گزيده مقالات علمي - فلسفي - روانشناسي - اجتماعي
|
|
|
|
|
هانس آلبرت ، مترجمان : مسعود خيرخواه ، رحمان افشاري عقل گرايي به ما مي آموزد كه باور به لغزش ناپذيري نظريه ها و ايده هاي مربوط به فلسفه، علم يا هر حوزه ديگر از معرفت بشري امري نادرست است، به عبارت ديگر مهم ترين ويژگي عقل گرايي نفي باور لغزش ناپذيري نظريه هاست. در نتيجه عقل گرايي انتقادي بي آنكه مستلزم نفي جست و جو براي وصول به حقيقت باشد، هيچ تعريفي از حقيقت را مجاز نمي شمارد. آنچه مي خوانيد شرحي است مختصر از تاريخ عقل گرايي در غرب تا عقل گرايي انتقادي كارل پوپر. نويسنده مقاله رويكرد پوپر را در برابر سنت عقل گرايي فلسفي مي نشاند و مي كوشد به ياري اين رويكرد، نقص هاي عقل گرايي كلاسيك و توهم دستيابي به حقيقت مطلق را نقد كند. هانس آلبرت، فيلسوف و جامعه شناس آلماني معاصر، در كنار پوپر، يكي از بانيان عقلانيت انتقادي است.او در چارچوب مناقشه معروف با «مناقشه پوزيتيويسم» بحث هاي مهمي را با هابرماس و آدورنو به جريان انداخت. از كتاب هاي دوران ساز او در فلسفه مدرن علم، « رساله درباب عقل انتقادي» نام دارد. عقل گرايي هوادار اين انديشه است كه ما قادريم به ياري عقل واقعيت جهان خارج را بشناسيم و اعمال و رفتار خود را متناسب با آن تنظيم كنيم. پايه «عقل گرايي كلاسيك» بر اين است كه مي توان به معرفت يقيني و مطمئن دست يافت، حال آن كه «عقل گرايي انتقادي» اين امكان را منتفي مي داند. هر دو مكتب فكري تاكنون به روش هاي مختلف ظاهر شده اند. نام گذاري عقل گرايي انتقادي و تفاوت قائل شدن ميان آن و نوع كلاسيك را مديون كارل پوپر و كتاب او «جامعه باز و دشمنان آن» هستيم كه به سال 1994 منتشر شده است. اشكال و گونه هاي عقل گرايي را مي توان حتي در تفكر يونان، يعني در واقع در فلسفه به اصطلاح پيش از سقراط ديد. حتي «كسنوفانس» معتقد بود معرفتي كه از راه عقل به دست مي آيد، كاملا يقيني و قابل اعتماد نيست و بخشي از آن همانند «فرضيه» است. اين فرضيه اي شمردن معرفت در عقل گرايي انتقادي به تمام حوزه هاي معرفت بشري بسط داده شده است. سقراط به شدت بر محدوديت معرفت بشري و خطاپذيري عقل آدمي تأكيد داشت. پس از وي ما شاهد شكوفايي عقل گرايي كلاسيك در تفكر يونان هستيم كه دقيقا ميان معرفت حقيقي از يك سو و باور و عقيده محض از سوي ديگر تفاوت مي نهد؛ به طوري كه مشخصه معرفت حقيقي را در اثبات پذيري آن مي داند تا مورد قبول و اطمينان واقع شود و افلاطون به دو جهان معقولات و محسوسات اعتقاد داشت. به اعتقاد وي عالم محسوسات ظواهرند، نه حقايق. عالم محسوسات خود به دو جزء تقسيم مي شود: آنچه به طور غيرمستقيم ادراك شود، مانند اشباح و سايه ها كه شناخت نسبت به آن ها در حد حدس و گمان و پندار است. آنچه مستقيما ادراك شود، مانند اشيا و موجودات كه او اين شناخت را باور مي ناميد كه مصون از خطا نيست و ما را به معرفت قطعي و يقيني و خطاناپذير نمي رساند. اين نوع معرفت تنها به عالم معقولات آن هم به مرتبه اعلاي آن، يعني انديشه يا تعقل محض تعلق مي گيرد و اصولا افلاطون دستيابي به اين مقام را شناخت يا معرفت مي ناميد. ارسطو بر اين باور بود كه آدمي زماني چيزي را مي داند كه علت آن را بشناسد و بداند كه چرا اين گونه است و يقين پيدا كند كه غير از آن نمي تواند باشد. وي براي موجودات و حوادث روزگار چهار علت را برمي شمرد: علت مادي (مانند سنگ و آجريك خانه)، و علت صوري (مانند طرح و نقشه آن خانه) و علت فاعلي يا محركه (مانند معمار و بناي خانه) و علت غايي (كه همان آرميدن در خانه است). او از ميان اين علل چهارگانه، علت غايي رابرترين علت مي دانست. از نظر ارسطو و مطابق تعريف او از معرفت بايد ميان معرفت با واسطه و معرفت بي واسطه تفاوت قائل شد. معرفت «با واسطه» اين است كه از طريق «برهان»، يعني استنتاج منطقي از برخي مقدمات نخستين حاصل شود و معرفت «بي واسطه»، معرفتي است نسبت به آن مقدمات كه صدق و درستي شان بي واسطه «مشهود» است. مقصود ارسطو از مقدمات حقيقي و نخستين، اموري است كه خودشان ايجاد باور كنند و ما به آن ها بي واسطه و از راه بينش دروني و بدون هيچ گونه برهان، آگاه و معترفيم. او مهمترين همه اين مقدمات و اصل هاي نخستين و برهان ناپذير را اصل «عدم تناقض» مي داند.تعريف ارسطويي از معرفت و آرمان معرفتي مربوط به آن، در تفكر فلسفي به شدت تأثير داشته است، به طوري كه حتي امروز نيز تعاريف كاملا مشابهي براي مفهوم معرفت و ضرورت اثبات شناخت را مي توانيم به عيان ببينيم. «هندسه اقليدسي» نمونه بارز اين نوع معرفت در عهد باستان است كه بر دستگاهي از اصول موضوعي- استنتاجي بنا شده است، يعني دستگاهي كه از تعدادي قضاياي اوليه و متعارف تشكيل شده و ساير قضايا به طور منطقي، يعني با استفاده از قواعد منطق از آن استنتاج مي شود. بديهي است كه نبايد در صحت اين دستگاه ترديد كرد، چرا كه قضاياي نخستين خود از طريق بينش بي واسطه به دست آمده و ساير قضايا درستي خود را از راه استنتاج منطقي از آن اصول گرفته است. بايد يادآور شد كه در انديشه هاي جديد ديگر خواست بينش بي واسطه براي درستي اصول متعارف چنين دستگاه هايي به يك سو نهاده شده و بشر بيشتر به نادرستي و شك كردن در مباني آن معترف شده است. «عقل گرايي كلاسيك» حتي در عهد باستان انتقادهايي برانگيخت. نخست، شكاكان مدعي شدند آدمي نمي تواند به شناختي كه ايده آل يا كمال مطلوب را برآورد، عملا دست يابد. به اعتقاد آنان بينش و شهود نسبت به درستي قضاياي نخستين ممكن است همواره در وهم و گمان پايه داشته باشد. از اين رو آشكار مي شود كه تفاوت قائل شدن ميان به اصطلاح معرفت و عقيده محض، امري وهمي و در نتيجه غيرقابل قبول است. با اين وصف درك ارسطويي از معرفت، برتفكر قرون وسطي حاكم بود و حتي پس از پيدايش علوم جديد در سده هاي 17 و 18 ايده آل شناخت موردنظر ارسطو اثرهاي خود را همچنان حفظ كرد. عقل گرايي كلاسيك در عصر جديد به دو صورت ظاهر مي شود: «مسلك عقلي» كه كساني چون دكارت، پاسكال و اسپينوزا نماينده آنند و «تجربه گرايي» كه بيكن، لاك و باركلي مدافع آنند. مسلك عقلي را اغلب «عقل گرايي» نيز مي نامند. 1- مسلك عقلي منبع همه شناخت هاي بي واسطه براي مسلك عقلي، «شهود» عقلي يعني بينش واضح و متمايز و مطمئن عقل است. با شهود عقلي است كه مي توان به حقايق كلي دست يافت، يعني گزاره هايي كه امروزه مي توان آنها رانخستين گزاره هاي نظري ناميد. ساير حقايق- و همراه آن حقايق خاص يا گزاره هاي واقعي- را مي توان به كمك «قياس استنتاجي» كه عبارت از استخراج «منطقي» از شناخت حاصل از شهود و بينش بي واسطه است، به دست آورد. باري با همكاري «شهود» و «استنتاج» نيل به هر حقيقتي هم ممكن و هم قابل اطمينان است. 2- تجربه گرايي به عكس براي تجربه گرايي، «تجربه» يعني مشاهده اي كه تحت شرايطي از راه آزمايش و به ياري ابزار به دست آمده است، منبع شناخت بي واسطه ماست. با مشاهده است كه مي توان به حقايق خاص دست يافت، يعني گزاره هايي كه مي توان امروزه آن ها را گزاره هاي مشاهده اي يا واقعي ناميد. ساير حقايق- و به همراه آن گزاره هاي نظري- را مي توان از طريق «استقراء»، يعني نوعي استخراج كه بايد آن را از قياس استنتاجي تميز داد، نتيجه گرفت. بنابراين با همكاري «مشاهده» و «استقراء» نيل به هر حقيقتي هم ممكن و هم قابل اطمينان است. در قرن 18 «ديويد هيوم» ابتدا با شك كردن در مباني استقراء و سپس در امكان شناخت واقعي و كلي، نوع تجربه گرايي «شكاكانه» را پي افكند. پس از او «ايمانوئل كانت» كه بنا به گفته خود به وسيله هيوم از خواب دگماتيسم بيدار شده بود، كوشيد همنهادي (سنتزي) از آراي «مسلك عقلي» و «تجربه گرايي» پديد آورد تا به ياري آن بر مشكلاتي كه هر يك از دو مكتب فوق گرفتار آن بودند، چيره شود. از يك سو هيوم نشان داده بود كه قوانين طبيعت را نمي توان از تجربه استخراج كرد و از سوي ديگر معلوم نبود با چه اطميناني مي توان قوانيني را شناخت كه بنابر فرض عقل گرايي كلاسيك، به واقعيتي خارج از عقل و روح انساني تعلق دارند. ليكن موفقيت نظريه نيوتن به ظاهر نشان مي داد كه مي توان به چنين شناختي اطمينان داشت. كانت مسئله را اين گونه حل كرد كه «واقع گرايي» -يعني اعتقاد به شناخت پذيري واقعيت في نفسه- را كه جزيي از عقل گرايي كلاسيك بود، به كناري نهاد و به جاي آن «ايده آليسم» به اصطلاح «استعلايي» را نشاند؛ ايده آليسمي كه برپايه پرسش استعلايي بنا شده است و از شرط هاي امكان شناخت پرسش مي كند. كانت يقين به شناخت كلي را اين گونه توضيح مي دهد كه اين شناخت متكي بر واقعيت موجود خارج از عقل و روح انساني نيست، بلكه تنها بيانگر صورت هايي از تجربه ماست كه در ساختار قوه شناخت انسان نهفته است. فقط واقعيت به اصطلاح تجربي، يعني جهان پديدارها كه مهر اين صورت ها بر آن خورده است، براي تجربه انساني قابل وصول است. شناخت ما تا آنجا يقيني است كه فهم ما قوانينش را بر طبيعت مقرر كند. پرسش اساسي اي كه كانت مطرح كرد، چنين بود: «احكام تأليفي مقدم بر تجربه يا پيشيني چگونه ممكن است؟» يعني چگونه ممكن است گزاره هايي كه منطقي محض نيستند، بلكه داراي شناخت محتوايي اند و معلومات جديدي دربر دارند صادق و يقيني باشد و اعتبارشان وابسته به تجربه نباشد. به اعتقاد كانت احكام تأليفي مقدم بر تجربه از آن رو ممكن است كه فرم هاي همه تجربه هاي ممكن، نهفته در قوه شناخت بشر را بيان مي كند. بدين ترتيب بايد مشكل تجربه گرايي هم برطرف شده باشد، زيرا گزاره هايي از اين دست ديگر نيازي ندارد كه از گزاره هاي مثبتي بر مشاهده استخراج شود، بلكه مقدم بر هر نوع شناخت تجربي است. اصل عليت، يعني اين كه هر حادثه علتي دارد و قضاياي رياضي نمونه هايي از اين نوع احكام است. براي عقل عملي «حكم» به اصلاح «مقوله اي» داراي همان اهميت است، به اين معنا كه «همواره چنان عمل كن كه قواعد اراده تو بتوانند به عنوان اصل يا پايه قانون گذاري عمومي پذيرفته شوند.» به بيان ديگر آدمي بايد در تصميماتش همواره از قواعدي پيروي كند كه بيان كننده قوانين عام عقل باشد. بنابراين كانت در راه حل خود براي اين مسئله كوشيد تا هم اعتبار كلي شناخت علمي و هم خواست عمومي اخلاق را مدنظر قراردهد. ليكن ادغام «حقيقت» و «يقين» در مفهوم حكم تأليفي مقدم بر تجربه نشان مي دهد كه كانت با اين برداشت خود در چارچوب عقل گرايي كلاسيك باقي مانده است. درك كانتي- خواه از نظر پرسشي كه كانت در انداخت و خواه از بابت پاسخي كه به آن داد- تا به امروز براي فلسفه پرثمر بوده است. برخي مدافع اين برداشت بوده اند، برخي تغييري در آن داده اند و عده اي ديگر به مخالفت با آن برخاسته اند. در عرصه علم پيدايش دو جريان بيش از هر چيز موجب شد كه راه حل كانتي مسئله شناخت با تناقضاتي روبه رو شود: نخست كشف «هندسه غير اقليدسي» توسط «بوليايي» «لوباچفسكي» و «گاووس» و دوم تدوين «فيزيك غيرنيوتني» توسط «آلبرت اينشتين». هر دوي آن ها به هم مربوطند تا آنجا كه نظريه اينشتين حاوي هندسه غيراقليدسي است و نظريه نيوتن در چارچوب هندسه اقليدسي مي گنجد. در مباني رياضيات- يعني در نظريه مجموعه ها- نيز تناقضاتي كشف شد و نظريه «كوآنتوم» هم قابل جمع با اصل عليت در فيزيك نبود. در عرصه علوم طبيعي اينشتين خود توانست بر پايه تحقيقاتش در زمينه نظريه شناخت به نتايجي برسد كه با درك كانتي سازگار نبود. در زمينه رياضي نيز «برتراند راسل» كه كشف ياد شده در نظريه مجموعه ها از آن اوست، اين نتيجه را گرفت كه معرفت بشري آخرين حيطه يقين را از دست داده است. هر دو پيامد، حاوي نقدي بر عقل گرايي كلاسيك بود كه هنوز سلطه تفكر كانتي را برخود داشت. وضعيت اين مسئله مبدأيي شد براي «عقل گرايي انتقادي» كه كارل پوپر در سال هاي 30 سده پيشين [سده بيستم] آن را براي اولين بار مطرح كرد. وي نه تنها فلسفه كانتي و اكتشافات ناسازگار با آن، بلكه جريان هاي فلسفي اي چون پوزيتيويسم منطقي «حلقه وين» (تجربه گرايي اي كه از دل نتايج منطق رياضي نوين برآمده بود) را مورد توجه قرار داد. پوپر پرسش كانت درباره شرط هاي امكان شناخت را پي گرفت و آموزه هاي علمي ارائه كرد كه به اين پرسش كه چگونه مي توانيم از تجاربمان بياموزيم، پاسخ نويني مي داد. در اين نظريه، عقل گرايي كلاسيك و همراه آن صورت آرماني (ايده آل) معرفت ارسطو كه پايه آن بر يافتن اساس كاملا مطمئن براي شناخت و معرفت انساني استوار است و از اين رو حقيقت و يقين را به هم مي آميزد، به كناري نهاده مي شود. به اعتقاد پوپر چنين شناخت مستدل مطمئني وجودندارد. بدين سان ايراد شكاكيت- حتي شكاكيت دوره باستان- به عقل گرايي كلاسيك، ايرادي كاملا عقلاني است. اگر معرفت آرماني دوره باستان ممكن نباشد، پس بايد اين معرفت همان باشد كه ما آن را عقيده محض مي ناميم كه مي توان آن را همرديف هر عقيده دلخواه قرارداد. در اين جا كه عقل گرايي انتقادي در سيماي جزم انديش ظاهر مي شود، ممكن است شكاك فرياد برآورد كه اين جزميت مطابق شرط هاي عقل گرايي كلاسيك نيست. اما هر دوي آن، خواه جزم انديش و خواه شكاك به پيش فرض اساسي آن نوع عقل گرايي چسبيده است: يعني آن عقل گرايي اي كه احكام حقيقي (گزاره ها و ادراكات) آن فقط به شرط يقين مطلق مي تواند به جرگه شناخت واقعي درآيد. اصول عقل گرايي انتقادي 1- خطاباوري اصل موضوع در عقل گرايي انتقادي اين است كه پيش فرض كلي هر دو شكل جزمي و شكاكي عقل گرايي كلاسيك را مورد انتقاد قرار دهد، چرا كه پيش فرض به وضوح منجر به بروز مشكلاتي مي شود كه نمي توان بر آن چيره شد. شرط استدلال مطمئن براي ايده آل كلاسيكي معرفت از آن رو ترديد برانگيز است كه هر شناختي كه ما بخواهيم براي آن استدلال اقامه كنيم، خود دوباره مي تواند مورد ترديد قرار گيرد. بدين سان آدمي دچار وضعي شبيه بارون مونشهائوزن مي شود كه مي كوشيد خود را با كشيدن موي سرش از باتلاق بيرون كشد.زماني مي توانيم از اين وضعيت مونشهائوزني (يعني تسلسل بي انتها و تلاش نافرجام) اجتناب كنيم كه از شرط استدلال مطلق و به همراه آن ايده آل شناخت كهن دست برداريم و جانبدار خطا باوري پيگير شويم، يعني اين انديشه كه انسان هميشه در حل مسائل خويش دچار خطا مي شود و بنابراين مي تواند همواره اشتباه كند، به طوري كه ما هرگز نمي توانيم به شناخت مطلقا مطمئن دست يابيم. طلب اطمينان از راه استدلال مطلق كه خواستي مربوط به ايده آل كلاسيكي معرفت است، «خيالي» است كه تحقق آن در حوزه امكانات بشر نيست. بنابراين بايد آن را به كناري نهاد و در تعيين هدف شناخت فروتن بود. تلاش براي دستيابي به استدلال مطلق- به اميد نيل به حقايق مطمئن- با جهد براي رسيدن به حقيقت، به مفهوم شناختن چگونگي واقعيت- و نيز با قانونمندي هاي آن- ناسازگار است. تلاش براي دستيابي به استدلال مطلق حتي كانت را به آنجا كشاند كه ادعاي هر نوع اطلاع دهي درباره واقعيت را از سوي آن بخش از معرفت كه مي بايست براي او اعتبار يقيني مطلق داشته باشد- يعني بخشي كه كانت از آن با نام احكام تأليفي مستقل از تجربه يادمي كند- مردود بداند. بدين سان ادعاي معرفت كه هم پيوند با واقع گرايي است قرباني شد. بعدها پيروان كانت همچون «هوگودينگلر» حتي پا را از اين هم فراتر نهادند و قوانين طبيعت را «همانگويي» خواندند، يعني قضايايي كه متضمن هيچ آگاهي نيست و از اين رو اصولا هيچ معرفت مضموني را ارائه نمي كند، همان سان كه قضاياي منطق چنين است. بنابراين ادعاي شناخت مضموني به تمامي قرباني شد تا شرط يقين بتواند پابرجا بماند. اين در واقع راه نجاتي است براي غلبه بر مشكلات عقل گرايي كلاسيك، اما به بيان ساده، اين راه خروج به معناي تهي كردن دانش از معرفت است. 2- معرفت حدسي كارل پوپر راه حل ديگري ارائه كرد: همچنان در راه شناخت و از آن طريق در راه حقيقت مضموني كوشيدن (منظور حقايقي است كه از مضمون و محتوا خبر مي دهد، در مقابل منطق كه به صورت توجه دارد و وجه تسميه منطق صوري نيز از همين روست)، ليكن از ادعاي استدلال مطلق و به تبع آن از يقين دست برداشتن. بنابراين كل معرفت ما از فرضياتي ساخته شده است كه در درستي آن فرضيه ها هيچ اطمينان مطلقي وجود ندارد (و نام معرفت حدسي از اين روست) ليكن ما مي توانيم هريك از اين فرضيه ها را همواره در معرض آزمايش هاي دشوار قرار دهيم تا صحت خود را اثبات كند. اما هرگز نبايد مطمئن بود كه از عهده آزمون هاي آينده نيز سربلند بيرون خواهد آمد. در اين جا مي توان مكانيك نيوتني را شاهد آورد كه حدود 200 سال بر تفكر فيزيك حاكم بود تا آن كه نظريه اينشتين به جاي آن نشست. چرا درك نيوتني مدت هاي مديد به عنوان دركي مطمئن پذيرفته شد؟ به اين دليل كه براي انبوهي از واقعيت ها توضيحي يگانه به دست مي داد و تصور نمي شد كه ممكن است خطايي در آن موجود باشد. و به همين خاطر بود كه به راحتي مي شد آن را به مفهوم ايده آل كلاسيكي شناخت معني كرد. اما اكنون روشن شده است كه نظريه اينشتين علاوه بر واقعيت هايي كه به كمك نظريه نيوتن قابل تبيين بود، واقعيت هاي ديگري نيز توضيح مي دهد (و حتي پيش بيني مي كند) كه با نظريه نيوتن غيرممكن بود. نكته ديگر چنين است كه اين نظريه بانظريه نيوتن قابل جمع نيست، يعني نمي توان هر دو را همزمان درست دانست. مي توان با ديده اغماض نگريست و گفت كه نظريه نيوتن به تقريب درست بوده و توضيح به اصطلاح تقريبي و نزديك به حقيقت ارائه كرده است، اما معني ديگر اين سخن- اگر قدري سخت بگيريم- اين است كه نظريه نيوتن نادرست بوده است. در ضمن اين مسئله نيز مطرح مي شود كه ممكن است بعدها بر نظريه اينشتين همان رود كه بر نظريه نيوتن رفت ونظريه ديگري كه قدرت تبيين بيشتري دارد جاي آن را بگيرد و در پرتو آن بدانيم كه نظريه اينشتين نيز به تقريب درست بوده است. بنابراين مجازيم كه درستي نظريه اينشتين را هم مسلم (و داراي اطمينان مطلق) نگيريم، بلكه تنها آن را همچون «فرضيه» بدانيم كه هر لحظه ممكن است كاستي يا نادرستي آن آشكار شود. دانش پر است از اين گونه شواهد. حتي رياضيات نيز مبرا از آن نيست. با توجه به اين واقعيت كه حتي نظريه هاي موفق علمي با ضعف هايي همراه است، به نظر عاقلانه مي رسد كه اصولا هيچ نظريه اي را لغزش ناپذير و مقدس اعلام نكنيم، حال تفاوت نمي كندكه آن نظريه جزئي از علم است يا فلسفه يا دانستني هاي روزانه، حتي اگر اميد بسته باشيم كه در برخي موارد، نظريه هاي پيشين در نزديك بودن به حقيقت ممتازند. 3- مفهوم حقيقت بنابراين در عقل گرايي انتقادي به دنبال شناخت مضموني و به همراه آن به دنبال حقيقت رفتن، كنار گذارده نمي شود، بلكه از جست و جوي يقين و استدلال مطلق دست برداشته مي شود. يعني رسالتي- كه از جمله ايده آليسم استعلايي كانت و تجديد حيات «واقع گرايي انتقادي» كه مشخصه عقل گرايي پيش از كانت بود- براي خود در نظر داشت (واقع گرايي انتقادي در برابر واقع گرايي به اصطلاح خام است كه حتي قائل به خطاي حواس نيز نبود). گاهي ادعا مي شود كه چنانچه ما تصور «معيار حقيقت » را فدا كنيم- امري كه در عقل گرايي انتقادي به راستي رخ داده است- ديگر نمي توانيم همچنان از «مفهوم حقيقت» دم زنيم. به علاوه ديگر «تعريفي» رضايت بخش ازحقيقت در اختيارمان نيست. البته در اينجا نيز اين شرط كه تنها مفاهيمي به كار بريم كه براي آن تعريفي وجوددارد- همان طور كه پاسكال نشان داد- به همان اشكالاتي دچار مي شود كه شرط استدلال مطلق ياد شده به آن مبتلا بود. در تعريف بايد همواره مفاهيمي به كار برد كه خود نيازمند تعريف است و الي آخر. بنابراين، اين شرط به «تسلسل بي انتها» كشيده مي شود و از اين رو «برآوردني» نيست. وانگهي، تعاريفي از حقيقت وجوددارد كه مي توان به آنها رضايت داد. اما بر سر معيار حقيقت چه مي آيد؟ منظور از چنين معياري در اينجا نشانه اي مطمئن از حقيقت است كه با ارائه آن بتوانيم براي گزاره ها (يا نظريه ها و ...) ادعاي حقيقت توأم با يقين كنيم. اصل موضوع در عقل گرايي انتقادي دقيقا همين است كه چنين نشانه اي وجود ندارد. امروزه سعي مي شود براي ساير مفاهيم و نيز معيارهايي از اين دست طلب نكنيم. از اين رو نمي توان فهميد چرا بايد چنين خواستي درست براي مفهوم حقيقت پرمعنا باشد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1384
|
|
||