تبليغاتX

گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي

آرمان و اندیشه
بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاريكی، شمعی بيفروزي. ولو نتواني بالاي كوه بروي،در دره نمان.



 

  

دوست انديشمندي در مقاله اي به رابطه "اعتقاد به تقدس"  با  "جزم گرايي و تعصب"  اشاره كرده است كه در زير خلاصه اي از آنرا مي خوانيد :

«...ايدئولوژيک انديشی تنها منحصر به مذهبيون نيست؛ گاه غير مذهبيون  پای را در جزم گرائی از مذهبيون نيز فراتر می گذارند که نمونه آن افکار کمونيستی مارکسيستی است. ناسيوناليسم تند نيز از اين قاعده مستثنا نتواند بود و وقتی صفت "مقدس" و فعل "پرستيدن" به ميان آيد، هر که بدانها تعلق داشته باشد بايستی خود را در زمره مطلق انديشان قلمداد کند. مثلا" کسانی که به ديگر اقوام و نژادها توهين می کنند و نژاد خود را برتر از آنها می دانند افرادی جزم گرا هستند. کسانی نيز که زير پرچم "خلق " فريادشان گوش فلک را کر می کند در جزم گرائی از نژادپرستان هيچ کم ندارند. من بشخصه تفاوتی در پرستش نژاد و خاک و قوم، با پرستش يهوه و الله نمی بينم، چرا که تنها جای اجزای "مقدس" و "قابل پرستش" در معادله تغيير کرده است. بعبارتی، اگر ما به "تقدس" باور داشته باشيم، هميشه درب بر همان پايه جزم انديشی خواهد گشت؛ چه زمين مقدس و چه خداوند مقدس، چه لنين مقدس و محمد مقدس، چه جهان وطنی مقدس و چه ايران مقدس، و ...  
.. اما ما "]ميهن دوستان" نه "ميهن پرستان"  [  بعنوان انسانی طبيعی که در نقطه ای از اين جهان متولد شده ايم، بخاطر اشتراکات تاريخی قومی زبانی فرهنگی و اقتصادی، نسبت به مردم مناطق ديگر جهان،  به يکديگر احساس وابستگی بيشتری می کنيم. ما مردم بخاطر همين اشتراکات می دانيم که بر پايه اتحاد و تعاون، رشد ما سريعتر و ممکن تر می شود و راه سعادت و اعتلای جامعه مان نيز از همين مجرای رشد می گذرد...»    [1]

 

لازم مي دانم موارد زير را جهت تكميل و توضيح اضافه كنم :  

تقدس را به معني پاك دانستن و مبرا از خطا و اشتباه دانستن چيزي يا كسي. حس احترام و شگفتي همراه با مستثني كردن چيزي از حوزه نقد و بررسي عقلاني مي دانم.

تعصب (از ريشه عصبيت و پرخاشگري )  را به معني جانبداري يكطرفه از كسي يا چيزي و عدم گوش سپردن دليل و برهان طرف مقابل و رفتار بر آن اساس را در نظر مي گيرم .  به عبارت ديگر پذيرش بي چون و چراي عقيده يا شخصي ، نوعي قضاوت يكجانبه و چشم بستن بر نقائص و يا سعي در توجيه آن به هر وسيله ممكن ( حتي خشونت ) بدون شك كردن در اصل آن چيز.

 

جهان مدرن ، جهاني تقدس زدا بود كه بر تمامي اعتقادات يك علامت سوال گذاشت و در عين حال بعلت خلا معنوي ناشي از "ايمان ستيزي" خود پديد آورنده مقدساتي جديد از جمله ايدئولوژي ها و علم پرستي گرديد. جهان پست مدرن حتي اين ايدئولوژي ها را نيز بي اعتبار دانست و معيار اعتبار هر عقيده را  كاملا شخصي و نسبي كرد.از اينجهت مجددا موجي از خلا معنوي جايگزين "ايدئولوژي هاي جايگزين دين " شده است  . به همين دليل نوعي بازگشت به گذشته و خرافات را شاهديم . ترويج انواع و اقسام اعتقادات شبه عرفاني ومكتبهاي هندي و جادوگري و خلقت گرايي و پيشگويي در آمريكا نمونه آنست. در ايران نيز شاهد علاقه وافر جوانان به پديده هاي فرا طبيعي و طالع بيني و كف بيني و روح شناسي و ...  بجاي گسترش بينش علمي شده است. وفور كتب و مجلات غير علمي منتشر شده ، در برابر كمبود مجلات علمي معتبر دليلي بر اين مدعا است. گرچه شايد بيان همين نكته نيز در اين زمانه ناشي از تعصب علم گرايي دانسته شود.

جهان كنوني علي رغم خاصيت ساختار شكني خود اين را هم مي افزايد كه از تقسيم چيزها و عقايد و افراد به سياه و سفيد و خوب و بد پرهيز كرده و سعي كنيم جهان را از چشم رقيبان و مخالفان خويش نيز بنگريم. لذا در تحليل و انتقاد از هر ايده و اعتقادي بايستي ضمن بيان نكات ضعف و ايرادات وارد بر آن عقيده به نكات مثبت و كاركرد هاي ضروري آن در زمان خودش نيز توجه داشت. به عبارت ديگر بيان صرفا نقائص و نديدن و در نظر نگرفتن نكات مثبت و يا تمام وجوه آن چيز نيز مي تواند ناشي از نوعي بدبيني يا تعصب در اثبات عقيده خويش باشد. امروزه نيز شاهديم در برخي تحليلهاي روشنفكران بخصوص متمايل به چپ ، هر عمل و تصميم آمريكا يا غرب با ماهيت استثمار گري پيوند خورده است و چه بسا نوعي همنوايي نيز با مذهبيون جهت مبارزه بر ضد آن شكل مي گيرد ( نمونه بارز آن در سطح كشورها  گسترش روابط فرهنگي ايران اسلامي و كوباي كمونيستي ! ) بدون توجه به اينكه كليه مجاري اعتراضي كه هم اكنون مورد استفاده آنان قرار مي گيرد از جمله اينترنت و ماهواره توسط همان كشور هاي توسعه يافته ، بنا نهاده شده است. هر عمل و رفتار كشور ها را فقط نبايد براساس يك پيش فرض و از يك زاويه  مورد بررسي قرار داد. آيا خطر تعصبات مذهبي  كمتر از خطر استثمار آمريكا است؟ آيا در صورت جايگزيني تسلط آمريكا با قوم ها و گروههاي متعارض و متعصب مذهبي  ، جهان بهتري خواهيم داشت ؟ آيا جنگ هاي قومي و نژاد پرستانه ، ناشي از خلا يك كشور قويتر خطرناكتر نيست ؟  آيا دسترسي كشورهاي غير دموكراتيك   به سلاحهاي هسته اي ، در صورت عدم كنترل كشور هاي دموكراتيك براي كل جهان خطرناك نيست ؟ گرچه من منكر ماهيت استثماري برخي كشورها  نيستم ولي منظور من همزمان با انتقاد ، ديدن جنبه هاي مثبت آن نيز هست.

اما در اينجا مي خواهم اين نكته ، هرچند شايد كمي تعجب برانگيز ، را اضافه كنم كه تعصب حتي مي تواند در ظاهر "خرد گرايي" نيز وجود داشته باشد. با توجه به اينكه هنوز تعريف دقيقي و مورد قبول همگاني، از آنچه كه خردگرايانه  است در دست نداريم  و با توجه به اينكه خود خرد و تاثير ناخود آگاه احساسات و پيش فرض هاي يك زمانه ، در آن شناخته شده نيست ( بطوريكه در ديدگاه پست مدرنيته بنظر مي رسد كه خود خرد بعنوان تنها منبع شناخت معتبر به زير سوال رفته است. زيرا خود مبتني بر اين پيش فرض است كه آنچه وجود دارد و آنچه تاثير گذار است بوسيله منطق و خرد بشري دريافتني است .آنچنان كه اينشتين مي گفت : "درنيافتني چيز در عالم برايم دريافتني بودن آنست" ) . بنابراين بايستي در بحث هاي خود از متهم كردن ديگران به پيروي از احساسات و  اينكه اعتقادات ما بر اساس خرد محض و بدور از سابقه هاي ذهني و پيش فرض هاي پذيرفته شده و احساسات سر كوفته و سلائق و علائق و تجربيات دوران كودكي است ، اجتناب كرده و در يك بحث آزاد پس از بيان دلايل  در باره وجوه متفاوت يك موضوع و بيان بدون خشم و استهزا ، نتيجه گيري را به عهده خواننده يا شنونده آن بحث و موضوع واگذاريم زيرا امروزه پس از پوپر ، مقاومت و پاسخگويي در برابر انتقاد ملاك تمييز معرفت‌ها و ترجيح دادن ( توجه كنيم ترجيح دادن نه صحيح دانستن ) برهان‌ها است . آنچه را كه ما مي توانيم انجام دهيم آنست كه با صبر و حوصله آنچه را كه  از ديدگاه خود جهل مي دانيم بروشني بيان كرده و به بررسي  و بيان علت هاي آن براساس يافته هاي تاريخي ، علمي و روانشناسي بپردازيم ( مثلا ترس ، نياز هاي رواني ، نياز به معنا يابي ) ودر عين نفي اسطوره هاي حامي جهالت ، شيوه و اصول خود در زندگي و مزاياي آنرا نه فقط در سخن بلكه حتي الامكان در عمل ، عرضه  نماييم تا كودكان آينده با ديدگاه وسيعتري راه خود را انتخاب كرده و از تحجر و يك بعدي نگري دور شده و با چشم انداز ها و نگرش هايي بجز آنچه كه پدر و مادر و يا سنت ها آموخته اند آشنا شده و خود پايه گذار سنتها و شيوه هاي نويني باشند.

خلاصه توجه كنيم كه حتي مبارزه با تعصب ، خود متعصبانه و با غرض ورزي و عصبيت همراه نباشد. و حتي خود "خرد" خويش را هم گرچه شايد مطمئن ترين شيوه شناخت است "مقدس" نكنيم. بايستي توانايي  دوست داشتن دشمنان فكري خويش را ( البته تا زماني كه برويمان اسلحه نكشيده اند ! ) داشته باشيم. بايد عادت كنيم كه ضمن انتقاد ، صفات نيك دشمنان را نيز ديده و با صداقت آنرا ستايش كنيم تا متهم به يكسويه نگري و تعصب نشويم.

 (آرمان ، مهر 1382)

 

                اندر باب بی خدایی

 

نیچه  می نویسد : « بي خدايي من نه حاصل چيزي ست و نه حادثه اي حياتي : بلكه امري خود به خود و غريزي است. من بيش از آن كنجكاو ، سخت باور و پر شر و شورم كه بگذارم پاسخي را مثل مشت بر سرم بكوبند . و خدا پاسخي به درشتي يك مشت است، يك بي نزاكتي در قبال ما انديشمندان است- حتي مي توانم بگويم كه خدا ممنوعيتي به درشتي يك مشت است: انديشيدن ممنوع...! »  [2]   

 

نویسنده وبلاگی نظر خود را چنین بیان می کند :

از وقتی که خودم را شناختم نيرويی که روانشناسان به آن حس پرستش ميگويند در من نبود. بعدها متوجه شدم که مقدار اين نيرو در انسانهای مختلف متفاوت است. مثلا در برخی چنان فوران ميکند که برای خود هزاران مقدسات ميسازند و از ترس قضا و قدر هم که شده روزی ده بار از پايين تا بالای آنها را ميبوسند و مدام در حال بلقور کردن يک مشت ورد هستند. بعضی دگر يک تقديس شده دارند، بمجردی که بتوانيد آن را از آنان بگيريد با عرض شرمندگی و از سر بی کسی به سمت پشت بام ميدوند. عده ای هم هستند که اگر بخواهيد بزور به آنان خدا را بقبولانيد لاجرم همان مسير پشت بام و سقوط آزاد را طی ميکنند، من از اين دسته هستم که اگر مجبور شوم پرستش کنم ديگر هدفی برای زنده ماندن ندارم...

”برتراند راسل“ انديشمندی از ديار انگلستان؛ يکی از فلاسفه بزرگ نيمه معاصرمان که اتفاقا تا آخرين لحظه زندگيش نيز همچنان خداناباور ماند در جلسه ای علمی خطاب به دانشجويی که از او پرسيده بود: اگر شما خدا را از مردم فقير بگيريد، به چه نيرويی برای تحمل فقر و فلاکت خود بايد متوسل شوند؟ مي گويد که به انسانهای محروم بايد فهماند که با توسل بتوان فردی و جمعی خويش، محروميت را تحمل نکنند. 

وقتی متوجه شدم داستايوسکی راز وجود آدمی را در اين ميداند که انسان تنها نبايد به سادگی زندگی کند بلکه بايد کشف کند که چرا بايد زندگی کند، تصميم گرفتم ... فقط چشمم را باز نگه دارم... همين! نهايتا چندی نگذشت که..... به نتيجه زير نايل شدم:

 

از هر قيد و بندی آزاد باشيم؛ و برای آزاديمان مبارزه کنيم؛ و در راه مبارزه بياموزيم؛ و برای آموختن تلاش کنيم؛ و در راه کوششمان صبور باشيم؛ و در هنگام صبر اميد داشته باشيم؛ و برای اميدمان آرمان بيافرينيم؛ و آرمانمان را با اخلاق مزين کنيم؛ و اخلاقمان را از جزم انديشی، انحراف و ارتجاع مذهب دور نگه داريم؛ و بدين طريق از خود انسانی دگرگونه و شايسته دنيای مدرن بسازيم. [3]

 

(آرمان ، مهر 1382)

 

[1]   نقل  از مقاله "پرستش...=جمود" نوشته افشين زند  در وبلاگ اعتراض

[2]  نيچه ، "اينك آن انسان" ، چرا اينچنين زيركم

[2]  از وبلاگ "نوشته هاي يك ملحد تنها"      lonelyatheist.persianblog.com

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384  |