ناپسند چشم نپوشيد، و در اين راه كارش به جايي رسيد كه همه آزاديهايي را كه آتن در ماراتون براي يونان به دست آورده بود، در راه غلبه بر ايرانيان، زير پا نهاد. بدين ترتيب، اسپارت كه روزگاري مورد احترام همسايگانش بود، به سبب سپاهيگري، به صورت مزاحمي براي همه يونان درآمد. از اين رو، سقوط اسپارت همه اقوام را به شگفتي انداخت، اما هيچ يك را اندوهگين نكرد. اكنون در ميان خرابه‌هاي اندكي كه از پايتخت سرزمين لاكونيا به جاي مانده است، بندرت ميتوان به مجسمه يا ستوني برخورد و حكم كرد كه روزگاري در آنجا شهري عظيم برپا بوده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384  |